ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Mon, 02.03.2026, 20:55
تناقض‌های حل‌نشده‌ای که خامنه‌ای برجای گذاشت

مهرزاد بروجردی

سعدی هشداری ژرف‌اندیشانه داده بود: «رئیسی که دشمن سیاست نکرد / هم از دست دشمن ریاست نکرد.» حکمتی که آیت‌الله علی خامنه‌ای چندان به آن وقعی ننهاد. «دشمن» از پرتکرارترین واژگان در قاموس رهبر جمهوری اسلامی بود — واژه‌ای که اغلب به ایالات متحده و گاه به اسرائیل اطلاق می‌شد. در نهایت نیز همان دشمنان به ۳۷ سال زمامداری او پایان دادند.

بسیاری از ایرانیان، چه در داخل کشور و چه در خارج از کشور، مرگ او را جشن گرفته‌اند. درگذشت طولانی‌ترین حاکم مستبد خاورمیانه موجی از سرخوشی و گمانه‌زنی‌های تازه درباره تغییر رژیم برانگیخته است. در فرهنگی سیاسی که امید همواره زنده است، برخی اکنون مرگ او را پیش‌پرداختی برای گذار دموکراتیک می‌دانند.

اما این خوش‌بینی زودهنگام است. پایان یک حاکم الزاماً به معنای پایان یک نظام نیست؛ بلکه آغاز دوره‌ای از عدم‌قطعیت است — و در مورد ایران، این عدم‌قطعیت ممکن است از پیروزی یا شکست نیز بی‌ثبات‌کننده‌تر باشد.

جمهوری اسلامی ایران طی چهار دهه گذشته از تاب‌آوری نهادی چشم‌گیری برخوردار بوده است. این نظام که از دل یک انقلاب توده‌ای زاده شد، تعهد ایدئولوژیک را با سازمان‌یافتگی نهادی درهم آمیخت. این رژیم ترکیبیِ الهیاتی ـ اقتدارگرا طی ۴۷ سال گذشته انعطاف‌پذیری قابل توجهی از خود نشان داده است. هرچند خامنه‌ای نقش ستون فقرات نظام را ایفا می‌کرد — با میانجی‌گری میان جناح‌ها، داوری در منازعات نخبگان و جلوگیری از ظهور رقبای جدی — جمهوری اسلامی هرگز «نظامی تک‌گلوله‌ای» نبود. ثبات آن صرفاً به یک فرد وابسته نبود.

برای درک نقش خامنه‌ای و آنچه نظام با مرگ او از دست داده است، باید فهمید که خامنه‌ای چگونه خامنه‌ای شد.

او در نوجوانی — که علاقه‌ای مادام‌العمر به شعر و ادبیات داشت — به آثار جبران خلیل جبران گرایش پیدا کرد؛ نویسنده‌ای که محبوبیتش در ایران در دهه‌های ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰، به‌ویژه در محافل ادبی مدرن و رمانتیک، به اوج رسید. فاصله میان کناره‌گیری رضاشاه در سال ۱۳۲۰ و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دوره‌ای از گشایش نسبی سیاسی، رقابت‌های ایدئولوژیک و گسترش فرهنگ چاپ بود. تا دهه ۱۳۳۰، مدرنیسم ادبی به زبان غالب روشنفکران شهری ایران بدل شده بود. خامنه‌ای مجموعه «اشک و لبخند» جبران را به فارسی ترجمه کرد.

یک دهه بعد، او به ترجمه آثار سید قطب، نظریه‌پرداز اصلی اخوان‌المسلمین، روی آورد و کتاب‌های «در سایه قرآن» و «اسلام، دین آینده» را به فارسی برگرداند. این جابه‌جایی فکری — از مدرنیسم ادبی به اندیشه انقلابی اسلامی — بازتاب‌دهنده تحولات گسترده‌تری در فضای فکری ایران بود؛ جایی که گفتمان‌های بومی‌گرایانه، اسلام‌گرایانه و جهان‌سومی در حال قدرت گرفتن و بازتعریف افق‌های تخیل سیاسی بودند.

با چنین پیشینه‌ای، خامنه‌ای در آغاز کار، مدافع بی‌چون‌وچرای نظریه «ولایت مطلقه فقیه» نبود. این نظریه که نخستین‌بار به‌صورت منسجم در حدود سال ۱۳۴۸ توسط آیت‌الله خمینی صورت‌بندی شد، حاکمیت سیاسی را در عصر غیبت امام دوازدهم به فقیهی جامع‌الشرایط واگذار می‌کند و به بنیان حقوقی جمهوری اسلامی بدل شد.

در دی ۱۳۶۶، زمانی که خامنه‌ای رئیس‌جمهور بود، در خطبه‌ای نماز جمعه تفسیری محدودتر از حکومت اسلامی ارائه داد و استدلال کرد که اختیارات دولت باید در چارچوب احکام شرعی پذیرفته‌شده باقی بماند. این موضع موجب شکافی علنی میان او و آیت‌الله خمینی شد.

خمینی در پاسخی تند تأکید کرد که دولت اسلامی — مبتنی بر ولایت مطلقه — اختیار دارد حتی احکام اولیه‌ای چون حج را در صورت اقتضای مصالح نظام تعلیق کند. این تبادل نظر سلسله‌مراتب را روشن ساخت: ولایت مطلقه نه صرفاً نظارتی، بلکه فراتر از احکام فرعی و در مواردی حتی مقدم بر آن‌هاست. خامنه‌ای چند روز بعد به این تفسیر تن داد.

سیزده ماه بعد، در بهمن ۱۳۶۷، او بار دیگر توبیخ شد. پس از آنکه در خطبه‌ای احتمال عفو سلمان رشدی در صورت توبه را مطرح کرد، خمینی بلافاصله این برداشت را ۱۰۰ درصد تکذیب کرد و تصریح نمود که توبه نیز حکم اعدام را لغو نمی‌کند.

طنز تاریخ آنجاست که خامنه‌ای — که دو بار به دلیل تحدید دامنه اختیارات رهبری مورد انتقاد قرار گرفته بود — پس از رسیدن به مقام رهبری در خرداد ۱۳۶۸، خود به پاسدار و تحکیم‌کننده همان نظریه بدل شد. در مرداد ۱۳۷۹، هنگامی که مجلس ششمِ اصلاح‌طلب در پی اصلاح قانون مطبوعات بود، او با استفاده از حکم حکومتی مانع بررسی این طرح شد. با این مداخله مستقیم، پایبندی خود را به اختیارات گسترده رهبری مطلقه نشان داد؛ اختیاراتی که سال‌ها طول کشیده بود تا آن‌ها را به تمامی از آنِ خود کند.

جانشینی در جمهوری اسلامی همواره در فرآیندی غیرشفاف و مهندسی‌شده رقم خورده است. اگر نظام از بحران کنونی جان سالم به در ببرد، انتقال رهبری در شرایطی بسیار دشوار رخ خواهد داد: حملات هوایی مداوم آمریکا و اسرائیل، فرسایش نهادی در رأس قدرت و جامعه‌ای ناراضی که با تضعیف اقتدار دولت آمادگی بیشتری برای اعتراضات گسترده‌تر دارد.

مجلس خبرگان طبق قانون اساسی مسئول انتخاب رهبر جدید است، اما در عمل هرگز اختیار نامحدود نداشته است. انتخاب رهبر همواره محصول ترکیبی از سازوکارهای رسمی و غیررسمی بوده است: چانه‌زنی‌های نخبگان، رقابت‌های جناحی، اعمال فشار، اجماع‌سازی پیش‌دستانه و هم‌پیوستن‌های راهبردی
این‌بار اما تفاوتی اساسی وجود دارد: بسیاری از اعضای حلقه درونی رهبری در جریان حملات اخیر از صحنه حذف شده‌اند و دیگر کسی نیست که با شبکه‌های شخصی خود میانجی‌گری کند یا پشت درهای بسته سازش بسازد.

سه واقعیت ساختاری این جانشینی را سرنوشت‌ساز می‌کند:

- نخست، جانشین از پیش تعیین‌شده‌ای وجود ندارد.
- دوم، هیچ روحانی ارشد امروز از پایگاه اجتماعی مستقل و کاریزمای مذهبی فراگیر برخوردار نیست.
- سوم، نامزدی با کارنامه‌ای کم‌حاشیه که بتواند اجماع نخبگان و پذیرش عمومی را جلب کند، به‌سختی یافت می‌شود.

در چنین شرایطی، پرسش‌های نگران‌کننده‌ای مطرح می‌شود: آیا خبرگان روحانی سالخورده‌ای را برخواهد گزید و شکاف نسلی را عمیق‌تر خواهد کرد؟ آیا شکاف‌های درون نخبگان سیاسی و نظامی به انشقاقی آشکار بدل خواهد شد؟ آیا سپاه پاسداران به بهانه وضعیت اضطراری در انتخاب رهبر مداخله قاطع خواهد کرد؟

هر کس که به رهبری برسد، بی‌تردید در آغاز کار ضعیف‌تر از خامنه‌ای در پایان عمرش خواهد بود. نارضایتی عمومی افزایش یافته، فشارهای اقتصادی و نهادی تشدید شده و بسیاری از چهره‌های نسل نخست انقلاب از میان رفته‌اند. نظام همچنان ظرفیت سرکوب دارد، اما انسجام و کاریزمایی که زمانی ضامن دوامش بود، فرسوده شده است.

جنگ کنونی بحران جانشینی را تسریع کرده، بی‌آنکه طرحی روشن برای فردای آن ارائه شده باشد. سیاستمداران آمریکایی و اسرائیلی هنوز راهبردی منسجم برای پس از حملات هوایی عرضه نکرده‌اند. دعوت دونالد ترامپ از مردم ایران به «در دست گرفتن حکومت» از نظر بلاغی پرطنین اما از نظر راهبردی تهی است.

با این همه، حذف رهبری که اقتدار نهایی را در انحصار داشت ناگزیر خلأیی ایجاد می‌کند — و سیاست از خلأ بیزار است. پرسش اصلی این نیست که آیا کسی آن را پر خواهد کرد یا نه، بلکه این است که چه کسی و با چه مشروعیتی.

ایران اکنون وارد قلمروی ناشناخته‌ای شده است. این جانشینی صرفاً تعیین‌کننده فردی در رأس قدرت نیست؛ بلکه آزمونی است برای سنجش اینکه آیا معماری نهادی جمهوری اسلامی می‌تواند بدون حضور رهبر دیرپای خود، اقتدار را بازتولید کند یا نه.

آلبر کامو گفته بود هر انقلابی سرانجام یا به ستمگر بدل می‌شود یا به مرتد. خامنه‌ای راه نخست را برگزید. با رفتن او، ۹۰ میلیون ایرانی باید با نظمی سیاسی که او شکل داد، نهادهایی که استحکام بخشید و تناقض‌های حل‌نشده‌ای که برجای گذاشت، روبه‌رو شوند.