ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 03.04.2026, 20:51
تجربهٔ هزینه سنگین اعتماد به مداخلهٔ خارجی

علی حاجی‌قاسمی

تهدیدهای اخیر دونالد ترامپ مبنی بر بازگرداندن ایران به «عصر حجر»، آن‌هم در پی پنج هفته بمباران مستمر مراکز صنعتی، زیرساخت‌ها و ده‌ها هزار واحد ساختمانی، کمترین تردیدی باقی نمی‌گذارد که هدف این جنگ صرفاً نظام سیاسی حاکم نبوده، بلکه کلیت کشور ایران را نشانه گرفته است. این واقعیت اکنون برای بخش قابل توجهی از ناظران آشکار شده است. در میان هواداران اولیه حمله خارجی، گروهی به دستور کار پنهان مهاجمان در نابودی زیرساخت های کشور باور پیدا کردهاند، گروهی دیگر با تردیدهای جدی مواجه‌اند ولی ظاهرا تا روشن شدن نتایج نهایی این منازعه از فاصله‌گیری آشکار از آن پرهیز می‌کنند، و البته در این میان، کسانی که سرنوشت سیاسی خود را به این روند گره زده‌اند، همچنان از حملات «بشردوستانه» آمریکا و اسراییل به ایران حمایت می‌کنند. بر این اساس، می‌توان استدلال کرد که جنگ اخیر، صرفاً به تلفات انسانی، تخریب زیرساخت‌ها، تضعیف حاکمیت و امنیت ملی، و نقض تمامیت ارضی ایران محدود نشده، بلکه پیامد مهم و کمتر مورد توجه آن، تعمیق شکاف‌های اجتماعی و تکوین صف‌بندی‌های گفتمانی متعارض در قبال این مداخله خارجی است. پدیده‌ای که به‌ویژه در میان ایرانیان خارج از کشور به‌نحوی برجسته قابل مشاهده است.

اهمیت پرداختن به این مسئله از آن‌روست که این گسست، نشانه‌ای از یک بحران معرفتی و ارزشی عمیق‌تر در جامعه ایرانی است که نمی‌توان آن را امری عارضی یا گذرا تلقی کرد. واکاوی این وضعیت نه با هدف داوری‌های هنجاری یا رویکردهای انتقام‌جویانه، بلکه برای فهم ریشه‌های شکل‌گیری چنین نگرش‌هایی ضروری است. کنشگران حامی مداخلهٔ خارجی نه نیروهایی بیرونی، بلکه شهروندانی از سرزمین ایرانند که تحت تأثیر مجموعه‌ای از عوامل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی–فرهنگی، به مداخلهٔ خارجی دل بسته و آن را به‌مثابه ابزاری برای تغییر وضعیت موجود برگزیده‌اند، بی‌آن‌که به‌طور کامل به پیامدها و مقاصد بازیگران متجاوز توجه کنند. نکته قابل تأمل‌تر آن است که بخش قابل توجهی از این افراد را نه اقشار حاشیه‌ای، بلکه لایه‌هایی از طبقه متوسط و حتی گروهی از تحصیل‌کردگان تشکیل می‌دهند؛ کنشگرانی که در زیست‌جهان اجتماعی خود، مدعی برخورداری از آگاهی، توان تحلیلی و همگامی با تحولات روز هستند. در ادامه این مطلب به سه گروه اصلی که نسبت به مداخله خارجی روی خوش نشان دادند و تحولی که در آنها کم یا بیش در حال انجام است پرداخته می‌شود.

نخست باید بر این واقعیت تأکید کرد که واکنش جامعهٔ ایرانیان، چه در داخل و چه در خارج از کشور، به پدیدهٔ مداخلهٔ خارجی یکسان نبود و از همان ابتدا شکافی برجسته میان مخالفان و مدافعان آن قابل مشاهده بود. این شکاف گفتمانی، با ابراز شادمانی آشکار بخشی از جامعهٔ ایرانی در روزهای آغازین حملات در محافل عمومی در شهرهای مختلف جهان، برجسته‌تر شد و در عرصه‌های رسانه‌ای نیز طرفداران جنگ گونه‌ای از کنش‌گری را به نمایش گذاشتند که نه‌تنها با واکنش انتقادی سایر ایرانیان مواجه شد، بلکه توجه و تأمل ناظران بین‌المللی را نیز برانگیخت. این تامل را می‌شد در گزارش‌ها و تحلیل‌های منتشرشده در رسانه‌هایی که به پوشش واکنش ایرانیان پرداختند نیز مشاهده کرد. برخی از رسانه‌های غیرفارسی واکنش‌هایی را بازتاب دادند که گاه با استقبال و ابراز شادمانی نسبت به حملات همراه بود. این نوع واکنش‌ها حتی با در نظر گرفتن نارضایتی گسترده از نظام سیاسی مستقر در ایران، در چارچوب هنجارها و افکار عمومی جهانی رفتاری غیرمتعارف تلقی شدند و برخی تحلیلگران حتی آن را به‌مثابه نشانه‌ای از تضعیف پیوندهای هویتی و ملی در میان بخشی از ایرانیان خارج از کشور مورد توجه قرار دادند.

رویکرد این طیف از ایرانیان البته برای ناظران ایرانی و بسیاری از همکاران دانشگاهی در حوزه علوم اجتماعی چندان غریب و دور از انتظار نبود. طی سال‌های اخیر، به‌ویژه در پی اعتراضات سراسری و به‌طور خاص پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» که با واکنش‌های خشن مواجه شد، برخی از جناح‌های سیاسی، به‌خصوص در طیف راستِ اپوزیسیون ایران، زمزمه‌هایی در باره لزوم تشدید فشار خارجی از طریق اقدام نظامی که به تضعیف حکومت بینجامد طرح کرده بودند. در پی طرح و ترویج این دیدگاه، این گروه‌ها به‌تدریج در مسیر عادی‌سازی ایدهٔ مداخلهٔ خارجی، به‌عنوان یکی از محتمل‌ترین گزینه‌ها برای براندازی نظام مستقر، گام برداشتند. در همین راستا، سخنگویان و چهره‌های شاخص این طیف، به‌ویژه در فضای مجازی، ابتدا به‌صورت ضمنی و سپس به‌نحو فزاینده‌ای آشکار، به استقبال از چنین تهدیدها یا اقداماتی پرداختند. در میان آنان، رضا پهلوی، پس از سال‌ها تأکید بر ضرورت اعمال تحریم‌های شدید اقتصادی علیه کشور، در یکی دو سال اخیر به‌صراحت از گزینهٔ مداخلهٔ خارجی دفاع کرده و در جهت عادی‌سازی این گفتمان در میان بخشی از مخالفان و ناراضیان سهم بسزایی ایفا کرده بود.

در سطح اجتماعی، و در بررسی گروه‌هایی که به گفتمان حملهٔ خارجی به‌عنوان راهکاری برای تحول سیاسی در کشور روی آورده‌اند، باید اذعان داشت که بدون اتکا به داده‌های میدانیِ دقیق، دستیابی به ارزیابی‌ای قطعی امکان‌پذیر نیست. با این حال، بر پایهٔ مشاهدات و بررسی‌های محدودتر، می‌توان تا حدی به شناخت بهتر الگوهایی در ترکیب و ماهیت اجتماعی حامیان این رویکرد دست یافت. البته، نوع و شدت حمایت در میان طیف‌های مختلف یکسان نبوده است. برخی از کنشگران، چنانچه تاکید شد، حمایت‌هایی خفیف، محدود و عمدتاً ضمنی از این ایده ابراز داشتند که با وقوع حملهٔ خارجی و آشکار شدن پیامدهای آن، به‌سرعت از مواضع پیشین خود فاصله گرفتند. در مقابل، گروهی دیگر با صراحت و پافشاری بیشتری به شیوه‌ای افراطی به حمایت از مداخلهٔ خارجی ادامه داده‌اند و حتی منتقدان این رویکرد را به همسویی با حکومت متهم کرده‌اند. بر این اساس و برای فهم بهتر ریشه‌ها و پویایی‌های گفتمان حمایت از حملهٔ خارجی، بررسی دقیق‌تر ترکیب، ویژگی‌ها و منطق کنش این گروه‌های اجتماعی اهمیتی دوچندان می‌یابد.

اصلی ترین گروه حامی مداخله خارجی که نقش مبتکر و پیش‌برندهٔ اصلی این رویکرد را برعهده داشته، طیفی است که با محوریت شاهزاده شکل گرفته و هسته اصلی تشکیل دهنده آن دربرگیرنده مجموعه‌ای است که البته با انگیزه‌ها و گرایش‌های مختلف گردهم آمده‌اند. نقطه مشترک در فراهم‌ایی این طیف، جاه‌طلبی سیاسی، میل به کسب و اعمال قدرت، و نوعی خودبرترانگاری سیاسی است. به نظر می‌رسد بخش قابل اعتنایی در این مجموعه، از سرمایهٔ نظری و تجربهٔ سیاسیِ عمیق و نهادینه‌شده برخوردار نیستند و نسبت آنان با مفاهیمی چون آزادی، دموکراسی و عدالت، بیش از آن‌که بر بنیانی درونی و هنجاری استوار باشد، تابعی از ملاحظات ابزاری و موقعیتی است. به این معنا که این مفاهیم عمدتاً در چارچوب فرصت‌های سیاسی، توازن قوا و چشم‌انداز دستیابی به قدرت یا موقعیت‌های محتمل تفسیر و به‌کار گرفته می‌شوند. در این چارچوب، بنظر می‌رسد ورود به عرصه سیاست در میان این طیف و یا چهره‌ها و یا سلبریتی‌هایی که اطراف شاهزاده گرد آمده‌اند، نه لزوماً بر پایهٔ تعهد به ارزش‌های هنجاری، بلکه در پیوند با چشم‌انداز دستیابی به موقعیت، منزلت و منابع قدرتی باشد که تصور می‌کنند این نزدیکی در آینده ایران برای آنها در پی داشته باشد. به بیان دیگر، آنچه این افراد را به این آلترناتیو اقتدارگرا جذب می‌کند، بیش از هر چیز تصوری است که آنها از برخورداری شاهزاده از حمایت یک ابرقدرت جهانی و یک قدرت بزرگ منطقه‌ای دارند، و همچنین تحولاتی که به باور آنان این بازیگران می‌توانند از طریق مداخله نظامی رقم بزنند.

بنابراین، همگرایی این افراد حول محور رضا پهلوی، بیش از آن‌که به توانمندی‌ها و قابلیت‌های او در رهبری سیاسی و یا برنامه‌های عملی او برای توسعه و پیشرفت جامعه ایران مرتبط باشد، از یک سو به ظرفیت‌های نمادین و نوستالژیکِ پیوندخورده با جایگاه تاریخی او بازمی‌گردد و از سوی دیگر احتمالی است که آنها به پیروزی او به یمن برخورداری از حمایت اسراییل و آمریکا می‌دهند. نتیجتا، این همگرایی بیش از آن‌که بر انسجام ایدئولوژیک یا برنامهٔ سیاسی مشخصی استوار باشد، محصول نوعی ائتلاف موقعیتی میان نیروهایی با پیشینه‌ها و خاستگاه‌های متفاوت است که در هدف کلیِ تغییر بنیادین ساختار قدرت اشتراک دارند. با این حال، در مقایسه با طیف‌های متنوعی از نیروهای سیاسی دموکراسی‌خواه که با این جریان اقتدارگرا مرزبندی دارند، از طیف سوسیال‌دموکرات‌ها، لیبرال‌ها، مشروطه‌خواهان مستقل از پهلوی و چپ‌ها گرفته تا حتی بخش‌هایی از محافظه‌کاران  و سلطنت‌طلبان کلاسیک، به نظر می‌رسد پایبندی اقتدارگرایانی که متکی به مداخله خارجی هستند به اصولی چون آزادی‌خواهی، حاکمیت قانون و عدالت اجتماعی، از انسجام و عمق کمتری برخوردار باشد.

از این منظر، هستهٔ مرکزیِ در اندیشه و رویکرد این طیف ایجاد تغییر سیاسی همه جانبه در ساختار موجود قدرت است که الزاما باید در قالب براندازی کامل نظم مستقر و جایگزینی آن با ساختاری کاملا جدید صورت گیرد. این ضرورت به دلیل پیوندی که با پادشاهی‌خواهی و جایگاه رهبری رضا پهلوی و با تصوری که از امکان بازگشت او به قدرت دارد تنها از طریق فروپاشی کامل نظام سیاسی موجود امکان‌پذیر خواهد بود.

در مجموع و بر مبنای ویژگی‌های یادشده، می‌توان استدلال کرد که رویکرد این نهاد سیاسی، در قبال مداخلهٔ خارجی، واجد نوعی منطق ابزاری در نسبت با قدرت است؛ بدین معنا که توسل به نیروهای خارجی و حتی حمایت از مداخلهٔ نظامی، نه به‌عنوان گزینه‌ای اضطراری و پرهزینه، بلکه به‌مثابه تنها ابزار ممکن برای تحقق هدفِ تغییر بنیادین ساختار قدرت در نظر گرفته می‌شود. در این چارچوب، نحوهٔ صورت‌بندی رابطه با «امر ملی» و حفظ سرمایه‌های انسانی، ثروت و امکانات ملی که توسط مردمان این سرزمین ایجاد شده‌اند نیز دستخوش بازتعریف می‌شود، به‌گونه‌ای که حفظ زیرساخت‌ها، امنیت انسانی و تمامیت سرزمینی، در مرتبه‌ای ثانوی نسبت به هدف اصلی، یعنی براندازی نظم مستقر، قرار می‌گیرد. چنین نگاهی را می‌توان، در سطحی نظری، در پرتو سنتی از اندیشهٔ سیاسی تحلیل کرد که عمدتا با اندیشه‌های ماکیاولی پیوند خورده‌اند، جایی که در آن، حفظ یا کسب قدرت سیاسی، می‌تواند به توجیه به‌کارگیری ابزارهایی بینجامد که در شرایط عادی، محل مناقشهٔ اخلاقی و هنجاری‌اند. در نتیجه، در این الگوی فکری، ارجاع به مداخلهٔ خارجی و حتی پذیرش پیامدهای پرهزینهٔ آن، در قالب نوعی محاسبهٔ معطوف به قدرت قابل فهم می‌شود؛ محاسبه‌ای که در آن، هدف نهایی، بر ابزارهای به‌کارگرفته‌شده تقدم می‌یابد.

گروه دوم از کسانی که عمدتا پیش از وقوع جنگ حامی مداخله خارجی بودند شامل افرادی است که گرچه همواره خود را دموکراسی‌خواه نامیده‌اند و در دایرهٔ طرفداران رضا پهلوی یا جریان پادشاهی‌خواه جای نمی‌گیرند و حتی در بسیاری موارد منتقد آن جریان‌ها بوده و خود را جمهوری‌خواه نیز معرفی می‌کنند، اما در بستر کشمکش میان جمهوری اسلامی و قدرت‌های خارجی، در بزنگاه حساس جنگ، با نگاهی فرصت‌طلبانه از وقوع درگیری نظامی حمایت کردند. ویژگی شاخص این گروه آن است که، با وجود ادعای پایبندی به ارزش‌های دموکراتیک، تغییر سیاسی حتی به کمک مداخله نظامی خارجی در کشور را دست کم در برهه‌ای به عنوان هدفی برتر دانستند و در چنین شرایطی، چشم خود را بر ملاحظات اخلاقی و پیامدهای انسانی آن ‌بستند و یا به توجیه آن پرداختند. به بیانی دیگر، آن‌ها معتقد بودند که فشار یا مداخلهٔ خارجی می‌تواند مسیر تغییر سیاسی را تسهیل کند و از همین رو، در برخی موارد نظیر بیانیه هفت کنشگر، از کشورهای متخاصم خواستار اقدام نظامی علیه حکومت شدند.

نمونه برجستهٔ این گروه، خانم شیرین عبادی، برنده جایزه نوبل صلح، است که برخلاف سنت بنیاد نوبل در مخالفت با فراخوانی به هرگونه جنگ، آمریکا و اسرائیل را به مداخله و سرنگونی حکومت موجود فراخواند. این مثال نشان می‌دهد که حتی در میان فعالان حقوق‌بشر و دموکراسی‌خواهان نیز، انگیزهٔ تغییر سیاسی می‌تواند به نوعی ترجیح موقتی منافع سیاسی بر ملاحظات اخلاقی و انسانی بینجامد. هرچند بسیاری از افراد و گروه‌هایی که در این طیف قرار می‌گرفتند، با آغاز جنگ و مشاهدهٔ ابعاد ویرانگر آن و آشکار شدن دستور کار قدرت‌های مداخله‌گر، به تدریج به ماهیت سوءاستفاده‌ای که از حمایت‌ آنها از مداخلهٔ خارجی پی بردند و  کم یا بیش به صف مخالفان آن پیوستند، اما این تجربه نشان داد که اتکا به مسیرهای میان‌بُر وسوسه‌ای بود که حتی بخشی از دموکراسی‌خواهان را نیز فریفت که البته حتی به آنها نشان داد که چگونه توسل به قدرت‌های خارجی می‌تواند به پیامدهای پرهزینه و پیش‌بینی‌ناپذیری بینجامد.

دستهٔ سوم، که به نظر می‌رسد از نظر کمّی گسترده‌ترین طیف حامی رویکرد مداخله خارجی برای انجام تغییرات مطلوب مورد نظر آنها در کشور است، عمدتاً شهروندانی را در برمی گرفته است که می‌توان آنان را در زمرهٔ واکنش‌گران احساسی و موقعیتی طبقه‌بندی کرد. این طیف، برخلاف هستهٔ مرکزی، از انسجام فکری سیاسی مشخصی برخوردار نیست و خود نیز دربرگیرندهٔ لایه‌های متنوعی است. ویژگی مشترک بخش قابل‌توجهی از این گروه آن است که نسبت آنان با امر سیاسی، نسبتی عمیق، مستمر و مبتنی بر تأمل نظری نبوده است. به بیان دیگر، بسیاری از افراد این طیف را می‌توان در زمرهٔ «شهروندان عادی» قرار داد که بیش از آن‌که درگیر کنشگری سیاسی سازمان‌یافته باشند، دغدغه‌هایی معطوف به بهبود کیفیت زندگی، ثبات، رفاه و آیندهٔ فردی و خانوادگی خود دارند. با این حال، تجربهٔ نارضایتی از شرایط موجود، آنان را در موقعیت ضدیت شدید با نظم مستقر قرار داده است.

بخش عمده‌ای از این طیف، چه در داخل و یا خارج کشور به طبقهٔ متوسط شهری تعلق دارند. اگرچه از میزان گستردگی این طیف در داخل ایران اطلاعات دقیقی در دست نیست اما در میان مهاجران ایرانی، به‌ویژه در جوامع غربی، پیش از وقوع جنگ و یا در هفته‌های اول آن، این طیف سهم معنادارای را در جامعه ایرانیان تشکیل می‌دادند. این گروه، علی‌رغم برخورداری از سطحی از ثبات اقتصادی و اجتماعی در کشور میزبان، در بسیاری موارد با نوعی گسست عاطفی و احساس فقدان سرزمین مادری مواجه‌اند؛ احساسی که در ترکیب با نارضایتی‌های خود یا نزدیکانشان از وضعیت داخلی کشور، به شکل‌گیری نگرشی خشم‌آلود نسبت به نظم سیاسی موجود در ایران انجامیده است. با این حال، این افراد در شرایط عادی کمتر وارد کنش سیاسی فعال می‌شوند و مشارکت آنان غالباً در بستر موقعیت‌های بحرانی، موج‌های اعتراضی یا فضاهای رسانه‌ای تشدیدشده فعال می‌گردد؛ به‌عبارت دیگر، کنش سیاسی آنان واجد خصلتی موجی و واکنشی است.

برخلاف هستهٔ نخست، این طیف لزوماً چشم‌انداز انتفاع مستقیم از تغییرات سیاسی را دنبال نمی‌کند، بلکه حمایت آنان بیشتر بر این تصور استوار است که دگرگونی در ساختار سیاسی کشور می‌تواند به بهبود وضعیت کلی ایران و نزدیک‌تر شدن آن به الگوهای متعارف حکمرانی در سطح بین‌المللی بینجامد؛ امری که افزون بر پیامدهای عینی، از حیث روانی و هویتی نیز برای آنان اهمیت دارد. از منظر جامعه‌شناختی، بخش مهمی از این گروه را می‌توان در میان نسل‌های میانی (تقریباً ۳۰ تا ۵۰ سال) پس از انقلاب شناسایی کرد؛ نسلی که در بستر تحولات اجتماعیِ متأخر ایران رشد یافته و در مقایسه با نسل‌های پیشین، در معرض گسترش فردگرایی و کاهش نسبی حساسیت‌های سیاسیِ ایدئولوژیک قرار داشته است. در نتیجه، سطح درگیری نظری و تاریخی آنان با مفاهیم کلان سیاسی و تحولات ساختاری، در بسیاری موارد محدودتر بوده و کنش آنان بیش از آن‌که بر تحلیل‌های نظام‌مند استوار باشد، متأثر از تجربه‌های زیسته، ادراکات روزمره و واکنش به موقعیت‌های بحرانی است.

در بررسی نسبت این طیف با ایدهٔ مداخلهٔ خارجی، می‌توان گفت موضع‌گیری آنان بیش از آن‌که مبتنی بر ارزیابی سنجیدهٔ پیامدها باشد، تا حد زیادی تحت تأثیر فضای گفتمانی و بازنمایی‌های رسانه‌ای شکل گرفته است. در این چارچوب، مداخلهٔ خارجی اغلب به‌صورت سناریویی کم‌هزینه و سریع برای تضعیف یا فروپاشی نظام سیاسی موجود تصور شده است. در نتیجه، بخشی از این طیف با نگاهی ساده‌سازی‌شده، آن را راهی محتمل برای گذار به وضعیتی مطلوب‌تر تلقی کرده‌اند؛ وضعیتی که در برخی رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور به‌طور مستمر به‌عنوان امری دست‌یافتنی و مطلوب بازنمایی شده است.

شکل‌گیری چنین تصورات و برداشت‌هایی می‌تواند تا حد زیادی ناشی از کارکرد اقناعی و برجسته‌سازی گزینشی در برخی فضاهای رسانه‌ای باشد که در آن، پیچیدگی‌ها و هزینه‌های مداخلهٔ خارجی کمتر مورد توجه قرار گرفته و در مقابل، بر پیامدهای مطلوب آن تأکید شده بود. در عین حال، این پدیده می‌تواند نشانگر ضعفِ ملی‌گراییِ عقلانی و مسئولیت‌محور در میان بخشی از این طیف باشد، طوری که در چنین بزنگاه حساسی، پیوند عاطفی و مسئولیت‌محور با سرزمین مادری در برابر نارضایتی‌های سیاسی و مطالبات تغییر، در موقعیتی ثانوی قرار گرفته شد. با این حال، شواهد نشان می‌دهد که با آشکار شدن ابعاد واقعی و پرهزینهٔ مداخلهٔ خارجی، از جمله پیامدهای انسانی و زیرساختی آن، و انتشار گستردهٔ تصاویر و گزارش‌های مرتبط با جنگ، بخش قابل‌توجهی از این طیف را به بازنگری  در مواضع خود واداشته و بسیاری از آنها به‌سرعت به صف منتقدان جنگ و مداخله خارجی پیوسته‌اند.

این تغییر موضع آنچنان که جامعه شناسانی نظیر گوستاو لوبون در تحلیل از «روان‌شناسی جمعی» نشان دادند، ناشی از هیجانات و رفتارهای افراد در قالب جمع بوده که توانسته به سرعت و به شکل موجی در میان گروه‌ها سرایت کند. از منظر جامعه‌شناسی معاصر نیز این پدیده با مفهوم «سرایت اجتماعی» (Social Contagion)  قابل توضیح است، که شامل انتشار سریع نگرش‌ها، احساسات و رفتارها از فردی به فرد دیگر در شبکه‌های اجتماعی و جمعی است. بر این اساس، نگرش اولیهٔ این گروه، بیش از آن‌که ریشه در باورهای تثبیت‌شده و تأمل‌یافته داشته باشد، متأثر از شرایط گفتمانی، بازنمایی‌های رسانه‌ای و رفتارهای گروهی بوده و در قالب نوعی واکنش موجی و موقعیتی شکل گرفته است. به عنوان نمونه، در بررسی شرکت برخی افراد در تظاهرات مونیخ، تورنتو و چند شهر دیگر، موارد قابل‌توجهی مشاهده شد که نشان می‌داد بسیاری از شرکت‌کنندگان به توصیه یا ترغیب دوستان و آشنایان اقدام به حضور کرده‌اند و پیش از شرکت، ارزیابی دقیقی از اهداف یا دستورکار پنهان گردهمایی، که بعدتر روشن شد که به عنوان یکی از پیش‌شرط‌های آماده‌سازی و توجیه مداخله یا حمله خارجی طراحی شده بود، نداشتند.

تجربه مداخله خارجی که اینچنین به جنگی ویرانگر علیه سرزمین مادری تبدیل شد نشان داد که توسل به مداخلهٔ خارجی، نه‌تنها راهی کم‌هزینه برای گذار سیاسی نیست، بلکه می‌تواند به تضعیف بنیان‌های ملی، تشدید شکاف‌های اجتماعی و تحمیل هزینه‌های انسانی و زیرساختی گسترده بینجامد. در عین حال، بازنگری بخشی از نیروهایی که در مقاطعی از این رویکرد حمایت کرده بودند، بیانگر امکان بازگشت به نوعی عقلانیت جمعی و احیای پیوندهای ملی است؛ امری که می‌تواند زمینه‌ساز گفت‌وگویی فراگیر در درون جامعه ایرانی شود. این تحول همچنین حامل پیامی برای ساختار سیاسی در کشور نیز هست و آن اینکه تداوم انسداد و محدودیت‌های سیاسی، خود می‌تواند به شکل‌گیری گرایش‌هایی بینجامد که راه‌حل را در بیرون از مرزها جست‌وجو می‌کنند. از این‌رو، عبور از وضعیت کنونی مستلزم پذیرش مسئولیت از سوی همهٔ بازیگران، گشایش در عرصهٔ سیاسی، و حرکت به‌سوی نوعی تفاهم و توافق ملی برای پایان‌دادن به تنش‌ها، بازسازی اعتماد عمومی و حل مسائل کشور در چارچوبی درون‌زا و مبتنی بر همزیستی است.

—————
علی حاجی‌قاسمی، استاد جامعه شناسی و سیاستگذاری اجتماعی در سوئد است.



نظر خوانندگان:


■ جنگ و شتاب‌زدگی در قضاوت سیاسی، درس‌های تاریخ:
یکی از ضعف‌های مزمن در نگاه سیاسی ما ایرانی‌ها، شتاب‌زدگی در قضاوت است. از هر کنش، انتظار نتیجه‌ای فوری و پاداشی آنی داریم و اغلب این ضرب‌المثل شیرین فارسی را فراموش می‌کنیم: «گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم.»
جنگ آمریکا و ایران تازه وارد هفته پنجم خود شده است و برای قضاوت درباره اثرات و پیامدهای اجتماعی و سیاسی آن، حتی پس از یک سال نیز ممکن است زود باشد. با این حال، برخی به نتایجی قطعی و نهایی رسیده‌اند؛ انگار سرنوشت یک کشور را می‌توان در چند هفته رقم زد.
نگاه به نمونه‌های جنگ‌های اخیر:
تجربه جهانی نشان می‌دهد که جنگ‌ها پدیده‌هایی بلندمدت و پیچیده هستند. افغانستان (۲۰۰۱–۲۰۲۱): جنگی ۲۰ ساله. سوریه (۲۰۱۱–۲۰۲۴): جنگ داخلی سوریه با اعتراضات ضد رژیم بشار اسد آغاز شد و پس از سرکوب خشونت‌آمیز، به جنگی ۱۴ ساله تبدیل شد که در دسامبر ۲۰۲۴ با سقوط رژیم پایان یافت.
یمن (۲۰۱۴–تاکنون). درگیری میان حوثی‌ها و ائتلاف به رهبری عربستان.
روسیه و اوکراین (۲۰۲۲–تاکنون). جنگی که با حمله گسترده روسیه در فوریه ۲۰۲۲ آغاز گشت و هنوز ادامه دارد.
نتیجه‌گیری‌های شتاب‌زده از یک جنگ پنج‌هفته‌ای، بیش از آن‌که بازتاب واقعیت باشد، نشانهٔ اضطراب و بی‌قراری فکری است. درس تاریخی، ژاپن و معجزهٔ اقتصادی: در ۶ و ۹ اوت ۱۹۴۵، شهرهای هیروشیما و ناگازاکی توسط آمریکا بمباران شدند؛ کشوری کاملاً شکست‌خورده و ویران.
با این حال، ژاپن در فاصلهٔ ۱۹۵۵ تا ۱۹۷۳ به اوج رشد اقتصادی خود رسید؛ دوره‌ای که به «معجزهٔ اقتصادی ژاپن» معروف است.
نرخ رشد سالانهٔ اقتصاد: تقریباً ۱۰٪.
مدت زمان بازسازی اقتصادی: حدود ۲۰–۲۵ سال.
حجم تجارت دوجانبه با آمریکا در ۲۰۲۴: حدود ۲۳۱.۸ میلیارد دلار.
اگر جنگ لزوماً به نابودی دائمی می‌انجامید، ژاپن هرگز نمی‌توانست دوباره قد علم کند. ویتنام؛ نمونه‌ای دیگر از این بازسازی موفق است.
همه ما با خونین‌ترین، طولانی‌ترین و پرهزینه‌ترین جنگ قرن بیستم آشنا هستیم؛ جنگ ویتنام که ایالات متحده در آن نقش گسترده‌ای داشت، حدود ۲۰ سال (۱۹۵۵–۱۹۷۵) طول کشید و با سقوط سایگون و پیروزی کمونیست‌ها پایان یافت.
امروز، روابط آمریکا و ویتنام بسیار دوستانه و مبتنی بر همکاری‌های استراتژیک و اقتصادی است؛ در سپتامبر ۲۰۲۳، این روابط به «مشارکت استراتژیک جامع» ارتقا یافت. حجم تجارت دوجانبه با آمریکا در سال ۲۰۲۵، حدود ۱۷۸ میلیارد دلار بود.
این آمار نشان می‌دهد که کشورها حتی پس از ویرانی و فشار خارجی، می‌توانند مسیر بازسازی و پیشرفت را طی کنند. به طور خلاصه، رابطه آمریکا با ویتنام( جایگزین ویتنام شمالی سابق ) از دشمنی عمیق به یکی از کلیدی‌ترین مشارکت‌ها در منطقه هند–آرام تبدیل شده است.
بازخوانی پیش‌فرض‌های نادرست:
این نوشته بر یک پیش‌فرض غلط استوار است: هر فشار خارجی الزاماً «علیه ایران» است، نه «علیه حاکمیت». تجربه چند دهه اخیر نشان داده که بخش بزرگی از بحران‌ها، انزوا و فرسایش زیرساخت‌ها، محصول سیاست‌های همین حکومت بوده است. وقتی یک نظام سیاسی کشور را به بن‌بست می‌کشاند، طبیعی است که بخشی از جامعه به هر نیرویی که این بن‌بست را بشکند امید ببندد.
تقلیل حامیان این رویکرد به افرادی «جاه‌طلب»، «احساسی» یا «فاقد تحلیل»، نوعی ساده‌سازی است. بسیاری از این افراد، پس از سال‌ها تجربه سرکوب و ناکارآمدی، به این جمع‌بندی رسیده‌اند که تغییر از درون ممکن نیست. این نتیجه نه از هیجان، بلکه حاصل ارزیابی تلخ و واقع‌گرایانه است.
مداخله خارجی: ترس یا واقعیت؟
ادعای این‌که مداخله خارجی لزوماً به نابودی کشور می‌انجامد، بیش از آن‌که یک حکم قطعی باشد، نوعی ترس‌سازی سیاسی است. تاریخ نمونه‌های متفاوتی دارد؛ از فاجعه تا گذار موفق. تعیین‌کننده، نه خودِ مداخله، بلکه نحوه مدیریت پس از آن و نقش مردم در ساختن آینده است.
جنگ فرسایشی واقعی:
بحث اصلی نه بر سر «اخلاقی بودن» یا «نبودن» جنگ، بلکه بر سر انتخاب میان دو وضعیت است:
۱) تداوم وضع موجود با همه هزینه‌هایش.
۲) پذیرش ریسک تغییر.
برای بسیاری، ماندن در وضعیت فعلی، خود نوعی جنگ فرسایشی علیه زندگی، آینده و کرامت انسانی است—جنگی بی‌صدا، اما ویرانگرتر از بسیاری از جنگ‌های آشکار.
با احترام، شهرام


■ با سپاس از تلاش خوب شما. عقیده دارم که نوشته شما در برسی این موضوع یعنی “نقش جنگ و دخالت خارجی در حصول آزادی” آنطور که باید از محدوده تئوری (جنگ در تضاد با آزادی) خارج نمیشود و به ویژگیهای خاص و عینی مساله نمیپردازد. این خصوصیات عینی عبارتند از ۱- شرایط متغیر بین المللی ۲- شرایط میدانی و عملکرد رژیم در مقابل مردم. ۳- سابقه فعالیت های خارج از مرز رژیم در ۲۰ و اندی سال اخیر. اشتباه نشود، هیچ کدام از ویژگیهای عینی اصل ماجرا را تغییر نمیدهد، در اینکه جنگ کنونی هم میهن ما را در خطر ویرانی و تجزیه قرار داده و هم جنبش آزادیخواهانه مردم را به تعطیل و یا به تعویق انداخته است. اما از آنجا که شما با دقت و حوصله به دسته بندی و تشریح نگاه ایرانیان از هر قشر و گروهی پرداختید درست است که عوامل تاثیر گذار بر دیدگاه و احساسات آنها را نیز مد نظر قرار میدادید.
برای کوتاهی سخنم تنها به یک مورد اشاره میکنم: از دیدگاه بسیاری (شاید اکثریت) ایرانیان سرزمین امریکا مهد آزادی بوده و دخالت آنها در ایران همراهی با مردم است نه تحمیل جنگ و خرابی به ایران. و بعد از قساوت های اخیر رژیم، اقدام بین المللی به رهبری امریکا حکم گوشمالی رژیم را دارد و درمبارزات آتی مردم تا حدودی به مهار رژیم کمک میکند؟ شما نیز در پاراگراف آخر تا حدی این ایده را تایید کردید: ” این تحول همچنین حامل پیامی برای ساختار سیاسی در کشور نیز هست و آن اینکه تداوم انسداد و محدودیت‌های سیاسی، خود می‌تواند به شکل‌گیری گرایش‌هایی بینجامد که راه‌حل را در بیرون از مرزها جست‌وجو می‌کنند”.
اما در مقابل گفته بالا واقعیت سخت قرار دارد: که دولت کنونی آمریکا نه تنها بدنبال دمکراسی، صلح، و آزادی ملل دیگر نیست بلکه با تمام قوا به آشوب و بحران سازی و اقتدار گرایی در جهان کمک میکند. محافل دمکراتیک اروپایی یک صدا هستند که هزاران بمب و موشکی که آمریکا صرف اهدافی در ایران کرد میباید به اکراین داده میشد تا در دفاع مشروع خود در مقابل روسیه بکار ببرد. و ایرانیان بویژه در داخل بدلیل محدودیت در خبر رسانی سالم به میزان بالایی نسبت به تحولات و تغییرات سیاسی جهان و ماهیت دولت آمریکا دچار شبهه هستند.
جای گفتن دارد که اکثریت قاطع ایرانیانی که امروز هم بر طبل جنگ میکوبند هنوز باور ندارند که آمریکا و اسرائیل تا کجا حاضرند در نابودی مدنی ایران پیش بروند، و آقای رضا پهلوی نیز درگیر چنین باوریست، و شاید قول های پشت پرده نیز مبنی بر صدمه ندیدن مردم دریافت کرده اند. در هر صورت امیدوارم در این زمینه دست کم دچار شک و تردید شده باشند و بیانیه های متوالی در جهت دفاع از زندگی مردم و زیر ساخت ها در دستور روزمره ایشان و گروهشان باشد، چرا که تا به امروز بلند ترین صدا را در میان ایرانیان دارند.
با احترام، پیروز.


■ در تحلیل پدیده‌های پیچیده سیاسی و اجتماعی، به‌ویژه موضوع حساسی مانند مداخله خارجی، رعایت دقت مفهومی، اتکا به داده‌های تجربی و پرهیز از داوری‌های شتاب‌زده امری ضروری است. متن مورد بحث تلاش می‌کند با استفاده از چارچوبی شبه‌آکادمیک، تصویری از نیروهای اجتماعی حامی یا مخالف مداخله خارجی ارائه دهد. با این حال، این تلاش در بسیاری از موارد به دلیل استفاده از استدلال‌های مغالطه‌آمیز، به نتایجی غیرقابل اتکا منتهی می‌شود.
اول: تعمیم شتاب‌زده و فقدان داده‌های تجربی
یکی از بنیادی‌ترین ضعف‌های متن، اتکای آن به تعمیم‌های گسترده بدون پشتوانه داده‌ای است. نویسنده با استفاده از عباراتی نظیر «بخش قابل توجهی از ناظران» یا «مشاهدات محدود»، ادعاهایی کلان درباره وضعیت جامعه ایرانی مطرح می‌کند، بی‌آن‌که این ادعاها را با داده‌های آماری، شواهد تجربی یا پژوهش‌های میدانی معتبر پشتیبانی کند.
در روش‌شناسی علوم اجتماعی، تعمیم از مشاهدات محدود به کل جامعه، بدون نمونه‌گیری علمی و تحلیل نظام‌مند، مصداق بارز مغالطه تعمیم شتاب‌زده است. در اینجا، شکاف اجتماعی عمیق و بحران معرفتی به‌عنوان واقعیتی تثبیت‌شده معرفی می‌شود، در حالی که شواهد ارائه‌شده برای چنین ادعایی ناکافی است.
دوم: انگیزه‌خوانی و تقلیل کنش سیاسی به روان‌شناسی فردی
متن در تحلیل گروه‌های مختلف، به‌ویژه حامیان یک جریان سیاسی خاص، به نسبت‌دادن انگیزه‌هایی چون «جاه‌طلبی»، «میل به قدرت» و «خودبرترانگاری» می‌پردازد. این رویکرد، به‌جای تحلیل ساختاری یا گفتمانی، به سطحی از روان‌شناسی‌سازی فروکاسته می‌شود که فاقد پشتوانه تجربی است.
در ادبیات نظری، چنین رویکردی ذیل مغالطه انگیزه‌خوانی قرار می‌گیرد، زیرا به‌جای نقد استدلال‌ها و مواضع، به نیت‌خوانی و نسبت‌دادن ویژگی‌های ذهنی غیرقابل اثبات به کنشگران می‌پردازد. این امر نه‌تنها دقت تحلیلی را کاهش می‌دهد، بلکه امکان گفت‌وگوی عقلانی را نیز تضعیف می‌کند.
سوم: بازنمایی تحریف‌شده از مواضع مخالفان (مرد پوشالی)
در بخش‌های مختلف، متن تصویری ساده‌سازی‌شده و گاه کاریکاتوری از حامیان مداخله خارجی ارائه می‌دهد. این گروه به‌گونه‌ای توصیف می‌شود که گویی مداخله خارجی را راه‌حلی «کم‌هزینه» و «سریع» برای تغییر سیاسی می‌دانند.
این بازنمایی، نمونه‌ای از مغالطه مرد پوشالی است؛ زیرا به‌جای مواجهه با پیچیدگی واقعی دیدگاه‌های مخالف، نسخه‌ای ضعیف و تحریف‌شده از آن ساخته می‌شود تا رد آن آسان‌تر گردد. در حالی که در واقعیت، بسیاری از مدافعان چنین رویکردی، از هزینه‌های آن آگاه بوده و آن را در چارچوبی پیچیده‌تر تحلیل می‌کنند.
چهارم: دوگانه‌سازی کاذب و حذف پیچیدگی‌های واقعیت
متن با ایجاد یک تقابل ضمنی میان «حفظ منافع ملی» و «حمایت از مداخله خارجی»، خواننده را در برابر یک انتخاب دوقطبی قرار می‌دهد. در این چارچوب، هرگونه حمایت از مداخله خارجی به‌مثابه بی‌توجهی به امر ملی تلقی می‌شود.
این صورت‌بندی، مصداق مغالطه دوگانه‌سازی کاذب است، زیرا طیف وسیعی از مواضع میانی و پیچیده را نادیده می‌گیرد. در واقعیت، کنشگران سیاسی ممکن است مداخله خارجی را به‌عنوان گزینه‌ای پرهزینه اما در شرایط خاص، قابل بررسی بدانند. حذف این پیچیدگی‌ها، تحلیل را به سطحی تقلیل‌گرایانه فرو می‌کاهد.
پنجم: برچسب‌زنی و گناه از طریق تداعی
در متن، برخی مواضع سیاسی با مفاهیمی چون «اقتدارگرایی» یا «ماکیاولیسم» پیوند داده می‌شوند. این پیوندها بدون ارائه استدلال دقیق، به‌صورت ضمنی بار ارزشی منفی به دیدگاه‌های مورد نقد منتقل می‌کنند.
چنین رویکردی را می‌توان در چارچوب مغالطه «گناه از طریق تداعی» تحلیل کرد، جایی که یک موضع، نه بر اساس محتوای خود، بلکه از طریق ارتباط با مفاهیم منفی بی‌اعتبار می‌شود. این شیوه، بیش از آن‌که تحلیلی باشد، کارکردی بلاغی و اقناعی دارد.
ششم: استفاده تزئینی از نظریه‌های اجتماعی
ارجاع به مفاهیمی چون «روان‌شناسی جمعی» از سوی گوستاو لوبون یا «سرایت اجتماعی»، در متن بیشتر جنبه تزئینی دارد تا تحلیلی. این مفاهیم بدون پیوند با داده‌های تجربی یا چارچوب تحلیلی منسجم به کار گرفته شده‌اند.
در نتیجه، نظریه به‌جای آن‌که ابزار تبیین باشد، به ابزاری برای ایجاد ظاهر علمی بدل شده است. این امر، یکی از نشانه‌های ضعف روش‌شناختی در متون شبه‌آکادمیک محسوب می‌شود.
هفتم: شیب لغزنده و پیش‌بینی‌های قطعی
متن، حمایت از مداخله خارجی را به‌صورت خطی به پیامدهایی چون تخریب زیرساخت‌ها، فروپاشی اجتماعی و تضعیف هویت ملی پیوند می‌دهد. این زنجیره علی، بدون ارائه شواهد کافی، به‌عنوان نتیجه‌ای تقریباً قطعی مطرح می‌شود.
این نوع استدلال، نمونه‌ای از مغالطه شیب لغزنده است، که در آن یک اقدام اولیه به‌طور اغراق‌آمیز به پیامدهای شدید و اجتناب‌ناپذیر منتهی می‌شود، بدون آن‌که مراحل میانی به‌طور دقیق تحلیل شود.
هشتم: سوگیری تأییدی و گزینش شواهد
متن به‌طور گزینشی بر شواهدی تأکید می‌کند که فرض اولیه آن را تأیید می‌کنند، مانند نمونه‌هایی از واکنش‌های احساسی یا بازنگری برخی افراد. در مقابل، شواهدی که می‌توانند تصویر پیچیده‌تری ارائه دهند، نادیده گرفته شده‌اند.
این الگو نشان‌دهنده سوگیری تأییدی است، که در آن تحلیل‌گر تنها اطلاعات همسو با پیش‌فرض‌های خود را برجسته می‌کند و سایر داده‌ها را کنار می‌گذارد.
نهم: تناقض در ادعای بی‌طرفی
نویسنده در ابتدای متن تأکید می‌کند که هدف او داوری هنجاری نیست، اما در سراسر متن، از زبان ارزش‌گذارانه و داوری‌های صریح استفاده می‌کند. گروه‌های مختلف با صفاتی چون «فرصت‌طلب» یا «فاقد عمق نظری» توصیف می‌شوند. این امر نشان‌دهنده نوعی تناقض درونی است، که در آن ادعای بی‌طرفی با عملکرد واقعی متن همخوانی ندارد. چنین شکافی، اعتبار علمی تحلیل را به‌طور جدی تضعیف می‌کند.
نتیجه‌گیری
بررسی انتقادی متن نشان می‌دهد که این نوشته، علی‌رغم ظاهر بی طرفانه، از نظر روش‌شناختی و منطقی با کاستی‌های جدی مواجه است. استفاده گسترده از مغالطات، فقدان داده‌های تجربی، و سوگیری‌های آشکار، آن را از یک تحلیل منصفانه به یک روایت ایدئولوژیک نزدیک می‌کند.
در نهایت، می‌توان گفت که متن، به‌جای ارائه تحلیلی بی‌طرفانه از یک پدیده پیچیده، در جهت شکل‌دهی به ادراک مخاطب و هدایت او به نتیجه‌ای از پیش تعیین‌شده عمل می‌کند. این امر، ضرورت بازاندیشی در شیوه‌های تحلیل و تأکید بر استانداردهای روش‌شناختی در مطالعات اجتماعی را بیش از پیش برجسته می‌سازد.
علی مهدوی -پرفسور دانشگاه کالیفرنیای شمالی



■ از نقدهای آقایان شهرام و پیروز سپاسگزارم.
خلاصه نظر آقای شهرام این است که بنده در مطلب خود، درباره شکل‌گیری تردید در میان بخشی از هموطنانی که به مداخله خارجی امید بسته‌اند، شتاب‌زده قضاوت کرده‌ام. ایشان معتقدند که در برخی موارد، حمله یا مداخله خارجی در بلندمدت می‌تواند زمینه‌ساز پیشرفت و رستگاری ملت‌ها شود. از جمله به نمونه‌هایی مانند حمله آمریکا به ژاپن یا مداخله در کره اشاره می‌کنند که به‌ نظر ایشان در نهایت به توسعه این کشورها انجامیده است.
البته درباره هر یک از این موارد و ماهیت آن‌ها می‌توان به‌تفصیل بحث و نقد کرد. برای مثال، حمله به ژاپن در چارچوب جنگ جهانی دوم رخ داد. جنگی که در آن نیروهای متفقین برای شکست نازی‌ها به فرانسه و سپس آلمان نیز وارد شدند. بدیهی است که ماهیت چنین مداخلاتی، که در بستر یک جنگ جهانی تعریف می‌شوند، با وضعیت کنونی ایران و موضوع بحث ما، یعنی نقد فراخواندن قدرت‌های خارجی برای دخالت در یک منازعه سیاسی داخلی، و سپس نگرانی از پیامدهای ویرانگر آن، تفاوت اساسی دارد. با این حال، در این زمینه نیز می‌توان اختلاف‌نظر داشت.
آقای پیروز نیز به نکات مهمی درباره دلایل و زمینه‌های شکل‌گیری وضعیت کنونی در ایران و جنگی که رخ داده است اشاره کرده‌اند، به‌ویژه سیاست‌هایی که در دوره‌های مختلف توسط نظام جمهوری اسلامی اتخاذ شده و به بروز تنش‌های داخلی و نیز در روابط بین‌الملل انجامیده است. این نکات قابل تأمل و بررسی هستند و باید در جای خود به‌طور مفصل به آن‌ها پرداخت. با این حال، تمرکز اصلی من در نوشته «تجربهٔ هزینه سنگین اعتماد به مداخلهٔ خارجی» بر مسئله فراخواندن قدرت‌های خارجی برای حمله به سرزمین مادری، پیامدهای چنین اقدامی، و مهم‌تر از آن، روند تحول و بازنگری در میان گروه‌هایی است که پیش‌تر به این رویکرد امید بسته بودند.
در مورد مطلبی که با امضای «علی مهدوی، پروفسور از دانشگاه کالیفرنیای شمالی» منتشر شده است، ترجیح می‌دهم اظهار نظر نکنم؛ چرا که این نوشته به جای نقد استدلال‌های مطرح‌شده در مقاله، تمرکز خود را بر بی‌اعتبار کردن جایگاه و توانمندی‌های آکادمیک بنده معطوف کرده است. با این حال، اگر ایشان واقعاً یک دانشگاهی و فارغ‌التحصیل علوم اجتماعی و دارای مرتبه استادی تمام باشند (که جست‌وجوی بنده چنین وابستگی دانشگاهی یا سوابقی را در مورد چنین فردی تأیید نکرد) توصیه می‌کنم از این شیوه برخورد پرهیز کنند. در فضای آکادمیک، معمولاً اعتبار علمی افرادی که در دانشگاه‌های معتبر تدریس می‌کنند (آنهم در جایگاه استاد تمام)، محل چنین مناقشاتی قرار نمی‌گیرد. می‌توان با دیدگاه‌ها مخالفت کرد، اما زیر سؤال بردن اعتبار علمی اساتیدی که مرتبه علمی خود را از مراجع معتبر دانشگاهی دریافت کرده اند، رویکردی پذیرفته‌شده نیست. همچنین یادآور می‌شوم که یک پژوهشگر می‌تواند در یک مقاله نسبتاً کوتاه، بر پایه مشاهدات و گفت‌وگوهای محدود، آنچه معمولاً در قالب یک مطالعه مقدماتی (پایلوت) انجام می‌شود، به روندهای در حال شکل‌گیری بپردازد و قضاوت‌های قطعی‌تر را به پژوهش‌های میدانی گسترده‌تر واگذار کند. به ایشان و همفکرانشان توصیه می‌کنم از این‌گونه برخوردها فاصله بگیرند.
با احترام علی حاجی قاسمی


■ مغالطه‌هایی که آقای مهدوی پیش کشیدند معتبر هستند. آقای حاجی قاسمی در جواب نوشته‌اند «در فضای آکادمیک، معمولاً اعتبار علمی افرادی که در دانشگاه‌های معتبر تدریس می‌کنند (آنهم در جایگاه استاد تمام)، محل چنین مناقشاتی قرار نمی‌گیرد.»
این هم نوعی مغالطه است. آموزگار دانشگاهی پس از تدریس برای مدت زمانی لازم و گذراندن مراحلی استاد تمام می‌شود ولی این به آن معنی نیست که دانشگاهی بودن (در هر مرحله‌ای و حتا استاد تمام) بطور خودکار باعث جلوگیری از خطا در استدلال می‌شود. از آن گذشته هیچ نوشته‌ای مقدس نیست و می‌تواند نقد شود.
وقتی حرف از باور سیاسی باشد که با احساسات افراد در آمیخته است، به ویژه در دوره‌ی بحران و جنگ که احساس افراد در سطح بالایی برانگیخته می‌شود، همیشه امکان خطا در استدلال وجود دارد و خطاهای مغلطه آمیز در این نوشته کم نیستند.
در کدام محیط آکادمیک این قانون وجود دارد که چون کسی دانشگاهی است نمی‌توان نوشته او را تجزیه تحلیل کرد و ایرادهای آن را نشان داد؟ بر عکس، دلیل رشد علوم انسانی در مغرب‌زمین این است که هر نوشته‌ای از هر کس می‌تواند مورد نقد و تجزیه تحلیل قرار بگیرد. در میان ما ایرانی‌ها که گاهی به استانداردها بی‌توجهی می‌کنیم یک «تاریخ‌دان» بسیار مشهور با سالیان دراز تجربه به خودش اجازه می‌دهد مجموعه‌ای از جستارهای روزنامه‌ای نشر کند و نام آن کتاب را بگذارد «هشت الهفت». در غرب تاریخدان یا فرد دانشگاهی جرات چنین کاری را ندارد چون یک سنت نیرومند نقد آکادمیک وجود دارد و اگر کسی دست به چنین کاری بزند بی‌اعتبار می‌شود. در میان ما چون سنت نقد قوی وجود ندارد فرد به اتکای موقعیت دانشگاهی خود ممکن است تصور کند که هر جور دلش خواست می‌تواند استدلال کند و این درست نیست.
با سلام و احترام، یوسف جاویدان