هولناکترین کشتار تاریخ معاصر ایران، نه تنها خیابان، که وجدان جمعی یک ملت را برای همیشه دگرگون کرد. در فضا و شرایطی که پس از دی ۱۴۰۴ شکل گرفته، دیگر نمیتوان با ایدهها و تئوریهای سیاسی قدیمی و احتیاطهای بیثمر، مدعی سیاستورزی یا نمایندگی مردمی شد که هنوز درگیر آوارهای آن فاجعه هستند.
جریان جمهوریخواهی در خارج از کشور، مانند دیگر جریانها، اکنون در برابر آزمونی بیرحم و بیسابقه قرار دارد. صحنه سیاسی و اجتماعی ایران با خشونت عریان جمهوری اسلامی تغییر کرده و راهبرد گروهها نیز باید به تناسب آن تغییر یابد. اصرار بر فرمولهای پیشینی که تاکنون گرهی نگشودهاند، در آینده نیز پاسخی نخواهند داشت و تنها از عدم درک عمق فاجعه حکایت میکنند.
خشونت سبعانه حکومت و نیاز مبرم به تغییر حاکمیت، جریانهای مختلف را با پرسشهایی بنیادین در استراتژی عملیشان مواجه کرده است؛ بهویژه جریانی که میان هراس از رقیب و انفعال در برابر فاجعه، عملاً فاعلیت سیاسی خود را از دست داده است. طرح این پرسشها و پاسخ به آنها، برای یک دگردیسی ضروری است؛ پیش از آنکه تاریخ، این بیعملی را به بخشی از یک تراژدی دیگر تبدیل کند.
۱. جمهوریخواهی در ایران امروز با یک تضاد ساختاری در تعریف «سوژه دموکراتیک» روبروست. آنها از سویی مشروعیت را برخاسته از اراده مردم میدانند، اما از سوی دیگر، این اراده را تنها زمانی معتبر میشمارند که خروجی آن با قالب مدنظرشان (جمهوری) همخوان باشد. وضعیت به گونهای شده است که اگر بخشی از مردم پادشاهی را طلب کنند، جمهوریخواهان آنها را «توده فریبخورده رسانه» قلمداد میکنند؛ این یعنی بخش اعظم جمهوریخواهان به «حق انتخاب مردم» باور ندارند، بلکه به «حق انتخاب آنچه ما درست میدانیم» توسط مردم باور دارند. با این حساب، تفاوت بنیادین آنها با نگاهی که مردم را «صغیر» و نیازمند هدایت به صراط مستقیم میداند چیست؟ چرا در نقشه راه دموکراتیک جمهوریخواهان، صندوق رای پیشاپیش گزینهای به نام پادشاهی ندارد؟ چگونه است که جریان پادشاهیخواه با وجود تمام برچسبهایی مانند «فاشیست بودن»، در ویترین سیاسی خود حق مردم برای انتخاب «جمهوری» را در یک رفراندوم آزاد گنجانده است، اما جریان جمهوریخواهی به عنوان مدعیان پیشروی دموکراسی، حق مردم برای انتخاب «پادشاهی» را حتی به عنوان یک گزینه فرضی به رسمیت نمیشناسد؟ آیا این به معنای آن نیست که پادشاهیخواهان در عمل به «صندوق رای» متعهدترند و شما صرفاً به «نتیجه صندوق»؟ این پارادوکس، مشروعیت دموکراتیک شما را تضعیف نمیکند؟
۲. اکثریت قابل توجهی از جمهوریخواهان از آغاز اعتراضات دیماه، آنقدر درگیر تقابل با جریان پادشاهیخواهی بودهاند که نتوانستهاند با جمهوری اسلامی فاصلهگذاری معناداری انجام دهند. در لحظهای که مردم در خیابانهای ایران صف خود را از جمهوری اسلامی جدا کردهاند، چرا این جریان با تاکیدش بر مخالفت با پهلوی، فاصلهگذاری مبهم با جنایت و حمایت مشروط از خواست مردم، بیعملی خود را به عنوان یک «سیاست اخلاقی» جلوه میدهد؟
۳. با وجود آنکه میدانیم بسیاری از باورمندان به جمهوریخواهی و گرایشهای سوسیالیستی در اعتراضات دیماه حضور داشتند و فراخوان رضا پهلوی را تنها فرصتی برای ابراز نارضایتی دیدند، و با وجود آنکه حاملان همین باورها در خارج از کشور نیز به خیابانهای مونیخ، ملبورن و لسآنجلس آمدند، چرا برای نمایندگی صدای آنها یک جبهه واحد جمهوریخواهی ایجاد نکردهاید؟ چرا با سیاستهای منفعلانه، مردمِ گریزان از پهلوی را نمایندگی نمیکنید و آنها را خواسته یا ناخواسته، در دل آن جریان رها میکنید؟
۴. با وجود آنکه میدانید درگیری نظامی با آمریکا محتملترین سناریوی پیش روست، چرا برای فردای سیاسی پس از جنگ مهیا نمیشوید؟ چرا مانند بازندگانی رفتار میکنید که از هماکنون منتظرند تا در صورت وقوع فاجعه بگویند «ما که گفته بودیم»؟ این نگاه منزهطلبانه که آینده جمعی را قربانی حفظ پرستیژ سیاسی میکند، چه تفاوتی با بیعملی محض دارد؟ چرا در این لحظه حیاتی، جای یک «سیاست ایجابی» در مواضع شما خالی است؟
۵. جمهوریخواهان سالها از لزوم شکلگیری یک شورای ائتلافی سخن گفتهاند، اما این شورا هرگز زاده نشد. چرا مردمی که از وضعیت موجود به جان آمدهاند، باید پای ناتوانی سیاسی جریانی صبوری کنند که حتی توان تحقق خواستههای تشکیلاتی خود را ندارد؟
۶. شما با وجود باور به کار شورایی، در بزنگاههای تصمیمگیری، جمهوریخواهان بارها از میرحسین موسوی و مصطفی تاجزاده به شیوههای مختلف حمایت کردهاند و برخی حتی آنها را به عنوان آلترناتیو سیاسی آینده معرفی کردهاند. اگرچه در این رویکرد و حمایت سیاسی ایرادی نیست؛ اما نکته آن است که سیاست نیازمند تدبیر مدام است چون مدام در حال تغییر است. چرا برای گذر از وضع موجود که با تغییرات شگرف همراه است، رهبری جریانی را برمیگزینید که توان خلق سیاست جدید در برابر تغییرات شگرف را ندارد؟ چرا اکثریت شما به انتظار نشستهاید تا روزی این افراد بیانیهای صادر کنند و جبههتان حول ایدههای انتزاعی نظیر «رفراندوم قانون اساسی» — که هیچ راهکار عملی برای آن وجود ندارد — منسجم شود؟
۷. در سال ۱۴۰۱، مرزبندی «داخل/خارج» را مردود میدانستید، اما امروز با چرخشی آشکار، بر ضرورت رهبری داخل کشور تأکید میکنید. این تناقض، مشروعیت جایگاه شما را با دو پرسش کلیدی روبرو میکند: اول اینکه جایگاه واقعی شما در نقشه سیاست کجاست؟ آیا نیرویی تأثیرگذار برای تسهیل جنبش داخل هستید، یا صرفاً به پژواک بیاراده صدای چند نفر در درون تبدیل شدهاید؟ دوم اینکه چرا بر رهبری از داخل اصرار دارید، در حالی که میدانید در اختناق فعلی، امکان کنشگری مؤثر در داخل وجود ندارد؟ سیاستورزی شما در تبعید چه کارکرد ایجابی و مستقلی دارد جز صدور «جواز عبور» برای دیگران و راندن خود به حاشیه تحولات؟ آیا آنچه انجام میدهید، واقعاً نامش «سیاستورزی» است؟
۸. سیاستورزی جریان جمهوریخواهی در خارج، بهویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، عملاً به امضای تأییدیه برای دیگران و تولید انبوه بیانیهها تقلیل یافته است. این «سیاست بیانیهمحور» تا امروز چه دستاورد ملموسی جز فرسایش توان سیاسیتان داشته است که همچنان بر آن اصرار میورزید؟ اگر سنگرهای خود را از دست رفته و میدان را در اشغال رقبا میبینید، چرا به جای پناه گرفتن پشت واژگان فرسوده، به بازنگری ریشهای و بنا کردن یک «سیاست رادیکال و ایجابی» روی نمیآورید؟
■ درووود بر آقای محامد گرامی! مختصر و موجز.
تمام پرسشهای شما در آخرین پرسش شما تمرکز پیدا کرده اند و من به سهم خودم، پاسخی برای آن دارم. برای اینکه بتوان از شعارهای فرسوده واپس نشست و به آفریدن کانسپتی مغزه دار و بهرهآور و کارگشا دست یافت، راهی نیست سوای اینکه به سنجشگری ذهنیّت خود پرداخت و واقعیّتها و عینیّتها را نه از چارچوبهای کلیشهای و شابلونی و مبانی اعتقادات و خطوط گرایشهای شخصی و فرقهای و سازمانی و حزبی؛ بلکه از چشم انداز جامعیّت وجودی انسانها و اخذ میانگین مشترک بین همه برآورد و طرح ریزی کرد. چنین کاری، زمانی امکانپذیر است که من، دیگران را نه خاصم خود؛ بلکه امتداد خودم بدانم و برعکس. تا زمانی که چنین اصلی، موضوع اندیشیدن قرار نگیرد، طیف «جمهوریخواهان» به همین معضلاتی مبتلا خواهند بود که شما به آنها اشاره کرددهاید. کدام گرایش جمهوریخواه را میشناسید که شهامت داشته باشد، دیگران را تداوم خودش بداند و مقر بیاید برای باهمگرایی بدون حذف و خصومت؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ مقالهی «هشت پرسش از جمهوریخواهان پس از فاجعه دی» منتشرشده در وبسایت ایران امروز تلاشی است برای نقد درونی جمهوریخواهان در بزنگاه پس از سرکوبهای خونین، اما این نقد، در بنیان تحلیلی خود، با یک کاستی جدی و تعیینکننده روبهروست: تقلیل یک منازعهی دوطرفه به ضعفهای یکطرف و نادیدهگرفتن نقش فعال و گاه تخریبیِ طرف دیگر. متن با طرح پرسشهایی دربارهی ناتوانی جمهوریخواهان در سازماندهی، فقدان رهبری، ابهام در تعریف «سوژهی دموکراتیک» و ناتوانی در ایجاد بدیل سیاسی آغاز میکند و بهتدریج این گزاره را القا میکند که اگر اپوزیسیون جمهوریخواه در حاشیه مانده یا نتوانسته است هژمونی سیاسی بیابد، علت اصلی آن کاستیهای درونی خودش است. اما این چارچوب تحلیلی، اگرچه بخشی از واقعیت را لمس میکند، با حذف زمینهی تعاملیِ این ناکامیها، تصویری ناقص و در نتیجه گمراهکننده ارائه میدهد.
نخستین مغالطهی مقاله، مغالطهی «تکعلتیسازی» است. نویسنده میپرسد چرا جمهوریخواهان نتوانستهاند در مقام یک آلترناتیو قدرتمند ظاهر شوند، اما این پرسش را در خلأ مطرح میکند؛ گویی فضای اپوزیسیون عرصهای خنثی بوده که در آن هر جریان میتوانسته آزادانه رشد کند و تنها ضعف سازمانی مانع جمهوریخواهان شده است. حال آنکه در سالهای گذشته، تلاشهای متعددی از سوی طیفهای جمهوریخواه برای همکاری و ائتلاف با نیروهای سلطنتطلب صورت گرفت: از شورای مدیریت گذار تا شورای تصمیم و نشستهایی مانند اجلاس جرجتاون. این تلاشها دقیقاً با این پیشفرض شکل گرفت که بدون یک ائتلاف فراگیر، گذار از جمهوری اسلامی ممکن نیست. بنابراین روایت مقاله که جمهوریخواهان را عمدتاً درگیر مرزبندی هویتی با سلطنتطلبان نشان میدهد، بخشی از تاریخ سیاسی همین چند سال اخیر را حذف میکند.
نقطهی گسست اما از جایی آغاز شد که بخش مسلط جریان سلطنتطلب، همکاری را نه بر مبنای تکثر و برابری، بلکه بر محور زعامت فردی تعریف کرد. تأکید مستمر بر رهبری متمرکز حول شخص رضا پهلوی و طرح ضرورت «بیعت» یا تبعیت سیاسی از او، عملاً ائتلاف را از سطح همکاری افقی به سطح تبعیت عمودی منتقل کرد. در چنین شرایطی، جمهوریخواهی که هویت خود را بر نفی اصل موروثیبودن قدرت بنا کرده است، چگونه میتوانست بدون عدول از مبنای نظری خویش، در چارچوبی قرار گیرد که مشروعیت سیاسی را حول یک نام خانوادگی سازمان میدهد؟ نویسندهی مقالهی ایران امروز این پرسش را معکوس میکند و چنین وانمود میسازد که مشکل اصلی، عدم تحمل جمهوریخواهان نسبت به «حق انتخاب مردم» بوده است، در حالی که مسئله در عمل، نه حق انتخاب آزاد مردم در آینده، بلکه ساختار قدرت در حال شکلگیری در درون اپوزیسیون بود.
مغالطهی دوم مقاله، جابهجایی سطح تحلیل از «رقابت سیاسی» به «نقص اخلاقی» است. نویسنده با لحنی سرزنشآمیز میپرسد چرا جمهوریخواهان بیشتر با سلطنتطلبان درگیر بودهاند تا با جمهوری اسلامی. این صورتبندی، رقابت بر سر رهبری و هژمونی در اپوزیسیون را به نزاعی حاشیهای تقلیل میدهد، در حالی که در هر فرآیند گذار، تعیین شکل بدیل آینده امری اساسی است. اگر یک جریان سیاسی احساس کند که بدیل در حال شکلگیری، تنوع دیدگاهها را برنمیتابد و بر محور شخص یا نماد خاصی انحصار مییابد، مخالفت او نه انحراف از مبارزه با استبداد، بلکه بخشی از همان مبارزه است. سکوت در برابر بازتولید منطق تمرکز قدرت، حتی اگر در لباس اپوزیسیون باشد، با روح جمهوریخواهی ناسازگار است.
مغالطهی سوم، حذف عاملیت سلطنتطلبان در تولید فضای تکصدایی است. در سالهای اخیر، هر صدای منتقد درون اپوزیسیون که نسبت به تمرکزگرایی یا شخصمحوری هشدار داده، در بخشهایی از رسانهها و شبکههای اجتماعی وابسته به سلطنتطلبان با برچسبزنی، تخریب و اتهام «تفرقهافکنی» مواجه شده است. مقاله اما این واقعیت را بهکلی نادیده میگیرد و چنین القا میکند که گویی جمهوریخواهان داوطلبانه خود را منزوی کردهاند. این نادیدهگرفتن، نوعی مغالطهی حذف زمینه است: تحلیل نتیجه بدون تحلیل فرایند. وقتی شرط همکاری، پذیرش یک رهبری پیشینی و غیرانتخابی باشد، خروج کسانی که آن شرط را نمیپذیرند، نه نشانهی بیبرنامگی، بلکه نتیجهی منطقی آن شرط است.
در نهایت، مقاله با طرح این ادعا که جمهوریخواهان باید نشان دهند به انتخاب آزاد مردم- حتی اگر به سلطنت رأی دهند-متعهدند، پرسشی ظاهراً دموکراتیک مطرح میکند، اما از پاسخ متقابل میگریزد: آیا سلطنتطلبان نیز آمادهاند نتیجهی یک رقابت آزاد را- حتی اگر به جمهوری بینجامد- بیقیدوشرط بپذیرند و تا پیش از آن، از مطالبهی رهبری انحصاری دست بردارند؟ دموکراسی نه فقط در صندوق رأی آینده، بلکه در شیوهی کنش امروز سنجیده میشود. اگر ساختارهای اپوزیسیون از اکنون بر محور تکصدایی سامان یابند، وعدهی تکثر در آینده چندان باورپذیر نخواهد بود.
بنابراین، نقد جمهوریخواهان ضرورتی انکارناپذیر است؛ آنان با پراکندگی، ضعف تشکیلاتی و ناتوانی در تولید گفتمان فراگیر روبهرو بودهاند. اما تحلیلی که این ضعفها را از بستر تعاملیشان جدا کند و نقش کنشهای انحصارطلبانه در سوی دیگر را مسکوت بگذارد، تصویری نیمهکاره میسازد. منازعهی امروز اپوزیسیون ایران صرفاً نزاعی بر سر نام یک نظام آینده نیست، بلکه کشاکشی است بر سر شیوهی توزیع قدرت، مفهوم رهبری، و امکان تکثر. نادیدهگرفتن سهم هر یک از طرفین در این کشاکش، بهویژه سهم جریانی که بر محور رهبری شخصی سازمان یافته، نوعی سادهسازی تحلیلی است که در نهایت به روشنتر شدن افق گذار کمکی نمیکند.
مهرک کمالی
■ یادتان باشد تمام اتفاقاتی که امروز رخ میدهد حاصل سالیان طولانی مبارزه مستمر و خستگی ناپذیر مردم و روشنفکران با سلطنت و ولایت است نه اینکه ناگهان بیدار شده و خود را به اغوش آزموده شدهای مانند سلطنت پهلوی انداختن... اشتباه نکنید مبارزه اتفاقی تدریجی و مستمر رو به جلوست نه بازگشت.
مختار
■ جناب عطا محامد گرامی،
در مناظره اخیر میان جناب شهرام اتفاق و جناب محمد مالجو، به نکتهای اشاره شد که ارزش تأمل دارد: جریان نزدیک به رضا پهلوی، برخلاف بسیاری از دیگر مخالفان جمهوری اسلامی، یک راهکار مشخص برای سرنگونی رژیم ارائه میکند؛ راهکاری که مبتنی بر دعوت یا اتکاء به مداخله نظامی ایالات متحده آمریکا، یا دستکم تهدید معتبر به استفاده از چنین نیرویی است.
در میدان رقابت سیاسی، «داشتن راهکار مشخص» معمولاً امتیاز محسوب میشود؛ زیرا سیاست عرصه امکانهاست، نه صرف آرزوها. جریانی که بتواند مسیر عملیاتیِ رسیدن به هدف خود را تعریف کند، در نگاه بخشی از جامعه جدیتر به نظر میرسد. از این منظر، سلطنتطلبان دارای یک مزیت رقابتی هستند: آنان درباره «چگونه عبور کردن» سخن میگویند، نه صرفاً درباره «پس از عبور چه باید کرد».
اما امتیاز بودنِ یک راهکار، وابسته به سه معیار است: مشروعیت اخلاقی، امکانپذیری سیاسی، و برآورد هزینهها. اگر راهکاری از نظر بخشی از جامعه فاقد مشروعیت اخلاقی باشد، یا احتمال موفقیت آن پایین ارزیابی شود، یا هزینههای انسانی و ملی آن بسیار سنگین تلقی گردد، مخالفت با آن نه از سر انفعال، بلکه از موضع محاسبه سیاسی است.
جمهوریخواهان دقیقاً در این نقطه ایستادهاند. مخالفت آنان با سناریوی مداخله نظامی خارجی، میتواند ناشی از ملاحظات اخلاقی (حساسیت نسبت به حاکمیت ملی و پیامدهای جنگ) یا محاسبات پراگماتیک (تردید در امکان تحقق یا پیامدهای پیشبینیناپذیر آن) باشد. در هر دو حالت، این مخالفت به معنای حمایت از جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه به معنای نپذیرفتن یک مسیر خاص برای گذار است.
در رقابت میان دو آلترناتیو بزرگ ـ جمهوریخواهی و سلطنتطلبی ـ طبیعی است که هر جریان راهبرد خود را پیگیری کند. اگر سناریوی اتکاء به قدرت خارجی موفق شود، حامیان آن در موقعیت برتر قرار خواهند گرفت؛ و اگر ناکام بماند، هزینه سیاسی آن نیز متوجه همان راهبرد خواهد بود. الزام یک جریان سیاسی به دفاع از طرحی که آن را پرهزینه، غیرمشروع یا کماحتمال میداند، نه منطقی است و نه اصولی.
پرسش اصلی این است: آیا در یک رقابت سیاسی سالم، هر جریان حق ندارد بر مبنای تحلیل و محاسبه خود، راهبردی را رد کند بیآنکه متهم به همسویی با حاکمیت شود؟ اگر پاسخ مثبت است، پس مخالفت جمهوریخواهان با مداخله نظامی خارجی، خود بخشی از رقابت آلترناتیوهاست، نه نشانهای از هماردویی با رژیم.
با احترام علی رضا اردبیلی
■ آقای عطا محامد با کمال احترام به باورهای ایدئولوژیکتان، شوربختانه در تله ارزیابی هایی سیاه و سفید و یا شر و خیر بودن رویدادها افتادهاید. هر معادلهای دو سو دارد. دیدن یک سوی معادله و چشمپوشی به دیگر سوی آن گناهی نا بخشودنی و پاشیدن نادانی و بیخبری به چشم خوانندگان و یا بینندگان رسانههای پر طرفدار مانند ایران اینترنشنال، منوتو و ... است! در حالی که با بیعملی و تنها غر زدنهای جمهوریخواهان و پراکندگی مزمن آنها که اشاره کردهاید کاملا موافقم اما چشم پوشی شما به تمامیتخواهی جریان پهلویخواه که حتی مشروطه خواه و مشاور پیشین آقای پهلوی “شهریا آهی” به آن اشاره کرده است را قابل بخشش نمیدانم. دوم فحاشیها و قلدری بسیاری از پهلوی خواهان و حتی همسر محترم ایشان که فرمودند “مرگ به سه مفسد ...” و یا بطور مثال علیه خانم نرگس محمدی که هیچگاه با برخورد جدی آقای رضا پهلوی روبرو نگردیده است را نادیده میگیرید. سوم بر محتوی دفترچه دوران اضطراب را که در عمل و در بین خطوط، گذاری غیر دمکراتیک بدون در نظر گرفتن چند صدایی بودگی جامعه ایران است، نادیده می گیرید. امیدوارم با این نحله قالب فکری با ۵۷ دیگری با رنگ و آب “دمکراتیک” روبرو نشویم.
با سپاس شهرام
■ جناب محامد
هرچند با کلیت مقدمهٔ شما موافقم، اما با نحوهٔ طرح پرسشها همداستان نیستم. به نظر میرسد شیوهٔ پرسشگری در متن، بیش از آنکه در پی کشف و تبیین مسئله باشد، پرسشگر را در جایگاه داوری قرار میدهد. در نتیجه، مرز میان نقدِ نیتها، گفتمانها و عملکردها مخدوش شده و این سطوح در هم آمیختهاند؛ بهگونهای که تمایز و ارزیابی مستقل هر یک در مقاله بهروشنی امکانپذیر نیست.
اگر بخواهم هشت پرسش و داوری مطرحشده را بهصورت فشرده جمعبندی کنم، میتوان آنها را در چند محور اصلی خلاصه کرد: تردید نسبت به باور عینی و عملی به دموکراسی در میان جمهوریخواهان، فاصلهگیری از مردم معترض، بیعملی و ضعف در ارتباط و سازماندهی درونجریانی، فقدان سیاستورزی ایجابی، و پافشاری بر ایدهٔ رهبری جنبش از داخل کشور.
در خصوص نسبت دموکراسی و مقام وراثتی نیز باید به تفکیک مفهومی توجه داشت. اگر دموکراسی را نظامی مبتنی بر انتخابات آزاد، تفکیک قوا، حاکمیت قانون و امکان تغییر مسالمتآمیز قدرت تعریف کنیم، وجود یک مقام وراثتیِ صرفاً تشریفاتی لزوماً ناقض آن نخواهد بود. اما اگر دموکراسی را بر پایهٔ برابری کامل سیاسی و نفی هرگونه امتیاز مبتنی بر تولد بدانیم، هر مقام موروثی و نمادین در تنش با این تعریف قرار میگیرد. از اینرو، داوری دربارهٔ «باور به دموکراسی» مستلزم روشنسازی چارچوب مفهومی مورد استفاده است، نه صرفاً ارجاع به عنوان نظام سیاسی. بر همین اساس، دموکراتیک بودن بیش از آنکه در سطح گفتار و ادعا متجلی شود، در سطح کردار و رویههای عملی معنا پیدا میکند. التزام واقعی به اصولی چون پذیرش نتیجهٔ صندوق رأی، هنگامی که با ترجیحات فردی یا جریانی همخوان نیست، تحمل تکثر سیاسی، تضمین حقوق اقلیت و پایبندی به قواعد رقابت منصفانه، شاخصهای عینیتری برای سنجش دموکراتیک بودن یک جریان به شمار میروند. به بیان دیگر، دموکراسی نه صرفاً یک عنوان، بلکه مجموعهای از کنشها و تعهدات نهادی است که در عمل آزموده میشود.
در زمینهٔ اتهام فاصلهگیری از مردم معترض، بیعملی یا ضعف در سازماندهی درونجریانی، طرح چنین احکامی نیازمند شواهد عینی و قابل ارجاع است؛ امری که در متن حاضر بهطور مشخص مستند نشده است. ارزیابی عملکرد یک جریان سیاسی، بهویژه در شرایط سرکوب ساختاری، مستلزم توجه به محدودیتهای عینی آن نیز هست. ضعف در سازماندهی میدانی و فقدان توان تشکیلاتی، بهویژه هنگامی که با فاصلهٔ جغرافیایی و زمانی کنشگران از جامعهٔ داخل کشور همراه میشود، میتواند به کاهش ظرفیت اجرایی بینجامد. افزون بر این، منابع اقتصادی و دسترسی به امکانات رسانهای نیز در شکلگیری توان سازمانی بیتأثیر نیست؛ عاملی که ممکن است در میان جریانهای مختلف بهطور نامتوازن توزیع شده باشد. همچنین توجه آقای محا مد را به این نکته جلب میکنم که در برخی موارد، نحوهٔ بازنمایی نمادین اعتراضات ایرانیان در خارج از کشور بر میزان همبستگی و مشارکت نیروهای بومی آن کشورها تأثیرگذار بوده است. برای نمونه، مشاهده شده که حضور برخی نمادهای سیاسی، از جمله پرچم اسرائیل در تجمعات اعتراضی، در مواردی موجب فاصلهگیری بخشی از افکار عمومی و کنشگران محلی از این حرکتها شده است. این وضعیت را میتوان در مقایسه با جنبش «زن، زندگی، آزادی» تحلیل کرد؛ جنبشی که بهواسطهٔ تمرکز بر مطالبات حقوق بشری و اجتماعی، توانست همدلی گستردهتری در سطح بینالمللی جلب کند. از این منظر، نحوهٔ صورتبندی نمادین و گفتمانی اعتراضات در خارج از کشور، نقشی تعیینکننده در سطح مشروعیت و ظرفیت همبستگی فراملی آنها ایفا میکند. بدیهی است طرح این نکته، به معنای اتخاذ موضعی ضداسرائیلی یا ضد امپریالیستی نیست، بلکه صرفاً ناظر به تحلیل پیامدهای نمادین و ادراکیِ برخی انتخابهای سیاسی در فضای عمومی جوامع میزبان است.
در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، میتوان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیستجهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینیتر و تجربهمندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بیواسطه با واقعیتهای اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیتهای جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیتهای ارتباطی مواجهاند؛ عواملی که میتواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازماندهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را بهطور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیتها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمیشوند و میتوانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.
سلمان گرگانی
■ جناب محامد گرامی، درود بر شما و نوشتار خوبتان. بیآنکه تا پیش از برگزاری مجلس مؤسسان بخواهم به برتری نظام جمهوری یا پادشاهی در شرایط کنونی ایران و جهان بپردازم، با شما همسو هستم که نه تنها «جریان جمهوریخواهی در خارج از کشور در برابر آزمونی بیرحم و بیسابقه قرار دارد»، که تا جایی که من میدانم، این جریان با همۀ تبلیغات خود و پپسی باز کردن برای دموکراسی، در داخل ایران هم جایگاهی ندارد.
با سپاس. بهرام خراسانی
■ با درود به هموطنان، نویسنده محترم و آقای گرگانی عزیز
که نوشتید: «در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، میتوان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیستجهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینیتر و تجربهمندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بیواسطه با واقعیتهای اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیتهای جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیتهای ارتباطی مواجهاند؛ عواملی که میتواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازماندهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را بهطور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیتها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمیشوند و میتوانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.»
این استدلال برای شرایط محیط خاص ایران و بسیاری از کنشگران سیاسی داخل ایران صادق نیست. جدا از سانسور و عدم دسترسی کافی به دانش و اخبار روز و رسانهها و سیاستهای برون مرزی و جهانی، درست به علت همان شرایط سخت سرکوب و وجود ترس مداوم بگیر و ببند و فشارهای روحی و روانی ناشی ازآن از طرف رژیم وحشی و خونخوار بر مردم و کنشگران بیدفاع و بیپشتوانه مردم داخل ایران، کنشگران داخلی ما در شرایط عادی و نرمال برای فکر کردن و تحلیل و طرح ریختن بسر نمیبرند که بتوانند بهترین تصمیم و یا واکنش درست را در زمان و مکان درست اتخاذ کنند. نمونهاش واکنش مردم در گردهمایی مشهد بود که برای زندانی با تجربهای همچون خانم نرگس محمدی بکلی غیر قابل پیشبینی ظهور کرد. برای حل مسایل بزرگ، ابتدا به یک محیط سالم و آرام، همراه با بدن و روان و مغزی بدور از هرگونه ترس و خشم و اظطراب و استرس نیاز است. بههمین دلیل برای واژگونی رژیم فاشیستی اسلامی، همکاری و همفکری و برنامهریزی نیروهای داخل و خارج باید با هم و توأمان صورت پذیرد.
با احترام آرمان امیدوار
■ دوست گرامی آرمان
اشارهٔ شما به ضرورت همکاری میان نیروهای داخل و خارج از کشور نکتهای بود که در نگارش پیشین از قلم افتاده بود و یادآوری آن قابل قدردانی است. با این حال، باید توجه داشت که کنشگرانی که در داخل ایران، با وجود فشارها و مخاطرات امنیتی، به مبارزه ادامه میدهند و مواضع خود را چه در حوزهٔ مسائل داخلی و چه در عرصهٔ بینالمللی به زبانی قابل فهم برای مخاطبان گستردهتر بیان میکنند، نشان میدهند که محدودیتهای امنیتی لزوماً به تضعیف قدرت تحلیل و عینیتگرایی آنان نینجامیده است.
در عین حال، نباید از این واقعیت غافل شد که در خارج از کشور نیز ظرفیت قابل توجهی از دانش تخصصی، تجربهٔ حرفهای و امکان دسترسی به شبکههای رسانهای و نهادی وجود دارد. از اینرو، همافزایی میان تجربهٔ زیسته و شناخت میدانیِ نیروهای داخل با سرمایهٔ تخصصی و ارتباطی نیروهای خارج میتواند به تقویت ظرفیت تحلیلی و اجرایی جنبشهای سیاسی بینجامد.
سلمان گرگانی