برخلاف پیشبینیهای اولیه درباره کوتاهمدت بودن جنگ، نهتنها نشانهای از ارادهای جدی برای پایان دادن به آن دیده نمیشود، بلکه شواهد موجود از تمایل به تداوم و حتی تشدید آن حکایت دارد. در چنین شرایطی، نگرانی از تحقق سناریوهای بدبینانه بیش از پیش تقویت شده است. سناریوهایی که بر اساس آنها، ایالات متحده و اسرائیل ممکن است این جنگ را تا سرنگونی نظام سیاسی حاکم ادامه دهند و در مقابل، حاکمیت نیز در منطق بقا، تا آخرین حد ممکن به مقاومت متوسل شود. در صورت تحقق چنین وضعیتی، پیامدها صرفاً به تغییرات سیاسی محدود نخواهد ماند، بلکه با نوعی ویرانی ساختاری و چندلایه مواجه خواهیم بود که به تعبیر جامعهشناس محمد فاضلی، چیزی جز بر جای ماندن «سرزمین سوخته» نخواهد بود؛ وضعیتی که بازسازی آن نه در کوتاهمدت ممکن است و نه بدون تحمیل هزینههایی که دامنه آن به نسلهای آینده امتداد مییابد.
در چنین شرایطی، ایرانیان نمیتوانند دست روی دست بگذارند و نظارهگر ویرانی سرزمین خود باشند. توقف جنگ برای حفظ کشور و جلوگیری از تداوم این روند ویرانگر، دیگر یک انتخاب در میان گزینهها نیست، بلکه به ضرورتی فوری و اجتنابناپذیر برای همه شهروندان بدل شده است. نخستین گام در این مسیر، بازنگری در رویکردی است که طی آن، جنگ و مداخله خارجی بهعنوان اصلیترین ابزار تحول سیاسی ترویج میشد. رویکردی که حتی هویت و چشمانداز تغییر در ایران را در پیوند با قدرتهای خارجی و در تقابل مستقیم با ساختار داخلی تعریف میکرد.
در همین چارچوب، از همان نخستین روز حمله نظامی ایالات متحده و اسرائیل به ایران، رهبران و سخنگویان سیاسی این دو کشور و حتی رسانههای نزدیک به آنها کوشیدند روایتی مشروعیتبخش برای این اقدام ارائه دهند: «پاسخ به خواست مردم ایران» برای مقابله با حکومتی که معترضان خود را سرکوب کرده است. در این روایت، بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور، بهویژه جریانهایی که حول رهبری رضا پهلوی شکل گرفتهاند، بهعنوان نمایندگان صدای مردم ایران معرفی شدند. بازیگرانی که بنا بر این ادعا، از جامعه جهانی درخواست مداخله و «کمک بشردوستانه» کرده بودند. بدینترتیب، نهتنها مسئولیت اخلاقی و سیاسی جنگ از دوش مداخلهگران خارجی برداشته شد، بلکه بهگونهای معنادار بر عهده کنشگران ایرانی نیز گذاشته شد.
با این حال، این روایت از همان ابتدا با چالشهای جدی روبهرو بود. مخالفان مداخله خارجی بر دو نکته اساسی تأکید کردند: نخست، رد ادعای نمایندگی کل جامعه ایران از سوی بخشی از اپوزیسیون که خواهان مداخله نظامی شده بود؛ و دوم، زیر سؤال بردن مشروعیت «کمک خارجی» از سوی بازیگرانی که خود دارای سابقهای از تعارضات تاریخی و منافع ژئوپلیتیکی در قبال ایران هستند. از این منظر، چنین مداخلهای نه یک اقدام بیطرفانه بشردوستانه، بلکه کنشی پرمخاطره با پیامدهایی بالقوه و پیشبینیناپذیر تلقی شدند و نسبت به پیامدهایی هولناک و هزینه سنگینی که چنین مداخله و جنگی میتواند متوجه جامعه ایران کند هشدار داده شد.
امروز، با گذشت چند هفته از آغاز حملات، برای بسیاری روشنتر شده است که چگونه برخی از نیروهای اپوزیسیون، آگاهانه یا ناآگاهانه، در زمینی بازی کردند که قواعد آن را بازیگران قدرتمندی چون دولتهای ایالات متحده و اسرائیل تعیین کرده بودند. اعتراضات گسترده ایرانیان خارج از کشور که در واکنش به کشتار معترضان در دیماه شکل گرفت بیتردید ریشه در مطالبات واقعی و رنجهای انباشته داشت. اما آنچه تاملانگیز است و دیگر ابهامی در مورد آن باقی نمانده است اینکه چگونه این اعتراضات درست زمان کوتاهی قبل از حملات آمریکا و اسراییل به ایران به اهرمی برای مشروعیتبخشی به مداخله نظامی خارجی مورد بهرهبرداری قرار گرفتند. با در نظر گرفتن پیامدهای ویرانگر این مداخله، طرح این پرسش موجه است که آیا این اعتراضات را باید کنشی خودجوش و اصیل دانست، یا آنکه آنها، آگاهانه یا ناآگاهانه، در دل سازوکاری از پیش طراحیشده قرار گرفتند که برای مشروعیتبخشی به حمله نظامی به چنین بسیجی نیاز بود.
اگر کنشهای اعتراضی را آنگونه که در ادبیات «کنش جمعی»، از جمله در آثار چارلز تیلی تأکید میشود، در نسبت با «فرصتهای سیاسی» و محدودیتهای ساختار قدرت تحلیل کنیم، میتوان دید که بخشی از اپوزیسیون اساساً درکی متفاوت از این مفهوم داشته و بهتبع آن، مسیر دیگری را برگزیده است. در این رویکرد، فرصت سیاسی نه در بسیج اجتماعی درونزا یا اعمال فشار مدنی، بلکه در همراستایی با قدرتهای خارجی تعریف شده است؛ انتخابی که حتی اگر ناخواسته اعتراض را از یک کنش اجتماعی خودبنیاد به ابزاری در معادلات ژئوپلیتیکی منطقهای تقلیل میدهد.
پیامد این جابهجایی را میتوان در نحوه شکلگیری و بازنمایی این اعتراضات در فضای عمومی نیز مشاهده کرد. بهعبارت دیگر، وقتی کانون اثرگذاری از درون جامعه به بیرون منتقل میشود، عرصهای که باید محل گفتوگوی آزاد و انتقادی باشد نیز دچار دگرگونی میشود. در هفتههای منتهی به آغاز جنگ، حوزه عمومی ایرانی، چه در داخل و چه در میان دیاسپورا، در معرض وضعیتی قرار گرفت که در چارچوب نظری یورگن هابرماس میتوان آن را نوعی «استعمار سیستمی» دانست یعنی شرایطی که در آن نیروهای بیرونی، بهویژه رسانههای فارسیزبان وابسته به دولتهای خارجی، با برجستهسازی گزینشی برخی صداها و بهحاشیهراندن دیگر دیدگاهها، به شکلگیری نوعی اجماع مصنوعی پیرامون ضرورت مداخله خارجی دامن زدند. در نتیجه، امکان شکلگیری گفتوگوی عقلانی و انتقادی، که شرط بنیادین کنش دموکراتیک است، بهطور محسوسی تضعیف شد.
واقعیت میدانی اما با این روایتهای خوشبینانه فاصلهای عمیق نشان دادند. رویای جنگی «تر و تمیز» که تنها به نابودی حاکمان و نیروهای وفادار به آنها میانجامد و سرزمین را دودستی به مدعیان جدید قدرت واگذار میکند به سرعت نقش بر آب شد و حالا دیگر جنگ چهره جهنمی خود را آشکار کرده است. وعده «حملات نقطهزن» که قرار بود صرفاً ساختارهای قدرت را هدف قرار دهد، در عمل به تخریب گسترده زیرساختها، تلفات انسانی، و ایجاد ناامنی فراگیر انجامیده است. تجربه تاریخی نیز نشان میدهد که جنگهای مدرن، بهویژه در خاورمیانه، بهندرت محدود و کنترلپذیر باقی میمانند. از عراق تا لیبی، مداخلات نظامی با هدف «تغییر رژیم» اغلب به فروپاشی ساختارهای دولتی، جنگهای داخلی، و گسترش خشونت انجامیدهاند.
در این چارچوب، نگرانیها درباره آینده ایران کاملاً موجه است. طولانی شدن جنگ، فرسایش اقتصادی، احتمال مداخله نیروهای زمینی خارجی، و حتی سناریوهای تجزیهگرایانه، همه اینها موضوعاتی هستند که در افکار عمومی ایرانیان و در فرصت هایی که بین صداهای مهیب انفجارها و بمباران هایی که رخ می دهند مورد بحث شهروندان قرار میگیرند. از این رو، این نگرانیها را دیگر نمیتوان صرفاً در حد گمانهزنیهای مخالفان جنگ، که پیشتر با طرح خطر «سوریهایشدن» به بزرگنماییِ تهدید یا همسویی با حاکمیت متهم میشدند، فروکاست، بلکه اینها اکنون به سناریوهایی بدل شدهاند که در پرتو تداوم وضعیت موجود، بهطور فزایندهای محتمل به نظر میرسند.
در امتداد همین تغییر در درک واقعیتها، اطلاعات جسته و گریخته از ایران حاکی از آن است که نشانههای یک تحول سریع در نگرش بخشی از افکار عمومی در جامعه ایرانی، بهویژه در میان طبقه متوسط، نیز قابل مشاهده است. این طبقه که در سالهای اخیر تحت فشارهای اقتصادی و اجتماعی قرار داشته، بهدلیل برخی ویژگیهای ساختاری، از جمله دسترسی نسبی به منابع و تمایل به تغییرات سریع، بیش از دیگران مستعد پذیرش روایتهای «راهحل فوری» بوده است؛ روایتی که وعده «پیروزی سریع و کمهزینه» دقیقاً بر همین زمینه اثر گذاشت. با این حال، مواجهه مستقیم با پیامدهای واقعی جنگ اکنون این تصویر را به چالش کشیده و نوعی بازاندیشی، هرچند همراه با مقاومتهایی در بخشی از این طیف، در حال شکلگیری است. در واقع می شود گفت که پدیده «ناهمخوانی شناختی» زمینه بازنگری را در این طیف گسترده سبب شده است به این معنی که تعارض میان باورهای پیشین و واقعیتهای عینی، افراد را به سمت بازنگری در قضاوتهای خود سوق میدهد. از این منظر، بهنظر میرسد بسیاری از کسانی که پیشتر از مداخله خارجی حمایت میکردند، بهتدریج در حال رسیدن به همان نتایجی باشند که مخالفان این رویکرد از ابتدا نسبت به آن هشدار داده بودند.
در این میان، مسئولیت تاریخی ایرانیان خارج از کشور، بهویژه آن چند صد هزار نفری که در تظاهرات مونیخ، تورنتو، واشنگتن و دیگر شهرهای جهان شرکت کردند، بیش از پیش برجسته میشود. این مسئولیت، نه در قالب سرزنش، بلکه در قالب امکان کنش اصلاحی باید دانسته شود. اگر همانگونه که گفته شد، بخشی از این جمعیت، خواسته یا ناخواسته، در شکلگیری شرایط کنونی نقش داشتهاند، اکنون نیز میتوانند در تغییر مسیر آن مؤثر باشند. بازگشت به خیابانها، اما اینبار با مطالبهای متفاوت: پایان جنگ، توقف مداخله نظامی، و اولویت دادن به راهحلهای سیاسی و دیپلماتیک میتواند شالوده این تحول و تغییر مسیر باشد. این تغییر جهت، نهتنها میتواند پیام روشنی به دولتهای مداخلهگر ارسال کند، بلکه به بازسازی اعتبار اخلاقی کنشگران نیز کمک خواهد کرد. در واقع، آنچه در این لحظه تاریخی اهمیت دارد، توانایی بازنگری و اصلاح است، ویژگیای که به تعبیر هانا آرنت، از ارکان کنش سیاسی مسئولانه بهشمار میرود.
در نهایت، باید تأکید کرد که هیچگونه تحول سیاسی، حتی اگر ضروری و اجتنابناپذیر تلقی شود، چنانکه در مورد وضعیت کنونی ایران چنین است، نمیتواند بهطور پایدار و مشروع بر ویرانههای ناشی از مداخله نظامی خارجی استوار گردد. شواهد تاریخی بهروشنی نشان میدهند که تغییرات پایدار، عموماً از درون پویاییهای اجتماعی و از مسیرهای پیچیده اما کمهزینهترِ مدنی و سیاسی برمیخیزند. در مقابل، جنگ، حتی زمانی که با گفتمان «آزادیبخش» توجیه میشود، در عمل اغلب به محدود شدن همان آزادیهایی میانجامد که مدعی تحقق آنهاست.
از این منظر، در شرایط کنونی فراخوان به بازگشت به خیابانها و متینگهای اعتراضی در پایتختهای کشورهای مختلف در اروپا و آمریکای شمالی، را میتوان بهعنوان تلاشی برای بازتعریف مسئولیت جمعی، بازپسگیری عاملیت از روایتهای تحمیلشده، و مقاومت در برابر چرخهای از خشونت دانست که آینده جامعه ایران را با مخاطره جدی مواجه کرده است.
در این بازتعریف، متینگ های اعتراضی در عرصه بینالمللی دیگر عرصه مطالبه جنگ نیست، بلکه به فضایی برای مطالبه صلح و توقف ویرانگری بدل میشود. در این میان، پرسش تعیینکننده آن است که آیا رهبری سیاسی این طیف از توانایی و درایت لازم برای درک این مسئولیت تاریخی برخوردار است، یا آنکه بدنه اجتماعیِ همراه با آن، که با انگیزههای آزادیخواهانه به صحنه آمده است، در نهایت به سمت گزینههای خردمندانهای که مسیرهای بدیل و کمهزینهتری را برای تحقق تغییرات پایدار ارائه میکنند روی خواهند آورد.
—————-
علی حاجیقاسمی، استاد جامعه شناسی و سیاستگذاری اجتماعی در سوئد است.
■ جناب حاجی قاسمی، وضعیت به شدت و با تلخی بسیار به سمت قطبی شدن جلو میرود. یک طرف آمریکا و اسرائیل هستند، طرف دیگر، رژیم ج.ا. است. یا این را باید انتخاب کرد، یا آن را. راه سوم یا قطب سوم، فرار از واقعیت است. تجربه و عقل من حکم میکند که اگر در قطب آمریکا و اسرائیل قرار بگیرم بیشتر به نفع مملکتم است، تا در قطب ج.ا. در این دوگانگی، اگر کسی ج.ا. را انتخاب کند، عقیدهاش را گفته (که البته تاسفانگیز است)، اما اگر کسی در این کشمکش به “راه سوم” دل ببندد، به نظر من منطق قدرت را نشناخته است.
رضا قنبری. آلمان
■ درود بر آقای حاجی قاسمی گرامی،
تحشیهای بیمشاجره با طرح پرسشی: کلّ برنامه حکومت فقاهتی از روز اول، نابودی ایران و ایرانیان بود در پروسه ای قطره چکانی و زجر آور. اگر به تصوّر شما و دیگرانی مثل شما، خاتمه جنگ به معنای سر عقل آمدن مُجریان گیوتین الهی است، لطف کنید و به من و دیگران شرافتمندانه توضیح دهید که آیا حاضر هستید مسئولیّت جنایتهایی را که پسمانده های حکومت فقاهتی در حقّ مردم ایران اجرا خواهند کرد، با دلاوری بپذیرید و دم بر نیاورید؟
حکومت الهی از روز اول، عزم خودش را جزم کرده بود که ایران و ایرانیان را نابود کند. این مسئله در صحبتهای خمینی نیز انعکاس پیدا کردند. درگیری با حُکام گیوتینی، نبردی تاریخی به قدمت هزار و چهارصد سال است. در این نبرد، یا ایرانیان به مقاصد خود و آزادی و آزادزیستی از پس یک ویرانی با پشتهای از کشتهها میرسند یا اینکه حکومت فقاهتی و گیوتینش برقرار میماند و باید هر روز شاهد سلّاخی الهی باشیم که در هیچ کجای جهان، دادرسی ندارد؛ سوای روز قیامت الهی!
اگر شما و آنانی که طرفدار خاتمه جنگ هستند، حاضرید مسئولیّت تمام جنایتهایی را بپذیرید که بعدا پسماندههای حکومت گیوتینی – در صورت دوام آوردن – در حقّ مردمان ایران اجرا خواهند کرد، من همین الان به مخالفان جنگ خواهم پیوست.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ در جواب به آقایان قنبری و حیدریان باید بگویم که نمیتوان بطور مطلق به یک جواب بسنده کرد و تحول شرایط را باید در نظر داشت. میتوان از زاویه اولویتها نگاه کرد. اینجا دو اولویت مد نظر است:۱- باقی ماندن جمهوری اسلامی. ۲-باقی ماندن ایران بعنوان سرزمینی یکپارچه و قابل زیست. در شرایط بد و نبود بدیل مناسب انتخابها دردناک هستند، بیتردید برای هر کس باید نقطه عطفی وجود داشته باشد. من شخصا کمی دچار ابهام هستم چون دید وسیع از شرایط میدانی و سیاستهای پشت پرده ندارم. اما از آن جهت که نیت بازیگران این معادله به هیچ وجه برای من قانعکننده نیست پایان هر چه زودتر این جنگ را خواهانم.
آقای حیدریان فرمودند چه کسی مسوولیت درنده خویی رژیم بعد از پایان جنگ را به عهده میگیرد؟ میگویم که با نگاه به تجربه جنگ ۱۲ روزه چند صباحی طول میکشد که مردم بتوانند دور خیزی دیگر برای دگرگونی نهایی انجام دهند. اگر مردمی، شهری و ایرانی بر جا مانده باشد؟
امیدوارم دیگر عزیزان بدون نگرانی از اشتباه کردن نظر و تحلیلشان را ارائه دهند تا بتوان به عقل جمعی نزدیکتر شد.
با احترام، پیروز.
■ دروود بر آقای پیروز گرامی،
یک تفاوت اساسی بین جنگ دوازده روزه و این جنگ در حال جاری این است که، در قبل از جنگ دوازده روزه، قتل عام گسترده ایی صورت نگرفته بود که مردم بخواهند عزم خود را برای خلع و عزل حکومتگران جزم کنند. نکته دیگر اینکه در همین شرایط جنگی، شخص رادان و رئیس سپاه و دیگرانی همچون او علنا از طریق تلویزیون و دیگر شبکهها تاکید کردند که اگر جنگ، خاتمه یابد و مردم بخواهند به خیابانها بیایند، بدتر از وقایع دیماه را در حقّ معترضین اجرا خواهند کرد. این اخطار به این معناست که حکومتگران علنا به مردم، التیماتوم دادهاند که بعد از جنگ جاری، جنگ شما مردم نیز باید برای همیشه تعطیل شود.
نکته دیگر اینکه، اگر کسانی از این حکومت، بقا یابند و مصدر همان سیاستهایی شوند که در گذشته تا امروز بودهاند، مطمئن باشید که نه تنها ایران را در اسارت ابدی همچون کره شمالی خواهند گرفت؛ بلکه همسایه ها و دیگر کشورهای جهان را به شدّت تهدید خواهند کرد. مخصوصا در جایی که سپاه از طرف اتحادیه اروپا و برخی کشورهای دیگر، تروریستی اعلام شده است. دیگر اینکه از لحاظ پشتیبانی از نیروهای تروریستی و ایجاد ناآرامی در کشورهای اروپایی و اسکاندیناوی، نقش مخرّب ایفا کرد. هم از لحاظ گسترش تبلیغات اسلامیّت افراطی و ایجاد رعب روانی در جوامع غربی.
بنابر این، من شخصا به مسئله اصلاحات در این سیستم حکومتی، هیچوقت اعتقادی نداشتم. دوام بازماندگان این حکومت به معنای نه تنها نابودی ایران؛ بلکه تمام همان چیزهایی خواهد بود که آنها به نامش تا امروز جنگ و جدال راه انداخته اند. ایران ویران شده را میتوان آباد کرد و از نو ساخت. امّا جامعه ای که در وحشت و ترس مداوم، شبانه روز بخواهد نفس بکشد، از صد بار مردن و زنده شدن عذاب آورتر است. بنابر این، ادامه این جنگ به معنای این نیست که من یا شما یا آقای قنبری، آرزومند جنگیم. اصلا و ابدا. امّا در وضعیّتهای ناگزیر که طرف مقابل به هیچ منطقی حاضر نیست گردن نهد، سوای اراده مستبد خودش، آنگاه باید انتخاب کرد و تصمیم نهایی را گرفت.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای پیروز گرامی. من از تبادل نظر با شما بسیار خشنودم. گر چه اختلاف نظرهایی داریم، اما بحث پیرامون آنها برایم بسیار سازنده است. من نیز به اخبار و سیاستهای پشت پرده دسترسی ندارم. من نیز بر اساس عقل خودم و همین اطلاعاتی که در اختیار سایرین نیز هست، نظر میدهم. اما شما یک نکته مهم را در نظر نگرفتید: اینکه ما مردم ایران خواهان صلح باشیم یا نباشیم در درجه دوم اهمیت است. درجه اول اهمیت این است که ج.ا. با سیاست تجاوزکارانهاش (اتمی، موشکی، نیابتی)، موجودیت و امنیت اسرائیل را به خطر انداخته است. نیز اکنون کاملأ روشن شده است که سیاست نابودی اسرائیل، فقط شعار نبوده بلکه ج.ا. تجهیزات لازم را نیز تهیه دیده و از به کار بردن آنها نیز هیچ ابایی ندارد. اکنون کشورهای عربی همجوار نیز آبراه ارتباطی و امنیت خود را در خطر میبینند و زیر موشکهای ج.ا. پالایشگاه و فرودگاه و سایر تاسیسات نفتی و اقتصادی خود را در خطر و ناامن میبینند. بدیهی و معقول است که خطر را ریشهکن کنند. منطق قدرت این است: کسی که قدرت دارد برای حفظ امنیت خود التماس نمیکند! این اولویت کشورهای منطقه است و تابع نیات خیرخواهانه و صلحآمیز امثال من و شما نیست.
نکته دیگر، اینکه نوشتید که این بار نیز (مثل شرایط بعد از جنگ ۱۲ روزه) مردم خیزش خواهند کرد، بر چه پایهای است؟ یادمان نرود که مردم غزه و لبنان نمیتوانند خود را از سیطره حماس و حزبالله بیرون بیاورند. اگر میگویید که قیاس من قیاس معالفارق و بدبینانه است، باید بتوانید چشمانداز واقعبینانه دیگری ارائه دهید.
با احترام. رضا قنبری