نیویورک تایمز / ۲۰ مارس ۲۰۲۶
من نسبت به این جنگ علیه ایران — دستکم بخواهم ملایم بگویم — احساسات دوگانهای داشتهام. در حالی که هیچ چیز به اندازه روی کار آمدن یک دولت شایسته در تهران نمیتواند وضعیت خاورمیانه را بهبود بخشد، اما بهشدت تردید دارم که صرفاً درهمکوبیدن ایران از طریق حملات هوایی بتواند چنین تغییری را ایجاد کند. ای کاش رئیسجمهور ترامپ پیش از کشیدن ماشه، با کسی غیر از حس درونیاش مشورت کرده بود.
شاید بتوانم بهترین شکل موضعم را با بیان چند قاعده توضیح دهم؛ قواعدی که سالها در پوشش خبری این منطقه راهنمای من بودهاند.
قاعده اول:
خطر «یکبار برای همیشه».
خطرناکترین چهار کلمه در خاورمیانه «یکبار برای همیشه» (Once and for All) است؛ آنجا که مثلاً اسرائیل یا آمریکا میگوید قصد دارد تهدیدی را از سوی (هر که میخواهد باشد) بهصورت نظامی «یکبار و برای همیشه» از میان بردارد.
من این قاعده را در یادداشتی در ۱۶ اکتبر ۲۰۲۳، یعنی ۹ روز پس از حمله حماس به اسرائیل، زمانی که دولت اسرائیل در حال بررسی پاسخ تلافیجویانه بود، مطرح کردم. تنها راه از میان برداشتن یک تهدید نظامی بهطور «قطعی و نهایی» ترکیبی از قدرت نظامی و سیاست است — یعنی ایجاد رهبری بهتر و خودپایدار در طرف مقابل. این کار بهشدت پیچیده است و همیشه مستلزم مصالحههای سیاسی از سوی شماست.
برای درک محدودیتهای ترور بهعنوان ابزاری برای «یکبار برای همیشه»، کافی است نگاه کنیم به تجربه اسرائیل. من دیدهام که اسرائیلیها سه نسل از رهبران حماس را از میان بردهاند. نسل نخست شامل بنیانگذاران این جنبش بود که در دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰ حذف شدند؛ از جمله یحیی عیاش («مهندس»)، مسئول اصلی ساخت بمبها که در سال ۱۹۹۶ کشته شد؛ شیخ احمد یاسین، رهبر معنوی حماس که در سال ۲۰۰۴ ترور شد؛ و عبدالعزیز رنتیسی، جانشین بلافصل یاسین که حدود یک ماه بعد از او کشته شد.
پس از آن، لایه جدیدی از رهبران پدید آمد که بر تبدیل حماس از یک گروه صرفاً نظامی به یک سازمان حکومتی با زرادخانهای پیشرفته از موشکها تمرکز داشتند؛ از جمله سعید صیام، احمد الجعبری و محمود المبحوح که همگی در نهایت توسط اسرائیل ترور شدند.
سپس، در پی حملات ۷ اکتبر، اسرائیل کارزار نظاممندی را برای حذف نسل بعدی رهبران حماس آغاز کرد. طی دو سال گذشته، این کشور صالح العاروری — حلقه ارتباطی مهم با حزبالله —، محمد ضیف، فرمانده نظامی، اسماعیل هنیه، رئیس دفتر سیاسی، یحیی سنوار، طراح اصلی حملات ۷ اکتبر، و محمد سنوار، برادر و جانشین او در رهبری نظامی را به قتل رسانده است.
حالا به این سؤال پاسخ دهید: امروز چه کسی کنترل مناطقی از غزه را در دست دارد که اکثریت قریب به اتفاق فلسطینیان — خارج از مناطق تحت کنترل اسرائیل — در آن زندگی میکنند؟
پاسخ: حماس، نسل چهارم.
در مجموع، اسرائیل کل رهبری حماس را در همسایگی خود در غزه — آن هم سه بار — از میان برده است، اما نتوانسته کنترل این گروه را «برای همیشه» از بین ببرد. حال تصور کنید انجام چنین کاری علیه رهبری ایران، آن هم از فاصلهای حدود هزار مایل و صرفاً از طریق حملات هوایی، چقدر دشوارتر خواهد بود.
در غزه، راهبرد «قطع سر» اسرائیل هرگز به پایان حماس منجر نشد؛ بخشی از این مسئله به این دلیل است که حماس ریشههای عمیق سیاسی و فرهنگی در بخش مذهبیتر جامعه غزه دارد. از سوی دیگر، حتی یک حماس بیسر نیز توانسته است مخالفان خود در غزه — که احتمالاً اکنون اکثریت هستند — را بکشد یا مرعوب کند. و بخشی دیگر نیز به این دلیل است که دولت اسرائیل سرسختانه از همکاری با یک رهبری جایگزین فلسطینی، یعنی تشکیلات خودگردان فلسطین در کرانه باختری، که پیش از اخراج توسط حماس در ژوئن ۲۰۰۷ اداره غزه را در دست داشت، خودداری کرده است.
چرا دولت بنیامین نتانیاهو با این تشکیلات همکاری نمیکند؟ زیرا هدف واقعی نتانیاهو — که بهروشنی در بیانیه تأسیس ائتلاف حاکم او آمده — گسترش کنترل دائمی اسرائیل بر کرانه باختری است؛ پروژهای که در حالی که جنگ با ایران ادامه دارد، با سرعت در حال پیشبرد آن است.
رهبری تشکیلات خودگردان فلسطین مشکلات فراوانی دارد، اما همچنان با ارتش اسرائیل در جلوگیری از خشونت در کرانه باختری همکاری میکند. با این حال، شما هرگز این موضوع را از زبان نتانیاهو نخواهید شنید. او میخواهد ترامپ باور کند که این تشکیلات بیفایده است — و ترامپ هم مشتاقانه این روایت را پذیرفته است. نتانیاهو میخواهد هر رئیسجمهور آمریکایی باور کند که هیچ جایگزین مشروع فلسطینی برای حماس — که خود نیز نامشروع است — وجود ندارد؛ بنابراین راهحل دوکشوری غیرممکن است، و در نتیجه اسرائیل باید بهطور دائمی کرانه باختری را کنترل کرده و روزی آن را ضمیمه کند — «برای همیشه». (این نسخه هم کار نخواهد کرد.)
ماجرای ایران نیز به نظر میرسد از الگوی مشابهی پیروی میکند: بیبی و ترامپ مدام رهبران ایران را میکشند، و ایران مدام آنها را بازتولید میکند. در این میان، اعضای شجاع جنبش مخالفان ایرانی — که هنوز فاقد رهبری واحد و برنامهای مشترک برای بهدست گرفتن قدرت هستند — در خانه ماندهاند، مرعوب اراذل حکومتی در تهران و بمبهایی هستند که از تلآویو فرود میآید.
قاعده دوم:
هرگز کل میلکشیک همسایهات را ننوش.
من خیلی زود آموختم که هرگز کار عاقلانهای نیست که یک کشور، دشمن خود را آنچنان از حیثیت و کرامت تهی کند که احساس کند دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. چنین وضعیتی معمولاً در نهایت دامن خودت را میگیرد. نه تمام میلکشیک خودت را بنوش و نه مال طرف مقابل را.
من این درس خاص را از یکی از دیالوگهای مورد علاقهام در سینما ـــ که در عین حال رنگوبوی علم سیاست هم دارد ـــ گرفتهام. این دیالوگ در پایان فیلم «There Will Be Blood» (محصول ۲۰۰۷) میآید؛ اثری کلاسیک درباره یک معدنکار نقره بیرحم که در دوران رونق نفتی جنوب کالیفرنیا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، به یک غول نفتی تبدیل میشود و برای انباشت هرچه بیشتر ثروت، از هیچ کاری فروگذار نمیکند. در این فیلم، دنیل دی-لوئیس در نقش نفتدار، دنیل پلینویو، و پل دینو در نقش رقیب او، واعظی فریبکار به نام الی ساندی، بازی میکنند.
در صحنه پایانی، ساندی نزد پلینویو میآید و پیشنهاد میدهد آخرین قطعه زمین منطقه را که هنوز در مالکیت پلینویو نیست، به او بفروشد. پلینویو این پیشنهاد را رد میکند و توضیح میدهد که با حفاری هوشمندانه در زمین خودش، عملاً تمام نفت ساندی را قبلاً استخراج کرده است.
پلینویو به ساندی میگوید: «زهکشی! زهکشی، الی، پسر! کاملاً خشک شده. واقعاً متأسفم. ببین، اگر تو یک میلکشیک داشته باشی و من هم یک میلکشیک داشته باشم، و من یک نی داشته باشم — این هم نی، میبینی؟ نگاه میکنی؟ — و نیِ من تا آنطرف اتاق کش بیاید و شروع کند به خوردن میلکشیک تو... من... میلکشیک... تو را... مینوشم!»
سالهاست که میبینم شهرکنشینان اسرائیلی بهتدریج «میلکشیک» فلسطینیها را در کرانه باختری مینوشند و هیچ امکانی برای شکلگیری یک دولت فلسطینی پیوسته در آنجا باقی نمیگذارند. این روند در نهایت دامن اسرائیل را خواهد گرفت و در بلندمدت آن را تنها با دو گزینه روبهرو خواهد کرد: یا تبدیل شدن به یک دولت دوقومیتی، نه یک دولت یهودی؛ یا یک دولت آپارتاید، نه یک دولت دموکراتیک.
هرگز کل میلکشیک طرف مقابل را ننوش.
من درک میکنم که اسرائیل در تلاش است رهبری حزبالله در لبنان و نظام اسلامی در ایران را از میان بردارد. اینها واقعاً افراد بدی هستند که منافع و ایدئولوژی خود را بر منافع و رفاه مردم لبنان و ایران مقدم دانستهاند.
اما اگر در جریان تلاش اسرائیل برای کشتن «تمام» اعضای ردهبالا بهصورت «نهایی و قطعی»، این کشور همچنین بخشهای وسیعی از لبنان را ویران و اشغال کند و اقتصاد نفتی ایران را نابود سازد — همانطور که غزه را ویران کرد — دو پیامد خواهد داشت: نخست، همان جمعیتهای محلیای را که اسرائیل میخواست علیه حزبالله و جمهوری اسلامی قیام کنند، علیه خود خواهد شوراند. دوم، کشورهایی را بهجا خواهد گذاشت که آنچنان از نظر اقتصادی فروپاشیدهاند که هیچکس قادر به اداره آنها نخواهد بود. در این صورت، اسرائیل ناچار خواهد شد برای همیشه در لبنان بماند.
کامران بخاری در مقالهای هوشمندانه در وبسایت Geopolitical Futures به همین نکته اشاره کرده است:
لبنان امروز بهترین رهبری را از زمان جنگ داخلی ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۰ تجربه میکند: نخستوزیر نواف سلام و رئیسجمهور ژوزف عون. آنها در تلاشاند حزبالله شیعی را بهعنوان یک نیروی نظامی پایان دهند. اما شیعیان بزرگترین جمعیت لبنان هستند و حزبالله برای شیعیان لبنان منبعی از غرور و قدرت بوده است — نه فقط به این دلیل که با اسرائیل جنگیده، بلکه به این دلیل که برای افزایش قدرت شیعیان در ساختار حکومت لبنان نیز مبارزه کرده است.
تنها شیعیان لبنان هستند که میتوانند حزبالله را بهصورت سیاسی از میان بردارند، آن هم با ایجاد یک جایگزین در همکاری با دولت لبنان. این کار هم به قدرت نیاز دارد و هم به سیاست. حمایت از حزبالله قطعاً رو به کاهش است، اما اگر اسرائیل صرفاً به بمباران هر ساختمانی در لبنان که یک رهبر حزبالله در آن حضور دارد ادامه دهد و کل جنوب لبنان را در اختیار بگیرد، آغاز آن فرآیند سیاسی بسیار دشوار خواهد شد.
قاعده سوم:
قدرت قویها و قدرت ضعیفها بیش از آنچه فکر میکنید به هم نزدیک است.
وزیر دفاع، پیت هگست، با سینهای ستبر از قدرت قویها سخن میگوید و به تعداد اهدافی که در ایران در همان روز نابود کرده، فخر میفروشد. اما اگر ما اینقدر قدرتمند هستیم، چرا دولت ترامپ تا این حد از جهش شدید قیمت نفت — که ایران با هدف قرار دادن کشتیها در خلیج فارس و تأسیسات نفتی در کشورهای عربی همسایه ایجاد کرده — غافلگیر و برای آن آماده نبوده است؟ این افزایش قیمت فشار عظیمی بر ترامپ وارد میکند. زیرا در دنیای کاملاً بههمپیوسته امروز، یک ایرانِ ضعیف کافی است روزانه تنها یک پهپاد از پشت یک کامیون سبزیفروشی به پرواز درآورد تا جریان نفت عبوری از تنگه هرمز را مختل کند و قیمت نفت، گاز و کود شیمیایی را در سراسر جهان بهشدت افزایش دهد.
این جنگ تاکنون شگفتیهای ناخوشایند بسیاری به همراه داشته است. آیا ممکن است شگفتی مثبتی هم در راه باشد؟ اگر قرار باشد این درام اکنون جهانی به پایانی نسبتاً پایدار و خوش برسد، نه به این دلیل خواهد بود که ترامپ و نتانیاهو همه رهبران حماس، حزبالله و ایران را کشتهاند یا آنها را از هر گلوله، موشک و پهپادی محروم کردهاند. واقعبینانه، چنین پایانی ممکن است زمانی رقم بخورد که آنها این مردان سختگیر مسلح را آنقدر تضعیف کنند که سیاست واقعی بتواند در غزه، لبنان و ایران شکل بگیرد — بهگونهای که «آدمهای بد» ناچار شوند خواست مردم خود را برای بهرهمندی از مزایای مدرنیته، داشتن حق تعیین سرنوشت و نزیستن تا پایان عمر در وضعیت «مقاومت» در نظر بگیرند. تنها از این مسیر است که این منازعات میتوانند «برای همیشه» پایان یابند.
اما فاصله میان اینجا تا آن نقطه، بسیار طولانی است. اگر عجله دارید، جنگ اشتباهی را آغاز کردهاید.