از جمله پدیدههای جالب انقلاب بهمن یکی هم این بود که با سقوط نظام سلطنت مطلقه، مشروطهخواهی هم بلاموضوع شد. با استقرار خلافت اسلامی، جریانات مشروطهخواه اصیل کشور نظیر جبهه ملی و نهضت آزادی، چون سلطنتی در مقابل خود نمیدیدند که آن را مشروطه کنند، جمهوریخواه شدند. به موازات این جریان، دو اتفاق مهم دیگر هم افتاد.
اول- از دل استبداد مذهبی جدید، نوع جدیدی از مشروطهخواهی ذیل نام «اصلاحطلبی» سر برآورد، برای خودش بر پایه درک غیراقتدارگرایانه از اسلام سیاسی و ضرورت پایبندی به قانون اساسی برنامه و تاریخ ساخت و بعد از سی سال بازی در متن و حاشیه قدرت، عاقبت پشت سد استبداد دینی اصلاحناپذیر، کم آورد.
جمعی عطای «مشروعه مشروطه» را به لقایش بخشیدند و راه دیگر برگزیدند و جمعی دیگر، به «روزنهگشایی» مشغول شدند و به امید نوالهای، از مشروطهخواهی کاریکاتوری ساختند و برای فرار از گورخوابی، کارتنخواب حاشیه شهر سیاست شدند. با بستهتر شدن مداوم ساختار قدرت، مشروطهخواهی اسلامی هم به کما رفت و تأثیرگذاری آن محدود و محدودتر شد.
دوم- سلطنتطلبانی که از کشور گریخته بودند، خود دو شقه شدند. جمعی از آنها که از کادرهای استخواندارتر حکومت محمدرضا شاه بودند، چمدانهایشان را باز نکردند تا به زودی در رکاب سلطان رضا شاه دوم، تهران را فتح کنند و تاج و تخت از دست رفته را پس بگیرند. جمعی دیگر از آنها که شاید جوانتر هم بودند، متوجه شدند که تئوری «چمدانهای بسته و تاج و تخت از دست رفته» بیش از اندازه خوشخیالانه است و آنچه را که با یک انقلاب بزرگ برافتاد، نمیتوان به آسانی و در کوته زمانی، بازپس گرفت. آنها که پادشاهی جز سلطان گارد قدیم، برای مشروط کردن نداشتند، مدل «خلاقانه»ای برساختند: مشروطهخواهی مجازی! در این مدل مجازی، قرار بر این بود که رضا فرزند محمدرضا را که در دامان خانم دیبا زاده شد، مسامحتاً «شاهزاده» بنامند و در عالم مجاز او را «پادشاه سوئد» کنند.
رضا پهلویِ نوجوان که به تدریج قد میکشید، با آنکه حوصله درس و مشق را نداشت، اما چون ثروت مادی و معنوی صندوق پسانداز محمدرضا شاه فقید را در اختیار داشت، همیشه مشتی «رایزن»، «دلال» و «مربی و دانشمند محترم» دور و برش میپلکیدند. در نتیجه، او به مرور اندکی سیاست آموخت، متوجه موقعیت ممتاز خود شد و یاد گرفت که چگونه با هر دو جناح بازی کند و از آنها سواری بگیرد.
نگاهی با فاصله، به زندگی رضا پهلوی نشان میدهد که او در بخش اعظم دوران طولانی ولایتعهدی خود، مشغول بندبازی میان این دو جریان بوده است. نه در قفس طلایی ژنرالهای پدرش منزل گزید و نه مستأجر قصر مجازی پادشاه سوئد شد و بسته به جهت وزش باد، به هر سو که خواست، پرید!
با گذر زمان، هم اغلب ژنرالها و مردان گارد قدیم، صحنه را به نسلهای بعد سپردند و هم، بیشینه ساکنان خانه اجارهای مشروطهخواهی راهی دیار دیگر شدند.
در جنبش زن-زندگی-آزادی، این تحول بزرگ نسلی هم به نوعی به نمایش درآمد. جنس رادیکال، مدرن و شورشی این جنبش، رضا پهلوی را که خود پدر دخترانی از نسل زد هم بود، چنان شیفته کرد که او آن را کوتاهترین راه به قدرت پنداشت و بیواهمه، خطوط قرمز گارد فرتوت قدیم را زیر پا گذاشت. با مشتی -به روایت ژنرالها- «زنیکه»، «تجزیهطلب»، «مجاهد»، «مطرب» و «بیاصل و نسب» پشت یک میز نشست و «سند تجزیه ایران» را امضا کرد.
رضا پهلوی احتمالاً در روزهای طلایی جرج تاون، متوجه همه ابعاد چرخش به راستهای بزرگ در جهان و ظهور یک نسل جوان، «بیاصل و نسب» و راست رادیکال نبود. جرج تاون اما، یک نقطه عطف در زندگی سیاسی او بود. او خیلی زود متوجه شد که این جنبش، ضد مردسالاری و دشمن پدرسالاری است و اگر پیروز شود، جایی برای احیای سلطنت نخواهد ماند.
با این جمعبندی هراسآلود، پهلوی با شتاب از «شبهائتلاف» جرج تاون خارج شد و چرخش به راست تاریخی خود را آغاز کرد. در آغوش جوانان راست رادیکال جای گرفت و با این تصور که به کیلومتر آخر ماراتون قدرت وارد شده است، تختهگاز به مونیخ ۱ و ۲ رسید. در مونیخ ۲ تاج شاهی و ردای رهبری را یکجا بر پیکرش آراست و تحت نام «دفترچه اضطرار»، زیر «نبرد من» تازهای امضا گذاشت. در این فاصله که باد مناسب از بیتالمقدس بر بادبان کشتی او وزیدن گرفت، رسانههای «کینگ میکر» هم، به فرموده، تمامقد به خدمت درآمدند تا به کمک ابر و باد و مه و خورشید و فلک، رهبری برای مردم ایران خلق شود.
گفتمانهای ملی و دموکراتیک به شلاق گرفته شدند تا جا برای نمادها باز شود. با تکنیک فاشیستی «به زور حق با من است!» و با شعار نازیستی و دستکاری شده «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر»، تز کودکانه «از این بدتر نمیشه» به عنوان تحلیل شرایط لحظه به جامعه پمپاژ شد. با دو شعار «مرگ بر ۵۷تی» و «مرگ بر سه فاسد، ملا چپی، مجاهد» مرزهای دوست و دشمن را مشخص کردند. استراتژی و تاکتیک هم از قبل روشن بود: آمریکا و اسرائیل با بمباران، راه گارد جاویدان را هموار میکنند و شعار «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده» در کمتر از یک هفته محقق میشود!
همه چیز ساده، روان و در خور فهم عوام طراحی شدند. در ۱۷ و ۱۸ دیماه با تکرار وعده فریبنده «کمک در راه است!» ترامپ، تصمیم به سوار شدن بر امواج خیزش مطالباتی مردم گرفته شد. پهلوی بزرگترین قمار سیاسی زندگی خود را آغاز کرد. او پس از پاسخ مثبت به فراخوان اولیه خود، بیتوجه به کشتار و قتلعام برنامهریزی شده مردم، در ۱۹ دی با صدور فرمان قیام، مرتکب یک خطای راهبردی بزرگ شد. کمکی نرسید و قیامی اتفاق نیفتاد. جوانان، در میان انبوه اجساد یاران خود، بیپناه در ماتم، شوک و ناباروری فرو رفتند و فوارهای که با پمپهای ساخت خارج اوج بلندی گرفته بود، شروع به پایین آمدن کرد.
در سوی دیگر ماجرا، بخش بزرگی از مشروطهخواهان مجازی که در تشکلهایی مثل «حزب مشروطه ایران» چادر زده بودند، با شنیدن بوی کباب قدرت، چادرها را جمع کردند و به دنبال «رهبر-شاه» روان شدند تا با شعار «هرکه نگه پهلویه، اجنبیه، اجنبیه» همصدا شوند. این آخرین خیزش مشروطهخواهان مجازی، همزمان سنگی بر گور این گونه مشروطهخواهی هم شد: آش نخورده و دهان سوخته! نه در مسجد گذارندم که رندم - نه در میخانه، کاین خمار خام است! خسرالدنیا و الآخره!
اگر رضا پهلوی سرمایه خانوادگی خود را در این قمار بزرگ به ریسک گذاشت، حداقل میتواند ادعا کند که بخشی از آن را به سرمایه اجتماعی تبدیل کرده است. اما مشروطهخواهان مجازی، همچون ورشکستگان به تقصیر، پیش از آنکه به میز بازی برسند، دستشان خالی شد. شاه سوئدیشان را بردند و تنها حسرت آهی برایشان بر جا گذاشتند.
آنگونه که در بازار اتفاق میافتد، ورشکستگی یک بنگاه بزرگ، بسیاری از بنگاههای کوچک را هم به نابودی میکشاند. پیوستن نهایی رضا پهلوی به طیف راست اقتدارگرا و ورشکستگی مشروطهخواهی، پروژههای ائتلافی جریاناتی نظیر شورای مدیریت گذار را هم بر زمین کوبید. با جنگ ویرانگری که وارد دومین ماه خود شده است، با حدت بحران عمیق و همهجانبه و با تغییرات بزرگ در صفآراییهای سیاسی داخل کشور، در خارج نیز با پایان مشروطهخواهی و فروکش کردن تب و شانس راست رادیکال سلطنتطلب، صحنه سیاست دستخوش تحولات مهمی شده است.
اینک در شرایطی که همه نیروهای جمهوریخواه، ملی و آزادیخواه، در جستجوی راهی برای همبستگی، تجمیع قوا و کمک به عبور کشور از بحران، بر تلاشهای خود افزودهاند، پروژهبگیران و پروژهسازانی که نامهای پرطمطراق «استراتژیست» را بر خود بستهاند، از جمله در لباس مشروطهخواهی، در تلاشند تا حرکتهای جدی و اثربخش را مصادره کنند.
مشروطهخواهی اما، آنگونه که شرحش رفت، دیگر وجود خارجی ندارد و آنچه در گلخانهها برجستهسازی میشود یا بخشی از «پروژه تصاحب» از سوی «از ما بهتران» است و یا دست بلند رضا پهلوی و حامیان خارجی او!
امروز صورتمسأله جمهوریخواهان نه شرطبندی روی جریان ورشکسته مشروطهخواهی که چگونگی تعامل با جریان اقتدارگرای «پهلویست»، تحت رهبری رضا پهلوی، به مثابه جریان اصلی سلطنتطلبی است. به این مهم باید بدون سادهاندیشی و با نگاهی باز و ملی و با پرهیز از آدرسهای غلط پرداخت.