از جمله پدیدههای جالب انقلاب بهمن یکی هم این بود که با سقوط نظام سلطنت مطلقه، مشروطهخواهی هم بلاموضوع شد. با استقرار خلافت اسلامی، جریانات مشروطهخواه اصیل کشور نظیر جبهه ملی و نهضت آزادی، چون سلطنتی در مقابل خود نمیدیدند که آن را مشروطه کنند، جمهوریخواه شدند. به موازات این جریان، دو اتفاق مهم دیگر هم افتاد.
اول- از دل استبداد مذهبی جدید، نوع جدیدی از مشروطهخواهی ذیل نام «اصلاحطلبی» سر برآورد، برای خودش بر پایه درک غیراقتدارگرایانه از اسلام سیاسی و ضرورت پایبندی به قانون اساسی برنامه و تاریخ ساخت و بعد از سی سال بازی در متن و حاشیه قدرت، عاقبت پشت سد استبداد دینی اصلاحناپذیر، کم آورد.
جمعی عطای «مشروعه مشروطه» را به لقایش بخشیدند و راه دیگر برگزیدند و جمعی دیگر، به «روزنهگشایی» مشغول شدند و به امید نوالهای، از مشروطهخواهی کاریکاتوری ساختند و برای فرار از گورخوابی، کارتنخواب حاشیه شهر سیاست شدند. با بستهتر شدن مداوم ساختار قدرت، مشروطهخواهی اسلامی هم به کما رفت و تأثیرگذاری آن محدود و محدودتر شد.
دوم- سلطنتطلبانی که از کشور گریخته بودند، خود دو شقه شدند. جمعی از آنها که از کادرهای استخواندارتر حکومت محمدرضا شاه بودند، چمدانهایشان را باز نکردند تا به زودی در رکاب سلطان رضا شاه دوم، تهران را فتح کنند و تاج و تخت از دست رفته را پس بگیرند. جمعی دیگر از آنها که شاید جوانتر هم بودند، متوجه شدند که تئوری «چمدانهای بسته و تاج و تخت از دست رفته» بیش از اندازه خوشخیالانه است و آنچه را که با یک انقلاب بزرگ برافتاد، نمیتوان به آسانی و در کوته زمانی، بازپس گرفت. آنها که پادشاهی جز سلطان گارد قدیم، برای مشروط کردن نداشتند، مدل «خلاقانه»ای برساختند: مشروطهخواهی مجازی! در این مدل مجازی، قرار بر این بود که رضا فرزند محمدرضا را که در دامان خانم دیبا زاده شد، مسامحتاً «شاهزاده» بنامند و در عالم مجاز او را «پادشاه سوئد» کنند.
رضا پهلویِ نوجوان که به تدریج قد میکشید، با آنکه حوصله درس و مشق را نداشت، اما چون ثروت مادی و معنوی صندوق پسانداز محمدرضا شاه فقید را در اختیار داشت، همیشه مشتی «رایزن»، «دلال» و «مربی و دانشمند محترم» دور و برش میپلکیدند. در نتیجه، او به مرور اندکی سیاست آموخت، متوجه موقعیت ممتاز خود شد و یاد گرفت که چگونه با هر دو جناح بازی کند و از آنها سواری بگیرد.
نگاهی با فاصله، به زندگی رضا پهلوی نشان میدهد که او در بخش اعظم دوران طولانی ولایتعهدی خود، مشغول بندبازی میان این دو جریان بوده است. نه در قفس طلایی ژنرالهای پدرش منزل گزید و نه مستأجر قصر مجازی پادشاه سوئد شد و بسته به جهت وزش باد، به هر سو که خواست، پرید!
با گذر زمان، هم اغلب ژنرالها و مردان گارد قدیم، صحنه را به نسلهای بعد سپردند و هم، بیشینه ساکنان خانه اجارهای مشروطهخواهی راهی دیار دیگر شدند.
در جنبش زن-زندگی-آزادی، این تحول بزرگ نسلی هم به نوعی به نمایش درآمد. جنس رادیکال، مدرن و شورشی این جنبش، رضا پهلوی را که خود پدر دخترانی از نسل زد هم بود، چنان شیفته کرد که او آن را کوتاهترین راه به قدرت پنداشت و بیواهمه، خطوط قرمز گارد فرتوت قدیم را زیر پا گذاشت. با مشتی -به روایت ژنرالها- «زنیکه»، «تجزیهطلب»، «مجاهد»، «مطرب» و «بیاصل و نسب» پشت یک میز نشست و «سند تجزیه ایران» را امضا کرد.
رضا پهلوی احتمالاً در روزهای طلایی جرج تاون، متوجه همه ابعاد چرخش به راستهای بزرگ در جهان و ظهور یک نسل جوان، «بیاصل و نسب» و راست رادیکال نبود. جرج تاون اما، یک نقطه عطف در زندگی سیاسی او بود. او خیلی زود متوجه شد که این جنبش، ضد مردسالاری و دشمن پدرسالاری است و اگر پیروز شود، جایی برای احیای سلطنت نخواهد ماند.
با این جمعبندی هراسآلود، پهلوی با شتاب از «شبهائتلاف» جرج تاون خارج شد و چرخش به راست تاریخی خود را آغاز کرد. در آغوش جوانان راست رادیکال جای گرفت و با این تصور که به کیلومتر آخر ماراتون قدرت وارد شده است، تختهگاز به مونیخ ۱ و ۲ رسید. در مونیخ ۲ تاج شاهی و ردای رهبری را یکجا بر پیکرش آراست و تحت نام «دفترچه اضطرار»، زیر «نبرد من» تازهای امضا گذاشت. در این فاصله که باد مناسب از بیتالمقدس بر بادبان کشتی او وزیدن گرفت، رسانههای «کینگ میکر» هم، به فرموده، تمامقد به خدمت درآمدند تا به کمک ابر و باد و مه و خورشید و فلک، رهبری برای مردم ایران خلق شود.
گفتمانهای ملی و دموکراتیک به شلاق گرفته شدند تا جا برای نمادها باز شود. با تکنیک فاشیستی «به زور حق با من است!» و با شعار نازیستی و دستکاری شده «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر»، تز کودکانه «از این بدتر نمیشه» به عنوان تحلیل شرایط لحظه به جامعه پمپاژ شد. با دو شعار «مرگ بر ۵۷تی» و «مرگ بر سه فاسد، ملا چپی، مجاهد» مرزهای دوست و دشمن را مشخص کردند. استراتژی و تاکتیک هم از قبل روشن بود: آمریکا و اسرائیل با بمباران، راه گارد جاویدان را هموار میکنند و شعار «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده» در کمتر از یک هفته محقق میشود!
همه چیز ساده، روان و در خور فهم عوام طراحی شدند. در ۱۷ و ۱۸ دیماه با تکرار وعده فریبنده «کمک در راه است!» ترامپ، تصمیم به سوار شدن بر امواج خیزش مطالباتی مردم گرفته شد. پهلوی بزرگترین قمار سیاسی زندگی خود را آغاز کرد. او پس از پاسخ مثبت به فراخوان اولیه خود، بیتوجه به کشتار و قتلعام برنامهریزی شده مردم، در ۱۹ دی با صدور فرمان قیام، مرتکب یک خطای راهبردی بزرگ شد. کمکی نرسید و قیامی اتفاق نیفتاد. جوانان، در میان انبوه اجساد یاران خود، بیپناه در ماتم، شوک و ناباروری فرو رفتند و فوارهای که با پمپهای ساخت خارج اوج بلندی گرفته بود، شروع به پایین آمدن کرد.
در سوی دیگر ماجرا، بخش بزرگی از مشروطهخواهان مجازی که در تشکلهایی مثل «حزب مشروطه ایران» چادر زده بودند، با شنیدن بوی کباب قدرت، چادرها را جمع کردند و به دنبال «رهبر-شاه» روان شدند تا با شعار «هرکه نگه پهلویه، اجنبیه، اجنبیه» همصدا شوند. این آخرین خیزش مشروطهخواهان مجازی، همزمان سنگی بر گور این گونه مشروطهخواهی هم شد: آش نخورده و دهان سوخته! نه در مسجد گذارندم که رندم - نه در میخانه، کاین خمار خام است! خسرالدنیا و الآخره!
اگر رضا پهلوی سرمایه خانوادگی خود را در این قمار بزرگ به ریسک گذاشت، حداقل میتواند ادعا کند که بخشی از آن را به سرمایه اجتماعی تبدیل کرده است. اما مشروطهخواهان مجازی، همچون ورشکستگان به تقصیر، پیش از آنکه به میز بازی برسند، دستشان خالی شد. شاه سوئدیشان را بردند و تنها حسرت آهی برایشان بر جا گذاشتند.
آنگونه که در بازار اتفاق میافتد، ورشکستگی یک بنگاه بزرگ، بسیاری از بنگاههای کوچک را هم به نابودی میکشاند. پیوستن نهایی رضا پهلوی به طیف راست اقتدارگرا و ورشکستگی مشروطهخواهی، پروژههای ائتلافی جریاناتی نظیر شورای مدیریت گذار را هم بر زمین کوبید. با جنگ ویرانگری که وارد دومین ماه خود شده است، با حدت بحران عمیق و همهجانبه و با تغییرات بزرگ در صفآراییهای سیاسی داخل کشور، در خارج نیز با پایان مشروطهخواهی و فروکش کردن تب و شانس راست رادیکال سلطنتطلب، صحنه سیاست دستخوش تحولات مهمی شده است.
اینک در شرایطی که همه نیروهای جمهوریخواه، ملی و آزادیخواه، در جستجوی راهی برای همبستگی، تجمیع قوا و کمک به عبور کشور از بحران، بر تلاشهای خود افزودهاند، پروژهبگیران و پروژهسازانی که نامهای پرطمطراق «استراتژیست» را بر خود بستهاند، از جمله در لباس مشروطهخواهی، در تلاشند تا حرکتهای جدی و اثربخش را مصادره کنند.
مشروطهخواهی اما، آنگونه که شرحش رفت، دیگر وجود خارجی ندارد و آنچه در گلخانهها برجستهسازی میشود یا بخشی از «پروژه تصاحب» از سوی «از ما بهتران» است و یا دست بلند رضا پهلوی و حامیان خارجی او!
امروز صورتمسأله جمهوریخواهان نه شرطبندی روی جریان ورشکسته مشروطهخواهی که چگونگی تعامل با جریان اقتدارگرای «پهلویست»، تحت رهبری رضا پهلوی، به مثابه جریان اصلی سلطنتطلبی است. به این مهم باید بدون سادهاندیشی و با نگاهی باز و ملی و با پرهیز از آدرسهای غلط پرداخت.
■ آقای پورمندی گرامی، نمیدانم قصد شما از این نوشته در این سخت ترین شرایط تاریخ ایران چیست؟ سخن گفتن فقط کلام نیست، کنش است، بویژه که موضوعیت سخن جریانات روز باشد نه بحث علمی-تاریخی. من شما را بنا به مقالات و گفته های چندین سال اخیرتان فردی با آگاهی وسیع و تاثیر گذار میدانم و از همین جهت توقعاتی دارم، و دوباره میگویم، بویژه در این روزهای سخت. روزهایی که با بغض در گلو بر میخزیم و با همان بغض در گلو به بستر میرویم. روزگاریست که دلسوزان و صاحبان اصلی سرزمینمان هیچ کاره اند، و رژیم دد منش و بیگانگان طمع کار همه کاره.
با اشاره به پاراگراف آخر نوشته شما، میپرسم که روشنفکران ایرانی چگونه میخواهند در این شرایط تاثیر گذار باشند؟
جلوگیری از دشمنی های درونی و کمک به مردم در نزدیکی و همدردی نسبت به هم کاریست که از عهده صاحبان فکر و قلم بر میآید. و در این راه فداکاری و هم هوشیاری لازم است. شما را رجوع میدهم به نمونه ونزوئلا و خانم “چادوو”. این خانم که عمر پر بارش را در روشنگری و کنشگری برای کشورش صرف کرده و دارای دست آورد های اجتماعی با ارزش است به کاخ سفید رفت و جایزه نوبل خود را به فرد بیمایهای چون ترامپ تقدیم کرد که نمیداند نوبل را با ن مینویسند یا با ب. اما تصور میکرد که اگر یک جان را نجات دهم ارزشش را دارد.
زبان گفتار شما اگر به افتراق بیشتر مابین “طرفداران” این و آن نینجامد، مسلما کمکی هم به همگرایی آنها نمیکند. همانطور که گفتید همه مردم هوادار آقای پهلوی، سلطنت طلب نیستند و یا نگرش دشمن گونه و حذفی به “غیر خودی ها” ندارند. از طرفی شخص رضا پهلوی به هیچ وجه خصوصیات “رهبر فاشیستی” را ندارد. هر ایراد سیاسی به وی بگیرید اما نمیتوان روان پریشی نهفته رهبران فاشیستی را به وی نسبت دهیم. شاید در این اواخر ایشان چند نمونه تغییر بد نشان دادند از قبیل “مرا پدر ملت فرض کنید...” و یا “مردم فقط اسم مرا صدا میزدند نه کس دیگری را ...” اما تصور نمیکنم که به همین سادگی بتوان جایگاهی مترادف با رهبر فاشیستی برای ایشان ترسیم کرد. در واقع این از وظایف دیگران است که بار سمی آندسته از اطرافیان فاشیست مسلک ایشان را تضیف کنند، و خصوصیات دمکراتیک آقای پهلوی را تجلیل و ارتقاء دهند. در هر صورت همیشه در نظر داشته باشیم که مردم را از چتر وحدت گرای رضا پهلوی محروم نکنیم و اگر رضا پهلوی و جمع آنها از وحدت گرایی فاصله گرفتند دست کم بخش مهمی از مردم تکلیفشان را با آنها خواهند دانست.
با احترام، پیروز
■ صلح ارباب نفاق است پی جنگ دگر / زره خویش نهان زیر قبا ساختهاید
دل صافی تو را از لشکری به / درون بی نفاق از کشوری به
کار ما از گفتگو بگذشته است / تا چنین غیظ و غضب در کار هاست
سیاوش مشروطهخواه
■ آقای پورمندی،
مشکل نوشته شما این نیست که با سلطنتطلبی مخالف است—این حق هر کسی است. مشکل این است که در یکی از بحرانیترین لحظات تاریخ معاصر، هنوز تصور میکنید اولویت، تسویهحسابهای فرقهای و جدلهای دروناپوزیسیونی است. کشور زیر شدیدترین بمبارانها و ویرانی در طول تاریخ خود، و تحت فشار بحران و تهدید قرار دارد، ساختار قدرت همچنان پابرجاست، و شما با حوصلهای ستودنی مشغول توضیح این هستید که کدام جریان «کاریکاتوری» است و کدام «بلاموضوع».
این دیگر تحلیل نیست—نوعی بیخبری خطرناک از واقعیت میدان است.
طنز تلخ ماجرا اینجاست: در حالی که صورتمسأله، ایجاد حداقلی از همگرایی برای عبور از یک بنبست تاریخی است، شما با ادبیاتی آشنا—تحقیر، تمسخر، برچسب—دقیقاً همان کاری را میکنید که سالهاست نتیجهاش را دیدهایم: تولید شکاف، بهجای تولید راهحل. شما از «پایان مشروطهخواهی» سخن میگویید، گویی با اعلام شما، یک جریان اجتماعی حذف میشود.
اگر قرار باشد با همین منطق پیش برویم، هر جریانی که هنوز به قدرت نرسیده، میتواند «مجازی» تلقی شود— و در این صورت، تقریباً تمام اپوزیسیون ایران را باید در یک جمله کنار گذاشت. در نهایت، متن شما بیش از آنکه نشاندهنده پایان یک جریان باشد، نشاندهنده یک نکته دیگر است:
ناتوانی در مواجهه تحلیلی با پدیدهای که هنوز برای بخشی از جامعه معنا دارد. در مورد نقش رضا پهلوی نیز، شما تصویری ارائه میدهید که بیشتر مبتنی بر نیتخوانی است تا داده.
«بندبازی»، «قمار»، «هراس». اینها توصیفهایی ادبیاند، نه تحلیل سیاسی. تحلیل زمانی معنا دارد که بتواند رفتار یک بازیگر را با دادههای قابل بررسی توضیح دهد، نه اینکه صرفاً انگیزههایی را به او نسبت دهد.
اگر سیاست تا این حد ساده بود، بسیاری از بحرانها سالها پیش «با نوشتن یک مقاله» حل شده بودند. مسأله این نیست که شما چه جریانی را قبول دارید یا ندارید، مسأله این است که در شرایطی که هیچ نیرویی به تنهایی توان تغییر ندارد، اصرار بر حذف دیگران — آن هم با زبان تمسخر — نه نشانه صراحت، بلکه نشانه فقر استراتژیک است.
اگر اندکی واقعبینی در کار باشد، باید پذیرفت که سیاست عرصه ائتلافهای ناهمگون است، نه میدان خالصسازیهای ذهنی. اما ظاهراً هنوز این تصور در شما وجود دارد که میتوان با حذف رقیب، به قدرت رسید— تصوری که بارها آزموده شده و هر بار به بنبست رسیده است.
اجازه بدهید ساده بگوییم: در لحظهای که کشور نیاز به حداقل همبستگی دارد، شما مشغول حداکثرسازی اختلافات هستید.
در زمانی که باید نیروها را جمع کرد، شما در حال پراکنده کردن آنها هستید. این فقط یک خطای تحلیلی نیست— این یک خطای استراتژیک پرهزینه است.
و شاید پرسش اصلی این باشد: اگر امروز هم قرار است انرژی نیروهای مخالف، نه صرف تغییر وضعیت، بلکه صرف بیاعتبار کردن یکدیگر شود— دقیقاً چه چیزی قرار است فردا متفاوت باشد؟
ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی / کاین ره که تو میروی به ترکستان است
شهرام
■ جناب آقای پورمندی، با سپاس از نوشتهی دقیق، بهموقع و روشنگرانهی شما دربارهی چگونگی شکلگیری جریانهای سلطنتخواهی و مشروطهخواهی و بررسی جایگاه این دو در وضعیت پرآشوب امروز ایران و همچنین در میان جامعهی خارج از کشور.
در خصوص این نکته که مشروطهخواهیِ مجازی پیش از رسیدن به «میز بازی» عملاً قمار را باخته بود، من نیز با شما همنظر هستم. بهنظر میرسد تلاش اخیر این جریان، بیش از آنکه معطوف به ارائهی راهحلی عملی برای وضعیت کنونی باشد، در پی ساختن آلترناتیوی در برابر پروژهای است که حول پهلوی شکل گرفته و اکنون از موقعیت اجتماعی و رسانهای بهتری برخوردار است. این تلاش، عمدتاً از طریق گردآوری نیروهای پراکنده و سرگردان سیاسی در خارج از کشور دنبال شده که نمود آن را میتوان در «کنگره آزادی ایران» در لندن مشاهده کرد.
با این حال، آنچه این گردهمایی را محل نقد جدی میکند، فاصلهی معنادار آن با اولویتهای فوری و حیاتی امروز جامعهی ایران است. در روزهایی که کشور درگیر جنگ، خشونت، سرکوب و رنج گستردهی انسانی است، پرداختن به مباحث تاریخیِ انباشته از چندین سده — از جمله مسائل قومیتی و جنسیتی — هرچند در ذات خود مهم و قابل توجهاند، اما در این مقطع زمانی بیش از آنکه پاسخی به وضعیت بحرانی باشد، شائبهی «یارگیری سیاسی» را تقویت میکند.
بهنظر میرسد برخی چهرهها در این جریان، آگاهانه یا ناآگاهانه، در تلاشاند تا با بازتعریف و برجستهسازی این مسائل، قطبی سیاسی در برابر رقیب شکل دهند. اما طرح چنین موضوعاتی در اوج بحران ملی، بدون پیوند مستقیم با نیازهای فوری جامعه، نهتنها راهگشا نیست، بلکه میتواند به پراکندگی بیشتر نیروها نیز بینجامد.
نکتهی تأملبرانگیز دیگر، سکوت یا کمتوجهی این جمع نسبت به رنجهای جاری مردم است؛ از جمله آتش جنگ و قربانی شدن کودکان بیگناه، تخریب زیرساختها و فشارهای سنگین بر میهن و هم هممیهنان زیر بمباران شدید و حشیانه امریکایی -اسرائیلی ست. این خلأ، حتی در بیانیهی پایانی نیز مشهود بود، جایی که انتظار میرفت دستکم اشارهای صریح به محکومیت خشونت و درخواست برای پایان آن دیده شود.
در مجموع، بهنظر میرسد این جریان نیازمند بازنگری جدی در اولویتها، رویکردها و انگیزههای خود است؛ چرا که در شرایطی چنین خطیر، هر حرکت سیاسی باید پیش از هر چیز، در پی کاهش رنج مردم و پاسخگویی به بحرانهای فوری جامعه باشد.
با احترام سینا
■ آقای پورمندی گرامی، چپ ایران به ایدئولوگی مانند شما بسیار نیازمند است. شما بدرستی با انقلاب شکوهمند شروع کردید که چگونه با جانفشانی ها و فداکاریهای سازمان مجاهدین و چریکها ایران از چنگ رژیم سلطنتی بیرون آوردیم ولی خوب متاسفانه بدست ارتجاع افتاد. در ادامه شما بخوبی به این اقدام خوب نیروهای انقلابی محک زدید که به موقع با شعار مرگ بر ستمگر نه شاه و نه شیخ تیغ انقلاب را تیز کرد و راه را نشان داد. شما با رخدادنگاری فشردهتان همه چیز را خوب بیان کردید. ای کاش شما شجاعانه در باره کنگره آزادی ایران به مدیریت آقایان آهی و ایران دوست بزرگ آقای زمانی همی چیزهای را مینوشتید.
ممنون میلاد
■ واقعا جای تاسف است که در این لحظات خطیر و بحرانی چهره های شاخص اپوزسیون بجای تمرکز بر موضوع جنگ و ایجاد یک جبهه بزرگ برای توقف جنگ و جلوگیری از تخریب ایران و یا حداقل مبارزه برای جلوگیری از حمله به اهداف غیر نظامی به این مباحث فرعی بپردازند. بنظر میرسد اپوزسیون بطورکلی ارتباط خود با جامعه در داخل کشور را از دست داده است. اگر از مردم در تهران و شهرستانها بپرسید تا چه اندازه به این مباحث فکر میکنند فقط به شما پوزخند خواهند زد.
آیا بهتر نبود اپوزسیون بجای این مباحث نابهنگام موضوع آتش بس در جنگ را در اولویت مباحث و فعالیتهای خود قرار میداد (حتی در کنفرانس اخیر لندن هم در این موارد بحث نکردند!) و تلاش میکرد با مقالات در روزنامه های مهم دنیا، سخنرانیها در مجامع و دانشگاه ها، راه پیماییها و یا تجمعات بزرگ هزاران نفره در اروپا و آمریکای شمالی از سازمانهای بین المللی و دولتهای بزرگ بخواهد جنگ علیه ایران را خاتمه داده و بجای ادامه جنگ و تخریب ایران که بنفع فرماندهان افراطی سپاه روحانیون حاکم و آدم کشان امنیتی و بسیج در ایران است به اپوزسیون و مردم ایران کمک کنند تا رژیم ارتجاعی و نامشروع جمهوری اسلامی را سرنگون کنند یا حداقل از حمله به مراکز اقتصادی و زیر ساختها و اهداف غیر نظامی خودداری کنند؟ مسلما بهتر بود. زیرا حتی اگر این مبارزات تاثیری در آتش بس و توقف جنگ نداشت حداقل مردم داخل کشور را متقاعد میکرد که اپوزسیون بفکر مردم داخل کشور است و سعی میکند جلو حمله به اهداف غیر نظامی را بگیرد. اما این روالی که پیش گرفته شده مایه تاسف است.
خسرو
■ با سلام به آقای پورمندی و سایر دوستان
خطاب به دوستان گرامی که از این نوشته انتقاد کردند:
با این دست نوشتهها باید مدارا کرد. نمیتوان نوشتهای که پر از توهین و تلاش مستمر برای تحقیر یک شخصیت سیاسی است را جدی گرفت. سوگیری نوشته و خشمی که در تیتر و سطر سطر نوشته جاری هست جایی برای نقد و تبادل اندیشه باقی نمیگذارد. در حال حاضر آنقدر فاجعه از زمین و آسمان دارد میبارد که طعنه زدن به «درس و مشق» یک شخصیت سیاسی در نوشتهای که ادعای جدی بودن دارد فکاهی مینماید. من حتا نمیخواهم بگویم جای تأسف دارد. این نوشته تحلیل نیست، یک نوشتهی شخصی است و به باور این قلم باید آن را در همین حد پذیرفت.
با احترام، یوسف جاویدان
■ با سلام و تشکر از دوستانی که نظر دادند، مطلب بلندی در تماس با تک-تک نظرات دوستان نوشتم که متاسفانه ، در اثر بی احتیاطی غیب شد. حالا بطور خیلی خلاصه ، تز های یادداشت من، به قرار زیر هستند:
۱- بیش از ۹۰ در صد سامانه پاشاهی به تسخیر رضا پهلوی در آمده است.
۲- رضا پهلوی در خدمت یک تفکر اقتدارگرا، خارج محور، فردگرا و انحصار طلب قرار گرفته است.
۳- بر پایه عملکرد تا کنونی و سند برنامه ای «دفتر چه اضطرار»، این جریان را نمی توان در جبهه آزادی یا میهن دوستی تعریف کرد. انها دشمن بر انداز جمهوری اسلامی هستند. اما دوست میهن و آزادیخواه نیستند.
۴- «مشروطه خواهی» در داخل کشور، در قالب و لباس «اصلاحطلبی»، گرچه جریانی حقیقی است که خط مشروطه کردن «مشروعه» را دنبال می کرد، اکنون به جریانی منزوی و کم اثر تبدیل شده است که از دل آن دو جریان «گذارطلب» و «روزنه گشا» در آمدهاند.
۵- با پیوستن رضا پهلوی به افکار و گرایش راست رادیکال، مشروطهخواهی سنتی هم دچار شکاف شد. بخش بزرگ آن «روزنه گشا» شد و به رضا پهلوی پیوست. بخش کوچکی هم به موجودی «مجازی»، سرگردان کوچه «چه کنم؟» فاقد هر نوع افق و برنامهای بدل شده است. هیچ چشم انداز نجات بخشی برای این جریان وجود ندارد.
۶- کنگره آزادی ایران، اگر پا بگیرد، باید موطن سیاسی آزادیخواهان ایران باشد. این کنگره نمی تواند به صورت عکس دو نفره « مشروطه خواه- جمهوریخواه» نمایش داده شود و آلت دست پروژهسازها و پروژهبگیرها قرار بگیرد. نباید کنگره را به گلخانه ای برای حفاظت از گونه های رو به انقراضی از نوع « مشروطه خواهی مجازی» تبدیل کرد.
۷- جریان راست رادیکالی که توانسته با رهبری رضا پهلوی ، سرمایه های مادی و معنوی دو پادشاه این خاندان را در اختیار بگیرد، می تواند در گذار از ج.ا. نقش مهمی بازی کند. تنظیم رابطه ای مبتنی بر عدم تقابل، دیالوگ انتقادی و تمرکز بر مبارزه با ج.ا. امری است که کنگره آزادی می تواند برای آن چهارچوب راهبردی مشخص تعربف و طراحی کند. خوشحال تر می شوم اگر دوستان تک-تک این موارد را مورد نقد قراربدهند.
و در آخر از میلاد عزیز تقاضا می کنم که کمی بیشتر توضیح بدهند، چون چیزی دستگیرم نشد و هم چنین از آقای جاویدان کمی در شگفتم که کامنت کوتاه خود را از توصیه به مدارا شروع کردند و به سطل آشغال به عنوان جایگاه یادداشت ختم نمودند! البته قابل درک است که آستانه تحمل دوستان پادشاهیخواه ما بسیار پایین آمده و حالا با داستان «عصر حجر» پایین تر هم خواهد آمد.
با احترام پورمندی
■ آقای پورمندی گرامی
من هیچ حرفی از سطل آشغال و یا هیچ مفهومی که بتوان از آن چنین برداشتی کرد نزدم. خواهش میکنم دست از تهمت زنی بردارید. بارها هم میهنان مختلف روی این سایت این موضوع را به شما تذکر دادهاند و شما نادیده میگیرید. این طرز برخورد نه شاینده است و نه سازنده.
ی. جاویدان