ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Thu, 09.04.2026, 20:18
برندگان و بازندگان جنگ

احمد علوی

برندگان و بازندگان جنگ ائتلاف آمریکا و اسرائیل با رژیم ایران

۱. مقدمه

بررسی جنگ سال جاری خورشیدی ۱۴۰۵ میان ائتلاف آمریکا–اسرائیل و رژیم ایران، نمونه‌ای برجسته از جنگ‌های ترکیبی (Hybrid Warfare) و نامتقارن (Asymmetric Warfare) در نظم بین‌الملل معاصر است که در آن مرزهای سنتی میان پیروزی و شکست دچار ابهام شده‌اند. عرصه بازی رژیم هم در همین منطقه ابهام است. این یادداشت با بهره‌گیری از سه چارچوب نظری مکمل—نظریه بازی (Game Theory)، نظریه سیستم‌ها (Systems Theory) و ارزیابی خالص استراتژیک (Net Assessment)—نشان می‌دهد که نتیجه این جنگ نه در قالب پیروزی قاطع، بلکه در قالب یک «تعادل فرسایشی مدیریت‌شده» (Managed Attritional Equilibrium) قابل فهم است. استدلال اصلی یادداشت این است که در چنین جنگ‌هایی، بازیگران می‌توانند به‌طور همزمان در سطوح مختلف (تاکتیکی، استراتژیک، و گفتمانی) پیروز و شکست‌خورده باشند.

در سنت نظری جنگ، به‌ویژه در اندیشه کارل فون کلاوزِویتس(Carl von Clausewitz)، پیروزی به‌عنوان تحمیل اراده سیاسی بر دشمن از طریق اعمال قهر نظامی تعریف می‌شود. این تعریف، مبتنی بر جنگ‌های متعارف میان دولت‌ها (Interstate Wars) است که در آن‌ها خطوط جبهه، بازیگران و اهداف نسبتاً روشن و محدود هستند. با این حال، تحولات چند دهه اخیر—از جمله گسترش جنگ‌های نامتقارن، ظهور بازیگران غیردولتی، و درهم‌تنیدگی اقتصاد جهانی—باعث شده است که این تعریف دیگر توان توضیح واقعیت‌های میدانی را نداشته باشد. جنگ ۱۴۰۵میان ائتلاف آمریکا–اسرائیل و رژیم ایران دقیقاً در همین نقطه قرار می‌گیرد: جنگی که در آن نه‌تنها ابزارهای نظامی، بلکه ابزارهای اقتصادی، سایبری، و نمادین نیز نقش تعیین‌کننده دارند.

در این چارچوب، مسئله اصلی دیگر این نیست که «چه کسی برنده شد»، بلکه این است که:
- هر بازیگر چگونه «پیروزی» را تعریف و روایت می‌کند؛
- و آیا توانسته است روایت این تعریف را در سطح داخلی و بین‌المللی تثبیت کند یا خیر.

از این رو، یادداشت حاضر با عبور از رویکردهای تک‌بعدی، تلاش می‌کند با استفاده از یک چارچوب چندنظری، فهمی دقیق‌تر از پویایی مفهوم پیروزی و شکست ارائه دهد.

۲. نظریه بازی: جنگ به‌مثابه تعامل استراتژیک در شرایط عدم قطعیت

نظریه بازی امکان تحلیل جنگ را نه به‌عنوان یک رویداد صرفاً نظامی، بلکه به‌عنوان یک فرآیند تصمیم‌گیری تعاملی (Strategic Interaction) فراهم می‌کند که در آن هر بازیگر رفتار خود را بر اساس پیش‌بینی رفتار دیگران تنظیم می‌کند.

در جنگ ۱۴۰۵، این تعامل به‌شدت پیچیده است، زیرا:
- تعداد بازیگران بیش از دو طرف است؛
- اطلاعات کامل در دسترس هیچ‌یک از طرفین نیست؛
- و هزینه‌ها و منافع در طول زمان تغییر می‌کنند.

۱-۲. جنگ به‌عنوان بازی بیزیین چندبازیگره
در قالب بازی بیزی (Bayesian Game)، هر طرف نه‌تنها درباره توان واقعی طرف مقابل، بلکه درباره نیت‌ها، آستانه تحمل، و خطوط قرمز او نیز در عدم قطعیت قرار دارد. این امر باعث می‌شود تصمیم‌ها بر اساس «باورها» (Beliefs) شکل بگیرند، نه واقعیت‌های قطعی مستقل از ذهن و زبان.

۲-۲. رویکرد  فرسایش: اقتصاد جنگ در برابر فناوری
در مدل جنگ فرسایشی (War of Attrition)، یکی از مهم‌ترین متغیرها «نسبت هزینه به اثر» است. رژیم ایران با استفاده از ابزارهای ارزان‌تر (پهپادها، مین‌های دریایی، موشک‌های کوتاه‌برد) تلاش می‌کند هزینه‌های نامتقارن بر ائتلاف تحمیل کند. در مقابل، ائتلاف با اتکا به فناوری پیشرفته، کارایی بالاتر اما هزینه‌های مالی و لجستیکی بیشتری دارد.

این عدم تقارن باعث می‌شود که طرف برتر حتی در صورت برتری نظامی، در معرض فرسایش تدریجی قرار گیرد. با این وجود نسبت کل هزینه های نظامی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی ملموس و غیر ملموس کوتاه و بلند مدت جنگ را میبایست میزان توان و دارایی اقتصادی هر کدام از طرفین سنجید. در مورد خاص جنگ اخیر طبیعی است که سهم هزینه های جنگ برای ائتلاف امریکای-اسرائیلی نسبت به کل دارایی اقتصاد آنها ناچیز و برای رژیم ایران بسیار گزاف است. هزینه های جنگ از سوی ائتلاف امریکای-اسرائیلی از اقتصاد بزرگ و پویایی آنها، اما هزینه طرف مقابل از جیب اقتصادی ناکارآمد، فاسد و البته از جیب فقیرترین اقشار و به سود الیگارشهای حاکم پرداخت میشود.

۳-۲. رویکرد  تشدید: بازی مرغ و سیاست لبه پرتگاه
در چارچوب بازی مرغ (Game of Chicken)، هر طرف با نزدیک شدن به آستانه بحران (مثلاً تهدید بستن تنگه هرمز یا حمله به زیرساخت‌های حیاتی)، تلاش می‌کند طرف مقابل را وادار به عقب‌نشینی کند.

اما این استراتژی پرریسک است، زیرا در صورت خطای محاسباتی، می‌تواند به تشدید کنترل‌نشده (Uncontrolled Escalation) منجر شود.

۴-۲. همکاری ناممکن: معمای زندانی در سطح ژئوپلیتیک
اگرچه هر دو طرف از آتش‌بس پایدار سود می‌برند، اما بی‌اعتمادی عمیق و ساختاری مانع از همکاری می‌شود. این همان رویکرد  معمای زندانی (Prisoner’s Dilemma) است که در سطح ژئوپلیتیک بازتولید شده است.

۵-۲. معیار پیروزی: تعادل به‌جای غلبه یا نابودی دشمن
در این چارچوب، پیروزی به معنای رسیدن به تعادل نش (Nash Equilibrium) است؛ وضعیتی که در آن ادامه جنگ برای هیچ‌یک از طرفین سودآورتر از توقف آن نیست. آتش‌بس موقت را می‌توان نشانه‌ای از نزدیک شدن به چنین تعادلی دانست، هرچند این تعادل همچنان شکننده است.

۳. نظریه سیستم‌ها: بازتعریف پیروزی در یک نظام معنایی خودمرجع

نظریه سیستم‌ها با فاصله گرفتن از تحلیل کنش‌های منفرد، جنگ را به‌عنوان یک کل پویا و خودتنظیم‌گر بررسی می‌کند. در این دیدگاه، جنگ نه صرفاً مجموعه‌ای از عملیات نظامی، بلکه یک «نظام معنایی» است که در آن روایت از مفاهیمی مانند پیروزی و شکست در درون سیستم بازتولید و تبلیغ می‌شوند.

۱-۳. خودمرجعی و تولید معنا
جنگ به‌عنوان یک سیستم خودمرجع (Self-referential System) معیارهای موفقیت را بر اساس رویکرد  درونی خود تعریف می‌کند. به همین دلیل، اهداف اولیه (مثلاً تغییر رژیم یا نابودی کامل توان نظامی) ممکن است در طول جنگ تغییر کرده یا به حاشیه رانده شوند.

۲-۳. کدهای متفاوت پیروزی
هر بازیگر دارای «کد باینری یا دوگانه» خاص خود برای تعریف پیروزی است:

برای ائتلاف امریکای-اسرائیلی: کاهش ظرفیت تهدید نسبت به حاکمیت و منافع ملی آنها، یا حتی تغییر رژیم در ایران.
برای رژیم ایران: بقا و استمرار حاکمیت الیگارشهای حاکم، نابودی اسرائیل، اخراج امریکا از منطقه خاورمیانه.
این تفاوت در کدها باعث می‌شود که دو طرف بتوانند از یک واقعیت واحد، برداشت‌های کاملاً متفاوتی داشته باشند.

۳-۳. پارادوکس پیروزی-شکست
بنا به آنچه آمد، پیروزی و شکست دو حالت متقابل نیستند، بلکه می‌توانند به‌صورت همزمان رخ دهند. به‌عنوان مثال:

یک طرف ممکن است در میدان نبرد نظامی پیروز شود، اما در دستیابی کامل به اهداف سیاسی ناکام بماند.
این وضعیت به پارادوکسی منجر می‌شود که در آن «پیروزی تاکتیکی» با «شکست استراتژیک» همزیستی دارد.

۴. ارزیابی خالص استراتژیک: چندبعدی‌سازی مفهوم پیروزی

رویکرد ارزیابی خالص (Net Assessment) تلاش می‌کند با ترکیب متغیرهای نظامی، اقتصادی، سیاسی و بین‌المللی، تصویری جامع از موازنه قدرت ارائه دهد.

۱-۴. برتری نظامی در برابر محدودیت‌های سیاسی
ائتلاف آمریکا–اسرائیل توانسته است در عرصه نظامی به برتری آشکار و غیر قابل انکاری دست یابد؛ از جمله کنترل فضای هوایی، تضعیف زیرساخت‌های نظامی، کشتن رهبر و سران رژیم و کاهش توان فرماندهی طرف مقابل، کاهش تهدیدها هر چند موقت. با این حال، این برتری به تغییر بنیادین در ساختار سیاسی رژیم ایران منجر نشده است، که نشان‌دهنده شکاف میان پیروزی نظامی استراتژیک و موفقیت الیگارشهای حاکم در بقای حاکمیت است.

۲-۴. اقتصاد به‌عنوان میدان نبرد دوم
اقتصاد در این جنگ به یک میدان نبرد موازی تبدیل شده است. اختلال در تنگه هرمز و بازار انرژی جهانی، هزینه‌هایی فراتر از میدان جنگ مستقیم ایجاد کرده و بر محاسبات استراتژیک طرفین تأثیر گذاشته است.

۳-۴. بقا به‌عنوان پیروزی
برای رژیم ایران، حاکمیت انحصاری سپاه و بقای رژیم به بهای نابودی بخشی از اقتصاد ایران و پرداخت هزینه از جیب فقیران در برابر یک ائتلاف قدرتمند، خود، از سوی رسانه های حکومتی به‌عنوان یک پیروزی استراتژیک تبلیغ می‌شود. این امر نشان می‌دهد که معیارهای پیروزی در جنگ‌های نامتقارن به‌طور بنیادین با جنگ‌های متعارف متفاوت است و این روایت جنگ است که بر اذهان مسلط میشود.

۴-۴. دیپلماسی و میانجی‌گری
ورود بازیگران ثالث و شکل‌گیری آتش‌بس نشان‌دهنده آن است که جنگ به نقطه‌ای رسیده که ادامه آن برای هیچ‌یک از طرفین به‌صرفه نیست. این امر، مفهوم «پیروزی از طریق مذاکره» را برجسته می‌کند.

۵. مدل‌های محاسباتی و تحلیل لایه‌ای جنگ

مدل‌های محاسباتی با هدف فهم پیچیدگی جنگ، آن را به لایه‌های تحلیلی متمایز تفکیک می‌کنند تا بتوان پویایی‌های آن را دقیق‌تر بررسی کرد. در این چارچوب، جنگ معمولاً در چهار سطح اصلی تحلیل می‌شود: خشونت مستقیم، کنترل ژئوپلیتیک مسیرها، تعاملات دیپلماتیک و پیامدهای اقتصادی. بررسی هم‌زمان این لایه‌ها نشان می‌دهد که موفقیت در یک سطح—برای مثال برتری نظامی در میدان نبرد—لزوماً به موفقیت در سطوح دیگر مانند اقتصاد یا سیاست خارجی منجر نمی‌شود. این گسست میان لایه‌ها که از آن به‌عنوان «عدم هم‌ترازی» (Misalignment) یاد می‌شود، یکی از عوامل کلیدی در شکل‌گیری تعادل‌های ناپایدار در جنگ‌های مدرن به‌شمار می‌رود، زیرا مانع از تبدیل دستاوردهای تاکتیکی به نتایج پایدار استراتژیک می‌شود.

۶. آتش‌بس به‌عنوان تعادل شکننده

آتش‌بس موقت را نمی‌توان به‌عنوان پایان قطعی جنگ در نظر گرفت، بلکه باید آن را یک «وقفه استراتژیک» (Strategic Pause) قلمداد کرد. این وضعیت نشان‌دهنده آن است که ادامه درگیری‌ها از نظر نظامی، اقتصادی، سیاسی و سایر جنبه ها کلا هزینه‌برتر شده و منافع حاصل از جنگ کاهش یافته و در نتیجه توقف جنگ اولویت یافته است. در چنین شرایطی، هر دو طرف ترجیح می‌دهند با استفاده از مذاکره، دستاوردهای خود را تثبیت کنند و از تشدید بیشتر بحران جلوگیری نمایند. با این حال، این تعادل بسیار شکننده است، زیرا بی‌اعتمادی عمیق و ساختاری بلند مدت میان طرفین جنگ همچنان پابرجاست و هر لحظه امکان بازگشت به درگیری مستقیم وجود دارد.

۷. نتیجه‌گیری: پیروزی و شکست به‌مثابه فرایند، نه نقطه

تحلیل جنگ نشان می‌دهد که مفهوم «پیروزی» دیگر یک نقطه پایانی مشخص نیست، بلکه یک فرایند پویا و زمان‌مند است که در طول درگیری دائماً بازتعریف می‌شود. در این چارچوب، ائتلاف آمریکا–اسرائیل در حوزه نظامی برتری دارد، در حالی که رژیم ایران توانسته در انحصار و تمرکز قدرت، ثروت و مکنت الیگارشهای حاکم و رژیم موقت هم شده دچار فروپاشی نشود. اما همین رژیم نتوانسته نابودی اسرائیل یا خروج امریکا از منطقه را به عنوان هدف خود محقق کند. بنابراین در سبد شکست رژیم ایران شکست نظامی، شکست سیاسی غیر قابل انکار است. در همین راستا، نتیجه کلی جنگ را می‌توان به‌عنوان نوعی «تعادل فرسایشی» ارزیابی کرد که هیچ یک از طرفین بر دیگری تسلط کامل ندارد.

پیروزی در جنگ‌های مدرن زمانی معنا پیدا می‌کند که یک بازیگر قادر باشد اهداف خود را بطور کامل محقق کند، هزینه‌ها را به‌طور مؤثر پایین بیاورد و از بازتولید تهدید آینده جلوگیری نماید. تا زمانی که این سه شرط به‌طور همزمان تحقق نیابد، هیچ‌یک از طرفین را نمی‌توان «پیروز نهایی و قطعی» این جنگ دانست و مفهوم شکست یا پیروزی، بیشتر نسبی و مشروط باقی می‌ماند. مذاکرات روزهای آینده به مثابه ادامه جنگ تعیین می کند که کدامیک از طرفین میتواند، شرایط خود را به طرف مقابل تحمیل کند. هر نوع عقب نشینی رژیم ایران از اهدافی نظیر «نابودی اسرائیل» یا «اخراج امریکا» از منطقه به عنوان شکست تلقی می‌شود.