در رخدادهای دی ماه ۱۴۰۴ میتوان حکومت را مسئول نخست و رضا پهلوی را متهم ردیف دوم معرفی کرد. این وقایع همزمان جایگاه و موقعیت جریان میانهرو و اصلاحطلب را زیر سوال برده و نشان میدهد که این جریان نیز به خاطر خطاهای سیاسی، با نوعی مسئولیت مواجه است.
بررسی وقایع بیانگر آن است که جریان میانهرو اثر گذاری خود را از دست داده بود و نیز به لحاظ حقوقی مسئول اصلی خشونتها بشمار نمیآید چون نه مشوق و نه مجری آن بود. اما میتوان استدلال کرد که جریان میانهرو به لحاظ اخلاقی مسئولیت داشت چون علائم هشدار دهند را نادیده گرفت و استراتژیهایش نتوانستند احتمال خطر خشونت سیاسی را عملا کاهش دهند.
به عبارت دیگر، حتی اگر بپذیریم که این جناح نه محرک خشونت بود و نه در کشتارها دستی داشت اما از منظر سیاسی مسئول است چون در قضاوت مردم عادی و تاریخ، در برابر این سوال قرار دارد که شاید تصمیمات، اشتباهات و کوتاهیهایش عنصری در زمینه وقوع کشتار بود.
یعنی میتوان گفت که جناح میانهرو سیاستهای ناکارآمدی را انتخاب کرد که عملا افراط هسته سخت قدرت را فعال نگه داشت و خشونت قابل پیشبینی آنرا را بی مهار گذاشت. به همین خاطر، نوعی مسئولیت سیاسی متوجه جناح میانهرو است.
بررسی وقایع دی ماه، از جمله، نشان میدهد که:
یک – جریان میانهرو طی دهه گذشته گرفتار یک افت سیاسی جدی شد و پایگاه اکثریتی اجتماعی خود را از دست داد.
دو – در صحنه بشدت دو قطبی شده سیاسی ماه دی، این جریان نتوانست، از یک سو، در برابر هسته سخت قدرت استراتژی موثری را پیش ببرد، و به همین خاطر و از سوی دیگر، مجبور شد در برابر قطب افراطی مقابل، یعنی اپوزیسیون برانداز، عملا عقبنشینی کند.
سه – فعالین جریان میانه نتوانستند اختلافات درونی و فراکسیونی خود را به نحوی مدیریت و حل و فصل کنند که موقعیت جبهه خودشان را به خطر نیندازند، رهبری خود را تضعیف نکنند و تاثیر اجتماعی خود را از دست ندهند.
چهار – یکی از ضعفهای جدی جریان میانهرو، ناتوانی در تعیین حد و مرز رابطه با هسته سخت قدرت بود که موجب شد قدرت تاثیر گذاری آنها گرفته شود.
پنج – جریان میانهرو نتوانست ارتباط خود با توده مردم و تحول در افکار عمومی را حفظ کند، خواستههای آنها را به رسمیت بشناسد و منعکس کند.
شش – در بستر این ضعفها و اشتباهات بود که بحران دی ماه ۱۴۰۴ شکل گرفت و جناح میانهرو قادر نشد در مدیریت آن نقشی موثری داشته باشد.
این فرازها، و نکات دیگری، را اینجا بررسی میکنیم.
یک – افت سیاسی و اجتماعی اصلاحطلبان
وقایع دی ۱۴۰۴ نشان داد که جریان اصلاحطلب دیگر آن وزن و نفوذ سابق را در معادلات سیاسی ندارد. این نیروها، در مقایسه با گذشته، بخش مهمی از توان اثرگذاری خود را از دست داده و در شرایط حساس ۱۴۰۴ نتوانستند نقش تعیین کنندهای ایفا کنند. برای فهم این افت، مقایسه وضعیت آنها با دهه ۱۳۹۰ روشنگر است. در آن سالها اصلاحطلبان حضوری فعال و موثر در صحنه داشتند و میتوانستند بخش قابل ملاحظهای از مردم را با خود همراه کنند. در انتخابات ۱۳۹۶ (و پیروزی دوم حسن روحانی) بیش از ۴۰ درصد از کل واجدین شرایط به او رای دادند. این رقم نشان دهنده ظرفیت بسیج اجتماعی خط اصلاح طلب و میانهرو بود. اما تنها چهار سال بعد اوضاع تغییر کرد.
در انتخابات ۱۴۰۰، نامزد نزدیک به جریان میانهرو (عبدالناصر همتی) کمتر از پنج درصد آرای واجدین شرایط را به دست آورد. چنین افتی در متن انتخابات حاکی از کاهش اعتماد عمومی به جریان میانه بود. روند نزولی همچنان ادامه یافت. در انتخابات ۱۴۰۳(که مشارکت به زیر ۴۰ درصد رسید) تنها حدود ۲۰ درصد از واجدین شرایط به مسعود پزشکیان رأی دادند. حتی اگر این رقم نسبت به سال ۱۴۰۰ افزایش نشان میدهد اما همچنان فاصله زیادی با موقعیت اصلاحطلبان در دهه ۱۳۹۰ دارد.
اینجا دیگر از موج گسترده حمایت اجتماعی خبری نبود. در اعتراضات دی ۱۴۰۴ افت اثرگذاری بیش از هر زمان دیگری عیان بود. در جریان ناآرامیهای ماه دی، اصلاحطلبان دیگر توان هدایت فضای سیاسی را نداشتند و نتوانستند مرجع قابل اعتنا و اعتمادی برای بخش بزرگی از جامعه باشند. جامعهای که پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل و اعتصابات بازار به شدت دوقطبی شده بود، دیگر به توصیه و مواضع نیروهای اصلاحطلب اعتنایی نکرد.
دو - ناتوانی در برابر اصولگرایان و سلطنتطلبان
افت موقعیت اصلاحطلبان و خط میانهرو در برابر دو رقیب اصلی قابل مشاهده است: اصولگرایان هسته سخت قدرت و سلطنتطلبان اپوزیسیون. شکست در برابر هسته سخت قدرت، هم در عرصه سیاست خارجی و هم سیاست داخلی رخ داد. جریان میانه نخواست هسته سخت را به تغییر در سیاست خارجی ترغیب کند و بطور مشخص بر ضرورت پایان دادن به جنگ نامتقاران با اسرائیل و حرکت به سمت همزیستی مسالمت آمیز منطقهای اصرار بورزد.
امیدش آن بود که با چشم پوشی از اشتباهات سیاست خارجی، بتواند امتیازی از هسته سخت قدرت در حوزه داخلی بگیرد. این واقع نشد و جناح میانه زمانی موضوع تغییر زیربنایی سیاست خارجی را مطرح کرد که دیگر دیر شده بود.
در عرصه داخلی نیز، جریان میانه در برابر استراتژی خالص سازی عقب نشست. در حالیکه هسته سخت قدرت تمایلی به تغییر روش تهاجمی و سختگیر در قبال جامعه مدنی و روند مشارکت سیاسی در اداره کشور را نداشت، جریان میانه عمدتا مماشات و سکوت کرد و در نتیجه نقش اپوزیسیونی خود و فرصت اثر گذاری را از دست داد.
با تضعیف موقعیت رقابتی در داخل، جریان میانه در برابر اپوزیسیون رادیکال خارج از کشور آسیب پذیر شد. بحران جنگ غزه شرایط را سختتر کرد. افزایش حمایت اسرائیل از جریان نیابتی خود (و مشخصا سلطنت طلبان)، توازن قوا را به ضرر اصلاحطلبان تغییر داد.
سه – ناتوانی در انضباط جبههای
یکی از دلائل افت جریان میانه، وجود دو فراکسیون نیرومند در داخل جبهه اصلاحات بود که نتوانستند سازمان نیرومند و رهبری واحدی بوجود بیاورند: یکی فراکسیون روزنهگشا (با اعتقاد به تغییرات تدریجی) و دیگری فراکسیون تحولطلب (با اعتقاد به اصلاحات ساختاری). البته وجود دو گرایش درون جبههای میتواند مزیتهایی داشته باشد. از جمله اینکه، در شرایط مختلف (مثلا انتخابات و یا مذاکره با هسته سخت قدرت) امکان مانور و انعطاف بیشتری به جبهه بدهد. اما نبود سیاست واحد و استراتژی مشخص در فرماندهی جبهه، پیام ضعف و ناتوانی را برای توده مردم برد و آنها را به نوعی سردرگمی کشاند.
به عبارت دیگر، وجود دو فراکسیون، یکی معتقد به «فشار از پایین» و دیگری معتقد به «چانهزنی در بالا»، باعث شد که پایگاه اجتماعی درک روشنی از مقصد و اسباب کار جبهه اصلاحات نداشته باشد و اطمینان خود را به جبهه، و رهبری آن، از دست بدهد. مواضع هر دو فراکسیون نقاط ضعف و قدرتی دارد که میتواند مورد بررسی قرار بگیرد اما استمرار نوسان میان دو فراکسیون موقعیت رهبری جبهه را متزلزل کرد و در نهایت قدرت مانور را از آنها گرفت. با تحولات دی ماه، اختلاف فراکسیونی بیش از پیش گسترش یافت و به نوعی انشعاب میدانی رسید.
چهار – ناتوانی در تعیین فاصله با هسته سخت قدرت
یکی از مشکلات اساسی جبهه اصلاحات، چگونگی تنظیم شکل و محتوای رابطه با هسته سخت قدرت (به رهبری آقای خامنهای) بود. ناتوانی در تعیین دقیق این رابطه، به تضعیف جریان میانه - به لحاظ عملیاتی و پایگاه اجتماعی – انجامید. در این مورد دو دیدگاه متفاوت، از دو فراکسیون متفاوت، درون جبهه اصلاحطلب مطرح بود و همین اختلاف نشان از آن داشت که جریان میانه نتوانست تشخیص دهد که تا کجا باید با هسته سخت قدرت همکاری کند و کجا باید با آن مرزبندی داشته باشد. تعیین حد و مرز همکاری با هسته سخت قدرت اهمیت داشت چرا که موقعیت جبهه را در شطرنج سیاسی مشخص میکرد. ناتوانی جریان میانه در تعیین این حد و مرز به ضرر آن تمام شد.
میدانیم که نزدیکی به هسته سخت مزایایی داشت و دارد. از جمله اینکه امکان شرکت در روند سیاست گذاری، یعنی تاثیر بر روند تحولات، را فراهم میکرد. به جبهه امکان میداد که، در فرصتهای مناسب، با نهادهای حاکم گفتگو و مذاکره کند و از این طریق تغییرات تدریجی را پیش ببرد، از جمله روند و نهاد انتخابات و مشارکت عمومی در حوزه سیاست را تقویت کند. یا اینکه با تاکید بر قانون اساسی، و اصلاح در چارچوب آن، در جهت گسترش نسبی توسعه سیاسی تلاش نماید. چنین مسیری میتوانست مانع تقویت هسته سخت قدرت شود و نیروی متمایل به تغییر در درون حکومت را تقویت کند.
واقعیت نزدیکی به ساختار اجرایی میتوانست مانع آن شود که جبهه به مطالبات انتزاعی و غیر واقعی روی آورد و سیاست را از مسیر عقلانیت عملی به گفتوگوهای آرمانی بکشاند. موقعیتی که انتظار انتزاعی «تسلیم مسالمتآمیز رژیم» را بوجود میآورد.
در مقابل، نزدیکی به هسته سخت قدرت، هزینههایی به همراه داشت چرا که به مفهوم استمرار طلبی شرایط نامطلوب تلقی شد. به اضافه، تعیین تکلیف سرنوشت مملکت را در دست هسته سخت باقی گذاشت و به آن اجازه داد که صرفا بر اساس صلاح خود، مانع از فعالیت جبهه اصلاحات شود، و از جمله، تحت عنوان «تشخیص مصلحت» از شرکت نامزدهای جبهه در انتخابات جلوگیری کند. تلاش جریان میانه برای جلب نظر رهبری و هسته سخت قدرت، عملا توان جریان را کاهش داد که یا به توجیه اشتباهات حکومت انجامید و یا آنرا را وادار به سکوت در برابر ناکامی و اشتباهات حکومت کرد.
مرزبندی مشخص با هسته سخت قدرت میتوانست زمینه ساز یک استراتژی واقعبینانهتر باشد که انتظار چندانی برای گشایش از بالا را نداشت و موقعیت جبهه را فدای آن نمیکرد. جریان میانه میتوانست از هسته سخت قدرت فاصله بگیرد و رسما بپذیرد که نمیتواند اجازه فعالیت گسترده را اخذ کند. حفظ فاصله با حکومت، فرصت انتقاد و اتخاذ مواضع مستقل را فراهم میکرد.
در بستر این مزایا و هزینهها، خط میانه و جبهه اصلاحات نتوانستند مرز رابطه با هسته سخت قدرت را تعیین کنند و بر مبنای آن برنامه منسجمی را پیش ببرد. این ناتوانی در افت موقعیتشان موثر بود.
پنج - ناتوانی در برقراری ارتباط با توده مردم
یکی از مهمترین کاستیهای جریان میانهرو در برقراری رابطه فعال با افکار عمومی و جامعه مدنی بود. میدانیم که برجام (در سال ۱۳۹۶) مورد استقبال تودهای قرار گرفت. هنگامیکه وزیر خارجه، محمد جواد ظریف به ایران بازگشت مانند یک قهرمان ملی مورد استقبال قرار گرفت. اما پس از ناکامی در اجرای برجام، جریان میانه نتوانست ارتباط خود را با توده مردم حفظ کند. اعتراضات خیابانی ۹۶، ۹۸ و ۴۰۱ این شکاف را عمیقتر کرد. در مقایسه با دیگر جریانهای سیاسی، و از جمله اپوزیسیون رادیکال، جریان میانه، مبارزه زنان را دیرتر به رسمیت شناخت و به آن پیوست.
در واقع مدت زمان بسیاری طول کشید تا در مورد نقش اجتماعی و سیاسی زنان، یک تحول فکری در جریان میانه قابل روئیت شود. این جبهه سالها نقشی فرعی برای مسئله زنان قائل بود و صرفا به تدریج آنرا یک محور اصلی مبارزه تشخیص داد.
همین گسست در حوزههای دیگری اجتماعی نیز قابل روئیت بود. از ارتباط با نسل جوان ذد گرفته تا جنبش کارگری و سندیکایی کارمندان. جریان میانه همچنین از توسعه فرهنگ تجددطلبی سکولار، هم در طبقه متوسط و هم طبقه فرودست اجتماعی، در برابر فرهنگ سنتی خرده بورژوازی حاکم بر نهادهای حکومتی، غافل ماند. در حالیکه تحولات عمیق فکری و فرهنگی در جریان بود جریان میانه نتوانست این تغییرات را تشخیص دهد و ظرفیت سیاسی خود را در هماهنگی با این تحولات اجتماعی متحول کند.
حتی آن هنگام که یاس بخش وسیعی از اقشار اجتماعی را فرا گرفت جریان میانه نتوانست این نگرانی را به وکالت از آنها منعکس کند. گسست جریان میانه با بخشهای متفاوت اجتماعی به تدریج عمیقتر و جدیتر شد.
شش - ناتوانی در تحولات دی ماه
در چنین بستری بود که طوفان اعتراضات دی برخاست و ضعف جناح میانه را بیش از پیش آشکار کرد. واکنش این جریان حاکی از یک ناباوری عمیق، عدم آمادگی برای موضعگیری، ناتوانی در رهبری و واکنش سریع، و نیز روایت سازی گوناگون و عدم هماهنگی در قضاوت بود. پس از کشتار دی ماه، همه فعالین جریان میانه ابزار تاسف کردند ولی به موضع مشترکی نرسیدند. حتی فعالین موسوم به «روزنهگشا» نتوانستند یک موضع رسمی و یکپارچه اتخاذ کنند.
در این میان، حسن روحانی، که از سیاستمداران عملگرا شناخته میشود، به جریان اصلاحطلب نزدیک شد و اعلام موضع کرد. وی بی انکه ساختار حکومت و رهبری را مستقیما متهم کند نارضایتی مردم را ناشی از تصمیمات و روندهای نادرست مدیریتی دانست و خواهان اصلاح عمیق شد. خاتمی «یک توطئه بزرگ» خارجی و «حرکتی سازمان یافته و حضور گروههای آموزش دیده و مجهز» را علت خشونت دانست و اشکالات ساختاری و سیاستهای جاری را دلیل اصلی معرفی کرد ولی مستقیما حکومت را مقصر نخواند. در مقایسه، جبهه اصلاحات موضع تندتری گرفت و حکومت را به خاطر «سرکوب» و «مقاومت در برابر اصلاحات بنیادین» سرزنش کرد. تحولخواهان جریان میانه (از جمله تاجزاده، کروبی، موسوی) فراتر رفتند و رسما حکومت را مقصر اعلام کردند و سیاست «ورشکسته و ویرانگرش» را عامل فاجعه خواندند.
در این وقایع، مطالبات این جریان نیز متفاوت بود. خاتمی خواهان بازگشت به جمهوریت و طرح ۱۵ مادهای خود شد. جبهه اصلاحات خواستههای مشخصتری مطرح ساخت و از جمله ضرورت به رسمیت شناختن حق اعتراض و کمیته حقیقت یاب برای وقایع دی را مطرح کرد. کروبی بر کنار گذاشتن برنامه هستهای تاکید کرد. تاجزاده بار دیگر از گفتگوی ملی سخن گفت و موسوی تز رفراندم را تکرار کرد. بدین شکل پراکندگی مواضع ادامه یافت و صدای واحدی از جریان میانه شنیده نشد.
بدین سان بود که جریان میانه نتوانست در بحران ماه دی پیوندی با عواطف زخم خورده مردم برقرار کند و چراغ راه آنان باشد.
■ دروود! آقای برزین میتوانستند به جای بیراهه گوییهای بیربط، در درجه نخست به پرونده «متّهم اول» میرسیدند، بعدا خود مردم ایران میتوانستند تصمیم بگیرند که آیا در این مملکت یا فراسوی مرزهای مملکت، متّهم دومی نیز وجود دارد یا ساخته و پرداخته اذهانیست که میخواهند «متّهم اول و قتل عامهایش را» تبرئه کنند.
شاد زیید و دیر زیید! / فرامرز حیدریان
■ آقای حیدریان - درود
پرونده متهم اول را مطرح کردهام. توجه شما را به این دو مقاله جلب میکنم:
کشتار ۱۴۰۴ - حکومت در جایگاه متهم اصلی
کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی
سلامت باشید / برزین
■ دروود بر آقای برزین گرامی،
لینک مطالبی را که گذاشتهاید، قبلا خوانده بودم. در پای یکی از آنها نیز نوشته بودم که مطلب شما از لحاظ منطق استدلالی، خالی از معنا و برهان اقناعی است و میتوان سیصد و شصت درجه، خلاف آنها را از لحاظ منطق مستدل اثبات و ابطال کرد. من نمیپردازم به بحث شما؛ زیرا مفصّل میشود و کار به دامنههای مباحث آکادمیکی خواهد کشید و خسته کننده. فقط یک اشاره کلیدی میکنم و شما خودتان میتواند در باره این اشاره، تامّلاتی را در خلوت خودتان داشته باشید. شما در باره شاهزاده رضا پهلوی نوشتهاید: «رهبر خود خوانده». فرض کنید شما و برادر و پسر عمو و عمه و مادر و خواهر و شوهر خواهر و دیگر بستگان شما در خانه ای گرده آمده باشید به هر مناسبتی که میخواهد باشد. اگر فرزند یکی از اقوام شما با بانگ بلند فریاد بزند که «عمو سعید بیا! عمو سعید بیا! عمو سعید بیا!». و سپس شما دوان دوان سراغ شخص فریاد زن بروید، آیا دیگران حقّ دارند به شما اشکال و ایراد بگیرند که چرا به داد فریادخواه رسیدی؟ آیا اجازه دارند به شما اشکال و ایراد بگیرند که چرا به عمویت یا به شوهر خواهرت که ریش سفیدند نگفتی که بروید ببینید این بچه چرا اسم مرا صدا میکند؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ آقای برزین با سلام شما تا بهحال چندین بار از محکوم کردن رضا پهلوی (که بنده طرفدار مشروطشان هستم) مقاله نوشتهاید متعجب هستم از این تاکید چند باره. چند هفته پیش یک کامنت خواندم از یکی از همفکرانتان که میگفت افتخار میکند که بر ضد مسیر آب شنا میکند البته فکر کنم منظورش ضد مسیر و خواست اکثریت ایرانیان بود ولی نمیخواست به وضوح بیان کنه. من آرزو داشتم که چپیها مخصوصا آن به اصطلاح روشنفکران چپ (کسانی مثل آقایان شاملو، رضا براهنی، سیاوش کسرایی، غلامحسین ساعدی و غیره) در دوران انقلاب اسلامی به جای راه افتادن به دنبال خمینی و گلو پاره کردن برای اسلام بر ضد جریان آب شنا میکردند و با اسلامگرایان همدست نمیشدند.
ایستادن در طرف اشتباه تاریخ موضوعی نیست که به آن ببالید. بیایید برای یکبار هم که شده دست از تفرقهافکنی بردارید. به حال این اپوزیسیون خارج نشین و فرافکن باید خون گریست.
با احترام فرزاد
■ درود به هموطنان و نویسنده محترم
اشتباه تاریخی و آماری است اگر فکر کنیم که اگر آقای پهلوی فراخوان نمیداد، جمهوری اسلامی اینچنین قتل و کشتاری را مرتکب نمیشد. اولا یکی از کارهای رهبر انقلاب، فراخوان دادن به مردم برای شرکت در تظاهرات خشونت پرهیز، درهر برهه زمانی که مردم معترض کشور آماده باشند. شما هم اگر رهبر انقلاب بودید، احتمالا همین کار را میکردید. ثانیا، تاریخ ۴۷ ساله حکومت ظالمانه و کودک کش جمهوری اسلامی ثابت کرده که همواره در پی از بین بردن و کشتن تمامی مخالفان خودش بوده و میباشد، ولو اینکه تمامی جمعیت ایران دست به اعتراض بزنند. بنابراین، علیرغم تغییر سرعت در تعداد کشتارها و اعدامهایش در یک برهه کوتاه، در بلند مدت، در وقت مقتضی، به حساب همه معترضین خواهد رسید، و در نهایت همین آمار بالای اعدام و کشتار را در کارنامه منحوسش به ثبت خواهد رساند. سوم، اثر حمایت ترامپ را در حرکت مردم بیدفاع در دیماه گذشته را دست کم نگیرید. چهارم، ثابت شده که حکومت خود در اکثر موارد، عمدا، اعتراضات را به سمت خشونت سوق داده و حتی مسجد سوزان و آتش افروزی اماکن را رهبری کرده. پنجم، اعتراضات و تظاهرات حق مسلم مردم است و نباید آنرا به خاطر ددمنشی رژیم از مردم سلب کرد. بهتر است در جایگاه درست تاریخ قرار بگیریم و صدای مردم بیگناه وطنمان و ایران عزیزمان، قبل از نابودی کامل هر دو اینها، توسط این نظام مرتجع خونخوار، باشیم.
با احترام، آرمان امیدوار
■ جناب برزین گرامی، درود بر شما. به نظر من کلیات نوشتار شما درست و منطقی است و با آن همسو هستم. اما درباره نوشتار پیشین شما (بخش سه)، برپایۀ دریافت اطلاعات میدانی دقیق، از ظهر روز نخست، رژیم پیشبینی همه چیز را کرده و پیشاپیش با قصد کشتار خشن پوتین پوشیده بود.
با سپاس بهرام خراسانی دوم اسفند ۱۴۰۴
■ آنچه در ظاهر تحلیلی سیاسی از «مسئولیت» جریانهای مختلف است در متن برزین وجود دارد، در لایههای زیرین با مشکلات جدی در انسجام نظری، بیطرفی تحلیلی و سازگاری منطقی روبهروست.
۱. مشکل بنیادی: ادعای بزرگ، استدلال ضعیف
متن با یک گزاره بسیار سنگین آغاز میشود: «حکومت مسئول نخست و رضا پهلوی متهم ردیف دوم است.» این جمله نه صرفاً تحلیل، بلکه صدور کیفرخواست است. اما: هیچ چارچوب نظری برای مفهوم «مسئولیت» ارائه نمیشود. تمایزی میان مسئولیت حقوقی، سیاسی، اخلاقی و علیّتی بهطور دقیق برقرار نمیشود. درباره «متهم ردیف دوم» بودن رضا پهلوی، نه داده تجربی ارائه میشود و نه زنجیره علّی روشن. در نتیجه، متن با یک حکم بزرگ شروع میکند اما زیرساخت نظری و تجربی لازم برای آن را فراهم نمیسازد. این شکاف میان ادعا و استدلال، اعتبار کل تحلیل را تضعیف میکند.
۲. دوگانگی و ناسازگاری در مفهوم مسئولیت
نویسنده میگوید جریان میانهرو: نه مشوق خشونت بوده، نه مجری آن بوده، نه از نظر حقوقی مسئول اصلی است، اما «به لحاظ اخلاقی» و «سیاسی» مسئول است.
اینجا چند اشکال وجود دارد: خلط مسئولیت پیشینی و پسینی: آیا جریان میانه باید پیشبینی میکرد که خشونت رخ خواهد داد؟ اگر بله، بر چه مبنایی؟ اگر نه، چگونه میتوان آن را «مسئول» دانست؟
مغالطه نتیجهگرایی پسینی (Hindsight Bias): پس از وقوع بحران، تصمیمهای گذشته «قابل پیشبینی» جلوه میکنند. متن از این خطا رنج میبرد؛ یعنی نتیجه را مفروض گرفته و سپس گذشته را بر اساس آن داوری میکند. گسترش بیضابطه مفهوم مسئولیت سیاسی: اگر هر نیرویی که نتوانسته بحران را مهار کند مسئول است، آنگاه تقریباً تمام نیروهای سیاسی مسئولاند. این تعریف آنقدر کشدار میشود که معنای تحلیلی خود را از دست میدهد.
۳. استفاده گزینشی از دادههای انتخاباتی
مقایسه انتخابات ۱۳۹۶، ۱۴۰۰ و ۱۴۰۳ بهعنوان شاخص «افت اجتماعی» جریان اصلاحطلب ارائه میشود. اما: کاهش مشارکت میتواند ناشی از بیاعتمادی کلی به ساختار انتخابات باشد، نه فقط افت جریان میانه. حذف نامزدها و مهندسی انتخاباتی لحاظ نشده است. تفاوت شرایط ساختاری هر انتخابات نادیده گرفته شده است. استفاده از آمار بدون تحلیل زمینه نهادی، نمونهای از سادهسازی علّی است. کاهش رأی لزوماً به معنای کاهش پایگاه اجتماعی واقعی نیست.
۴. ادعای مداخله اسرائیل بدون شواهد
عبارت «افزایش حمایت اسرائیل از جریان نیابتی خود (و مشخصا سلطنت طلبان)» یکی از ضعیفترین بخشهای متن است. هیچ سند، داده، گزارش یا شاهد مستقلی ارائه نشده. یک ادعای سنگین امنیتی بدون استناد مطرح شده. این گزاره بیشتر به زبان گفتمان رسمی نزدیک است تا تحلیل دانشگاهی. در یک متن تحلیلی، چنین ادعایی یا باید مستند شود یا حذف گردد. در غیر این صورت، کل متن را از سطح تحلیل به سطح خطابه سیاسی تنزل میدهد.
۵. جانبداری پنهان در نسبت دادن تقصیر به رضا پهلوی
متن رضا پهلوی را «متهم ردیف دوم» معرفی میکند اما: هیچ تحلیل مشخصی از گفتار، فراخوانها یا استراتژی او ارائه نمیدهد. نشان نمیدهد که چگونه رفتار او بهطور مستقیم به خشونت انجامیده است. رابطه علی روشن میان کنش او و کشتارها ترسیم نشده است. در نتیجه، این حکم بیشتر برچسبگذاری سیاسی است تا استدلال تحلیلی.
۶. تحلیل اصلاحطلبان: دقیق اما ناقص
بخش مربوط به ضعفهای درونی اصلاحطلبان، از همه بخشها قویتر است، اما همچنان مشکلاتی دارد: ساختار محدودکننده قدرت در جمهوری اسلامی به اندازه کافی در تحلیل وارد نشده است. نقش نهادهای انتصابی و محدودیتهای ساختاری برای اصلاحطلبان کمرنگ شده. شکست استراتژیک با ناتوانی اخلاقی خلط شده است. متن عملاً فرض میگیرد که اصلاحطلبان «میتوانستند» مانع بحران شوند. اما این فرض نیازمند اثبات است. آیا ابزار نهادی چنین مداخلهای در اختیار داشتند؟ این پرسش بیپاسخ میماند.
۷. فقدان چارچوب نظری منسجم
متن فاقد یک چارچوب نظری مشخص است. نه از نظریههای: مسئولیت سیاسی، گذار دموکراتیک، رقابت در رژیمهای هیبریدی، یا منطق کنش جمعی استفاده میکند. به همین دلیل تحلیل بیشتر توصیفی–هنجاری است تا نظری–تبیینی.
۸. نگاه بیش از حد نخبگانی (Elite-Centric Bias)
کل متن بحران دی ۱۴۰۴ را تقریباً به رقابت سه بازیگر فرو میکاهد: هسته سخت قدرت، جریان میانه، سلطنتطلبان. اما: نقش طبقات اجتماعی، بحرانهای اقتصادی، شکافهای نسلی، شبکههای اجتماعی، تحولات فرهنگی تقریباً غایباند. این تقلیل بحران به سطح رقابت نخبگان، تصویر جامعه را سادهسازی میکند و پیچیدگی واقعی را حذف مینماید.
۹. زبان کیفرخواستی به جای زبان تحلیلی
استفاده از تعابیری مانند: «متهم ردیف دوم» «فعال نگه داشتن افراط هسته سخت» «جریان نیابتی اسرائیل» متن را از تحلیل آکادمیک به سمت ادبیات جدلی سوق میدهد. اگر هدف تحلیل است، باید از زبان داورانه فاصله گرفت و به زبان مفهومی و تحلیلی نزدیک شد. جمعبندی نهایی: متن چه میکند و چه نمیکند؟ این متن چه میکند؟ ضعفهای درونی اصلاحطلبان را نسبتاً منظم فهرست میکند. بحران مشروعیت جریان میانه را توضیح میدهد. پراکندگی مواضع را بهدرستی نشان میدهد. اما چه نمیکند؟ چارچوب نظری روشن ارائه نمیدهد. رابطه علّی میان کنش بازیگران و خشونت را اثبات نمیکند. از دادههای تجربی کافی استفاده نمیکند. میان مسئولیت اخلاقی، سیاسی و حقوقی تفکیک دقیق برقرار نمیکند. در نسبت دادن اتهام به رضا پهلوی استدلال ارائه نمیدهد.
حکم نهایی
این متن بیشتر یک بیانیه سیاسی تحلیلیشده است تا یک تحلیل دانشگاهی منسجم. ادعاهایش بزرگتر از شواهدش است، داوریهایش جلوتر از استدلالهایش حرکت میکنند، و در نسبت دادن تقصیر به بازیگران، از استانداردهای روششناختی فاصله میگیرد.
اگر قرار باشد به سطح یک تحلیل جدی ارتقا یابد، باید: چارچوب نظری روشن برای مفهوم مسئولیت ارائه کند. زنجیره علّی دقیق میان کنش بازیگران و خشونت ترسیم کند. دادههای تجربی مستند وارد کند. از زبان کیفرخواستی فاصله بگیرد. نقش ساختارهای نهادی و اقتصادی را وارد تحلیل کند. در وضعیت فعلی، متن بیشتر یک مداخله سیاسی در منازعه گفتمانی است تا یک ارزیابی تحلیلی بیطرفانه.
علی مهدوی