ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Thu, 05.03.2026, 16:23
مرگ رهبر ج.ا. و بار سنگین یک میراث شوم

سعید پیوندی

مرگ آقای خامنه‌ای در نخستین روز حمله امریکا و اسرائیل به ایران پایان سیاه‌ترین دوران تاریخ معاصر ایران است. کارنامه حکومت طولانی ۳۶ ساله او در برابر همگان است: تمرکز بی‌سابقه قدرت و کنترل سه قوه اجرایی، قانون‌گذاری و قضایی، پاسخگو نبودن، حکمرانی غیرشفاف و ناکارا، تعلیق توسعه و آسیب‌های بزرگ زیست محیطی، فساد سیستمی، گسترش فقر و سقوط قدرت خرید، گسترش مهاجرت از ایران، رهبری محور مقاومت در برابر اسرائیل و کشاندن پای ایران به جنگ و تنش‌های منطقه‌ای و دست‌زدن به بزرگترین کشتارهای خیابانی تاریخ ایران...

با مرگ او بسیاری در ایران و جهان شادمانی کردند؛ همان اتفاقی که ما بارها در خاورمیانه شاهد آن بودیم بی‌آن‌که بدانیم آیا چرخه معیوب ظهور و سقوط دیکتاتورها و شوربختی‌های مردم هم پایان می‌یابد؟

بازخوانی دوران ۳۶ ساله حکمرانی او این پرسش را پیش می‌کشد که او چگونه از یک رهبر دینی ضعیف که قرار بود موقتی هم باشد به ولی فقیه خودکامه با اشتهای سیری‌ناپذیر قدرت تبدیل شد؟ چگونه کسی که خود زمانی طعم زندان و سرکوب سیاسی را چشیده بود توانست معمار یک گفتمان توتالیتر و دستگاه سرکوب هولناک شود، گاه نزدیکترین یارانشان را از میان بردارد و بدون ابراز تاسف و با خونسردی جباریت بی‌نظیر حکومتی را توجیه کند؟

نظریه‌های علوم انسانی درباره شکل‌گیری شخصیت‌های خودکامه به عوامل فردی، ساختاری و ایدئولوژیک اشاره می‌کنند. علی خامنه‌ای بر جای کسی نشست که با اقتدار کاریزماتیک توانسته بود بر موج انقلاب سال ۱۳۵۷ سوار شود. او اما چیزی از این سرمایه نمادین نصیبش نشد و اقتدارش بیشتر از نوع هنجاری و بوروکراتیک بود و به گفته وبر ما با نوعی “روتینه” شدن کاریزما سروکار داشتیم. علی خامنه‌ای به عنوان ولی فقیه از مشروعیت دینی نیم‌بندی برخوردار بود و با کمک ساز و کارهای رسمی و یا بوروکراسی سیاسی به صورت نماد “نظام” در آمد و ناچار بود برای حفظ این اقتدار شکننده  مقابله با بحران‌های سیاسی به ساختارهای امنیتی و نظامی تکیه کند.

شخصیت خودکامه علی خامنه‌ای فقط نتیجه ویژگی‌های فردی او نبود. ساختارهای قدرت و ایدئولوژی حکومت دینی بسترهای نهادی، حقوقی و فرهنگی مناسب را برای ظهور خودکامگی چنین رهبری فراهم آوردند. زبان و روایت دینی نوعی مشروعیت و پذیرندگی در میان پیروان به وجود آورده بود. از اصول‌گرا، اصلاح‌طلب و روزنه‌گشا تا هواداران و پیروان نظام دینی پذیرای اقتدار بتی شدند که خود آن را تراشیده بودند. آن‌ها بازیگر نمایشی شدند که ذوب شدن در ولایت و اطاعت از “مقام معظم رهبری” اصل هنجاری ناگزیر آن بود. 

علی خامنه‌ای مانند دیگر حاکمان خودکامه توانست روایت و “رژیم حقیقت” ویژه خود را بسازد. ماشین خودکامگی ۳۶ سال دسته‌دسته مردم را چون رعیت به دیدارش برد تا او با منولوگ خود وعده رسیدن به قله را بدهد.

دشمنی با امریکا و اسرائیل از طریق شکل‌دادن به “محور مقاومت اسلامی” و گروه‌های مسلح نیابتی، پروبال دادن به سپاه قدس و غنی‌سازی اورانیوم همه و همه حلقه‌های به هم پیوسته استراتژی بلندپروازنه‌ای بودند که می‌بایست ج.ا. را به یک قدرت اسلامی-شیعه در منطقه تبدیل کند.

بلندپروازی ایدئولوژیک او را می‌توان در پروژه “تمدن نوین اسلامی” هم مشاهده کرد که از مرزهای ایران فراتر می‌رفت و امت اسلامی را در بر می‌گرفت. بر اساس این نظریه انقلاب اسلامی گام نخست فرایندی بود که می‌بایست پس از گذار از “نظم اسلامی”، “دولت اسلامی” و “جامعه اسلامی” به مرحله “تمدن نوین اسلامی” فراروید. رویکردهای او در داخل از سیاست‌های جمعیتی، چرخش تمامیت‌خواهانه در نظام آموزشی، سبک زندگی اسلامی در چارچوب اتوپیای “تمدن نوین اسلامی” و تاسیس جامعه یکپارچه دینی قابل درک بودند.

جادوی قدرت به ویژه اگر با توهم قدسی در هم‌آمیزد دیکتاتور را در مواجه با جامعه و مخالفان یکسره نابینا و ناشنوا می‌کند. او خود را صاحب ماموریت قدسی می‌دانست و مدعی “حقیقت نهایی”. تبدیل شدن «دشمن» به اصلی‌ترین واژه در گفتمان او هم تصادفی نبود چرا که مخالفان داخلی و خارجی به صورت مانع یا دشمن آرمان پدیدار می‌شدند.

سرود “سلام فرمانده” با سفارش خود او آماده شد آئینه تمام‌نمای این جنون ایدئولوژیک، اتوپیای دینی و خودشیفتگی بود. او زمانی درباره سخنان خود در نشستی با سرداران سپاه گفته بود “خدای متعال همین‌طور حرف می‌زد! در واقع زبان من بود، حرف خدا بود”.

ادبیات جامعه‌شناسی درباره ماهیت نظام سیاسی تئوکراتیکی که آقای خامنه‌ای در بازتعریف آن از سال ۱۳۶۸ نقش مرکزی را داشت هم‌داستان نیست. کسانی این حکومت را توتالیتر می‌دانند و دیگرانی هم بیشتر از یک دیکتاتوری دینی یا نظم ترکیبی سخن به میان می‌آورند. واقعیت این است که نظم سیاسی که او همه‌کاره آن بود را نمی‌توان توتالیتر با تعریف کلاسیک این مفهوم دانست. نوعی انتخابات محدود و مهندسی شده‌ای میان خودی‌ها که منافع اولیگارشی حاکم و نهادهای اصلی قدرت را به خطر نیفکند سبب می‌‌شد که ما با یک نظام به کلی بسته و تک حزبی سروکار نداشته باشیم. اما میزان نارضایتی تا آن اندازه بود که حتا همین انتخابات محدود هم زمینه‌ساز بحران‌های بزرگی مانند آن چه در سال ۱۳۸۸ شاهد آن بودیم شد. با این همه رهبر جمهوری اسلامی با در دست داشتن سرنخ‌های نهادهای اصلی در عمل بر کار ساختارهای انتخابی نظارت کامل داشت و به همین خاطر هم انتخابات منظم مهندسی شده تاثیر چندانی بر ماهیت خودکامه حکومت نداشت.

علی خامنه ای در طول ۳۶ سال حکمرانی با قدرت مطلقه هیچ‌گاه پاسخگوی سیاست‌ها و پی‌آمدهای ویرانگر آن‌ها نبود و نیازی هم به چنین کاری نمی‌دید. کسی حتا نمی‌دانست که سیاست‌گذاری و تصمیمات راهبردی چگونه و با چه ساز و کارهایی شکل می‌گیرند، چه کسانی طرف مشورت او هستند و آیا ارزیابی واقعی هم از پی‌آمدهای این سیاست‌ها بر اساس منافع ملی و خیر عمومی وجود دارد یا خیر. مجلس خبرگان یا نهادی که می‌بایست بر کار رهبر نظارت کند در عمل به صورت زیرمجموعه تحت نظر او اداره شد.

او با لجاجت و سرسختی  نخواست رهیافت‌ها و شیوه حکمرانی را به رای و داوری مستقیم جامعه بگذارد. مردم تنها توانستند از طریق انتخابات محدود و مهندسی‌شده ریاست جمهوری و مجلس یا اعتراض‌های خیابانی نارضایتی، سرخوردگی یا خشم خود از ناکارایی‌ها و تبهکاری‌ها ابراز دارند بدون آن‌که گوش شنوایی در راس حکومت وجود داشته باشد. برای او مشروعیت نظام دینی قدسی و آسمانی بود و با سازوکارهای زمینی از جامعه کسب نمی‌شد. او زمانی به هاشمی رفسنجانی گفته بود که خودش پاسخ خداوند را در آن دنیا خواهد داد.

پرده پایانی زندگی او فقط شکست فردی نبود او با لجاجت یک کشور و نسل‌های آن را به سوی زوال نابودی برد. در سال ۱۳۵۷ محمدرضا شاه با مشاهده توده‌های بزرگ ناراضی این شهامت سیاسی و اخلاقی را داشت که اشتباهات خود را بپذیرد، برای تشکیل یک دولت رفرمیست سراغ بختیار رود و به مردم بگوید “من صدای انقلاب شما را شنیدم”. او اما به عنوان شخص اول نظام نه تنها هیچ‌گاه نخواست مسئولیت ناکارایی آشکار نظام حکمرانی و بحرانی‌های بزرگی که جامعه ما با آن دست و پنجه نرم می‌کند را بپذیرد که با انکار واقعیت‌ها راه هر نوع اصلاحی را هم سد کرد.

برای آموختن از تجربه تلخ ۳۶ ساله حکومت خودکامه دینی لازم بود دادگاهی برای بررسی همه آن‌چه او کرد و بر مردم گذشت برپا شود و سویه‌های ویرانگر و آسیب‌شناسانه این گونه حکمرانی غیرمشارکتی برای جامعه روشن گردد. مرگ او در جمله خارجی چنین فرصت تاریخی را از جامعه ما گرفت.

اکنون ایران مانده است و یک جنگ ویرانگر، حکومت ناکارا و خودکامه و انبوهی از بحران‌ها. پرسش بزرگ امروز این است چگونه باید از خود را از این میراث شوم حکومت دینی، ولایت فقیه و چرخه ویرانگر خودکامگی رهانید؟

کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed