ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 10.04.2026, 19:44
چه باید کرد؟

درویش رنجبر

پس از سی‌وهشت روز جنگ و بمباران گسترده که هزاران هدف، از زیرساخت‌های حیاتی تا مراکز صنعتی را در بر گرفت، آنچه بسیاری انتظارش را داشت رخ نداد. حکومت سقوط نکرد و اکنون، در سایه یک آتش‌بس موقت، همه بازیگران در حال بازنگری در محاسبات خود هستند. این واقعیت، فارغ از هر داوری ارزشی، یک پیام روشن دارد: آنچه در ذهن به‌عنوان «نتیجه محتمل» تصور می‌شد، در میدان واقعیت تحقق نیافت.

در این میان، پرسش اصلی نه درباره جنگ، بلکه درباره جایگاه اپوزیسیون است. مخالفان حکومت، نه در آغاز این درگیری نقشی داشتند و نه در شکل‌گیری آتش‌بس. صحنه عملاً میان دو قطب شکل گرفت: از یک سو ایالات متحده آمریکا و اسرائیل، و از سوی دیگر حکومت اسلامی. در چنین معادله‌ای، اگر اپوزیسیون همچنان منفعل باقی بماند، عملاً از دایره تأثیرگذاری حذف خواهد شد؛ هرچند پیامدهای این کشاکش، مستقیماً متوجه مردم ایران است.

اغراق نیست اگر گفته شود بخش بزرگی از جامعه ایران ـــ جز گروه‌های ذی‌نفع یا باورمندان ایدئولوژیک به وضع موجود ـــ امیدوار بود که این سطح از فشار خارجی، به‌ویژه با کشته شدن علی خامنه‌ای و تعداد زیادی از چهره‌های کلیدی رژیم، به فروپاشی نظام بینجامد. اما چنین نشد. این فاصله میان «آنچه خواسته می‌شد» و «آنچه رخ داد»، ما را ناگزیر می‌کند که میان آرزو و واقعیت تمایز قائل شویم.

آرزو، هرچند برای تداوم امید ضروری است، ولی جایگزین تحلیل واقع‌بینانه نمی‌شود. تجربه‌های اخیر نشان داد که نه حضور میلیونی در خیابان‌ها، آن‌گونه که در خیزش خونین دی‌ماه دیده شد، و نه حمله خارجی، به‌تنهایی قادر به تغییر ساختار قدرت در ایران نبوده‌اند. تکرار همان مسیرها، بدون بازنگری در مفروضات، بیش از آنکه نشانه پایداری باشد، بیانگر نوعی بن‌بست فکری است.

از سوی دیگر، خودِ بازیگران اصلی این معادله — یعنی ایالات متحده آمریکا و اسرائیل در یک سوی، و حکومت اسلامی در سوی دیگر — پس از سی‌وهشت روز جنگ به این واقعیت رسیدند که با پافشاری بر خواسته‌های حداکثری نمی‌توانند به نتیجه برسند. اگر خواست حداکثری امریکا و اسرائیل سقوط حکومت و استقرار یک نظم سیاسی «نرمال» در ایران بود، روشن شد که به چنین هدفی دست نیافته‌اند. در مقابل، حکومت اسلامی نیز نتوانست به خواسته‌های حداکثری خود—از جمله وادار کردن امریکا به خروج از منطقه و رفع خطر دوباره جنگ — دست یابد. این بن‌بست عملی، هر دو طرف را وادار کرد از حداکثرها عقب‌نشینی کنند و به آتش‌بس و گفت‌وگو تن دهند. این چرخش، نه از سر تمایل، بلکه از سر واقع‌بینی تحمیل شده است.

در چنین شرایطی، پرسش این است که چرا اپوزیسیون نباید همین واقع‌بینی را مبنای عمل خود قرار دهد؟ سیاست، عرصه امکان‌هاست، نه صرفاً عرصه خواستن‌ها. هنگامی که ابزارهای متعارفِ مورد تصور برای تغییر ـ از خیزش سراسری تا مداخله خارجی ـ آزموده شده و به نتیجه نرسیده‌اند، اصرار بر همان الگوها، بدون ارائه بدیلی عملی، راهگشا نخواهد بود.

در همین چارچوب باید به یک نکته مهم نیز توجه کرد: تجربه نشان داده است که شعارهای براندازانه — از جمله آنچه در دی‌ماه سر داده شد — نه‌تنها به تغییر منجر نشد، بلکه رژیم را در سرکوب و خونریزی بیشتر مصمم‌تر کرد. در مقابل، تکیه بر یک خواست مدنی مشخص، یعنی بازنگری قانون اساسی، از یک‌سو بهانه‌ای مشابه برای سرکوب گسترده در اختیار حکومت قرار نمی‌دهد و از سوی دیگر، به دلیل کاهش هزینه‌های مشارکت، می‌تواند حمایت اقشار وسیع‌تری از جامعه را جلب کند.

اگر اپوزیسیون بخواهد از وضعیت تماشاگر خارج شود، پیش از هر چیز باید از پراکندگی شعارها دست بکشد و بر یک مطالبه مشخص متمرکز گردد. نه فهرستی از آرزوهای کلی، نه مجموعه‌ای از شعارهای متنوع، بلکه یک خواست روشن، ساده و قابل فهم برای عموم مردم:

بازنگری قانون اساسی.

پیشنهاد عملی این است که در شهرها و روستاهای ایران، انجمن‌های محلیِ خواستار بازنگری قانون اساسی شکل بگیرد. این انجمن‌ها نه حزب سیاسی‌اند، نه ساختاری متمرکز دارند و نه مدعی قدرت هستند. کارویژه آن‌ها، صرفاً حمل و تکرار یک پیام واحد است: قانون اساسی موجود نیازمند بازنگری است.

تمرکز بر یک مطالبه، برخلاف ظاهر ساده‌اش، از نظر سیاسی اهمیت تعیین‌کننده دارد. تجربه نشان داده است که شعارهای کلی — مانند «زن، زندگی، آزادی» — خواست مشخص و معین سیاسی را حمل نمی‌کنند و مطالبات متعدد، انرژی اجتماعی را پراکنده می‌سازند. اما یک خواست مشخص، اگر به‌طور مداوم تکرار و در سطح جامعه تکثیر شود، می‌تواند به یک گفتمان غالب تبدیل گردد.

تداوم روایت لزوم بازنگری در قانون اساسی، می‌تواند حتی بخش‌های غیرمتصلب درون حکومت را نیز با خود همراه سازد. شاید گفته شود که چنین خواستی پیش‌تر از سوی میرحسین موسوی نیز مطرح شده است. اما تفاوت در اینجاست که در آن زمان، نه تجربه حضور میلیونی با شعارهای براندازانه وجود داشت و نه حمله خارجی گسترده آزموده شده بود. امروز، این مطالبه نه از موضع آرزو، بلکه بر پایه تجربه و واقعیت مطرح می‌شود.

کار این انجمن‌ها پیچیده نیست. هسته‌های کوچک محلی شکل می‌گیرند، گفت‌وگوهای محدود انجام می‌شود، و همان مطالبه واحد بارها و بارها تکرار می‌شود. این انجمن‌ها، برخلاف حرکت‌های توده‌ای که اغلب مقطعی و ناپایدارند، حتی در هسته‌های کوچک زیر ده نفر نیز به نوعی شبکه‌سازی اجتماعی منجر می‌شوند؛ شبکه‌ای که به‌تدریج گسترش می‌یابد و می‌تواند به زیرساخت یک نیروی مدنی پایدار تبدیل شود. آنچه اهمیت دارد، استمرار است، نه هیجان.

در عین حال، این ایده نه بی‌سابقه است و نه صرفاً یک طرح ذهنی. در تاریخ معاصر ایران، تجربه‌ای روشن از نقش چنین انجمن‌هایی وجود دارد. در جریان انقلاب مشروطه ایران، انجمن‌هایی چون انجمن تبریز، انجمن تهران (انجمن مرکزی)، انجمن شیراز، انجمن اصفهان، انجمن رشت، انجمن مشهد، انجمن قزوین، انجمن کرمان، انجمن همدان، انجمن یزد، انجمن کرمانشاه و دیگر انجمن‌های ایالتی و ولایتی، با وجود امکانات بسیار محدود ارتباطی — در حد تلگراف — توانستند نقشی تعیین‌کننده در بسیج افکار عمومی و پیشبرد تغییرات سیاسی ایفا کنند. البته تفاوت‌های بنیادین میان آن دوران و شرایط امروز قابل انکار نیست؛ اما این تفاوت‌ها، اصل نقش‌آفرینی انجمن‌های محلی را نفی نمی‌کند.

هدف این مسیر روشن است. وادار کردن حاکمیت به پذیرش اصل ضرورت بازنگری قانون اساسی. اگر این اصل پذیرفته شود، نیمی از راه طی شده است؛ زیرا در آن نقطه، این پذیرش به‌معنای آن است که ساختار موجود، حتی از درون خود، نیازمند تغییر شناخته شده است.

در شرایطی که راه‌های پرهزینه و پرریسک آزموده شده و به نتیجه نرسیده‌اند، چنین مسیری می‌تواند آغاز یک فشار مدنی تدریجی و انباشتی باشد؛ فشاری که بر پایه تکرار، تمرکز و گسترش اجتماعی شکل می‌گیرد، نه بر اساس امید به رخدادهای ناگهانی.

ایران امروز در یک بزنگاه قرار دارد. ادامه مسیر پیشین، با تکرار شعارها و امید بستن به رخدادهایی که خارج از کنترل جامعه است، بیش از پیش به حاشیه‌نشینی اپوزیسیون خواهد انجامید. در مقابل، انتخاب یک مطالبه مشخص و حرکت منظم حول آن، می‌تواند آغاز شکل‌گیری یک نیروی سیاسی مؤثر باشد.

می‌دانم ارائه چنین پیشنهادی — آن هم پس از جنایت هولناک دی‌ماه که با آمریت و عاملیت نیروهای حکومت اسلامی انجام شد — و در میانه خشم و عصیانی که احساسات جامعه را جریحه‌دار کرده است، با حال‌وهوای عمومی همخوانی ندارد. اما چه می‌توان کرد که زمین سیاست، میدان امکان‌ها و ناممکن‌هاست، نه عرصه برآورده شدن حداکثر خواسته‌ها.

در پایان، نمی‌توان از نقش رسانه‌های دیداری و شنیداری و تریبون‌دارها چشم پوشید. آنان در این بزنگاه تاریخی مسئولیتی عمده بر دوش دارند. می‌توانند همچنان در خواب خوش براندازی باقی بمانند و به بازتولید همان گفتمان‌های بی‌نتیجه ادامه دهند، یا آنکه با درایت، خردمندی و شکیبایی—همان‌گونه که نیاکان ما در به ثمر رساندن جنبش مشروطه از خود نشان دادند—در شکل‌گیری یک حرکت سیاسی ماندگار و کم‌هزینه‌تر در تاریخ ایران نقش‌آفرین شوند. مسأله پیچیده نیست؛ تصمیم دشوار است: یا در سرزمین آرزوها باقی می‌مانیم، یا با پذیرش واقعیت، نخستین گام را بر زمین سیاست برمی‌داریم.

————
* درویش رنجبر، دیپلمات پیشین ایران است.



نظر خوانندگان:


■ آقای رنجبر عزیز. سؤالی که مطرح کرده‌اید (چه باید کرد؟) برای همه ما مطرح است. اما من فکر می‌کنم بهتر است صبر کنیم ببینیم جنگ به کجا کشیده می‌شود؟ به نظر می‌رسد ما هنوز تا پایان جنگ خیلی فاصله داریم. فردا دور اول مذاکرات در اسلام‌آباد شروع می‌شود. آیا شما که تجربه دیپلماتیک دارید، به این بحث‌های ضد و نقیضی که اطراف طرح‌های ۱۵ ماده‌ای، ده ماده‌ای که فقط ۸ ماده دارد، و... مشکوک نمی‌شوید؟ به هر حال، باید صبر کرد و زود قضاوت نکرد.
در مورد مطلب اصلی شما که ضرورت بازنگری قانون اساسی است، می‌توان با کمال میل بحث کرد. آیا اولین قدم در بازنگری، حذف “ولایت فقیه” نخواهد بود؟ آیا “خیمه” بدون “عمود” ممکن خواهد بود؟ آیا مطمئن هستید که بازنگری قانون اساسی (با این نوع انتخابات و رأی‌گیری که شاهد بوده‌ایم) به قانون بهتری منجر می‌شود؟ ممکن است حتی بدتر شود!
در مورد درخواست مشخص، به جای براندازی: در مورد درخواست مشخص “حجاب اختیاری” چه نظری دارید؟ آیا رژیم این خواست مشخص را که ملیونها نفر دنبال آن بودند، قبول کرد؟ البته الان به دلیل شرایط خاص، برای حجاب اجباری فشار زیادی نمی‌آورند. اما آیا فردای اتمام جنگ هم همینطور خواهد بود؟
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان