در میانهٔ این همه ویرانی و جنگ، در زیر سایهٔ اضطراب، بیثباتی، اعدام و خطر دائمی که زندانیان سیاسی را تهدید میکند، باز هم عدهای دیواری کوتاهتر از خانم عبادی نیافتهاند؛ کسانی که با جمعآوری امضا برای به اصطلاح کمیتهٔ صلح نوبل، دور تازهای از کینهتوزی و تخریب را آغاز کردهاند.
پرسشهای بنیادی همچنان بیپاسخ ماندهاند:
چشمانی که یا ابعاد فاجعهبار جنگ را نمیبینند، یا نمیخواهند ببینند، و هنوز مسبب اصلیِ این همه مصیبتِ آوارشده بر سر ملت ایران را بهروشنی نمیشناسند — و حتی از خود نمیپرسند چرا بخشی از جامعه به نقطهای رسیده که از حملهٔ نظامی خارجی یا حذف رهبران و فرماندهان نظام استقبال میکند — با شگفتی تمام، اما حمله به عبادی را به راهی برای گریز از بحران ذهنی و سیاسی خود بدل کردهاند.
چرا جمهوری اسلامی به چنان بنبست و فروپاشی اخلاقی رسیده است که برای بقای خود، در فاصلهٔ دو شب، هزاران معترض بیدفاع را در خیابان به گلوله میبندد؟ چرا امضاکنندگان این بیانیه حتی یک سطر به این جنایت آشکار — و کمسابقه در تاریخ معاصر ایران — اختصاص ندادهاند؟ این بیانیه از کدام منبع و با چه نیتی سرچشمه گرفته است که چنین فجایع هولناکی را بهکلی نادیده میگیرد، اما با بزرگنمایی نقش یک فرد، میکوشد افکار عمومی را از مسئلهٔ اصلی منحرف کند؟ چه کسانی پشت این پرده، آگاهانه بر واقعیتها غبار میپاشند؟
تأسفبارتر آنکه در میان امضاکنندگان، نام افرادی خوشنام نیز دیده میشود؛ کسانی که سالها خود را در صف منتقدان و مخالفان این نظام تعریف کردهاند. چگونه است که این افراد امروز چشم بر کارنامهٔ خونین همین حکومت میبندند و — خواسته یا ناخواسته — در کنار روایتسازان و توجیهگران آن قرار میگیرند؟ این فقط یک لغزش ساده نیست؛ عبور از مرزهای اخلاقی و بیمسئولیتی سیاسی است.
آیا آنان در ذهن خود تصویری از این دارند که ایران با چنین حکومتی و با پشتیبانی مدافعان آن، به کدام سو خواهد رفت؟ آیا نقش نظام ولایت فقیه را در کشاندن کشور به این ورطهٔ سقوط میبینند که اکنون با مدافعان همان ساختار، علیه یک فرد همصدا شدهاند؟
اما یک نکته را باید بیپرده گفت:
حملات نظامی خارجی نه بر اساس خواست و منافع مردم ایران انجام میشود و نه قرار است چنین باشد؛ چنین اقداماتی بهشدت محکوم است. این تصمیمها در اتاقهای سرد قدرت و بر پایهٔ محاسبات دولتها اتخاذ میشود. نادیده گرفتن نقش جمهوری اسلامی در کشاندن ایران به پرتگاه هولناک یک جنگ ویرانگر، و تقلیل این واقعیت پیچیده به جدالی بر سر موضع یک فرد، چیزی جز سادهانگاری خطرناک و انحراف از مسئلهٔ اصلی نیست.
من نیز، بیتردید، به برخی از مواضع خانم عبادی — بهویژه در نسبت با ایدهٔ حملهٔ نظامی بهعنوان راه رهایی — نقد دارم. اما این نقد، اگر قرار است شأن خود را حفظ کند، نمیتواند به همصدایی با جریانهایی فروکاسته شود که در عمل در خدمت توجیه یا بازتولید همان ساختار سرکوبگر قرار میگیرند. نقد مستقل، مرزبندیای روشن و استوار میطلبد.
از سوی دیگر، مخالفت با جنگ و تخریب زیرساختهای کشور، بههیچوجه به معنای حمایت از وضع موجود نیست — هرچند برخی از امضاکنندگان این بیانیه خود دلبستهٔ همان نظم و نظامند. تجربهٔ تاریخ نشان داده است که بمباران نه بذر دموکراسی میپراکند و نه راهی به آزادی میگشاید؛ بلکه معمولاً جامعه را فرسودهتر، بنیانهای آن را سستتر و مسیر گذار را پیچیدهتر و پرهزینهتر میکند. به بیان روشنتر، بمباران هوایی — بهتنهایی — هرگز نتوانسته است رژیم دیکتاتوری را به نظمی پایدار و دموکراتیک بدل سازد. گسیل پیاده نظام نیز حاصلی جزجنگ داخلی، کشتار و ویرانگری درپی نخواهد داشت.
از زمانی که کمیتهٔ صلح نوبل، خانم عبادی را شایستهٔ این جایزه دانست، روندی کموبیش ثابت آغاز شد: حمله، تخریب و مطالبهگریهای متناقض. روزی از او خواستند رهبری اپوزیسیون را بر عهده بگیرد، روزی دیگر سرزنشش کردند که چرا وارد سیاست شده است. زمانی به دلیل نزدیکی به رضا پهلوی مورد حمله قرار گرفت و زمانی دیگر به دلیل فاصله گرفتن از او. حتی گفتوگو با گروههای اتنیکی نیز برایش «جرم» تلقی شد.
در این میان، نباید از کارنامهٔ حقوق بشری او چشم پوشید. سالها دفاع از حقوق کودکان و خانوادههای قربانیان قتلهای سیاسی، و نیز تجربهٔ مستقیم فشار، تهدید و حذف — از مصادرهٔ دفتر کار و حساب بانکی و فشار بر خانواده تا حد توطئه برهم زدن روابط زناشویی و محرومیت از فعالیت در داخل کشور — بخشی از واقعیتی است که در داوری دربارهٔ او باید دیده شود. آثار او، از جمله کتاب «تا آزادی»، که تا به حال بیش از سی زبان منتشر شده است تنها گوشهای از این تجربههای تلخ و حتی سناریوهای تهدیدآمیز علیه او، از جمله طرح ترورش، را بازگو میکند. به منتقدان منصف توصیه میشود این کتاب را مطالعه کنند
«تلاشهای پیوسته و انسانیِ خانم عبادی را نمیتوان صرفاً به دلیل تفاوتِ نگاه او — نگاهی که پژواک خواستههای گروهی از مردم ایران نیز هست — کمرنگ کرد یا در چارچوب ارادۀ دیگران محدود ساخت.
اما آنچه امروز در قالب بیانیهای علیه او دیده میشود، فراتر از یک نقد معمول است. با پدیدهای مواجهیم که میتوان آن را ائتلافِ ناهمگونِ تخریب نامید: همصداییِ شگفتانگیز نیروهایی که روزگاری در برابر یکدیگر ایستاده بودند و اکنون در یک نقطه به هم رسیدهاند — آن هم برای حمله به یک فرد. از توجیهکنندگان سرکوبهای خونین جمهوری اسلامی گرفته تا برخی مخالفان آن؛ از چهرههای ناشناخته تا صاحبان تریبون، همگی در این نقطه اشتراک پیدا کردهاند.»
این همصدایی تصادفی نیست. در جامعهای گرفتار بحران، بیثباتی و تفرقه، مرزهای سیاسی نیز جابهجا میشوند و صفبندیها شکل تازهای پیدا میکنند. جامعهای که برابرهم قرار گرفته است. در چنین فضایی، سادهترین کار آن است که تحلیل را با حملهٔ شخصی جایگزین کنند. بهجای پاسخ دادن به این پرسش بنیادین که این حکومت چه بر سر مردم آورده است که بخشی از جامعه تا استقبال از حملهٔ خارجی یا توهم «نجات از بیرون» پیش میرود، انرژیها صرف تسویهحسابهای شخصی و سیاسی و تخریب چهرهها میشود.
در نهایت، مسئله فقط یک فرد نیست؛ مسئله، کیفیت یک فضای سیاسی ناسالم است.
پرسش این است: آیا اپوزیسیون ایران — نه آن بخش از امضاکنندگان که عملاً مدافع حکومتاند — میخواهد از «سیاست حذف» عبور کند و به «سیاست ساختن» برسد، یا همچنان در چرخهٔ فرسایندهٔ تخریب باقی خواهد ماند؟
کی قرار است از فاز افشاگریهای از این و آن و مرزبندیهایی که بدون تشخیص اولویتها صورت میگیرد، و از الگوهایی که همگرایی سازنده میان نیروهای متفاوت و صداهای متکثر ایران را دشوار و بلکه ناممکن میکند، عبور کرد؟
■ به نظر برخی اسامی فیک هستند و یکی دو تا از اسمها هم چند سال پیش فوت کردند. گویانیوز خوشبختانه چاپ نکرد. کاش برای نجات نرگس محمدی و دیگر زندانیان سیاسی که در بند جمهوری اسلامی هستند تلاش کنند.
پروین ملک
■ نوشتهای قابلتأمل بود که پس از مدتها آن را از زاویهای متفاوت خواندم. تا امروز آنچه از سوی مخالفان رضا پهلوی منتشر شده اغلب چیزی جز تخریب، توهین و دشمنی نبوده است. امید که در آینده مردم ایران هرچه بیشتر به تساهل و تفاهم نزدیک شوند و با همدلی باقیماندهی حکومت اسلامی را نومیدتر سازند و به زباله دان تاریخ تحویل دهند. پاینده باد سرزمینمان، ایران.
aghdassh
■ با درود به آقای علمداری گرامی و مقاله پر بار ایشان که بهتر است بگویم دلنوشته پر بار که به گفته استاد سخن سعدی لاجرم هرآنچه که از دل بر آید بر دل نشیند. با گفتههای شما موافقم و من هم چند ایراد به ایشان و انتخابشان برای شورای چهار نفره به همراه آقای رضا پهلوی دارم که مجال آن در حال حاضر مقدور نیست. ایشان را انسانی پر تلاش و آزادیخواه میدانم که سالها برای عدالت اجتماعی و امنیت مردمی و همچنین آزادی سیاسی مردم ایران تلاش و کار همیشگی انجام دادهاند. این که گروهی پای هر ورقه و نامهای را بدون درک مطلب و استنتاج امضا کنند و رای نهایی بدهند چیزی از دارنده مخاطب آن نه تنها کم نمیکند بلکه به امضا کنندگان آن نامه نبود شعور سیاسی ویا نداشتن درک شرایط فعلی جامعه ویا از همه بدتر سوار شدن بر موج فرصتطلبی را میرساند.
نباید فراموش کرد که خانم عبادی چه در دوران دادگستری و چه در دوران اکنون همیشه به دو اصل حقوق ملی اولین راه نجات و حق آزادی بیان دومین راه معتقد بوده و هستند. تمامی ما انسانها کم و زیاد دارای اشتباهاتی در خط فکری و فرهنگی داریم که میتوان در کنار یکدیگر و همراه با یکدیگر حل نمود.
ه امید روزهای نزدیک آزادی ایران از حکومت خلیفهای نکبت اسلامی.
کاظم طلایی از هلند
■ آقای علمداری، جای خوشبختی است که نقدی به این گونه بیانیه های رذیلانه نوشتهاید. ولی بگذارید من هم از سوی خودم یک نقد ریشهای به شما و مانندهای شما نویسم. شما و هم مانندهای شما که هی گوشزد میکنید که «تجربهٔ تاریخ نشان داده است که بمباران نه بذر دموکراسی میپراکند و نه راهی به آزادی میگشاید؛ ...»!!!
چرا فکر میکنید که تنها شما و هم مانندان شما این را میفهمید!؟ ولی شما برای پاسخ این پرسش، که پس چه کاری میشد و میشود کرد، به تندی سراغ راهکارهای سرابوار میروید: جامعه مدنی. درست بمانند گروههای چپرو که به تندی به اعتصابهای کارگری و صنایع میروند. در ایران نه جامعه مدنی مستقل و قدرتمندی هست و نه امکان اعتصاب بمانند دوران راه اندازی انقلاب نکبت. ملت ایران در این ۴۰ سال گونههای زیاد از راههای آشتیجویانه رفتند، درست برخلاف آنهایی که زمانی که امکان بازدیش در سیستم سیاسی بود، به دنبال مبارزه مسلحانه رفتند. از این رو پس از این کشتارهای هولناک اسلامگرایان هیچ راه دیگری جز کمک خواستن از بیرون امکان نداشته و ندارد.
اتفاقن ۱۰۰٪ بر خلاف نگر شما تجربههای خوب حمله نظامی هم فراوان هست. کامبوج، خود این عراق، فرانسه، آلمان و ژاپن. قرار نیست که ما حتمن در پی این جنگ ویرانگر و نابودی جمهوری جنون به آزادی و دمکراسی آلمان، فرانسه و یا ژاپن دست یابیم. از این بالاتر من ادعا میکنم که به احتمال بالا حتی اگر کشور را در یک معجزه بدست همین گروه تازهای (کنگره ...) که شما در آن رفتهاید، بدهند، نمیتوانید دمکراسی را در کشور پیاده کنید!! نادرست است!؟ نگاه کنید به چهرهها و هدفهایی که برخی افراد موجود در این کنگره و دیگر اتحادها که قرار است بر دیگر قوم ها و گروه ها، برخورد کنند. من هم و حتمن همه خشمگین میشیویم از اینکه بجای نابود کردن عاملان نابودی ایران، بر بسیاری از مرکزها و جاهایی که برای آینده ایران نیاز است، بمب ریخته میشود. بدون بزرگنمایی هزاران میلیارد دلار در این ۴۷ سال برای نابودی ایران هزینه شده است. با چندین مثال قیاسی میشود نشان داد که به ما امیدواری دهد، که احتمال اینکه در پی این جنگ و نابودی نظام اسلامی در ایران فضایی برای دمکراسی و پیشرفت ایران پدیدار خواهد شد. ولی با ۱۰۰٪ استواری میشود گفت که برجاماندن این رژیم، فرجامی جز تباهی مطلق ایران نخواهد داشت. در پی بسیاری آتشفشانهای مخرب سرزمینهای حاصلخیز پدید آمدهاند. پس هر زمان که خواستید از جنگ کنونی و ... بگویید، تصویر بزرگتر را نیز به خوانندگان نشان دهید که چه کسانی کشور را به اینجا کشاندهاند!؟ از جنگ خانمانسوز که سال ۶۷ پایان پذیرفت با گرفتن غرامت، نابودی همه صنیایع کفش، ریسندگی، ماشین سازی، نابودی آبهای زیرزمینی ایران، نابودی میراثهای باستانی، نابودی دریاچه اورمیه، هامون، زاینده رود، ساخت بزرگترین آبشورسازی جهان (سد گتوند)، نابودی جنگلهای شمال، نابودی درختان زیبای کوهای زاگرس، کشتار میلیونی ایرانیان در جنگ-کرونا-جاده ها، زندانها، و اعتراض های خیابانی ... و نابودی فرهنگ و اخلاق مردم ایران .... همه و همه بدست حاکمان سپاهی آخوندی و ... همه و همه از آسیبهای میلیارد دلاری جنگ میگویند، ولی هیچ کس از امتیازههای میلیاردی این رژیم به چین در ارزان فروشی نفت نمیگویند. از نابودی چاههای نفت نمیگویند.
ممنون بابک
■ درود بر علمداری گرامی. به درستی حق مطلب را ادا کردید. چه در وصف جنگ خانمان سوز و مسبب اصلی آن رژیم ضد مردمی جمهوری اسلامی و چه در دفاع از خانم عبادی، این بانوی ظلمستیز که سرمایه با ارزشی برای جنبش آزادیخواهی ایران هستند. حمایت و همکاری ایشان با آقای رضا پهلوی را نقطه قوتی هم برای ایشان و هم برای آقای پهلوی میدانم. بهقول دوستی که میگفت عیب ما ایرانیها است که نه بلد هستیم مخالف هم باشیم نه بلد هستیم مخالف هم نباشیم، و در هر دو صورت یا گرمیمان میکند یا سردیمان؟
من نیز شخصا خواهان دخالت بینالمللی و تنبیه رژیم بودم، بویژه بعد از کشتار برنامه ریزی شده دی ماه، دخالت بینالمللی به عنوان پیامی قاطع به رژیم که نمیتواند بدون هزینه پشت درهای بسته هر آنچه سرشت پلیدشان هست با مردم ایران بکنند. امروز میپندارم که این خواست بجایی نبوده، چرا که تنظیمات بین المللی جدید تنها زبان قدرت است و همانند ۲۰ سال پیش وفاق آزادیخواهانه و تمدن گرایانه جایگاه چندانی ندارد. و مهمتر فقدان تشکیلات فراگیر و معتبر بینالمللی در راس اپوزسیون که بطور موثر مردم ایران را نمایندگی کند و از قدرتهای درگیر جواب بخواهد. چیزی از دست نمیدهیم اگر بگوییم اشتباه کردهایم، تنها باخت ما در این میان سرزمین ایران و آینده مردم است، که باید به هر قیمتی آن را پاس بداریم.
روزتان خوش، پیروز
■ سوالی از بابک گرامی، پرسیدید “پس چه کاری میتوان کرد..” و نتیجه گرفتید که جنگ دیگران با جمهوری اسلامی به هر بهایی، تنها راه خلاصی از رژیم ولایی است. سوال میکنم که اصولا چه کاری انجام دادهایم؟ اپوزسیون چه کاری انجام داده است؟ از امروز به بعد چه کاری انجام میدهیم؟ بجز: دلهره و نگرانی که سرزمینمان چند پاره نشود؟ خدا کند که میلیونها ایرانی در مرزهای ترکیه، عراق، پاکستان در کمپهای صحرایی آواره نشوند؟ خدا کند که پوتین و ترامپ دلشان به حال مردم ایران بسوزد و هر کاری قرار است بکنند زودتر باشد تا رنج و خرابی و کشتار کمتر باشد؟ ای کاش تا آخرین بسیجی کشته شود و اثری از جمهوری اسلامی نماند؟؟ شما بگویید بجز دعا کردن چه کار دیگری بکنیم؟ اگر به دعا اعتقاد نداشته باشیم چکار کنیم؟
با احترام، پیروز
■ پیروز عزیز. سؤالی از بابک پرسیدهای که چون دغدغه همه ماست، چند جمله راجع به آن مینویسم. مهمترین وظیفه ما در این شرایط، ماندن در دنیای واقعیت، یعنی پرهیز از خیال و آرزوهای واهی است. امیدواری آری، اما توهم خیر! واقعیت این است که ج.ا. تمام منطقه و مخصوصا مردم ایران را دچار ناامنی و خشونتی وحشتناک کرده است و خلاصی از آن جز با نهایت تلاش و فداکاری و تیزهوشی ممکن نیست. باید به مرحله بسیار بالاتری از تلاش و اتحاد پا گذاشت. اگر غفلت کنیم دچار سیستمی شبیه داعش و طالبان خواهیم شد، مضافا اینکه پس از جنگ، نه تنها با ویرانی کامل ایران روبرو خواهیم بود، بلکه باید خسارتی را که به کشورهای همسایه زدهایم (به عنوان کشور ایران) جبران کنیم و احتمالا تمامیت ارضی خود را با دشواری دوباره بدست آوریم. بعید میدانم کشورهای عربی حوزه خلیج فارس کنترل کامل ایران بر تنگه هرمز را تحمل کنند. وضعیت بسیار خطرناک است. از واقعیت نمیتوان فرار کرد. وظیفه ما هشدار دادن و تقویت روحیه برای مهار این بحران تاریخی و رویارویی با فاجعه است.
با احترام. رضا قنبری
■ آقای قنبری، با شما همراه و همدردم. این سرزمینمان ایران است که نابود میشود. و از آن طرف کشور آمریکا که همیشه چراغ آزادی برای جهان بوده در باتلاقی ویرانگر فرو میرود.
به امید روزهای روشن. پیروز.
■ آقای بابک
دموکراسی با بمباران بدست نمیآید.
اگر هدف از گذار از جمهوری اسلامی رسیدن به آزادی و دموکراسی است، باید یک حقیقت ساده اما تعیینکننده را با صدای بلند گفت: دموکراسی فقط «تغییر رژیم» نیست. این جمله بدیهی به نظر میرسد، اما در فضای پرهیجان امروز، اغلب نادیده گرفته میشود. گویی کافی است یک حکومت فروبپاشد تا آزادی، بهطور خودکار، جای آن را بگیرد. تجربهٔ جهان دقیقاً خلاف این را نشان میدهد.
توضیح کوتاه در باره نمونههای مورد نظر شما. ژاپن در جنگ جهانی دوم، آنهم زیر دو بمب هسته ای تسلیم شد. اما رژیم جدیدی به قدرت نرسید. امپراتوری ادامه یافت. البته در شرایطی کاملاً خاص، با حفظ انسجام دولت، بوروکراسی کارآمد و اشغال طولانیمدت، به دموکراسی رسید.
فرانسه و آلمان نیز پیش از جنگ تجربهٔ دموکراسی داشتند و پس از ویرانیهای گسترده، در واقع به همان سنت بازگشتند، نه اینکه از صفر شروع کنند.
عراق پس از ۲۰۰۳ به صحنهٔ فروپاشی دولت، جنگ داخلی، گسترش نفوذ خارجی و ظهور داعش تبدیل شد. افغانستان پس از دو دهه مداخله، بار دیگر به نقطهٔ آغاز بازگشت. اینها نه استثنا، بلکه الگوی غالباند که به وضعیت ایران نزدیک ترند تا فرانسه و آلمان.
دموکراسی، بیش از هر چیز، نیازمند نهادهایی پایدار، فرهنگ سیاسی مبتنی بر تحمل، توافق میان نخبگان و جامعهٔ مدنی فعال است. بدون اینها، خلأ قدرت بهسرعت با خشونت، بیثباتی یا اقتدارگرایی جدید پر میشود.
سقوط دیکتاتور، بههیچوجه تضمینکنندهٔ دموکراسی نیست.
در مورد ایران، این سادهسازی میتواند پرهزینهتر از همیشه باشد. کشوری با تنوع اجتماعی، موقعیت ژئوپولیتیک حساس و شبکههای پیچیده قدرت، در صورت فروپاشی ناگهانی، در حالی که آلترناتیو حکومتی وجود ندارد و برخی به حملات هوایی اسرائیل و آمریکا تکه کرده اند میتواند بهسرعت وارد چرخهای از بیثباتی شود که مهار آن آسان نخواهد بود. کما اینکه تا به حال بعد از گذشته یک ماه از جنگ، به اقتصاد منطقه و جهان صدمات جدی وارد شده است. این روند می تواند با ضریب بسیار بالاتری ادامه یابد.
با احترام علمداری
■ آقای دکتر علمداری عزیز. شما کمک زیادی به روشنتر بحث میکنید، اگر توضیح دهید که بعد از جنگ، مطابق ارزیابی شما، جامعه مدنی چگونه و چه رشدی خواهد داشت؟ اشارهام به توضیح شما در بالا است: “دموکراسی، بیش از هر چیز، نیازمند نهادهایی پایدار، فرهنگ سیاسی مبتنی بر تحمل، توافق میان نخبگان و جامعهٔ مدنی فعال است”. البته که “دموکراسی با بمباران بدست نمیآید” و صد البته که “سقوط دیکتاتور، به هیچ وجه تضمینکنندهٔ دموکراسی نیست”! اما استدلال من این است که در غیاب ج.ا. حرکت به سمت آزادی و دمکراسی راحتتر است. نه اینکه دمکراسی “به طور خودکار جای استبداد را بگیرد”. تاکید میکنم که “حرکت به سوی آزادی و دمکراسی” راحتتر میشود. بنابراین سؤال من اینطور است: در صورت بقای ج.ا. بعد از جنگ، چه تغییری حاصل خواهد شد که ما را از ناتوانیهای دهههای گذشته نجات داده و چشمانداز مثبتتری میگشاید؟
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ جناب قنبری عزیز و گرامی، من نمیخواهم از مواضع خانم عبادی در مورد تصمیمش و در کنار رضا پهلوی قرار گرفته است دفاع کنم، آن موضعگیری بخودش مربوط است. اما از یک مسیر نادرست نمیتوان به درست رسید، راه کج به مقصد نمیرسد و «خشت اول چون نهد معمار کج، میشود تا ثریا میرود دیوار کج». شما صحبت از این میکنید که یکی دارد میآید که ج ا را بردارد و راه دمکراسی را برای شما هموار میکند؟! عجب! آیا این نگاه شما به همین راحتی که میفرمائید تحقق خواهد یافت.
یادتان باشد بین سیاهی و روشنائی و بین یک و دو بسیار اتفاق قرار است بیافتد، آیا شما از ان اتفاقات باخبرید؟! دمکراسی و آزادیدر یک جامعه بدون گفتمان در میان همه اقشار جامعه به آسانی شکل نخواهد گرفت. گفتمان مدنی همان راهیست که مردم ما در طول این سالیان با خونشان پرداختهاند و جنبش دانشئوئی یا جنبش سبز و جنبش زن، زندگی، آزادی آن راه درست بود که توسط رضا پهلوی با موج سواری و با جاوید شاه راه انداختن و هواخواهی از جنگ ربوده شد و ما ایرانیان را در این وضع موجود قرار داد. طوری که ما هاج و واج ماندهایم که دو کشور اسرائیل و آمریکا فردا چه خواهند کرد و چه خوابی برای ما خواهند دید؟ آیا این است آنچه که ما ایرانیان دنبالش بودهایم؟
مرتضی عبدالعلیان
■ آقای عبدالعلیان عزیز. ممنونم بابت پاسخ وزین و متین شما. میدانید که نظرات گوناگونی هست و ما از حوادث آینده چندان اطمینانی نداریم. اما چارهای نیست جز اینکه بر اساس همین عقل و تجربه خود استدلال کنیم.
چهار نکته را ذکر کنم. اول اینکه شما نوشتهاید: “شما صحبت از این میکنید که یکی دارد میآید که ج ا را بردارد و راه دمکراسی را برای شما هموار میکند؟”. حتما توجه دارید که نوع جملهبندی، مهم و دقیق است. من اینطور معتقدم که در صورت برداشته شدن ج.ا. راه برای پیشروی ما به سمت دمکراسی هموارتر میشود. رویکرد شما مبتنی بر این اصل است که در فقدان ج.ا. مردم توان کنترل اوضاع را ندارند. من به فرهنگ مردم ایران خوشبینتر هستم و معتقدم اگر ج.ا. نباشد، ما مردم ایران اکنون به سطح بالاتری از فرهنگ انسانی رسیدهایم و میتوانیم امور خود را اداره کنیم (البته که مشکلات زیادی نیز در راه است که این ناگزیر است).
دوم اینکه، گفتمان مدنی در دهههای گذشته البته که دستاوردهای مهمی داشته، اما با پایان هر موج جنبش، تعداد افرادی که معتقد شدند که ج.ا. را نمیتوان عوض کرد، بیشتر میشد و رویکرد براندازی اعتبار بیشتری پیدا میکرد. آیا شما این روند را طور دیگری دیدهاید؟
نکته سوم اینکه، آقای رضا پهلوی “موجسواری” نکرده است. من تا ۱۵ سال بعد از انقلاب در نقاط مختلف ایران کار کرده و با بسیاری از اقشار مختلف مردم صحبت میکردم. برایم شگفتیآور بود که میدیدم دو سال بعد از انقلاب، تقریبا نصف مردم ایران از انجام انقلاب پشیمان بودند و معتقد بودند که رژیم شاه بهتر بوده است. این براساس تجربه خودم است و نشان میدهد که حکومت پادشاهی در ایران چندان هم بیطرفدار نیست.
نکته چهارم، نوشتهاید: “ما هاج و واج ماندهایم که دو کشور اسرائیل و آمریکا فردا چه خواهند کرد و چه خوابی برای ما خواهند دید”. جواب این را نسبتا راحتتر میتوان داد: جنگ موقعی تمام میشود که خطر اتمی، موشکی، و نیابتی ایران دفع شود و کنترل تنگه هرمز از دست ایران خارج شده و منابع مالی ج.ا. برای سیاست جنگافروزانه خود خشک شود. حال اگر در این بین، مردم ایران بتوانند از فرصت ضعف یا نابودی ج.ا. استفاده کرده و به سمت مردمسالاری حرکت کنند، موضوع فرعی برای آمریکا و اسرائیل است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ مسئله این نیست که «دیواری کوتاهتر از شیرین عبادی پیدا شده»؛ مسئله مسئولیت سیاسی و اخلاقی مواضع عمومی است. کسی کارنامهٔ حقوق بشری گذشتهٔ خانم عبادی را انکار نمیکند. دفاع از زندانیان سیاسی یا فعالیتهای حقوق بشری ایشان قابل احترام است. اما کارنامهٔ گذشته مصونیت دائمی برای مواضع سیاسی امروز ایجاد نمیکند.
وقتی یک چهرهٔ شناختهشدهٔ حقوق بشر از ائتلافی که در کنار رضا پهلویِ وابسته به قدرتهای خارجی شکل گرفته حمایت میکند و در پروژههایی مثل «گروه عدالت» یا ائتلافهای مشابه قرار میگیرد، طبیعی است که این موضع موضوع نقد عمومی قرار بگیرد.
این نقد نه «کینهتوزی» است و نه «حملهٔ شخصی». بلکه پرسش از یک تناقض جدی است: چگونه کسی که سالها از حقوق مردم ایران دفاع کرده، امروز در کنار پروژههایی قرار میگیرد که بخش مهمی از جامعه آنها را وابسته به قدرتهای خارجی و فاقد استقلال سیاسی میدانند؟
نکتهٔ مهمتر این است که طرح این پرسشها به هیچوجه به معنای نادیده گرفتن جنایتهای جمهوری اسلامی نیست. سرکوب، اعدام، کشتار معترضان و بنبست سیاسی این حکومت واقعیتهایی انکارناپذیرند. اما مخالفت با جمهوری اسلامی، مجوز چشمبستن بر هر پروژهٔ سیاسی دیگر نیست. از منظر یک نگاه حقمحور، همانطور که استبداد دینی نقد میشود، وابستگی سیاسی و پروژههای قدرتمحور نیز باید نقد شوند.
اگر قرار باشد هر نقدی به چهرههای اپوزیسیون با این استدلال رد شود که «جمهوری اسلامی بدتر است»، در واقع اپوزیسیون از هر نوع پاسخگویی معاف میشود. جامعهٔ سالم دقیقاً برعکس عمل میکند: هم حکومت را نقد میکند، هم اپوزیسیون را.
پرسش اصلی این نیست که «چرا عبادی نقد میشود». پرسش واقعی این است: چرا بخشی از اپوزیسیون تصور میکند نقد شدن مساوی با تخریب است؟ سیاست سالم بدون پاسخگویی، شفافیت و نقد متقابل شکل نمیگیرد. هیچ فردی — حتی برندهٔ جایزهٔ صلح نوبل — از این قاعده مستثنا نیست.
حقوند