در غیابِ فهمِ تراژیک
رانهیِ من در نگارشِ این جُستار، مواجهه با نوعی «وَنـگِ معرفتی» در فضایِ فکریِ ما بوده است؛ خلأیی که از آن بانگی ناهنجار برمیخیزد و از فقری بنیادین در ساحتِ شناخت خبر میدهد. این حقیقت که اغلبِ سرآمدانِ فرهنگی و سیاسیِ ما، فاقدِ درکی اصیل از «امرِ تراژیک» (The Tragic) هستند، ریشهیِ بسیاری از بنبستهایِ معاصرِ ماست. این معضل، نه محصولِ صِرفِ کمدانشی، بلکه پیش از هر چیز، نشانهیِ نوعی بدشناسی و گویایِ یک «گسستِ وجودی» از سرشتِ تراژیکِ زندگی است؛ گسستی که سیاست و اخلاق را در جامعهیِ ما به اموری نمایشی و حتی ناممکن بدل کرده است. در غیابِ درک و دریافتی راستین از امرِ تراژیک و در پیِ این کژفهمیِ شناختی، هیچ صورتی از فهمِ سیاسی نمیتواند بهرهای از اعتبار، عقلانیت و واقعبینی داشته باشد.
به دیگر بیان، آنچه سیاست را در جامعهیِ ما به قهقرا کشاند، گسست از آن «درکِ تراژیکِ ایرانی از حیات» بود؛ درکی ریشهدار که روزگاری در بنمایههایِ فکریِ ما ــــ از موقعیتهایِ تراژیکِ شاهنامه تا تأملاتِ بیتوهمِ خیامی ــــ طنینی نیرومند داشت. این خردِ زیسته، در پیِ یک تطاولِ فرهنگی و سیاسی، به تدریج جایِ خود را به نگاهی تعزیتی داد؛ نگرهای که جهان را نه عرصهیِ تضادهایِ ابدی، بلکه صحنهیِ سادهانگارانهیِ نبردِ مطلقِ خیر و شر میپندارد. ذهنیتِ تعزیتی به جایِ پذیرشِ پیچیدگیهایِ گریزناپذیرِ هستی، در رؤیایِ آن است که حیات را از لوثِ هرگونه مظهرِ تعارض و تفاوت «پاک» کند. در چنین فضایی، سیاست از «تدبیرِ ممکنات» به «طرحِ پاکسازی» تغییرِ ماهیت میدهد؛ ارادهای که میکوشد ــــ اگر بتواند با شمشیر، و اگر نه با خونِ خویش ــــ جهان را از تمامِ امکانهایِ تصادم بشوید و آن را تا سرحدِ یک یگانگیِ بیخاصیت و یکسانیِ ملالآور، منزه گرداند.
در این نگر، «شکست» بهکلی بیمعناست و به تبعِ آن، «دگرگونی» و «فراشد» نیز ضرورتِ خود را از دست میدهند. به زبانِ کارل یاسپرس، تراژدی محصولِ گسست و ناکامیِ نهاییِ تقلاهایِ انسان در جهان است؛ او «فهمِ تراژیک» را عبور از توهمِ فتح و رسیدن به این شهود میدانست که شکست (Scheitern) نه یک پیشامدِ ناگوار، بلکه فرجامِ محتوم و خصلتِ بنیادینِ هر کنشِ اصیل در ساحتِ وجود است. از همینرو، والایی یا پستیِ انسان نه در فرجامِ پیروزی، که در کیفیتِ مواجهه با لحظهیِ فروریختن نهفته است؛ بدین معنا که عظمتِ او نه در فتحِ قله، بلکه در وقار و شجاعتِ وی بههنگامِ فروپاشی تجلی مییابد. همچنان که در مقابل، انکارِ بدخیمِ این فرجامِ است که انسان را به ورطهیِ حقارت و قساوت، و دقیقتر، به «جهانِ بستهیِ تعزیتی» میکشاند. این جهانی است که در آن «شکست» هرگز راه ندارد و درست به همین سبب، مسئولیت نیز در آن ناپدید میشود. وقتی فرمولِ «چه بکشیم و چه کشته شویم، پیروزیم» حاکم باشد، هرگونه امکانِ نقد و بازنگری از میان میرود؛ چرا که نقد، تنها در نقطهیِ پذیرشِ ناکامی است که زاده میشود. حقیقت این است: آنجا که شکست انکار شود، راه بر هرگونه بازگشت به خویشتن بسته است؛ حال آنکه پذیرشِ شکست، عینِ مسئولیتپذیری برای یک آغازِ دوباره است؛ آغازی که مستلزمِ ابداعِ نگاهی تازه و جُستنِ جهتی نو در جهان است.
ناگفته نماند که وقتی از «نگرشِ تعزیتی» سخن میگویم، مرادم نه فقط ارجاع به یک فرمِ نمایشی به نام تعزیه، بلکه یک «پارادایمِ ذهنی» است؛ همان ساختارِ فکریِ دوقطبیسازی که جهان را به صحنهیِ جدالِ ابدیِ میانِ اولیا و اشقیا تقلیل میدهد. این نگرشِ همان کسانی است که با استمداد از نمادهایِ این نمایشِ سوگ بر ایران چیره شدهاند؛ و نیز طیفی از مخالفان و روشنفکرانی که با همان منطق، سودایِ منزهطلبی و پالایشِ واقعیت از تضادهایِ حیاتی را در سر میپرورانند. در واقع، هر دو گروه وارثانِ یک میراثِ فکریِ مشترکند؛ با این تفاوت که مجریانِ قدرت، «آلودنِ دست به خون» را بهایِ ضروریِ این تطهیرِ آرمانی میپندارند، اما آن تعزیهگرانِ روشنفکر در پیِ آناند که همان رسالتِ پاکسازی را بدونِ آلودنِ دست ــ و بهویژه با حفظِ «بکارتِ اخلاقیِ» خویش ــ به فرجام برسانند. هر دو سویِ این تضادِ ظاهری، در یک نقطهیِ بنیادین همپیماناند: «ناشناسی ــ و بسا کژشناسیِ ــ امرِ تراژیک.» آنها از درکِ این حقیقت عاجزند که جهان نه عرصهیِ پیروزیِ یک خیرِ نهایی، بلکه ساحتِ تصادمِ آشتیناپذیرِ ضرورتهاست.
به بیانی انضمامی، آن وارثانِ منطقِ تعزیه که بر کرسیِ قدرت تکیه زدهاند، با «شیطانسازی از دیگری» و راندنِ مخالف به قطبِ باطلِ مطلق، امکانِ سیاست و اجرایِ تراژدی را در عمل نابود میکنند؛ چرا که در جهانِ تکبعدیِ آنان، رقیب نه یک «ضرورتِ گریزناپذیر»، بلکه زائدهای است که باید حذف شود. از سوی دیگر، آن تعزیهخوانانِ نظریهپرداز که با سنگر گرفتن پشتِ خاکریزی از اصولِ انتزاعی، در برابرِ ضرورتهایِ سهمگینِ زمانه به پوستینِ صلحطلبی پناه میبرند، در عمل به «لودگانِ بیمحلی» بدل میشوند که با شوخیهایِ بیهنگام و بیمزهشان، تنها تابلویِ فاجعه را غمانگیزتر و بارِ روانیِ آن را بر گردهیِ جامعه سنگینتر میسازند. این روشنفکرانِ بزمنشین و خودمنجیپندار، همانهایی هستند که مردم همواره نامهایی گزنده برای توصیفشان در چنته دارند؛ مردمی که با زبانی طنزآمیز، پرده از همدستیِ این «دمندگان در نقارهیِ صلح» با آن «امامخوانان و اشتلمکنندگان» برمیدارند و حقیقتِ این پیوندِ نانوشته را پیشِ چشمشان میآورند.
هر دو گروه در یک نقطه به هم میرسند: اولی با تقدیسِ خویش و نجسشماریِ دیگری، به ساحتِ انسانیِ واقعیتِ تراژیک پشت میکند؛ و دومی با پناه گرفتن در قلعهیِ کاذبِ بیطرفی یا صلحطلبی، از پذیرشِ مسئولیت در میانهیِ فاجعه سرباز میزند و به پسِ پشتِ مفاهیمی میگریزد که در جوهرهیِ خود، چیزی جز «زینبخوانی به زبانِ واژگانِ مدرن» نیست. کوتاه آنکه، یکی با دلخوشی به پیروزیِ قدسی در کارزارِ خون، ایران را مصرف میکند و دیگری با پناه گرفتن در معصومیتی عقیم، ناکامیِ نظریِ خویش را به «شکستِ ایران» تعبیر مینماید؛ تا بدینوسیله بر ناتوانیِ وجودیِ خود در فهمِ امرِ تراژیک سرپوش بگذارد. او نیز همچون همزادِ مذهبیِ خویش، از درکِ این حقیقتِ کلان عاجز است که گاهی رفتن به استقبالِ شکستی صادقانه، تنها راهِ گشودنِ مجالی برای یک آغازِ باشکوه است؛ آغازی که خود، سرآغازِ شکستی تازه خواهد بود؛ چرا که زیستنِ انسانی چیزی نیست مگر مصافی ابدی و در نتیجه، شکستی ابدی. شاید به زبانِ ساموئل بکت، تمامِ آنچه به دست میآوریم این باشد که هر بار «بهتر شکست بخوریم»؛ چرا که بدونِ این فروریختنهایِ پیدرپی، هیچ دگرشد و فراشدی ممکن نیست.
در این معنا، بلوغِ سیاسی نه در رسیدن به ساحلِ صلح و ثباتِ نهایی ــ آنگونه که نگاهِ تعزیتی در پیِ آن است ــ بلکه در «توانِ رفتن از یک موقعیتِ تراژیک به یک موقعیتِ تراژیکِ جدید» است. و مگر دموکراسیِ راستین، چیزی فراتر از پذیرشِ همین صحنهیِ دائمیِ تراژدی است؟ بیهوده نبود که یونانیان، دموکراسی را درست از دلِ «تراژدی» کشف کردند؛ آنان دریافتند که سیاست، نه سپهرِ واهشتنِ تضادها، بلکه هنرِ ایستادن در میانه و مدیریتِ تصادمِ حقهایی است که هرگز به صلحِ نهایی نمیرسند. دموکراسی، فرجامِ ملتی است که آگاهانه از توهمِ «نجات و رستگاریِ نهایی» دست شسته و شجاعتِ انتخاب میانِ گزینههایِ دشوار را یافته است؛ ملتی که دیگر نه با زبانِ پیامآورانِ آسمان، بلکه به زبانِ همین زمین و زندگی سخن میگوید؛ زبانی که در آن هر انتخاب، نه دریچهای به بهشت، بلکه پذیرشِ مسئولیتِ سنگینِ زیستن در میانِ کسانی است که هر یک، بهرهای طبیعی از حقِ یگانهیِ خویش دارند و هر یک، راویِ بیبدیلِ بودنِ خویشاند.
تراژدی و نمونههای یونانی
تراژدی، چنانکه در زادگاهِ خویش، یونان، قوام یافت، هیچ پیوندی با مفهومِ عرفیِ فلاکت یا ناکامیِ سوزناک ندارد؛ تراژدی نه حکایتی حزین از بختِ بد، بلکه واقعهای در ترازِ وجود است که از تصادمِ ضرورتها زاده میشود. اگر مصیبت حاصلِ تصادف یا شرارتِ محض باشد، تراژدی درست از جایی آغاز میشود که ارادهیِ آزاد و برگزینندهیِ انسان برای صیانت از یک بایستگی، ناگزیر باید در برابرِ بایستگیِ آشتیناپذیرِ دیگری قد علم کند. از همینرو، تراژدی را باید عالیترین تجلیِ مواجهه و تصادمِ دو ارادهیِ آزاد دانست؛ ارادههایی که هر یک بر پایهیِ ارزش و اعتباری متفاوت ایستادهاند و هیچکدام حاضر به عقبنشینی از حقِ خود نیستند. در این وضعیت، فاجعه نه از رذیلت، بلکه از قلبِ نیکی سر برمیآورد؛ آنجا که فضیلتی در برابرِ فضیلتی دیگر صفآرایی میکند.
ارسطو نیز در رسالهیِ فنِ شعر بر همین نکته انگشت میگذارد؛ او تراژدی را نه سقوطِ انسانی شرور، بلکه فروافتادنِ قهرمانی والا میدید که نه از سرِ تباهی، بلکه به دلیلِ یک «خطایِ تراژیک» (Hamartia) با تقدیرِ خویش روبرو میشود. این خطا محصولِ نادانیِ محض نیست، بلکه نشانهیِ تضاد میانِ ارادهیِ قهرمان برای وفاداری به تعهدی برگزیده و «شناختِ ناتمامِ» او از فرجامِ کار است؛ لغزشی که از سرشتِ محدودِ انسان در برابرِ پیچیدگیِ هولناکِ ضرورتها برمیخیزد. به زبانی دیگر، قهرمانِ تراژیک هرچند بر «بایستگیِ» انتخابِ خویش آگاه است، اما در برابرِ پیآمدهایِ ناشناختهیِ این گزینش، در تاریکی گام میزند؛ او مسئولیتِ کنشی را میپذیرد که انتهایِ آن بر او روشن نیست.
تفاوتِ بنیادینِ درکِ تراژیک با «نگاهِ تعزیتی» در همین نقطه رقم میخورد: در تعزیه، قهرمان در جبههیِ حقِ مطلق، با اطمینانی قدسی به مصافِ باطل میرود؛ تکلیفِ او پیش از آغازِ معرکه روشن است و فرجامش نه یک شکست، بلکه پیروزیِ تضمینشدهیِ ایمان بر کفر است. قهرمانِ تراژیک اما برخلافِ همتایِ خویش در تعزیه، فاقدِ موهبتِ «یقین» است. او سقوط میکند؛ نه به سببِ گرایش به رذیلت، بلکه از آن رو که در میدانِ واقعیت، میانِ دو «حقِ ناسازگار» محاصره شده است. در این وضعیت، اراده دیگر ابزاری برای فتح و پیروزی نیست، بلکه تنها مَفَرِ ممکن برای پذیرشِ سهمگینترین تجربهیِ بشری، یعنی «شکستِ آگاهانه» است. انسان در تراژدی نه به خاطرِ سستی، بلکه زیرِ سنگینیِ باری که بر دوش گرفته است فرو میپاشد؛ چرا که او مسئولیتِ تلخِ کنشی را گردن مینهد که برایِ نجاتِ یک «خیر»، گزیر و گریزی از آن نداشته است.
نمودِ عریانِ این بارِ خردکننده را میتوان در تقدیرِ آگاممنون جست؛ آنجا که او در میانهیِ طوفان، میانِ «نوموسِ پادشاهی» ــ ضرورتِ صیانت از سپاه ــ و «عاطفهیِ پدری» ــ جانِ فرزند ــ گرفتار میآید. او نه از سرِ قساوت، بلکه در پیِ یک دیلمایِ سهمگین، ناگزیر میشود میانِ دو بایستگیِ آشتیناپذیر، یکی را برگزیند. قربانی کردنِ ایفیگنیا، محصولِ تصادمِ دو «حق» است که در آن، پادشاه باید یکی را به پایِ دیگری ذبح کند تا تاریخ مسیرِ خود را بگشاید؛ کنشی که آگاممنون را نه به رستگاریِ قدسی، بلکه به مغاکِ تنهایی پرتاب میکند و بارِ مسئولیتِ ناشی از یک «جنایتِ ناگزیر» را چون خاری جانکاه در نسوجِ هستیاش میخلاند.
در آنتیگونهیِ سوفوکلس نیز با تقابلِ سهمگینِ میانِ «قانونِ شهر» ــ نظمِ سیاسیِ کرئون ــ و «الزامِ خویشاوندی» ــ آیینِ تدفین و وفاداری به پیوندِ خونی ــ روبرو هستیم. در این صحنه، هر دو سویِ منازعه بهرهای از «حق» و «بایستگی» دارند؛ اما امرِ تراژیک درست در همین لحظهیِ آشتیناپذیر تجلی مییابد: در نقطهای که این دو حق، معارض و ویرانگر بر یکدیگر ظاهر میشوند و هیچ راهِ میانهای برای بقایِ هر دو باقی نمیماند. این شالودهیِ تراژیک حتی در تقدیرِ ادیپِ شهریار نیز با طنینی دیگر تکرار میشود؛ آنجا که فاجعه نه از رذیلتِ قهرمان، بلکه از «ارادهیِ معطوف به دانستن» و پذیرشِ بارِ سنگینِ حقیقت زاده میشود. ادیپ سقوط میکند، چرا که شجاعتِ رویارویی با حقیقتی را دارد که هرچند جهانِ عینیاش را ویران میسازد، اما او را از مرزِ نادانیِ امن، به ساحتِ پرمخاطرهیِ «آگاهیِ تراژیک» میکشاند. او ویران میشود تا حقیقت راهش را به زندگی انسانی بازکند.
تراژدی و نمونهیِ ایرانی
برای درکِ عمقِ امرِ تراژیک در وجدانِ ایرانی، داستانِ رستم و سهراب تکاندهندهترین است. رستم در این کارزار، نه با دشمنی اهریمنی، بلکه با پارهیِ تنِ خویش روبروست. اما آنچه این نبرد را از مرزهایِ یک سوگنامهیِ سوزناک فراتر برده و به یک «تراژدیِ اصیل» بدل میکند، آگاهیِ دیرهنگام و انتخابِ ناگزیری است که در پسِ پشتِ آن نهفته است. رستم، پهلوانِ یگانهی ایران، برای حفظِ کیانِ میهن و جلوگیری از فروپاشیِ نظمی که ایران را سرپا نگه داشته، ناگزیر از حذفِ نیرویی است که این نظم را تهدید میکند؛ حتی اگر آن نیروی تهدیدآمیز، فرزندِ خودش باشد.
رستم در اینجا نمایندهیِ «خیرِ مطلق» نیست که بر «شرِ مطلق» پیروز میشود؛ او قهرمانی است که برای صیانت از یک «بایستگیِ بزرگتر» (ایران)، ناگزیر به قربانی کردنِ «بایستگیِ دیگر» (سهراب) میگردد. رستم با دستانِ خونآلود، اما با وجدانی آگاه، مسئولیتِ بقایِ ایران را بر دوش میکشد. او نیک میداند که پس از این زخم، دیگر آن پهلوانِ پیشین نخواهد بود؛ اما میپذیرد که «انسانِ سیاسی بودن» یعنی شجاعتِ آلودنِ دست به انتخابی که فرجامِ آن هرگز در سپیدهدمِ آغاز، روشن نیست. او میانِ «بیعملیِ منزه» و «کنشِ آلوده»، دومی را برمیگزیند تا هستیِ ایران تداوم یابد.
تراژدیِ رستم، همان تنگنایِ گریزناپذیری است که ایرانیان در این لحظهیِ تاریخی با گوشت و پوستِ خویش لمس میکنند: انتخابی تراژیک میانِ «تمنایِ بقایِ وطن» و «تن دادن به منطقِ ویرانگرِ جنگ». این تضادِ جانکاه از سرشتِ تراژیکِ حیات برمیخیزد؛ چرا که هستی هرگز اجازه نمیدهد تمامِ مطلوبهایِ خود را یکجا و همزمان در آغوش بکشیم. نمیتوان همزمان هم در سودایِ فروریختنِ آپاراتوسِ کُشتار و کرامترُبایِ یک حاکمیتِ کینهتوز بود، و هم انتظار داشت که تنِ رنجورِ جامعه هرگز با هیچ شکلی از خشم و خشونت مماس نشود.
این همان «بَرکندنِ» دشواری است که در آن، هر گامی به جلو، مستلزمِ وانهادنِ بخشی از آرزوهایِ معصومانه در پشتِ سر است؛ بزنگاهی که در آن به تجربه میآموزیم بلوغ، بهایی بس گزاف دارد و ما برای گذار از یک «شرِ پایدار»، گاهی ناگزیریم از میانِ شعلههایِ شری دیگر عبور کنیم. این همان فراشدِ تراژیک است؛ چرا که به تعبیرِ کارل گوستاو یونگ: هیچ درختی نمیتواند به آسمان برسد، مگر آنکه ریشههایش تا ژرفایِ دوزخ فرورفته باشد. برای رسیدن به آن فردایِ متفاوت، گزیری از عبور از میانِ ویرانههایِ امروز نیست. نکتهیِ تأملبرانگیز اینجاست که گویی تودهیِ مردم، این سرشتِ تراژیک را عمیقتر و واقعبینانهتر از طیفِ وسیعی از روشنفکرانِ زمانهیِ ما درک کردهاند؛ چرا که مردم نه در انتزاعِ مفاهیم، بلکه در تماسِ مستقیم با زبریِ زندگی، آموختهاند که هر تغییری هزینهای دارد و هر «بهدستآوردنی»، مستلزمِ «ازدستدادنی» دردآور است.
برخلافِ آن روشنفکری که در جستوجویِ عقیمِ «راهِحلهایِ بینقص» و فرمولهایِ اخلاقیِ منزه است، مردم در سیلانِ زندگیِ روزمره با تضادها دستوپنجه نرم میکنند؛ و همین زیستن در دلِ واقعیتهایِ عریان، آنان را در عرصهیِ عمل، خلاقتر و راهگشاتر ساخته است. این بدنهیِ حیاتیِ جامعه، برخلافِ آن مدعیانِ «بیزاری از کین» که جانشان آکنده از کینِ پنهان است، دریافتهاند که جهان نه مأمنِ معصومیت، بلکه پهنهیِ انتخابهایِ دشوار است. آنها میدانند که در لحظهیِ عمل، چارهای جز بالا زدنِ آستینها نیست؛ آستینهایی که نمیتوانند تمیز بمانند و نباید تمیز بمانند.
در درکِ تراژیک، برخلافِ سودایِ تعزیتی که با تطهیر و قدسیسازیِ جهان در پیِ پیروزیِ نهاییِ خیر است، انسان میداند که کنشگریِ مؤثر، همواره به معنایِ آلودنِ دست به انتخابهایی است که نظمِ مستقر را دگرگون میکنند. در اینجا سخنِ سارتر در نمایشنامهیِ «دستانِ آلوده» طنین میاندازد که خطاب به روشنفکرانِ آرمانگرایِ منزهطلب میگوید: «چقدر به دستانت مینازی! که چی؟ که پاکاند؟... اما دستِ پاک که به دردی نمیخورد؛ پاک است، چون دست به هیچ کاری نزده است!»
فهمِ تراژیک، عبور از توهمِ «دستانِ پاک» برای رسیدن به بلوغِ مسئولیتپذیری در میانهیِ فاجعه است؛ آگاهیِ ژرفی که به ما میآموزد در لحظهیِ انتخاب میانِ «بقا و فروپاشی» یا «صیانت از وطن و خطرِ جنگ»، هیچ دستی معصوم نمیماند. این آلودگی، نه نشانهیِ پستی، بلکه بهایِ سنگینِ «انسان بودن» در جهانی است که در آن، خیرهایِ آشتیناپذیر با یکدیگر در تصادماند: تصادمی گریزناپذیر میانِ «خیرِ بقایِ میهن» و «خیرِ رهاییِ آن» از سیطرهیِ کسانی که نیمقرن است ایران را بسانِ طعمهای به دندان گرفتهاند. در این کارزار، ایستادن در «منطقهیِ امنِ بیطرفی»، نه فضیلت، بلکه عالیترین شکلِ بیاخلاقی است.
تراژدی و باقیماندهیِ اخلاقی
در نهایت، نباید این حقیقت را فروگذاشت که برخلافِ پندارِ منزهطلبان، اخلاق نیز خود از وضعِ تراژیک بیرون نیست. چنانکه برنارد ویلیامز، فیلسوفِ برجستهیِ اخلاق، تبیین میکند، در موقعیتهایِ اصیلِ تراژیک، حتی اگر انسان درستترین و عقلانیترین گزینهیِ ممکن را برگزیند، باز هم با پدیدهای به نام «باقیماندهیِ اخلاقی» (Moral Remainder) روبروست. این باقیمانده، همان رنج، پشیمانی یا لکهای است که از قربانی کردنِ یک «حق» به پایِ «حقی بزرگتر» بر جای میماند. از منظرِ ویلیامز، اخلاق نه دستگاهی برای حسابگری و رسیدن به آرامش، بلکه شجاعتِ زیستن با همین باقیماندههایِ دردناک است.
آمیختگیِ تراژدی و اخلاق یعنی بپذیریم که در لحظاتِ سرنوشتساز، هیچ انتخابِ «بیهزینهای» وجود ندارد. کسی که به دنبالِ مسیری میگردد که در آن هیچ امرِ مقدسی قربانی نشود و هیچ دامانی لکهدار نگردد، در واقع از مدارِ حکمتِ عملی و زندگیِ اخلاقی خارج شده و به دنیایِ وهمآلودِ کسانی پناه برده است که امنیتِ خویش را مرهونِ سرنیزه و باروتِ دیگراناند، اما فدیهیِ شکرِ خود را به درگاهِ آن خدایِ پاک و منزهی میبرند که مقامش بس بلندتر از آن است که هرگز وجود داشته باشد.
خردِ تراژیک به ما گوشزد میکند که ایرانِ امروز نه به پاکدامنانِ آکادمیانشین، بلکه به انسانهایی نیاز دارد که با درکِ دیلمایِ سنگینِ انتخاب، مسئولیتِ «باقیماندههایِ» ناگزیرِ تاریخ را بر عهده بگیرند؛ و این همان بلوغی است که امروز در بطنِ زیستِ تودهیِ مردم جریان دارد. بلوغِ ما در این است که دریابیم در جهانِ سیاست و اخلاق، رستگاری نه در «پاک ماندن»، بلکه در ایستادن در میانهیِ تضادها و پذیرشِ دشواریِ انتخاب است؛ انتخابی که اگرچه دستانمان را آلوده میکند، اما تنها مَفَرِ نجاتِ میهن از نکبتی است که از سالِ پنجاهوهفت بدینسو، آن را در خود فروگرفته است.
وقتی بخشِ بزرگی از ایرانیانِ امروز، در میانهیِ فاجعه، به جنگ «آری» میگویند، نه از سرِ جنگطلبی یا سبُکسری، بلکه برخاسته از درکی عمیق از ضرورت و سرشتِ تراژیکِ امرِ سیاسی است. آنها به چشم خود دیدهاند آن دستی را که نوازشکنان میکُشد، و آن صلحی را تجربه کردهاند که جنگ را به امنترین زوایایِ خانههاشان کشانده است. از اینرو، همچون رستم، تلخیِ آن باقیمانده را به جان خریدهاند تا زندگی در این سرزمین تداوم یابد و آن کرامتِ غصبشده، دگربار بازپس گرفته شود.
■ هر اندیشمند ایرانی از بسیار این طرفی تا بسیار آن طرفی میتواند کمی یا کما بیش با محتوای این مقاله همراه باشد. که امروز زمان آن نیست که فقط پاکیزه بمانیم و این پاکیزگی را در صدر الویتها قراد دهیم. نیروهای اپوزیسیون با پذیرش این کلیت میتوانند بستر تقابل اندیشه را تغییر دهند و از آنتی گون کردن دیگری، بدلیل تعصب روی “خط قرمز”ها، فاصله بگیرند.
با احترام، پیروز.