ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 16:35
پایان یک دوران؟

مهرزاد بروجردی

آیت‌الله سید علی خامنه‌ای بی‌تردید یکی از تأثیرگذارترین و در عین حال مناقشه‌برانگیزترین چهره‌های سیاسی تاریخ معاصر ایران است. او که از خرداد ۱۳۶۸ سکان رهبری جمهوری اسلامی را در دست دارد، طی بیش از سه دهه با شبکه‌ای از انتصابات راهبردی، مهندسی نهادی و کنترل امنیتی، ساختار قدرت را به گونه‌ای بازآرایی کرده که بقای سیاسی‌اش تضمین شود. با این حال، امروز نشانه‌های فرسایش اقتدار او بیش از هر زمان دیگری آشکار شده است؛ بحران اقتصادی مزمن، شکاف عمیق میان حکومت و جامعه، فشارهای خارجی و موج‌های پیاپی اعتراضات مردمی، آینده نظام سیاسی ایران را در هاله‌ای از ابهام فرو برده است.

خامنه‌ای در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، پس از درگذشت آیت‌الله خمینی، با تردید و حتی امتناع اولیه به عنوان رهبر معرفی شد. او در آن جلسه تاریخی تصریح کرد که خود را شایسته این مقام نمی‌داند و رهبری احتمالی‌اش را «صوری» خواند. با این همه، همان فرد مردد، به تدریج به محور بی‌چون‌وچرای قدرت در ایران بدل شد.

متولد فروردین ۱۳۱۸ در خانواده‌ای روحانی در مشهد، خامنه‌ای از نوجوانی با جریان‌های سیاسی ـ مذهبی رادیکال آشنا شد. دیدار با نواب صفوی و فضای انقلابی دهه ۱۳۳۰، نخستین جرقه‌های کنشگری سیاسی را در ذهن او روشن کرد. با این حال، او تنها یک فعال سیاسی نبود؛ مطالعات گسترده‌اش در ادبیات کلاسیک غرب و شعر فارسی، و ارتباط با روشنفکرانی چون علی شریعتی، از او چهره‌ای متفاوت در میان روحانیان هم‌نسل‌اش ساخت.

دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ برای او با زندان، تبعید و فعالیت سیاسی گذشت. پس از انقلاب ۱۳۵۷، به سرعت در ساختار جدید قدرت جای گرفت: از شورای انقلاب و امامت جمعه تهران تا ریاست‌جمهوری در سال‌های جنگ ایران و عراق. با این حال، حتی در مقام رئیس‌جمهور نیز در سایه چهره‌هایی قدرتمندتر قرار داشت و تجربه آن سال‌ها در شکل‌گیری سبک رهبری محاسبه‌گر و امنیت‌محور او نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرد.

با رسیدن به مقام رهبری، خامنه‌ای پروژه‌ای بلندمدت برای تمرکز قدرت آغاز کرد.  ارتقای جایگاه فقهی، حذف یا به‌حاشیه‌راندن رقبا، تقویت نهادهای امنیتی و سپردن مناصب کلیدی به نیروهای وفادار، به تدریج موازنه قدرت را به سود او تغییر داد.  طی این سال‌ها، نهادهای انتخابی بیش از پیش زیر سایه نهادهای انتصابی قرار گرفتند و سپاه پاسداران به بازیگری تعیین‌کننده در سیاست و اقتصاد بدل شد.

در عرصه داخلی، دوره رهبری او با سرکوب گسترده اعتراضات شناخته می‌شود. از حوادث تیر ۱۳۷۸ و جنبش سبز ۱۳۸۸ تا خیزش «زن، زندگی، آزادی» و اعتراضات گسترده سال‌های اخیر. محدودسازی مطبوعات، کنترل فضای مجازی و برخوردهای امنیتی سخت‌گیرانه، به بخشی ثابت از الگوی حکمرانی او تبدیل شد. هم‌زمان، گفتمان رسمی بر «مقابله با دشمنان»، «تهاجم فرهنگی» و «نفوذ» متمرکز ماند.

در سیاست منطقه‌ای، راهبرد «محور مقاومت» با هدف گسترش نفوذ ایران در عراق، سوریه، لبنان و یمن دنبال شد. این سیاست، با هدف ایجاد «عمق راهبردی» برای جمهوری اسلامی، هزینه‌های اقتصادی و امنیتی قابل توجهی بر کشور تحمیل کرد. در عین حال، خامنه‌ای در برخی مقاطع تاریخی، مانند حمله عراق به کویت یا تحولات افغانستان و عراق بعد از حملات ۱۱ سپتامبر، رویکردی عمل‌گرایانه‌تر در پیش گرفت.

اکنون، در میانه دهه نهم زندگی، رهبر جمهوری اسلامی با دشوارترین مقطع دوران زندگی خود روبه‌روست. تشدید فشارهای خارجی، آسیب‌پذیری زیرساخت‌های راهبردی، بحران اقتصادی و کاهش بی‌سابقه سرمایه اجتماعی، همگی پرسشی اساسی را پیش می‌کشند؛ آیا نظام سیاسی موجود می‌تواند با همان الگوهای گذشته به بقا ادامه دهد؟

مسئله جانشینی یک رهبر سال‌خورده نیز از دیگر موضوعات بحث محافل سیاسی است. انتقال قدرت در نظامی که طی سال‌ها حول یک فرد متمرکز شده و بیگانگی شدید شهروندان با حاکمیت نیز از شاخصه‌های اصلی آن است، فرآیندی ساده نخواهد بود.

در نهایت، سرنوشت این دوره نه فقط به تصمیم‌های فردی رهبر، بلکه به پویایی جامعه ایران، مطالبات نسل‌های جدید و توان یا ناتوانی ساختار سیاسی برای اصلاح و بازسازی خود وابسته است. ایران امروز جامعه‌ای پیچیده، آگاه و مطالبه‌گر است؛ جامعه‌ای که نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا صرفاً با ابزارهای امنیتی مدیریت کرد.

شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که آیا یک دوران به پایان می‌رسد یا نه، بلکه این باشد که ایرانِ پس از آن دوران چگونه تعریف خواهد شد: با اصلاح تدریجی، گذار کنترل‌شده، جنگ، کودتا یا تحولی پیش‌بینی‌ناپذیر. پاسخ این پرسش، آینده سیاسی و اجتماعی کشور را رقم خواهد زد.



نظر خوانندگان:


■ جناب آقای دکتر بروجردی،
مقاله‌ شما نمونه‌ای منضبط و قابل‌اتکا از به‌کارگیری روش‌های علم سیاست است. چارچوب تحلیلی شما — با تمرکز بر نخبگان، مقایسه اقتدارگرایی، مهندسی نهادی و دوام رژیم — از حیث روش‌شناختی استوار و به‌روشنی متکی بر ادبیات معتبر این حوزه است. به‌مثابه تحلیلی از تمرکز قدرت، متن شما دقیق، محتاط و منسجم است.
با این همه، همین احتیاط روش‌شناختی، خلأیی تحلیلیِ تعیین‌کننده پدید می‌آورد.
اتکای مقاله به رویکرد رفتاری–مقایسه‌ای موجب می‌شود خشونت دولتی در قالب مقولات خنثایی چون «سرکوب»، «واکنش‌های امنیتی» و «کنترل» انتزاع شود. نتیجه آن است که آنچه واقعاً ویژگی تعیین‌کننده این دوره بوده — یعنی خشونت سازمان‌یافته و گسترده علیه جامعه — به‌طور ناخواسته تطهیر می‌شود. در اینجا خشونت ابزار حاشیه‌ای حکمرانی نیست؛ بلکه عنصر قوام‌بخش قدرت است.
چنان‌که هانا آرنت هشدار داده است، تحلیل‌هایی که بر کارکرد و ثبات تمرکز می‌کنند، خطر آن را دارند که فجایع را «اداری‌فهم‌پذیر» سازند و از پاسخگویی تاریخی تهی کنند. همین مسئله زمانی رخ می‌دهد که ترور و خشونت به‌منزله یک متغیر تلقی شود، نه جوهره سیاست.
همچنین، ارجاع مکرر به «بحران اقتصادی» بدون تصریح عاملیت و قصد، مسئولیت را مخدوش می‌کند. ادبیات اقتصاد سیاسی — از داگلاس نورث تا آلبرت هیرشمن — نشان می‌دهد که غارت نخبگانی، توزیع رانت و شکل‌گیری الیگارشی‌ها غالباً پیامدهای طراحی‌شده اقتدارگرایی‌اند، نه عوارض ناخواسته. آنچه رخ داده صرفاً سوء‌مدیریت نبوده، بلکه چپاول سیستماتیک بوده است.
در نهایت، جامعه در متن بیشتر به‌صورت مجموعه‌ای از شاخص‌ها — اعتراض‌ها، کاهش سرمایه اجتماعی، فشارهای نسلی — نمایان می‌شود، نه به‌مثابه یک پیکره اجتماعیِ زخم‌خورده. به تعبیر جودیت شِکلار، «قساوت» باید مقوله‌ای درجه‌اول در تحلیل سیاسی باشد؛ هر تحلیلی که آن را به حاشیه براند، در معرض تحریف واقعیت قرار می‌گیرد.
به اختصار، مقاله شما تحلیلی مقایسه‌ای و استوار است که پرسش محوری نادرستی را در کانون قرار می‌دهد. مسئله دیگر این نیست که آیا نظام می‌تواند دوام آورد یا جانشینی چگونه رخ خواهد داد؛ پرسش اصلی این است که چه میزان آسیبِ غیرقابلِ بازگشت به کشور وارد شده است. علم سیاستی که قدرت را توضیح دهد اما ترور را در پرانتز بگذارد، بیش از آنکه روشن کند، دیرهنگام و ناکافی توضیح می‌دهد.
با احترام، کمال آذری


■ درود به هموطنان و نویسنده محترم
فریب خامنه‌ای را نخوریم. روانکاوی شخصیت خامنه‌ای، نشان داده که کلا آدم صادقی نیست، و هر کجا لازم باشد، فیلم بازی می‌کند و دروغ می‌گوید. به همین دلیل نمی‌توان به حرفهایش اعتماد کرد و پنداشت که این حرفها نیت واقعی او بوده. او یک هنرپیشه دروغگوی به تمام معنا است. فراموش نکنید، شبیه دوره‌هایی از هنرپیشگی درام، تمام تحصیلات مکتبی و حوزه‌ای او برای تخصص در روضه‌خوانی موثر و هرچه بیشتر گریاندن پامنبری‌ها و حضار وی بوده است. رجوع کنید به خطبه‌های نماز جمعه‌اش، به گریه‌های مصنوعی‌اش و کلیه شعبده‌بازی‌های شخصیت پیچیده و کینه‌توز و عقده‌ای‌اش. به‌همین دلیل، گفتار تاریخی او، حاکی از شکسته نفسی و عدم توانایی برای ولایتمداری، در مجلس خبرگان را هم باید به پای همین مهارت‌های هنرپیشگی دروغین وی گذاشت. او با اینکار عاطفی- تئاتری‌اش، سد همه نقاط ضعف جلوی پای خود را، یعنی هم عدم کفایت برای اجتهاد و هم مرجعیت و رهبریت را شکست و خودرا بر کرسی مادام‌العمر ولایت امر مسلمین نشاند.
با احترام، آرمان امیدوار


■ کاش من هم ادب ظاهری آقای بروجردی را می‌داشتم تا شاید می‌توانستم همواره بین دو صندلی و در جایگاه ستار العیوب بنشینم، و بتوانم امنیت خودم را در این جهان و آن جهان و این دولت و آن دولت حفظ کنم. اگر هم لازم شد گهگاهی از مرحوم پدر خودم نیز که گویا در زمان شاه از سوی اعتصابگران کشته شده است (اگر راست باشد)، مایه‌ای بگذارم. برادر دینی، ادب هم حدی دارد، و برای کسی که در یک روز ده‌ها هزار ایرانی را کشته است، دوختن چنین کفن سفید و تمیزی روا نیست. نه تنها بیشتر ایرانیان که حتی بخشی از مرم جهان نیز اکنون او را یکی از سیاهکارترین انسانهای تاریخ جهان می‌دانند. آقا محمد خان و چنگیز هم به اندازۀ مشارًالیهما!! در یک روز به این اندازه چشم جوانان و ایران را کور نکردند.
«مطالبات نسل‌های جوان ایران» در چند سال گذشته خودش را به عالم و آدم نشان داده است و حتی مردگان نیز از آن خبر دارند، دیگر چه کار باید بکنند تا شما این ادب عهد بوقی را کنار بگذاری؟ این رفتارهای شما و برخی دیگر از دانشگاهیان ایرانی، آبروی دانشگاه و استاد دانشگاه را نیز خواهد برد.
از دوستان سایت هم خواهش می‌کنم تندی مرا ببخشند و گناه این تندی به پای شما نوشته نخواهد شد. هم ادب حدی دارد، و هم بردباری با سپاس از دوستان سایت.
بهرام خراسانی دوم اسفند ۱۴۰۴


■ متن بروجردی ظاهراً تحلیلی است، اما در واقع آمیزه‌ای از روایت ژورنالیستی، توصیف خطی تاریخ و گزاره‌های مبهم، کش دار کلی و اثبات‌نشده است که فاقد چارچوب نظری، داده تجربی و انسجام مفهومی است.
نخست، متن دچار ابهام نظری است. شما از «فرسایش اقتدار»، «مهندسی نهادی»، «کنترل امنیتی»، «کاهش سرمایه اجتماعی» و «تمرکز قدرت» سخن می‌گویید، اما هیچ‌یک را تعریف نمی‌کنید. اقتدار بر اساس کدام نظریه؟ وبر؟ آرنت؟ فوكو؟ اگر سخن از «فرسایش اقتدار» است، شاخص آن چیست؟ مشارکت انتخاباتی؟ شکاف نسلی؟ اعتراضات؟ یا واگرایی درون‌نخبگانی؟ متن در سطح استعاره باقی می‌ماند و به تحلیل نظری ارتقا نمی‌یابد.
دوم، متن از فقدان شواهد رنج می‌برد. تقریباً هیچ عدد، سند، نقل‌قول دقیق، داده اقتصادی یا ارجاع پژوهشی ارائه نشده است. وقتی از «بحران اقتصادی مزمن» سخن می‌گویید، باید به شاخص‌های تورم، رشد اقتصادی، شاخص فلاکت یا نرخ مهاجرت اشاره کنید. وقتی از «کاهش بی‌سابقه سرمایه اجتماعی» صحبت می‌کنید، باید به پیمایش‌های معتبر داخلی یا بین‌المللی ارجاع دهید. بدون داده، متن به سطح ادعاهای کلی تقلیل پیدا می‌کند.
سوم، روایت تمرکز قدرت بیش از حد ساده‌سازی شده است. ساختار جمهوری اسلامی را به «پروژه شخصی تمرکز قدرت» تقلیل می‌دهید، در حالی که این نظام از ابتدا ترکیبی از نهادهای انتخابی، انتصابی، نظامی، روحانی و بوروکراتیک بوده است. اگر قرار است درباره تمرکز قدرت بحث شود، باید با مفاهیمی مانند «اقتدارگرایی رقابتی»، «نظام‌های هیبرید»، «دولت عمیق» یا «الیگارشی نهادی» چارچوب‌مند شود، نه اینکه همه تحولات به اراده فردی فروکاسته شود.
چهارم، متن از نوعی روایت‌سازی دراماتیک رنج می‌برد. جملاتی مانند «ایرانِ پس از آن دوران چگونه تعریف خواهد شد: جنگ، کودتا یا تحولی پیش‌بینی‌ناپذیر» بیشتر شبیه پایان‌بندی یک یادداشت مطبوعاتی است تا نتیجه‌گیری یک تحلیل سیاسی. تحلیل باید سناریوها را بر اساس متغیرهای ساختاری (انسجام نخبگان، توان سرکوب، وضعیت اقتصادی، شکاف‌های اجتماعی، فشار خارجی) وزن‌دهی کند، نه اینکه آن‌ها را به صورت فهرست‌وار و هیجانی مطرح کند.
پنجم، شخصیت‌پردازی آغازین متن متناقض است. از یک‌سو رهبر را «محور بی‌چون‌وچرای قدرت» معرفی می‌کنید، از سوی دیگر از «هاله‌ای از ابهام درباره آینده نظام» سخن می‌گویید، بدون اینکه توضیح دهید این دو چگونه با هم جمع می‌شوند. اگر قدرت تا این حد متمرکز است، باید توضیح دهید مکانیسم‌های نهادی انتقال آن چیست. اگر قدرت فرسوده شده، باید نشان دهید این فرسایش در کدام لایه‌ها رخ داده است: پایگاه اجتماعی؟ بدنه بوروکراسی؟ سپاه؟ روحانیت؟
ششم، متن در تحلیل سیاست منطقه‌ای نیز تک‌بعدی است. راهبرد «محور مقاومت» صرفاً به «تحمیل هزینه» فروکاسته شده، بدون تحلیل مزایای ادراک‌شده آن از منظر حاکمیت، ملاحظات امنیتی پس از جنگ ایران و عراق، یا موازنه قوا در برابر آمریکا و اسرائیل. نقد جدی زمانی قوی است که منطق درونی استراتژی رقیب را بفهمد، نه اینکه آن را صرفاً پرهزینه بنامد.
هفتم، متن فاقد تفکیک میان سطوح تحلیل است. گاه در سطح فردی (تصمیم‌های رهبر)، گاه در سطح نهادی (سپاه، نهادهای انتصابی)، گاه در سطح ساختاری (فشار خارجی، اقتصاد جهانی) حرکت می‌کند، اما این سطوح را از هم جدا نمی‌کند و رابطه علّی میان آن‌ها را توضیح نمی‌دهد. نتیجه، روایتی پراکنده و غیرتحلیلی است.
علی مهدوی