نوروز امسال، برای بسیاری از ایرانیان، نه با طراوت همیشگی، بلکه با اندوهی عمیق همراه است؛ اندوهی که تنها از وضعیت سیاسی یا اقتصادی ناشی نمیشود، بلکه ریشه در احساسی گستردهتر از ناامنی، فرسایش و آیندهای نامطمئن دارد. در چنین شرایطی، بحث دربارهٔ نسبت میان مداخلهٔ خارجی و سرنوشت داخلی کشور، معنایی ملموستر پیدا میکند.
کمک گرفتن از نیروی خارجی، در شرایطی که یک آلترناتیو دموکراتیکِ معتبر، سازمانیافته و دارای پایگاه اجتماعی وجود داشته باشد، میتواند—در چارچوبی محدود—علیه یک حکومت دیکتاتوری قابل بحث باشد. اما حتی در چنین حالتی نیز، این حمایت نمیتواند و نباید به تخریب زیرساختهای حیاتی جامعه بینجامد. زیرا آنچه ویران میشود، نه صرفاً ابزارهای قدرت، بلکه بنیانهای زندگی مردم است.
در غیاب یک آلترناتیو دموکراتیکِ منسجم — که امروز یکی از ضعفهای اساسی وضعیت ایران است — مداخله یا فشار خارجی، اگر به سوی تخریب زیرساختهای اقتصادی، شهری و اجتماعی سوق پیدا کند، عملاً جامعه را تضعیف میکند، نه صرفاً حکومت را. در چنین وضعیتی، هزینهٔ اصلی این تقابل را مردم عادی میپردازند؛ همان مردمی که نوروز را در خانههایی برگزار میکنند که سایهٔ نگرانی و نااطمینانی بر آنها سنگینی میکند.
نوروز غمانگیز امسال، تنها یک وضعیت احساسی نیست؛ بازتاب یک واقعیت سیاسی است: شکافی میان آرزوی تغییر و فقدان ابزارهای مؤثر برای تحقق آن. در چنین شرایطی، کشیده شدن تقابل با حکومت به تخریب زیرساختهای کشور، نه تنها کمکی به گذار دموکراتیک نمیکند، بلکه ظرفیتهای حیاتی جامعه را برای بازسازی آینده از میان میبرد.
اگر نوروز نماد «تداوم زندگی» است، این تداوم نیازمند حفظ همان زیرساختهایی است که امکان زیستن را فراهم میکنند — از اقتصاد و خدمات عمومی گرفته تا حداقلی از ثبات اجتماعی. ویران کردن این بنیانها، حتی با هدف تضعیف یک نظام سیاسی، در نهایت به تضعیف جامعهای میانجامد که قرار است حامل دموکراسی آینده باشد.
از اینرو، نوروز امسال، در کنار اندوهش، حامل یک هشدار نیز هست: گذار به دموکراسی، اگر قرار است پایدار و انسانی باشد، نمیتواند بر ویرانههای یک جامعهٔ فرسوده بنا شود. تمایز میان تضعیف قدرت سیاسی و حفظ ظرفیتهای زندگی اجتماعی، نه فقط یک انتخاب راهبردی، بلکه یک ضرورت اخلاقی است.
و شاید همین نوروزِ غمزده، ما را به سادهترین اما عمیقترین شکلِ همدلی فرا بخواند: اگر امسال نیز مانند هر سال سفرهٔ هفتسین میچینیم، شمعی هم به یاد قربانیان سالی که گذشت روشن کنیم — و آن را در میان سفره بگذاریم؛ نه فقط به نشانهٔ سوگ، بلکه به یادآوری اینکه زندگی، حتی در تاریکی، هنوز نیازمند نور است.
■ آقای علمداری گرامی، تقریبا در همه تحلیلها و مناظرهها روی مسئله «تخریب زیرساختهای اقتصادی، شهری و اجتماعی» انگشت گذاشته میشود. راستش من با تمام دقت و کنجکاوی تا امروز نفهمیدهام منظور کدام «زیرساختها»ست. اماکن عمومی؟ اماکن دولتی؟ ساختمان صدا و سیما؟ کلانتریها؟ و...؟ سپاسگزار میشوم اگر شما چند نمونه را ذکر کنید تا من هم متوجه بشوم که بدون تخریب زیر ساختها، چگونه میتوان این هیولا را که بعد از بیش از بیست روز هنوز هم در برابر دو ابر قدرت نظامی جهانی و منطقهای میتواند نتگه هرمز را قرق بکند و منطقهای را به آتش بکشد، به زیر کشید.
با سپاس دوباره سعید سلامی
■ آقای علمداری با سلام و تبریک سال نو به نظر من این مقاله شما در مقایسه با مقالات قبلی شما که در این سایت منتشر شدند روشنتر نظر شما را را در مورد وضعیت و جنگ اخیر بیان میکند، اما موضع شما در باره نحوه بر خورد با جمهوری اسلامی کما فی السابق در پرده ابهام قرار دارد. پیام واضح شما به خواننده در این مقاله این است که چون در حال حاضر آلترناتیو دمکراتی برای جمهوری اسلامی وجود ندارد نباید از مداخله خارجی حمایت کرد، اما روشن نمیکنید که خواننده بایست چه موضعی نسبت به جمهوری اسلامی بگیرد.
برای روشن شدن نظرم را به صورت سوالی مطرح می کنم. آیا اقای علمداری معتقد است فقط باید مداخله خارجی را تقبیح کرد یا علاوه بر مخالفت با مداخله خارجی بایست در کنار جمهوری اسلامی هم ایستاد؟ اگر جواب شما این است که فقط باید با مداخله خارجی مخالفت کرد اما نبایست در کنار جمهوری اسلامی ایستاد، در آن صورت نتیجه عملی و سود چنین موضعی برای مردم چیست؟ در عین حال که چنین موضعی حداقل به تحکیم گفتمان جمهوری اسلامی میانجامد.
به عبارت دیگر من از شما تقاضا دارم که بطور واضح و روشن نتایج عملی موضع خود را در مورد مخالفت با مداخله خارجی بیان کنید. درک من از مقاله شما که آنرا چندین بار خواندم این است که شما بطور ضمنی از جمهوری اسلامی حمایت میکنید، زیرا مخالفت با مداخله خارجی اگر چه در حد ابراز نظر شدنی است اما در عمل فقط آب به آسیاب جمهوری اسلامی میریزد. لذا به نظر من مخالفت شما با مداخله خارجی بطور ضمنی حمایت از جمهوری اسلامی را در بر دارد. نیاز به گفتن نیست که درک من می تواند غلط باشد.
با تشکر آرش
■ بادرود به تمام جاویدنامان ایران بزرگ.
آقای سلامی گرامی زیر ساخت ها ی هر کشوری در دنیا شامل برق، آب، فولاد، نفت و گاز و کارخانجات غیرنظامی است که متاسفانه در حال حاضر در این بیست روز حدود ۴۰٪ در کشور از بین رفتهاند و جایگزین کردن آنها در آینده پول فراوان میخواهد و زمان دراز. البته من هم به عنوان یک ایرانی دلسوز و شاید وطنپرست موافق آزادی و امنیت و عدالت اجتماعی در ایران هستم و این را هم میدانم که دموکراسی و انتقال آن به جامعه و مردم به سختی و با پرداخت خون و آتش و نابودی بدست میآید ولی متاسفانه غرب به حاکمان آن به فکر منافع خود در آینده هستند تا هزینههای این جنگ را برداشت کنند. تا قبل از زدن عسلويه محلی از اعراب میشد متصور شد چون اهداف قبلی تکنیکی و هدفمند بود ولی بعد از آن کینه جویانه و یکسویه است. میدانم که در جنگ ضرر و سود همیشه رکن اصلی است ولی اگر این رژیم خلیفهای سقوط کند و مردم سکان کشور را در دست بگیرند میشود گفت که با تمامی خرابی ها سود کرده ایم. به امید و آرزوی سرنگونی جمهوری اسلامی و بنا نهادن رژیم سکولار و مردمی.
طلایی از هلند
■ مقاله آقای علمداری همانند بیانیه ۳۵۰ نفر است که خود ایشان هم آن را امضاء کردهاند. وسط دو صندلی نشستن و منزه ماندن در سیاست، حاصل بیعملی و خطابههای مکرر و بدون اثر گذاری در روندی که شتابناک میگذرد. توصیه میکنم آن بیانیه را دقیقا بخوانید و ببینید به دو طرف جنگ چگونه نگاه میکنند، در انتها چه کسانی آن را امضاء کردهاند. قلم زن و سخنران در عرصه سیاسی زیاد داریم که پاک دست هستند، پاک دست از آن رو که از ترس قبول مسؤلیت خطر نمیکنند. در نهان از زدن مراکز سرکوب و کشتن جانیان نظام اسلامی خوشحال میشوند ولی برای نخوردن مهر جنگ طلبی بر پیشانی بیانیه “جنگ را فورا متوقف کنید” مینویسند و عجیب آنکه این پاکدستان در آن بیانیه از محکوم کردن ترور سران حکومت توسط اسراییل خود داری میکنند. تقریبا نیم قرن نتوانستند از میان همین افراد، تشکیلاتی منسجم و با برنامه ایجاد کنند ولی بخشی از آنان به دفعات مردم را برای شرکت در انتخابات ازقبل دستکاری شده برای حفظ حکومت اسلامی، دعوت و تشویق کردند. هم اکنون که جنگ در گرفته است به جای اثر گذاری در آن (مثلا: حفظ جان غیر نظامیان، اماکن درمانی، تحصیلی، فرهنگی و باستانی، محیط زیست هوا و دریا و زمین خصوصا زیر ساختهای گاز و نفت و آب و برق و... و یا ایجاد صندوقی برای کمک به آسیب دیدگان جنگ) و توجه دادن افکار عمومی در جهان به روند آن و فشار به آمریکا و اسراییل برای جلوگیری از تخریب و آسیب کمتر به مردم و کشور، خود را با بیانیهای دلخوش کرده و احتمالا خرسند از انجام وظیفه با وجدانی راحت به قضایا مینگرند. ما احتیاج به سیاستمدار داریم، کسانی که آستین بالا زنند و دستانشان را آلوده کنند و آبروی خویش را برای بهبود زندگی مردم میهن خویش بریزند تا آبرومند در تاریخ این سرزمین به یاد بمانند.
با آرزوی سالهایی بهتر برای میهن ما و مردمش، سالاری
■ جناب سلامی گرامی،
خانم یا آقای طلایی از هلند پاسخ پرسش شما را دادهاند. من نیز مایلم این نکته را به آن اضافه کنم:
در روزهای اخیر، جتهای اسرائیلی مجتمع گاز پارس جنوبی را هدف قرار دادند؛ اقدامی که حتی با اعتراض پرزیدنت ترامپ نیز روبهرو شد. در پی این حمله، جمهوری اسلامی در واکنش، تأسیسات نفت و گاز در قطر، عربستان و کویت را هدف قرار داد که به آشفتگی بیشتر بازار جهانی انرژی انجامید. این رخداد بهخوبی نشان میدهد که حمله به زیرساختهای حیاتی، نهتنها یک مسئلهٔ داخلی، بلکه عاملی برای بیثباتی منطقهای و جهانی نیز هست.
مجتمع پارس جنوبی یکی از مهمترین زیرساختهای اقتصادی ایران است. اهمیت آن را میتوان از زبان مدیرعامل این مجموعه چنین خلاصه کرد: حدود ۷۳ درصد گاز کشور در این منطقه تولید میشود، ۴۵ درصد بنزین کشور به میعانات گازی آن وابسته است، و نزدیک به ۶۵ درصد صنایع پتروشیمی خوراک خود را از آن تأمین میکنند. همچنین بخش عمدهای از برق کشور—از طریق نیروگاههای گازی—به این میدان وابسته است. روشن است که تخریب چنین زیرساختی، پیش از هر چیز، زندگی مردم را هدف قرار میدهد.
من تصور نمیکنم مردم ایران خواهان نابودی زیرساختهایی باشند که ادامهٔ زندگیشان به آن وابسته است. تجربههای تاریخی نیز این نکته را تأیید میکند. در انقلاب ۱۳۵۷، هیچ قدرت خارجی با حملهٔ نظامی یا تخریب زیرساختها باعث سقوط رژیم پهلوی نشد. همچنین تجربهٔ عراق نشان داد که مداخلهٔ نظامی خارجی—حتی در مقیاس گسترده—نهتنها لزوماً به دموکراسی منجر نمیشود، بلکه میتواند به بیثباتی و خشونتهای طولانیمدت بینجامد.
ممکن است برخی صرفاً به مسئلهٔ «به قدرت رسیدن» بیندیشند و تخریب زیرساختها برایشان اهمیت نداشته باشد؛ حتی گاه شنیده میشود که کشته شدن صدها هزار نفر حتی یک میلیون به گفته فردی از حامیان نظام سلطنت نیز برای آنان «قابل قبول» تلقی میشود. من چنین دیدگاهی را نه از نظر اخلاقی و نه انسانی قابل پذیرش میدانم و با آن همسو نیستم. بگذریم که در صورت کشته شدن چند صدهزار نفر مسأله به همین حد هم محدود نمی ماند. همچنین اینکه مخالفت با تخریب زیرساختهای حیاتی ایران بهعنوان «حمایت از جمهوری اسلامی» تعبیر شود، نادرست و غیرمنصفانه است.
در پاسخ به آقای آرش نیز باید بگویم که من بارها—در مقالات و مصاحبههای متعدد—بر ضرورت سیاسی، تاریخی و اخلاقی گذار از جمهوری اسلامی تأکید کردهام. در یک عبارت، ایران باید از این نظام عبور کند. اما مسئلهٔ اصلی چگونگی آن است، نه صرفاً خواست عبور از نظام.
نقش نیروی خارجی، در بهترین حالت، میتواند کمک به مردم برای گذار باشد، نه جایگزین کردن یک حکومت با حکومتی دیگر از بیرون. چنین سناریویی—حتی اگر ممکن باشد—پایدار و مشروع نخواهد بود. بسیاری معتقدند رضا شاه و محمد رضا شاه را خارجی ها آورند و خودشان هم بردند! حمایت خارجی زمانی معنا دارد که یک آلترناتیو دموکراتیکِ سازمانیافته وجود داشته باشد. واقعیت این است که امروز چنین آلترناتیوی بهطور کامل شکل نگرفته است؛ و حتی تلاش ترامپ برای یافتن چهرههایی در درون نظام برای تعامل، نشاندهندهٔ همین خلأ است.
گذار از جمهوری اسلامی مستلزم شکلگیری یک نیروی سازمانیافته در داخل کشور است که بتواند، از یک سو، با دستگاه پیچیدهٔ نظامی–امنیتی مقابله کند و از سوی دیگر، نظم و امنیت را در دوران گذار حفظ نماید. در غیر این صورت، حتی اگر فشار یا حملهٔ خارجی به تضعیف یا فروپاشی نظام منجر شود، در نبود آلترناتیو، خطر هرجومرج، ناامنی و حتی جنگ داخلی—میان بقایای قدرت و مدعیان جدید—بسیار بالا خواهد بود.
به تعبیر ساموئل هانتینگتون، «نبود نظم و امنیت، میتواند از وجود یک حکومت اقتدارگرا نیز پرهزینهتر باشد.»
با احترام، علمداری
■ آقای علمداری شایستهٔ جایزه اول برای بیان دقیق مسئله است. تحلیل او روشن، سنجیده و اخلاقی است. او بهدرستی نشان میدهد که فشار خارجی اگر درست هدایت نشود، میتواند جامعه را تضعیف کند نه فقط حکومت را. این یک تشخیص مهم و ضروری است. اما کار در همینجا متوقف میشود.
سؤال اصلی بیپاسخ مانده است: عامل ما کجاست؟ چه کسی عمل میکند؟ با چه ابزاری و با چه نیروی سازمانیافتهای قرار است تغییر اتفاق بیفتد؟ هشدار دادن کافی نیست. تشخیص بدون «قدرت عمل» ما را بین آگاهی و بیعملی معلق نگه میدارد.
این خلأ تصادفی نیست؛ مشکل گستردهتری در بخشی از اپوزیسیون ایران است. ما تحلیل میکنیم، هشدار میدهیم، سوگواری میکنیم — اما قدرت را سازمان نمیدهیم.
نمونهاش همین کنگره آزادی در لندن: جمع میشویم و درباره آزادی حرف میزنیم، اما راه عملی مشخصی ارائه نمیشود. بدون یک نیروی واقعی، سازمانیافته و ایرانی — که ریشه در داخل داشته باشد و از حمایت دیاسپورا برخوردار باشد — مسیر تحولات را دیگران تعیین میکنند: هم حکومت با سرکوب، هم قدرتهای خارجی با منافع خودشان. و در این میان، هزینه را مردم میدهند.
روشن کردن شمع و دعا کردن، هرچند انسانی و قابل احترام است، اما تغییری ایجاد نمیکند. اگر خطر را درست فهمیدهایم، باید یک قدم جلوتر برویم. مسئله فقط این نیست که چه چیزی نباید اتفاق بیفتد، بلکه این است که چه چیزی باید ساخته شود. تا وقتی این «قدرت عمل» شکل نگیرد، حتی دقیقترین تحلیلها هم ناتمام میماند.
با احترام کمال آذری
■ آقای دکتر کمال آذری. انتقاد شما به آقای دکتر علمداری را کاملأ بجا میدانم: “مسئله فقط این نیست که چه چیزی نباید اتفاق بیفتد، بلکه این است که چه چیزی باید ساخته شود”. این انتقاد به شما هم وارد است و متأسفانه به من که این سطور را مینویسم نیز وارد است. مختصر اینکه، دکتر علمداری مینویسد:”... غیاب یک آلترناتیو دموکراتیکِ منسجم — که امروز یکی از ضعفهای اساسی وضعیت ایران است...”. نه تنها ایشان و اینجا، بلکه بین اپوزیسیون ایرانی مملو است از این نوع جمله که آلترناتیو دمکراتیک منسجم وجود ندارد. اما هیچکس نمینویسد که چشمانداز تشکیل این آلترناتیو چیست؟ چرا در دهههای قبل تشکیل نشده است؟ اگر فردا جنگ تمام شود و ج.ا. باقی بماند، به چه برنامهای برای تشکیل این آلترناتیو دلمان را خوش کنیم؟ نمیشود مدام نقش قربانی را بازی کنیم و از به عهده گرفتن مسؤلیت طفره برویم! آیا موقع آن نرسیده که عیبهای خودمان، به عنوان یک ملت، را هم جلوی چشممان بیاوریم؟! مثال: وقتی سخن از غزه و سوریه و حزبالله بود، هزار بار گفتیم و نوشتیم که ج.ا. پول مملکت را هدر میدهد. چرا یک بار ننوشتیم که این کارها نقض حاکمیت سایر کشورهاست؟! چرا وقتی شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل به آسمان میرفت و پرچم آمریکا و اسرائیل لگدمال میشد، جلوی این انحرافات نایستادیم؟! چرا مماشات کردیم؟! چرا همه اهمالکاری خود را با سبعیت رژیم توجیه کردیم؟!....
رضا قنبری. آلمان
■ آقای علمداری کشور ما نیازمند راه حل عاجل است و آن اقدام برای گرفتن قدرت سیاسی است گفتن مثلا این جمله “گذار از جمهوری اسلامی مستلزم شکلگیری یک نیروی سازمانیافته در داخل کشور است که بتواند، از یک سو، با دستگاه پیچیدهٔ نظامی–امنیتی مقابله کند و از سوی دیگر، نظم و امنیت را در دوران گذار حفظ نماید.” که وجود ندارد و معلوم نیست کی و چگونه بوجود می آید، چه دردی را الان دوا میکند؟
رک و راست مایلم بدانم که حمله به مراکز سرکوب بسیج و سپاه، دستگاه تبلیغات رژیم راقبول دارید یا نه، از کشته شدن سران رژیم خوشحالید یا محکومش میکنید (لطفا از این سخن نگویید که بهتر بود آنان زنده می ماندند تا محاکمه شوند که در عین درست بودن طفره رفتن هم هست). چرا شما و بقیه امضاء کنندگان در آن بیانیه از جمهوری اسلامی نخواستید که با قبول عدم غنی سازی و برچیدن ساخت موشک دور برد و دست برداشتن از تشکیل گروه های نیابتی به جنگ خاتمه دهد و سرنوشت کشور را بدست جنگ و ویرانی نسپارد. نوشتن این جور بیانیههای بیاثر و کمی هم دو پهلو و انگشت پای آن زدن بی عملی و جدی نگرفتن مسئولیت در مبارزه است و وجدان را ماساژ دادن.
در انتها آیا نمیشود این نقل قولتان را که («نبود نظم و امنیت، میتواند از وجود یک حکومت اقتدارگرا نیز پرهزینهتر باشد.») را این جور هم تعبیر کرد که حالا چون نظم و امنیت نیست پس حکومت اقتدار گرا را تحمل کنیم تا آن آلترناتیو جادویی بوجود بیاید؟ آقای آذری تاکیدشان به درستی روی “قدرت عمل” در نوشته ها و مصاحبه های شان میباشد، قدرت عملی که فعلا در دست حکومت و آمریکا و اسراییل متمرکز است.
با احترام سالاری
■ آقای قنبری و آقای سالاری عزیز، از اینکه دیدگاههای خود را مطرح کردید سپاسگزارم. هر کدام از شما به بخشی از مسئله اشاره میکنید، اما هنوز در سطح تحلیل ماندهایم، در حالی که شرایط امروز نیاز به اقدام دارد.
جنگ یک واقعیت داغ سیاسی است. نتیجه را حرفها تعیین نمیکنند، بلکه کسانی تعیین میکنند که آماده عمل هستند. میتوانیم خواسته مطرح کنیم و انتقاد کنیم، اما اگر حاضر نباشیم برای آنچه میخواهیم هزینه بدهیم، چیزی تغییر نمیکند. اینکه بگوییم آلترناتیو منسجم وجود ندارد، یا از مسئولیت بگوییم، یا از خطر بینظمی هشدار دهیم، همه درست است. اما هیچکدام بهتنهایی قدرت ایجاد نمیکند.
سؤال اصلی این است: چه کسی قرار است عمل کند، و چگونه؟
اگر ایرانیان میخواهند در آینده کشورشان نقش داشته باشند، باید شروع به ساختن قدرت کنند، نه فقط از نبود آن صحبت کنند. یک راه عملی میتواند تشکیل یک نیروی داوطلب با حمایت ایرانیان خارج از کشور باشد تا در کنار مردم ایران بایستد و در شکل دادن به آینده نقش داشته باشد.
کسانی که در عمل کنار هم قرار بگیرند، یاد میگیرند که با هم همکاری و به هم احترام بگذارند. وحدت با عمل ساخته میشود، نه فقط با حرف.
اگر این تغییر رخ ندهد، ما فقط تماشاگر سرنوشت خود خواهیم بود.
با احترام کمال آذری
■ آقای آذری گرامی، همه احزاب و جریانها و شخصیت سیاسی در کنگره آزادی باید آستینها را بالازده و با توافقی بدون در نظر گرفتن اهداف و آرزوهای آیندهشان که فقط در ایرانی آزاد قابل تحقق است، دست به عمل زنند و مطمئن باشند که همه ایراندوستان از آن استقبال و هر کس به توان خود کمک و همیاری (مالی، فنی، نظامی، تدارکاتی و ...) خواهد کرد. آقای پهلوی هم اگر ادعاهایش برای آزادی میهن واقعی است باید از تک روی و شرطبندی روی اسب لنگ خودداری کرده و به خود بیاید تا بیشتر دیر نشده. بیشک در همان ابتدا نیز باید حسابی برای هزینههای جاری باز شود حسابی که وسعت همبستگی ایرانیان را عیان و هر کس احساس تعلق خود را در جنبشی فراگیر احساس خواهد کرد. پیامتان را به کنگره آزادی و جریان رضا پهلوی برسانید.
با احترام سالاری
■ موضوعی را که همه دوستان باید در نظر گیرند چگونگی پیشرفت و تغییر شرایط جنگ بعد از سه هفته است. داشتن یک دید واحد از ابتدا تا به آخر به شرایط متغیر ایران چندان نمیتواند منطبق با واقعیت باشد.
ضربات چند روز اول جنگ به جمهوری اسلامی و سران آن همه ما و مردم را خوشحال کرد، در همان حال دل نگرانیهایی نیز از آینده نامعلوم وجود دشت. بعد از سه هفته سناریوهای متعددی محتمل هستند که باید همه را در نظر داشت، ارزشیابی کرد و الویتها را شناخت. در این راه با آقای سالاری و قنبری همراهم که امکان منزه ماندن کامل و فقط به اعتبار حرف خودمان بها دادن به منزله کنار گود ایستادن است. باید خطر ها و ریسک ها را در حد منطقی پذیرفت:
۱- در بین سناریو ها و احتمالات بسیار یکی از منفیترینها استحاله در این جنگ است، طولانی و مزمن شدن جنگ در هر تحلیلی به ضرر و متضاد منافع مردم و جنبش آزادی ایران است. دوستان نمونه هایی از زیر ساختها را شمردند که نابودی آنها در اندازه وسیع برای مردم کشنده است. اما یک زیر ساخت دیگر نظم شهری است، که میتواند به مرور از بین برود. امروز جمهوری اسلامی از اینکه مردم تهران را ترک کنند بدشان نمیآید. تهران به عنوان نبض سیاسی و پر جمیعت ترین شهر ایران بزرگترین خطر برای فروپاشی جمهوری اسلامی است. لااقل تا زمانی که جنگ در جریان است خیال جمهوری اسلامی از طرف مردم راحت است، به اضافه آنکه رشد اجتناب ناپذیر احساسات ناسیونالیستی اینجا و آنجا به رژیم کمک میکند. اگر جنگ ادامه یابد و تهران بیش از این تخلیه شود به تدریج خرابیها بیشتر میشوند بدون آنکه ضایعات انسانی گزارش شود. اسرائیل بدون هزینه میتواند هزاران یا دها هزار نقطه در تهران را تخریب کند و خدمات شهری از قبیل آب و برق و تلفن هم بازسازی نمیشود و حفظ امنیت محلی نیز بدون حضور مردم کم رنگ و قطع میشود. بعد از یک تا دو ماه تهران میتواند به یک شهر ارواح (Ghost Town) تبدیل شود. جمهوری اسلامی وقتی پای بود و نبودش در میان است از چنین سناریو هایی فرار نمیکند.
۲- سناریو (های) دیگر اگر شامل نتیجه گیری سریع از جنگ باشد به عقیده من ارجحیت دارند و اپوزسیون بهتر است در این راستا تبلیغ کند. اینکه ترامپ از سه هفته پیش هر روز میگوید “یک هفته دیگر” بهتر است به انتقاد کشیده شود. این، یا سردر گمی است یا راهبرد های پشت پرده. اگر ترامپ بخواهد از رویارویی با جمهوری اسلامی امتیاز سیاسی کسب کند و هیچ قصدی برای سرنگونی رژیم در کل نداشته باشد(که بارها این را گفته) بهتر است ما به شفافیت این شرایط کمک کنیم. اگر قصدشان (آنطور که میگویند) ناتوان کردن جمهوری اسلامی از تولید هسته ای و موشک بالستیک برای دو سال است و نه چیزی بیشتر، پس باید به آنها گفت دستتان درد نکند، حالا بهتر است زحمت را کم کنید و به جریان زندگی در ایران اجازه ادامه حیات دهید، مردم هستند که میتوانند ریشه های رژیم را قطع کنند. اگر قصد دولت ترامپ سرنگونی و جایگزینی رژیم بود، میباید کمک میکرد تا بستری برای دولت موقت ایران شکل گیرد و دست کم نیروهای شناخته شده برای یک همایش اولیه دعوت میشدند؟ اینرا بهتر است به رخ آنها کشید.
با احترام، پیروز.