ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Thu, 19.03.2026, 13:45
توهم گذار در شرایط جنگ

بابک دُربیکی

چرا مسیرهای رایج تغییر، به فروپاشی منتهی می‌شوند

مقدمه
در شرایط جنگ، پرسش اصلی سیاست دیگر صرفاً این نیست که چه چیزی باید تغییر کند، بلکه این است که چه چیزی ممکن است از میان برود.

در بسیاری از بحث‌های سیاسی درباره آینده ایران، فرض بر این است که تضعیف ساختار موجود، به‌طور خودکار مسیر تغییر را هموار می‌کند. اما این فرض، بر درکی ناقص از نحوه کارکرد قدرت در شرایط بحران استوار است.

جنگ، نه‌تنها توازن نیروها را بر هم می‌زند، بلکه هم‌زمان همان سازوکارهایی را نیز تضعیف می‌کند که هر نوع تغییر سیاسی به آن‌ها وابسته است. در چنین شرایطی، برخی از رایج‌ترین روایت‌ها درباره مسیر گذار (به‌معنای انتقال پایدار قدرت با حفظ حداقلی از امکان اداره کشور)، نه‌تنها راه‌گشا نیستند، بلکه می‌توانند خود به بخشی از مسأله تبدیل شوند.

این متن تلاش می‌کند این روایت‌ها را به‌عنوان «توهم‌های مسیر تغییر» صورت‌بندی کند؛ توهم‌هایی که در نگاه اول قانع‌کننده به نظر می‌رسند، اما در عمل مسیر را به سمت بی‌ثباتی و فروپاشی سوق می‌دهند.

توهم صفر: فقط رفتن مهم است، نه آنچه باقی می‌ماند
در بخشی از بحث‌های سیاسی، یک نگاه ساده اما تعیین‌کننده وجود دارد: مسأله اصلی، صرفاً رفتن ساختار موجود است. آنچه پس از آن شکل می‌گیرد، یا خودبه‌خود بهتر خواهد بود، یا در مقایسه با وضعیت فعلی اهمیت کمتری دارد.

این نگاه معمولاً از تجربه واقعی بن‌بست و سرکوب تغذیه می‌کند. وقتی امکان تغییر از درون محدود به نظر می‌رسد، تمرکز از «چگونگی تغییر» به «اصل پایان دادن به وضعیت موجود» منتقل می‌شود.

اما مسأله دقیقاً در همین‌جاست؛ تغییر سیاسی، صرفاً به از بین رفتن یک ساختار وابسته نیست، بلکه به وجود حداقلی از ظرفیت اداره کشور پس از آن وابسته است. اگر این ظرفیت از میان برود، اساساً چیزی باقی مانده که بتوان آن را جایگزین کرد؟

در اینجا معمولاً این پاسخ مطرح می‌شود که حتی اگر چنین وضعیتی به بی‌ثباتی منجر شود، باز هم از تداوم وضعیت موجود بهتر است. اما این گزاره، یک پیش‌فرض پنهان دارد: این‌که بدتر شدن وضعیت، همچنان درون یک چارچوب قابل‌کنترل باقی می‌ماند.

اگر ظرفیت اداره کشور از میان برود، دیگر با یک وضعیت «بدتر» مواجه نیستیم، بلکه با وضعیتی روبه‌رو هستیم که در آن امکان تصمیم‌گیری جمعی از میان می‌رود و پیامدها نه بر اساس انتخاب، بلکه بر اساس گسست در اجرا شکل می‌گیرند.

به عبارت دیگر، در وضاع توصیفی فوق، مقایسه میان «بد» و «بدتر» موضوعیت خود را از دست می‌دهد. زیرا آنچه شکل می‌گیرد، نه یک نظم جایگزین، بلکه وضعیتی است که در آن امکان شکل‌گیری نظم از میان می‌رود. به همین دلیل، این تصور که «هر نتیجه‌ای پس از سقوط بهتر است»، بر یک خطای بنیادی استوار است: نادیده گرفتن این‌که گذار، بدون حفظ حداقلی از پیوستگی اجرا، به‌طور ساختاری ناممکن می‌شود.

قاعده‌ای که از اینجا به دست می‌آید: مسیرهایی که به از بین رفتن ظرفیت اداره کشور منجر می‌شوند، حتی اگر به سقوط یک ساختار سیاسی بینجامند، در عمل مسیر گذار را طی نمی‌کنند.

این نگاه، به‌طور ضمنی فرض می‌کند که می‌توان ابتدا ساختار موجود را از میان برداشت و سپس در فضای ایجادشده، نظمی جدید ساخت. اما همین فرض، نقطه آغاز توهم بعدی است: این‌که تضعیف سازوکارهای امنیتی، خودبه‌خود مسیر آزادی را هموار می‌کند.

توهم اول: تضعیف امنیت، مسیر آزادی است
در شرایطی که سرکوب فعال و فشار امنیتی وجود دارد، این تصور تقویت می‌شود که هرگونه تضعیف در ساختار موجود، حتی اگر به بی‌ثباتی منجر شود، به‌هرحال به کاهش این فشار خواهد انجامید.

اما این فرض، یک نکته تعیین‌کننده را نادیده می‌گیرد: در غیاب یک سازوکار پایدار برای اعمال قدرت، سرکوب از بین نمی‌رود، بلکه از حالت متمرکز خارج شده و به اشکال پراکنده و غیرقابل پیش‌بینی تبدیل می‌شود.

وقتی کارکردهای امنیتی از کنترل خارج می‌شوند، ممکن است در کوتاه‌مدت نوعی احساس رهایی ایجاد شود، اما این وضعیت پایدار نمی‌ماند. آنچه جای آن را می‌گیرد، نه آزادی بلکه وضعیتی است که در آن هیچ مرجع مؤثری برای اعمال نظم وجود ندارد. در واقع، آنچه از بین می‌رود، امکان کنترل نظم است.

تجربه عراق پس از ۲۰۰۳ نشان داد که از بین رفتن هم‌زمان توان اعمال امنیت و توان اجرای تصمیم، به شکل‌گیری وضعیتی انجامید که در آن انحصار اعمال قدرت از میان رفت و گروه‌های مسلح متعددی به‌طور هم‌زمان فعال شدند.

در این حالت، حتی کاهش مقطعی خشونت نیز نشانه بازگشت نظم نیست، بلکه بیشتر به توازن ناپایدار میان نیروهای رقیب شباهت دارد. قاعده پنهان این وضعیت: در غیاب انحصار اعمال قدرت، رقابت جایگزین نظم می‌شود.

وقتی مسیرهای داخلی به بن‌بست می‌رسند، این تصور شکل می‌گیرد که شاید بتوان این گسست را از بیرون ایجاد کرد، بدون آن‌که پیامدهای آن تکرار شود. این همان جایی است که توهم بعدی شکل می‌گیرد.

توهم دوم: نجات از بیرون ممکن است
در شرایطی که مسیرهای تغییر داخلی با انسداد مواجه شده‌اند، این تصور شکل می‌گیرد که تنها یک عامل بیرونی می‌تواند این انسداد را بشکند.

این نگاه بر یک منطق قابل‌فهم استوار است: وقتی ساختار قدرت در برابر فشارهای داخلی مقاومت می‌کند و ابزارهای سرکوب مانع از شکل‌گیری تغییر می‌شوند، یک ضربه بیرونی می‌تواند توازن موجود را بر هم بزند، مرکزیت را تضعیف کند و فضایی ایجاد کند که در آن نیروهای سیاسی داخلی بتوانند وارد عمل شوند.

در این چارچوب، مداخله خارجی نه به‌عنوان جایگزین نیروهای داخلی، بلکه به‌عنوان عاملی برای باز کردن فضا تصور می‌شود؛ عاملی که موانع موجود را کنار می‌زند و امکان شکل‌گیری یک نظم جدید را فراهم می‌کند.

این روایت به‌ویژه در شرایطی که تجربه‌های مکرر از سرکوب و بن‌بست سیاسی وجود دارد، جذاب‌تر می‌شود. وقتی امکان تغییر از درون دور از دسترس به نظر می‌رسد، ایده یک «ضربه تعیین‌کننده از بیرون» به‌عنوان یک میان‌بر قابل‌تصور مطرح می‌شود.

باوجود این، پرسش تعیین‌کننده در اینجا نه امکان تضعیف ساختار موجود با ضربه از طریق حمله خارجی است، بلکه این است که چه چیزی جایگزین پیوستگی اجرا و در یک کلام اداره امور جاری کشور خواهد شد.

اداره کشور به وجود این پیوستگی وابسته است. تصمیم زمانی معنا دارد که بتواند به اجرا تبدیل شود، و اجرا زمانی ممکن است که در چارچوبی از اعمال قدرت پایدار قرار گیرد. این پیوستگی، محصول زمان، سازمان و شکل‌گیری تدریجی سازوکارها است و به‌طور ناگهانی قابل جایگزینی نیست.

در ساختارهایی که این پیوستگی از طریق یک شبکه درهم‌تنیده از نهادها و بازیگران مختلف شکل گرفته، این وابستگی عمیق‌تر می‌شود. در اینجا، اعمال قدرت و اجرای امور از هم جدا نیستند، بلکه درون یک بستر مشترک عمل می‌کنند.

مداخله نظامی خارجی دقیقاً در نقطه‌ای اثر می‌گذارد که این پیوستگی به آن وابسته است. ضربه بیرونی می‌تواند مرکز را تضعیف کند، اما هم‌زمان این پیوستگی را نیز مختل می‌کند. در نتیجه، همان شرایطی که به‌عنوان پیش‌شرط تغییر در نظر گرفته می‌شود، به‌طور هم‌زمان امکان تحقق آن را نیز از بین می‌برد.

به بیان دیگر، این روایت بر یک تناقض درونی استوار است: برای آن‌که نظم جدیدی شکل بگیرد، باید حداقلی از پیوستگی در اجرا وجود داشته باشد؛ اما همان عاملی که قرار است این نظم را ممکن کند، این پیوستگی را تضعیف می‌کند.

در اینجا معمولاً یک پاسخ مطرح می‌شود: حتی اگر ضربه بیرونی به‌تنهایی کافی نباشد، می‌توان فرض کرد که یک نیروی سیاسی داخلی، با آمادگی قبلی، بتواند بلافاصله پس از تضعیف ساختار موجود، کنترل را در دست بگیرد و با اتکا به یک مرکزیت متمرکز، از فروپاشی جلوگیری کند. با این حال، این تصور، مسأله را به سطح «آمادگی یک بازیگر» تقلیل می‌دهد، در حالی که چالش اصلی در سطح پیوستگی اجرا قرار دارد.

کنترل کشور، صرفاً به وجود یک مرکز تصمیم‌گیری وابسته نیست، بلکه به توانایی تبدیل این تصمیم‌ها به اجرا در سطح گسترده وابسته است. این توانایی از طریق شبکه‌ای از نهادها، زنجیره‌های فرماندهی و رویه‌های تثبیت‌شده شکل می‌گیرد که در طول زمان ساخته شده‌اند و در شرایط اختلال، به‌سادگی قابل جایگزینی نیستند.

در ساختارهایی که این شبکه به‌صورت درهم‌تنیده میان حوزه‌های امنیتی، اقتصادی و اداری توزیع شده است، اختلال در یک بخش به‌طور مستقیم به سایر بخش‌ها منتقل می‌شود. در این وضعیت، تضعیف سازوکارهای اعمال قدرت هم‌زمان به تضعیف این پیوستگی نیز منجر می‌شود.

حتی یک مرکز سیاسی منسجم نیز با این مسأله روبه‌رو است که تصمیم‌هایش از چه طریقی و توسط چه سازوکاری اجرا خواهند شد. در نبود این سازوکار، تمرکز قدرت نه به ایجاد نظم، بلکه به افزایش فاصله میان تصمیم و عمل منجر می‌شود.

تصور «استقرار سریع یک مرکز مقتدر» بر این پیش‌فرض استوار است که می‌توان خلأ در اجرا را با تمرکز در تصمیم‌گیری جبران کرد، در حالی که این دو در سطوح متفاوتی قرار دارند و جایگزین یکدیگر نمی‌شوند.

در عمل، هرچه این فاصله بیشتر شود، تصمیم‌ها بیشتر به سطح اعلام باقی می‌مانند و اجرا به‌طور فزاینده‌ای به سطوح پراکنده و کنترل‌نشده منتقل می‌شود. این همان نقطه‌ای است که در آن، به‌جای بازسازی نظم، چندپارگی در اعمال قدرت تثبیت می‌شود.

پس مسأله دیگر این نیست که چه کسی جایگزین چه کسی می‌شود، بلکه این است که آیا اساساً پیوستگی‌ای باقی مانده که بتواند تصمیم‌ها را به اجرا تبدیل کند یا نه. هر مسیری که این درهم‌تنیدگی را نادیده بگیرد، نه‌تنها فاصله میان فروپاشی و استقرار را پر نمی‌کند، بلکه آن را عمیق‌تر می‌سازد.

اگر این مسیر در عمل دنبال شود، مسأله به‌صورت تدریجی و در چند سطح خود را نشان می‌دهد.

در مرحله اول، تضعیف مرکز به کاهش هماهنگی در تصمیم‌گیری منجر می‌شود، اما این کاهش هنوز به‌طور کامل به سطح اجرا منتقل نشده است. در این مرحله، تصور «قابل کنترل بودن وضعیت» همچنان باقی می‌ماند.

در مرحله بعد، اختلال در اجرا خود را نشان می‌دهد. تصمیم‌ها اتخاذ می‌شوند، اما در سطوح مختلف یا اجرا نمی‌شوند یا به‌صورت ناهمگون اجرا می‌شوند.

با ادامه این روند، اجرای امور از چارچوب متمرکز خارج شده و به سطوح پراکنده منتقل می‌شود. بازیگران مختلف، در نبود یک سازوکار هماهنگ‌کننده، بر اساس ظرفیت‌های خود عمل می‌کنند. این همان نقطه‌ای است که در آن، اعمال قدرت به‌صورت چندپاره شکل می‌گیرد.

در این وضعیت، حتی اگر یک مرکز سیاسی جدید نیز اعلام موجودیت کند، با واقعیتی مواجه است که در آن ابزار اجرای تصمیم در اختیار او نیست؛ خدمات پایه مختل شده، زنجیره تأمین دچار گسست شده و اعمال حداقلی از نظم نیز با دشواری جدی روبه‌رو است. در نتیجه، تصمیم‌ها در سطح اعلام باقی می‌مانند و توان اعمال آن‌ها به‌طور مؤثر وجود ندارد.

در مرحله بعد، این چندپارگی تثبیت می‌شود. هر بخش تلاش می‌کند حوزه کنترل خود را حفظ کند و هزینه بازسازی یک نظم متمرکز به‌طور قابل‌توجهی افزایش می‌یابد. در اینجا، مسأله دیگر گذار نیست، بلکه بازگرداندن حداقل‌های کنترل است.

با شکل‌گیری این وضعیت، حتی بازیگری که با آمادگی و برنامه وارد شده باشد، با محدودیتی ساختاری روبه‌رو است: نبود بستر اجرایی لازم برای اعمال تصمیم. این محدودیت، مستقل از اراده یا توان فردی عمل می‌کند.

مسیر «ضربه بیرونی و استقرار سریع» نه به انتقال قدرت، بلکه به فرآیندی منجر می‌شود که در آن، ظرفیت اداره کشور پیش از شکل‌گیری هر نظم جایگزینی از میان می‌رود.

قاعده‌ای که از این تحلیل به دست می‌آید: هیچ مسیری برای تغییر سیاسی که پیوستگی اجرا را قطع کند، نمی‌تواند به گذار منتهی شود، حتی اگر به تضعیف یا سقوط ساختار موجود بینجامد.

تغییر زمانی در مسیر گذار قرار می‌گیرد که بتواند این پیوستگی را، حتی در حدی حداقلی، حفظ یا بازتولید کند. در غیر این صورت، آنچه رخ می‌دهد انتقال قدرت نیست، بلکه توقف در اجرا و شکل‌گیری وضعیتی است که در آن امکان استقرار هر نظم پایداری از میان می‌رود.

با این حال، این تصور همچنان باقی می‌ماند که حتی اگر مسیر بیرونی با اختلال همراه باشد، می‌توان پس از سقوط ساختار موجود، در فضای ایجادشده نظمی جدید ساخت و کنترل را بازسازی کرد. این همان پیش‌فرضی است که در توهم بعدی خود را نشان می‌دهد.

توهم سوم: بعد از سقوط، نظم خودش شکل می‌گیرد
این تصور که می‌توان ابتدا ساختار موجود را از کار انداخت و سپس در فضای ایجادشده نظمی جدید ساخت، با نحوه شکل‌گیری قدرت سازگار نیست.

در غیاب مرکزیت، قدرت متمرکز نمی‌شود، بلکه پراکنده و رقابتی می‌شود. بازیگران مختلف تلاش می‌کنند حوزه نفوذ خود را تثبیت کنند، بدون آن‌که الزاماً به یک چارچوب مشترک تن دهند.

تجربه لیبی پس از ۲۰۱۱ نشان داد که این وضعیت نه‌تنها موقت نیست، بلکه می‌تواند تثبیت شود. گروه‌هایی که در خلأ قدرت شکل می‌گیرند، به‌مرور به بازیگران پایدار تبدیل می‌شوند و خود به مانعی برای بازسازی نظم تبدیل می‌گردند.

در چنین وضعیتی، زمان نه‌تنها به بازسازی کمک نمی‌کند، بلکه به تثبیت این پراکندگی می‌انجامد.

این امید همچنان باقی می‌ماند که اگر این فرآیند با سرعت بیشتری رخ دهد، بتوان پیش از تثبیت این وضعیت، مسیر تغییر را کنترل کرد. این همان تصوری است که در توهم بعدی دیده می‌شود.

توهم چهارم: سرعت فروپاشی، موفقیت است
فروپاشی سریع یک ساختار سیاسی لزوماً به معنای کوتاه‌تر شدن مسیر تغییر نیست. در بسیاری از موارد، هرچه این فروپاشی سریع‌تر و کنترل‌نشده‌تر بوده، به همان نسبت ظرفیت‌های اجرایی نیز از بین رفته‌اند. به عبارت بهتر، دیگر تغییر محور نخواهد بود؛ بازسازی حداقل‌های اداره کشور به محور اصلی بدل می‌شود.

در نتیجه، با دو مسیر متفاوت روبه‌رو هستیم: تغییری که با حفظ ظرفیت‌های اجرا همراه است، یا فروپاشی‌ای که بازسازی را به آینده‌ای نامشخص موکول می‌کند.

در غیاب کنترل، سرعت فروپاشی مستقیماً به از دست رفتن این پیوستگی منجر می‌شود.

الزامات نفی توهم گذار در شرایط جنگی
در شرایطی که جنگ آغاز شده و بخشی از کنترل از دست رفته است، مسأله دیگر انتخاب میان «سقوط» و «عدم سقوط» نیست، بلکه نحوه مواجهه با مسیری است که در حال شکل‌گیری است.

در این وضعیت، کنش سیاسی اگر صرفاً بر تسریع فروپاشی متمرکز شود، به‌طور مستقیم همان چیزی را از میان می‌برد که هر نوع جایگزینی به آن وابسته است. پس موضع از سطح «چه کسی زودتر به قدرت می‌رسد»، به این تقلیل می‌یابد که «آیا در لحظه رسیدن، چیزی برای اعمال قدرت باقی مانده؟» اگر پاسخ این پرسش منفی باشد، مسأله دیگر رقابت بر سر قدرت نیست، بلکه مواجهه با وضعیتی است که در آن هیچ قدرتی به‌طور مؤثر قابل اعمال نیست. پس دیگر نه با انتخاب میان گزینه‌های پرهزینه، بلکه با از میان رفتن خودِ امکان انتخاب مواجه هستیم.

در این چارچوب، هر کنش را می‌توان با سه معیار سنجید:

۱. آیا این اقدام، پیوستگی اجرا را حفظ می‌کند یا آن را قطع می‌کند؟
۲. آیا این اقدام، تمرکز در اعمال قدرت را حفظ می‌کند یا به پراکندگی آن دامن می‌زند؟
۳. آیا این اقدام، امکان اعمال تصمیم در مقیاس واقعی را افزایش می‌دهد یا صرفاً سطح اعلام را گسترش می‌دهد؟

اقداماتی که پاسخ آن‌ها به این سه پرسش منفی است، حتی اگر به تضعیف ساختار موجود کمک کنند، در عمل مسیر را به وضعیتی می‌برند که در آن، هیچ بازیگری قادر به اعمال قدرت پایدار نخواهد بود. در مقابل، تنها اقداماتی در مسیر گذار قرار می‌گیرند که بتوانند این سه مؤلفه را، حتی در حدی حداقلی، حفظ کنند.

در غیر این صورت، رقابت بر سر قدرت، پیش از آن‌که به استقرار منجر شود، به از بین رفتن بستر اعمال آن خواهد انجامید. در این وضعیت، مسأله این نیست که چه کسی برنده می‌شود، بلکه این است که آیا چیزی باقی مانده که بتوان بر سر آن رقابت کرد یا نه.

سخن پایانی
این توهم‌ها صرفاً خطاهای تحلیلی نیستند، بلکه خطاهای استراتژیکی‌اند که می‌توانند مسیر تغییر را به مسیری کاملاً متفاوت منحرف کنند.

در شرایط جنگ، تضعیف یک ساختار سیاسی به‌خودی‌خود به معنای نزدیک شدن به گذار نیست. آنچه تعیین‌کننده است، سرنوشت پیوند میان تصمیم، اجرا و اعمال قدرت در جریان این تضعیف است.

اگر این پیوند حفظ نشود، مسأله دیگر انتقال قدرت نخواهد بود، بلکه توقف در اجرا و شکل‌گیری وضعیتی خواهد بود که در آن امکان استقرار هر نظم پایداری از میان می‌رود.

مرز میان گذار و فروپاشی دقیقاً در همین‌جا قرار دارد: در این‌که آیا در جریان تغییر، چیزی باقی می‌ماند که بتوان بر پایه آن نظم جدیدی ساخت یا نه.

هر مسیری که این تمایز را نادیده بگیرد، حتی اگر به سقوط یک ساختار سیاسی منجر شود، در عمل مسیر گذار را طی نمی‌کند، بلکه وارد فرآیندی می‌شود که بازگشت از آن به‌مراتب دشوارتر و پرهزینه‌تر است.



نظر خوانندگان:


■ آقای دربیکی گرامی. شما مثل یک شطرنج‌باز ماهر استدلال خود را بنا کرده و گسترش داده‌اید. در یک نکته اما استدلال را پی‌گیری نکرده‌اید. نوشته‌اید “در شرایطی که جنگ آغاز شده و بخشی از کنترل از دست رفته است، مسأله دیگر انتخاب میان «سقوط» و «عدم سقوط» نیست، بلکه نحوه مواجهه با مسیری است که در حال شکل‌گیری است”.ولی اتفاقا به نظر من انتخاب بین سقوط و عدم سقوط می‌باشد. عدم سقوط یعنی ادامه ج.ا. و ادامه سیاست‌های داخلی و خارجی تجاوزکارانه‌اش و اینکه چند سال دیگر قرار گرفتن دوباره در همین نقطه‌ای که الان هستیم. اما در سقوط، این “احتمال” وجود دارد که راه نجاتی باشد.
توضیح: این جنگ را مردم ایران، به امید یا توهم تغییر رژیم شروع نکردند. این جنگ پاسخی است به سیاست خارجی تجاوزکارانه رژیم: دهها سال در نابودی اسرائیل کوشیدن و ابزار اتمی و موشکی و نیابتی برای آن تهیه دیدن، نتیجه‌اش همین پاسخی است که شاهدش هستیم. بعید می‌دانم دولت و مردم اسرائیل دست روی دست بگذارند تا باران موشک و بمب اتمی ج.ا. بر سرشان ریخته شود. در مورد رژیم ج.ا. همانطور که بارها تاکید شده، این مردم ایران هستند که باید خود را از دست رژیم خود آزاد کنند. من این را “حق” مردم می‌دانم که حکومتی خوب و مسؤل داشته باشند و در عین حال “وظیفه” مردم می‌دانم که به عنوان یک کشور، سیاست صلح‌آمیزی را در رابطه با سایر کشورها جلو ببرند. حال اگر ما به هر دلیل، از انجام این “وظیفه” جمعی و ملی و کشوری خود ناتوان باشیم و رژیم جنگ‌طلب ج.ا. باقی بماند، خرابی و کشتار همچنان ادامه پیدا خواهد کرد. همانطور که مردم غزه نتوانستند خود را از قید حماس آزاد کنند، اگر ما هم نتوانیم خود را از قید ج.ا. آزاد کنیم همان سرنوشت را خواهیم داشت.
آیا فکر می‌کنید که جنگ تمام خواهد شد و ج.ا. راه اصلاح در پیش خواهد گرفت؟! آیا فکر می‌کنید که می‌شود از آمریکا و اسرائیل خواهش کرد که حساب مردم ایران را از حساب رژیم (حتی به قیمت نابودی خودشان) جدا کنند؟! خلاصه اینکه، برآورد من این است که “ریسک” مشکلات دوران گذار (که شما خوب به آنها اشاره کرده‌اید) قابل قبول‌تر از ریسک باقی ماندن ج.ا. است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ به عبارت دیگر و از نگاه این نوشته: جنگ ممکن است که جمهوری اسلامی را از بین ببرد، اما فاجعه جمهوری اسلامی را از بین نمی‌برد. و حتی سازکارهای جلوگیری از فاجعه را ضعیف‌تر می‌کند. اما از طرف دیگر آقای قنبری نکات معتبری را گوشزد کردند، اینکه جنگ کنونی انتخاب مردم نبوده و بطور ریشه‌ای انتخاب خود رژیم است. در اوج جنگ غزه برای همه ما پذیرفته بود که “این شتر در خانه ما نیز خابیده” و این بدلیل راهکار و سرشت جمهوری اسلامی است. در حقیقت مسابقه‌ای در جریان بود مابین “تغییر از درون” و “تحمیل جنگ از بیرون” که این دومی بدلایل زیاد متقدم شد.
یک گفته خوب آقای دربیکی “فقط رفتن مهم است، نه آنچه باقی می‌ماند” یا ” بالاتر از سیاهی رنگی نیست” همه بقول ایشان توهم هستند. نجات جان حتی یک انسان مهم است. آن یک انسان “فرضی” اگر بتواند با عمل یا گفته ما نجات یابد نماینده تمامی بشریت است.
من موافق دخالت نیروهای بین المللی برای گوشمالی جمهوری اسلامی بودم، بویژه بعد از کشتار دی ماه، اما با شباهت به “دوستی خاله خرسه” امروز دارند سنگی را بر شقیقه ایران زمین می‌کوبند، و در ضمن “خاله خرسه” یا “عمو ترامپ” دوست مردم ایران زمین نیست. واقعیت اینجاست که فاجعه‌ای در حال شکل‌گیریست و چه می‌توان کرد؟ تنها صدای ایرانی که برد جهانی دارد متعلق به شاهزاده رضا پهلوی است که حمایت مردمی نیز پشت ایشان است. یک بیانیه یا مصاحبه ایشان ظرف یک روز از رسانه‌های اروپایی، آمریکایی و جهانی منتشر می‌شود.
این فرصتی برای اپوزسیون است که در بحبوحه این جنگ از زندگی شهری مردم ایران در کوتاه مدت و دراز مدت محافظت کنند. حفظ شهریت و به قول این مقاله “نظم” مدنی و جلوگری از نابودی زیر ساخت‌ها باید در دستور کار روزمره باشد. اینکه امریکا-اسرائیل چگونه با رژیم ایران معامله کنند به منافع و استراتژی خودشان بستگی دارد. تاثیر اپوزسیون در برجسته کردن منافع مردم ایران است.
با احترام، پیروز.