بار دیگر لایههای تازهای از بحران و دغدغه بر شرایط داخلی ایران و مناسبات بینالمللی افزوده شده و کلاف سردرگمی در میان اپوزیسیون جمهوری اسلامی، در انتخاب تاکتیکها و روشهای مواجهه با این وضعیت، به معضلی جدی تبدیل گشته است.
جمهوری اسلامی با بهرهگیری از اهرم تنگهٔ هرمز که با وجود در اختیار داشتن آن، کمتر بهصورت گسترده و آشکار از آن استفاده کرده بود، اکنون بیش از گذشته به کارایی و ظرفیت آن در میدان عمل پی برده است. به نظر میرسد این ابزار، بهویژه در عرصهٔ داخلی و در مواجهه با فشارها و اعتراضات بینالمللی، برای سرکوب و در راستای حفظ نظام، همچنان در دستور کار باقی بماند.
در این میان، واکنشهای بینالمللی به کشتار مردم بهدست جمهوری اسلامی تا حد زیادی به حاشیه رانده شده و در مقابل، موضوع باز بودن تنگهٔ هرمز، بهعنوان گلوگاهی حیاتی برای اقتصاد جهانی، به اولویتی مهمتر بدل شده است. تا جایی که برخی گزارشها از سوی نهادهای بینالمللی، ادامهٔ بسته بودن این تنگه را با تشدید بحرانهای معیشتی در مقیاس جهانی، از جمله گسترش گرسنگی، مرتبط میدانند.
یکی از ویژگیهای کلیدی رژیم اسلامی، چه در عرصهٔ داخلی و چه در سطح بینالمللی، توانایی در کشاندن رقبا و مخالفان به «زمین بازی»ای است که خود در آن برتری نسبی دارد. این راهبرد، که مبتنی بر مدیریت بحران و تغییر میدان تقابل است، در موارد متعددی موفق بوده است. البته نباید فراموش کرد که «بقا» با «مشروعیت» یکی نیست. اینکه یک نظام از بحران عبور کند، به معنای توانایی آن در حل مسائل بنیادین یا جلب رضایت جامعه نیست. اگر نتیجهٔ این جنگ چیزی جز فقر و انسداد بیشتر نبوده باشد، خود به عاملی برای فرسایش عمیقتر مشروعیت تبدیل خواهد شد. اما این فرسایش، بدون آگاهی، سازمانیافتگی و گفتار مسئولانه، به تغییر منجر نخواهد شد.
بخشی از اپوزیسیون همچنان به سناریوهایی مانند تضعیف یا تغییر نظام از طریق فشار یا مداخلهٔ خارجی امید بسته است. با این حال، این فرض که حملات خارجی، بهویژه در قالب عملیات هوایی، بهطور خودکار به خیزش گستردهٔ مردمی منجر شود، محل تردید جدی است. تجربههای اخیر نشان میدهد که چنین مداخلاتی گاه نهتنها به گشایش فضای داخلی نمیانجامند، بلکه میتوانند به تشدید انسجام ساختار قدرت و افزایش سطح سرکوب منجر شوند.
در این چارچوب، رویارویی میان حکومت و مردم، در صورت بروز ناآرامی، احتمالاً نه در قالب جنگی متقارن، بلکه در سطح خیابانها و با ابزارهای متعارفِ سرکوب و سلاحهای سبک شکل خواهد گرفت؛ جایی که حکومت از مزیت سازماندهی و کنترل برخوردار است. از این منظر، حتی حملات خارجی که زیرساختها یا توان موشکی رژیم را هدف قرار میدهند، لزوماً کمکی مستقیم به مردم معترض نمیکنند؛ چرا که سطح درگیری میان حکومت و جامعه، عمدتاً در میدانهایی رقم میخورد که ابزار تعیینکننده در آنها سلاحهای سبک و نیروهای سازمانیافتهٔ داخلی است، نه توان موشکی.
از سوی دیگر، سناریوهایی مانند فروپاشی ناگهانی نظام در پی حذف رهبران و فرماندهان ارشد، اگرچه ممکن است در نگاه اول تعیینکننده به نظر برسند، اما لزوماً به فروپاشی کامل ساختار نمیانجامند. تجربه نشان داد که چنین نظامهایی اغلب دارای ظرفیتهای جایگزینی و بازتولید قدرت هستند. در عین حال، نمیتوان احتمال بروز اختلالات جدی یا شکافهای درونی در چنین شرایطی را نیز بهطور کامل منتفی دانست.
با فروکش کردن تهدیدهای خارجی و خروج مهرههای نظام از وضعیت تدافعی، رقابت برای تصاحب مراکز قدرت ناگزیر شدت خواهد گرفت؛ اما این شکاف، بهخودیخود نه به معنای تضعیف واقعی ساختار است و نه تضمینی برای تحقق مطالبات مردم. اینجا نقطهٔ تعیینکننده است: اگر اپوزیسیون همچنان در پراکندگی، تحلیلهای هیجانی و فقدان راهبرد مشخص باقی بماند، این شکافها در درون خودِ سیستم جذب و به بازتولید همان نظم پیشین منجر خواهند شد. اما در صورت هوشیاری، انسجام نسبی و تمرکز بر مطالبات عینی، همین شکاف میتواند به اهرمی واقعی بدل شود. مسئله این است که فرصتها در سیاست منتظر نمیمانند؛ یا بهکار گرفته میشوند، یا بهسرعت توسط همان ساختاری که ایجادشان کرده، مهار و خنثی میگردند.
با توجه به شرایط جهانی و متغیرهایی مانند تصمیمات بازیگران کلیدی، از جمله ویژگیهای شخصیتی و رویکردهای سیاسی افرادی مانند ترامپ، چشمانداز درگیریها همچنان با عدمقطعیت همراه است. با این حال، به نظر میرسد آمریکا در مقطع کنونی بیش از آنکه به تشدید تنش بیندیشد، در پی مهار بحران باشد؛ در حالی که اسرائیل بیشتر نگران از دست رفتن فرصت برای تضعیف بیشتر ایران است. با وجود این، تعیینکنندهٔ نهایی در مسیر تحولات، همچنان واشنگتن خواهد بود.
در صورتی که ایران و آمریکا در مذاکرات به نتایجی در جهت کاهش یا ترک تخاصمات دست یابند، این احتمال وجود دارد که ساختارهای سختگیرانهتر در درون نظام تقویت شوند. در چنین شرایطی، ممکن است رویکردی مقاومتر در برابر مطالبات دموکراتیک شکل بگیرد؛ هرچند همزمان، برای مدیریت فشارهای اجتماعی، ارائهٔ برخی گشایشهای محدود در حوزهٔ آزادیهای فردی نیز بعید نخواهد بود.
در شرایطی که جمهوری اسلامی از دل یک جنگ پرهزینه، نه با دستاوردی برای مردم بلکه صرفاً با «بقای خود» بیرون آمده باشد، خطر اصلی آن است که این بقا، چنانکه در جنگ ایران و عراق نیز تجربه شد، بهعنوان پیروزی و دستاویزی برای توجیه سرکوب اعتراضات به جامعه فروخته شود. واقعیت اما چیز دیگری است: آنچه برای مردم باقی مانده، فقری عمیقتر، فشاری گستردهتر و افقی مبهمتر است. نظامی که تنها توانسته خود را حفظ کند، اکنون خواهد کوشید هزینهٔ این بقا را بهطور کامل بر دوش جامعه منتقل کند.
در چنین وضعیتی، ادامهٔ سیاستورزی بر پایهٔ توهم، چه توهم فروپاشی ناگهانی و چه امید به مداخلهٔ خارجی، نهتنها راهگشا نیست، بلکه به بازتولید همان زمینی کمک میکند که حکومت در آن دست بالا را دارد. تجربه نشان داده است که هر بار کنش سیاسی بر پایهٔ تحلیلهای هیجانی و وعدههای بیپشتوانه شکل گرفته، نتیجه چیزی جز فرسایش سرمایهٔ اجتماعی و افزایش هزینه برای مردم نبوده است.
اکنون بیش از هر زمان، مسئولیتپذیری در گفتار به یک ضرورت سیاسی تبدیل شده است. دیگر نمیتوان با کلمات پرطمطراق و تحلیلهای بیهزینه، مردمی را که در معرض شدیدترین فشارها هستند به میدانهایی فراخواند که طراحان آن خود در معرض پیامدهایش نیستند. هر گفتاری که به کنش منجر میشود، باید پاسخگوی هزینههایی باشد که بر دیگران تحمیل میکند.
از سوی دیگر، تمرکز بر مطالبات واقعی و ملموس، فقر، فساد، تبعیض، و ناکارآمدی، میتواند شکاف میان روایت رسمی و تجربهٔ زیستهٔ مردم را عمیقتر و آشکارتر کند. این شکاف، اگر بهدرستی فهم و بیان شود، یکی ازنقاطی است که امکان اثرگذاری واقعی را فراهم میآورد. سیاستی که از زندگی روزمرهٔ مردم جدا باشد، محکوم به بیاثری است.
همزمان، در شرایطی که احتمال تشدید فضای امنیتی وجود دارد، حفظ و بازسازی شبکههای اجتماعی، اعتماد متقابل و همبستگی، اهمیتی حیاتی پیدا میکند. جامعهای که زیر فشار اقتصادی و سرکوب خرد شود، بهراحتی به تودهای پراکنده و ناتوان تبدیل خواهد شد و این دقیقاً همان وضعیتی است که به سود تداوم وضع موجود است.
در نهایت، لحظهٔ کنونی بیش از آنکه نیازمند شعار باشد، نیازمند بازنگری است: بازنگری در تحلیل، در زبان، و در شیوهٔ کنش. سیاستِ مبتنی بر آرزو باید جای خود را به سیاستِ مبتنی بر واقعیت بدهد. در غیر این صورت، رژیمی که تنها «زنده مانده»، همین بقا را بهتدریج به ثبات تبدیل خواهد کرد و این بزرگترین شکست برای جامعهای است که هزینهٔ آن را میپردازد.
در مجموع، آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، پرهیز از سادهسازی و قطعیتبخشی به سناریوهای پیچیده است. چه در تحلیل و چه در کنش سیاسی، درک چندلایهبودن واقعیت و پذیرش عدمقطعیت، شرطی ضروری برای مواجههای واقعبینانه با وضعیت موجود است.
سلمان گرگانی
۲۵-فروردین ۱۴۰۵
■ آقای گرگانی عزیز. تاکید شما بر اینکه “سیاستِ مبتنی بر آرزو باید جای خود را به سیاستِ مبتنی بر واقعیت بدهد” کاملأ بجاست. واقعیت این است که مبارزات مردمی بدون امکانات مالی و ارتباطات مطمئن، پیش نمیرود. قطع اینترنت در هفتههای گذشته، اهمیت سیستم ارتباطات را نشان داد.
با احترام. رضا قنبری. آلمان