مقدمه
اخیرا با گسترش جنگ میان ائتلاف امریکا- اسرائیل و رژیم ولایی ایران، مجددا بحث در خصوص ملیگرایی، قومگرایی، امتگرایی به عنوان یکی از موضوعات موضوع مناقشه میان قوم گرایان و ایرانشهری در رسانه های اجتماعی مطرح شد. اغراق و افراط در استفاده از این مفاهیم به شکل نقاد و منصفانه و علمی صورت نگیرد میتواند به افزایش تنش اجتماعی دامن بزند. مفاهیم «ملت»، «قوم»، «خلق» و «امت» از بنیادیترین مفاهیم در علوم سیاسی، جامعهشناسی و مطالعات هویت جمعی به شمار میآیند.
این مفاهیم در بسیاری از گفتمانهای سیاسی و ایدئولوژیک بهعنوان واقعیتهایی ازلی-ابدی طبیعی مستقل از ذهن و زبان یا تاریخی تلقی میشوند. با این حال، نظریههای مدرن علوم اجتماعی نشان میدهند که این مفاهیم عمدتاً بهعنوان برساختههای اجتماعی فهم میشوند. این یادداشت با اتکا به نظریه برساخت اجتماعی واقعیت، نظریههای ملیگرایی و چارچوب هستیشناسی اجتماعی، به بررسی نحوه شکلگیری و تحول مفاهیم ملت، قوم، خلق و امت و موارد مشابه میپردازد.
در این راستا، دیدگاه جان سرل (John Searle) فیلسوف فقید امریکایی درباره تمایز میان واقعیتهای طبیعی و واقعیتهای نهادی نیز بهعنوان مکمل نظریه برساخت اجتماعی مورد استفاده قرار میگیرد. تحلیل نظری مقاله نشان میدهد که این مفاهیم نه پدیدههایی طبیعی و ازلی، بلکه محصول فرایندهای تاریخی، نهادهای سیاسی، گفتمانهای ایدئولوژیک و روابط قدرت هستند.
هویتهای جمعی نقش مهمی در سازمان اجتماعی و سیاسی جوامع ایفا میکنند. مفاهیمی مانند ملت، قوم، خلق و امت در تعیین مرزهای هویتی، تعریف «ما» و «دیگران» و نیز در بسیج سیاسی و اجتماعی اهمیت زیادی دارند. در بسیاری از گفتمانهای سیاسی، این مفاهیم بهعنوان واقعیتهایی طبیعی یا تاریخی معرفی میشوند؛ گویی این هویتها از گذشتههای دور بهصورت ثابت وجود داشتهاند. با این حال، در علوم اجتماعی مدرن اما این دیدگاه به چالش کشیده شده است.
بسیاری از پژوهشگران نشان دادهاند که هویتهای جمعی نتیجه فرایندهای تاریخی، فرهنگی و سیاسی هستند و در بستر نهادها، گفتمانها و روابط قدرت شکل میگیرند. هدف این یادداشت بررسی مفاهیم ملت، قوم، خلق و امت در چارچوب نظریههای برساخت اجتماعی و هستیشناسی اجتماعی است. مقاله ابتدا چارچوب نظری برساخت اجتماعی واقعیت و نظریه هستیشناسی اجتماعی را بررسی میکند و سپس به تحلیل این مفاهیم میپردازد.
چارچوب نظری: برساخت اجتماعی واقعیت و هستیشناسی اجتماعی
یکی از مهمترین چارچوبهای نظری برای تحلیل هویتهای جمعی، نظریه برساخت اجتماعی واقعیت (Social Construction of Reality) است که توسط پیتر برگر (Peter L. Berger) و توماس لاکمن (Thomas Luckmann) در کتاب ساخت اجتماعی واقعیت (The Social Construction of Reality) مطرح شد.
بر اساس این نظریه، واقعیت اجتماعی از طریق سه فرایند شکل میگیرد:
- برونفکنی (Externalization)
- عینیتیابی (Objectification)
- درونیسازی (Internalization)
در این فرایندها، انسانها نهادها و مفاهیم اجتماعی را ایجاد میکنند؛ این مفاهیم بهتدریج بهعنوان واقعیتهای عینی تثبیت میشوند و سپس در آگاهی افراد درونی میشوند. به این ترتیب بسیاری از پدیدههایی که طبیعی یا بدیهی به نظر میرسند در واقع محصول تعاملات اجتماعی و تاریخی هستند.
با این حال، این نظریه گاه با این انتقاد مواجه شده است که ممکن است به نسبیگرایی معرفتی منجر شود. برای رفع این مسئله، دیدگاه فیلسوف معاصر جان سرل (John Searle) اهمیت ویژهای پیدا میکند.
سرل در کتاب ساخت واقعیت اجتماعی (The Construction of Social Reality) میان واقعگرایی هستیشناختی (Ontological Realism) و برساخت اجتماعی نهادها (Social Construction of Institutions) تمایز قائل میشود. به نظر او، جهان طبیعی مستقل از ذهن انسان وجود دارد، اما بسیاری از نهادهای اجتماعی محصول قواعد و توافقهای انسانی هستند.
سرل میان دو نوع واقعیت تمایز میگذارد:
- واقعیتهای طبیعی (Brute Facts)
- واقعیتهای نهادی (Institutional Facts)
واقعیتهای طبیعی مستقل از ذهن-زبان و اراده انسانها وجود دارند، اما واقعیتهای نهادی تنها در چارچوب قواعد اجتماعی معنا پیدا میکنند. برای مثال، پول، مالکیت، دولت یا شهروندی نمونههایی از واقعیتهای نهادی هستند. واقعیت های نهادی مستقل از ذهن-زبان جمعی دارای هستی عینی نیستند و البته با گذشت زمان دچار دگرگونی میشوند. درک انسانها نیز از این مفاهیم در معرض دگرگونی است و ثابت و یگانه نیست. به نظر سرل، واقعیتهای نهادی از طریق قواعدی شکل میگیرند که او آنها را قواعد سازنده (Constitutive Rules) مینامد و معمولاً در قالب ساختاری از نوع زیر بیان میشوند:
X در زمینه C بهعنوان Y محسوب میشود.
برای مثال، مجموعهای از افراد در چارچوب یک نظم سیاسی بهعنوان «ملت» یا «دولت» شناخته میشوند.
در این چارچوب نظری، مفاهیمی مانند ملت، قوم، خلق و امت را میتوان بهعنوان واقعیتهای نهادی تاریخی در نظر گرفت که در بستر نهادهای سیاسی، گفتمانهای فرهنگی و روابط قدرت شکل گرفتهاند.
ملت بهعنوان برساخته مدرن
یکی از مهمترین نظریهها درباره ملت توسط بندیکت اندرسون (Benedict Anderson) در کتاب جماعتهای خیالی (Imagined Communities) ارائه شده است. اندرسون ملت را «جماعتی خیالی» تعریف میکند؛ زیرا اعضای یک ملت هرگز اکثر یکدیگر را نمیشناسند، اما تصور میکنند به یک جامعه سیاسی مشترک تعلق دارند. به نظر اندرسون، گسترش سرمایهداری چاپی (Print Capitalism)، شکلگیری زبانهای ملی استاندارد و توسعه نظام آموزشی در شکلگیری ملتها نقش مهمی داشته است.
از سوی دیگر، ارنست گلنر (Ernest Gellner) در کتاب ملتها و ملیگرایی (Nations and Nationalism) استدلال میکند که ملیگرایی محصول تحولات جامعه صنعتی است. در جامعه صنعتی، دولتها برای ایجاد انسجام اجتماعی به فرهنگ مشترک و نظام آموزشی استاندارد نیاز دارند.
در نتیجه، ملت نه یک واقعیت طبیعی، بلکه محصول تحولات تاریخی و نهادی مدرن است.
قومیت و مرزبندی اجتماعی
در حوزه انسانشناسی اجتماعی، یکی از مهمترین نظریهها درباره قومیت توسط فردریک بارت (Fredrik Barth) در کتاب گروههای قومی و مرزها (Ethnic Groups and Boundaries) ارائه شده است.
بارت نشان داد که قومیت نه بر اساس ویژگیهای فرهنگی ثابت، بلکه بر اساس مرزهای اجتماعی میان گروهها شکل میگیرد. به عبارت دیگر، آنچه یک گروه قومی را تعریف میکند نه صرفاً فرهنگ مشترک، بلکه مرزهایی است که میان «ما» و «دیگران» ترسیم میشود.
بنابراین قومیت یک پدیده پویا و تاریخی است که در تعاملات اجتماعی و سیاسی شکل میگیرد.
خلق بهعنوان مفهوم بسیج سیاسی
مفهوم «خلق» در گفتمانهای سیاسی قرن بیستم، بهویژه در سنتهای مارکسیستی و جنبشهای ضداستعماری، اهمیت زیادی پیدا کرد. در این گفتمانها، خلق به تودههای مردم یا طبقات ستمدیده اشاره دارد که بهعنوان نیروی اصلی تحول سیاسی و انقلاب در نظر گرفته میشوند.
در بسیاری از جنبشهای انقلابی، مفهوم خلق نقش یک مفهوم بسیجکننده (Mobilizing Concept) را ایفا میکند و به مشروعیتبخشی به پروژههای سیاسی کمک میکند.
امت و هویت فراملی دینی
مفهوم «امت» یکی از مفاهیم بنیادی در سنت اسلامی است و به جامعه مؤمنان اشاره دارد. در این مفهوم، هویت جمعی بر اساس ایمان دینی تعریف میشود.
بر خلاف مفهوم ملت که به دولت ملی و مرزهای سرزمینی مرتبط است، امت یک هویت فراملی (Transnational) محسوب میشود.
اختراع سنت و بازتولید هویتهای جمعی
تاریخنگار برجسته اریک هابسبام (Eric Hobsbawm) در کتاب اختراع سنت (The Invention of Tradition) نشان میدهد که بسیاری از سنتها و هویتهای جمعی در دورههای مدرن ساخته یا بازتعریف شدهاند و گذشتگان از آن خبری نداشته اند. به نظر هابسبام، دولتها و نخبگان سیاسی اغلب از روایتهای تاریخی و سنتهای فرهنگی برای ایجاد هویت جمعی و مشروعیت سیاسی استفاده میکنند.
نتیجهگیری
تحلیل نظری این یادداشت نشان میدهد که مفاهیم ملت، قوم، خلق و امت نه پدیدههایی طبیعی و ابدی-ازلی، بلکه محصول فرایندهای تاریخی، اجتماعی و گفتمانی هستند. این مفاهیم در بستر نهادهای سیاسی، رسانهها، نظامهای آموزشی و گفتمانهای ایدئولوژیک شکل گرفتهاند و در طول زمان دچار تغییر و بازتعریف شدهاند. از منظر هستیشناسی اجتماعی نیز این مفاهیم را میتوان بهعنوان واقعیتهای نهادی در نظر گرفت که وجود آنها به شبکهای از قواعد اجتماعی و باورهای جمعی وابسته است نه واقعیتی مستقل و طبیعی و مستقل از ذهن-زبان انسان.