ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Sun, 15.02.2026, 18:58
ایرانِ امروز و ضرورت ناامیدیِ آگاهانه

ایمان کمالیان

بحرانی که امروز ایران را در بر گرفته، نه یک تلاطمِ گذرا در عرصۀ سیاست، بلکه نشانه‌ای از به پایان رسیدن یک دوران است. ما در نقطه و لحظه‌ای از تاریخ ایستاده‌ایم که پیوندهای درون و میان ساحت‌های گوناگون حیات جمعی در ایران‌زمین از اقتصاد و سیاست گرفته تا اخلاق، حیات مدنی و محیط‌زیست، همگی گسسته شده است. این وضعیت را نمی‌توان صرفاً با واژگانی چون سوء مدیریت، بدشانسی یا فشار خارجی توصیف کرد؛ چرا که این واژگان، عمقِ فاجعه را به اموری تصادفی و قابل‌اصلاح و چه بسا گذرا تقلیل می‌دهند. واقعیت این است که ما با یک انسداد ساختاریِ خودکرده مواجهیم؛ وضعیتی که در آن ابزارهای حل مسئله، خود به بخشی از مسئله بدل شده‌اند.

پرسش بنیادین اینجاست: چرا برای دهه‌ها، جامعه و نخبگان ایران گمان می‌کردند که می‌توان این انباشت روزافزونِ بحران‌ها را در همان چارچوب‌های پیشین مهار و مدیریت و نهایتاً برطرف کرد؟ پاسخ در یک «امیدِ واهی» نهفته است؛ امیدی که بیش از آنکه محرکِ حرکت باشد، برهم‌زنندۀ ادراک بود. این امید، ما را در چرخه‌ای از انتظارِ بی‌پایان برای گشایش یا معجزه‌ای از درون نگاه داشت، در حالی که زیرساخت‌های مادی و معنوی کشور در حال فرسایش بودند.

در حوزۀ بین‌الملل، سیاست خارجی ایران سال‌هاست که میان آرمان‌گراییِ ایدئولوژیک و عمل‌گراییِ اضطراری گیج و سردرگم مانده است. ایران در یکی از حساس‌ترین برهه‌های تاریخ خود، در مدار پرخطری قرار گرفته که هزینۀ حفظ وضعیت موجود در آن، از توان اقتصادی ملی فراتر رفته و آن را در آستانۀ تبدیل شدن به یک زمینِ سوخته قرار داده است. سال‌ها امید بسته شد که با صبرِ راهبردی یا نگاه به شرق، می‌توان بدون حل‌وفصلِ بنیادین تضادها با نظم جهانی، به ثبات رسید. اما واقعیتِ سخت ژئوپولتیک نشان داد که اقتصاد بین‌الملل، منطقی مشخص و غیرقابل‌انکار دارد؛ منطقی که در آن امنیت و توسعه دو روی یک سکه‌اند.

این راه که می‌توان با مدیریت تاکتیکی از دل تحریم‌های فرساینده، اقتصاد مقاومتیِ شکوفا استخراج کرد، اکنون به شکلی تراژیک به بن‌بست رسیده است. ناامیدی در اینجا به معنای پذیرش این حقیقت است که منطقِ کنونیِ کنش بین‌المللی ما، با الزامات توسعۀ قرن بیست‌ و یکم ناسازگار است. تا زمانی که از امکانِ جهش اقتصادی در سایه انزوا ناامید نشویم، نخواهیم توانست به بدیل‌هایی بیندیشیم که در آن ایران نه یک جزیره محصور، بلکه چهارراهی برای تبادلات جهانی باشد.

در ساحت سیاست داخلی، ما با ساختاری مواجهیم که به‌تدریج تمام نهادهای میانجی از احزاب تا تشکل‌های صنفی را بلاموضوع کرده است. تمرکز قدرت و صلب شدن مجاریِ تغییر، راه را بر هرگونه اصلاح درون‌سیستمی بسته است. با این حال، بخش بزرگی از بدنۀ نخبگانی ایران برای سال‌ها بر این باور و امید بود که با چانه‌زنی در بالا می‌توان مسیر را تغییر داد. این «ناامید نشدن»، اگرچه در ابتدا ریشه در اخلاقِ پرهیز از خشونت داشت، اما در میان‌مدت به ابزاری برای خرید زمان توسط ساختار قدرت بدل شد. هنگامی که یک نظم سیاسی، اصلاحات را نه به‌عنوان سوپاپ اطمینان بلکه به‌عنوان گام اول فروپاشی تعریف می‌کند، امید به اصلاح تدریجی به یک شوخی تلخ بدل می‌شود. ناامیدیِ ضروری در این ساحت، یعنی درک این مطلب که انرژیِ اصلاح‌طلبانه جامعه در چارچوب‌های فعلی، تنها به بازتولیدِ همان انسداد منجر می‌شود. این ناامیدی، آغازِ خروج از تعلیق است؛ لحظه‌ای که جامعه می‌پذیرد برای تغییر، نیازمند صورت‌بندی‌های جدیدی از قدرت و سازمان‌دهی اجتماعی است که فراتر از بازی‌های مرسومِ جناحی باشد.

بحران اقتصادی ایران، صرفاً ناشی از کاهش درآمدهای نفتی یا نوسانات ارزی نیست. ما با یک اقتصاد سیاسیِ رانتی مواجهیم که در آن تخریبِ سرمایه، سودآورتر از تولید آن است. تورم مزمن، فرار گستردۀ سرمایه (هم مادی و هم انسانی) و نابودی طبقه متوسط، نشانه‌های فروپاشیِ اجتماعی است. با این حال، همواره امیدی واهی وجود داشت که با تغییر تیم مدیریتی یا آزادشدن بخشی از منابع بلوکه‌شده، می‌توان چرخ اقتصاد را چرخاند. این امید واهی، مانع از آن شد که ما با حقیقتِ تلخِ ورشکستگی ساختاری روبرو شویم. اقتصاد ایران به بیماری می‌ماند که به مسکن‌های موقتی اعتیاد پیدا کرده است و از درمان اصلی غافل است. ناامیدی در اینجا به معنای قطع امید از این است که بتوان با ساختارِ بانکی فاسد، انحصارات نظامی-سیاسی و نبودِ حاکمیت قانون، به رشد پایدار رسید. تنها با ناامید شدن از این مدلِ رانتی است که می‌توان به ضرورتِ یک جراحی بنیادین پی برد؛ جراحی‌ای که در آن منافعِ گروه‌های وفادار در برابر بقایِ کلِ جامعه رنگ ببازد.

از دید برخی، شاید دردناک‌ترین ساحتِ این بحث حوزۀ محیط‌زیست باشد. جایی که ما نه با رقبای سیاسی، بلکه با قوانین تخلف‌ناپذیر فیزیک و شیمی روبرو هستیم. فرونشست زمین در دشت‌های ایران، خشک شدن  دریاچۀ ارومیه و تالاب‌های مختلف، و بحران آب ابتدا در شرق و مرکز و سپس در همه کشور، نشانه‌هایی از یک ناپایداری تمدنی هستند. سال‌ها با نگاهی سدمحور و کوتاه‌مدت، به طبیعت دستبرد زده شد و همواره امید می‌رفت که با بارندگی‌های فصلی یا انتقال آب، بحران مهار شود. این امیدِ ابلهانه، ما را از مواجهه با واقعیتِ ورشکستگی آبی بازداشت. اکنون ما در لحظه‌ای هستیم که دیگر اصلاحات جزیی در مدیریت منابع آب، کارساز نیست. ناامیدی در محیط‌زیست یعنی پذیرش این حقیقت که الگوی توسعه ما در نیم قرن اخیر، ضدِ طبیعت بوده است. تا زمانی که از امکانِ حفظِ الگوهای کشاورزی نادرست و صنایع آب‌بر بخصوص در مناطق کویری ناامید نشویم، توانِ بازتعریفِ زیست‌بوم ایران بر اساس واقعیت‌های اقلیمی جدید را نخواهیم داشت.

اکنون بسیاری ممکن است بپرسند: آیا دعوت به ناامیدی، به معنای ترویج انفعال و تسلیم نیست؟ پاسخ قاطعانه «خیر» است. بین ناامیدی از زندگی و ناامیدی از یک مسیرِ اشتباه تفاوت بنیادین وجود دارد. این ناامیدی‌ که در اینجا از آن سخن می‌گوییم، یک فضیلت شناختی است. این ناامیدی، سدّی است در برابر هدررفتنِ انرژی‌های جمعی.

در فلسفۀ سیاسی، امید همیشه یک امر مثبت نیست؛ گاهی امید همان چیزی است که برده را در زنجیر نگاه می‌دارد، به این گمان که شاید فردا ارباب مهربان‌تر شود. اما ناامیدی از مهربانیِ ارباب، اولین مرحله برای اندیشیدن به آزادی و سپس گام نهادن در راه آن است. در فضای امروز ایران، امیدهای واهی به اصلاحات نیم‌بند یا معجزات سیاسی، عملاً به تثبیتِ انسداد و صلب شدن آن کمک کرده‌اند. ما نیاز داریم که از کارآمدیِ ناکارآمدها به کلی ناامید شویم.

هر تغییری در تاریخ، ابتدا از یک گسست آغاز شده است. گسست از این باور که وضعیت موجود، تنها وضعیتِ ممکن است. تا زمانی که ما کورسویی از امید به سازوکارهایِ آزموده و شکست‌خورده داشته باشیم، ذهن ما به سمت خلقِ بدیل‌های تازه نخواهد رفت. ناامیدی، ذهن را از قید و بندهای الگوهای قدیمی آزاد می‌کند. وقتی جامعه‌ای به‌طور کامل از یک ساختار یا یک روش ناامید می‌شود، وارد مرحله‌ای می‌شود که هانا آرِنت آن را «لحظه کنش» می‌نامد. در این لحظه، دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد و دقیقاً در همین بی‌چیزی است که شجاعتِ اندیشیدن به «امرِ نو» متولد می‌شود. ناامیدی از ایرانِ کنونی با تمامِ بن‌بست‌هایش، شرط لازم برای عشق ورزیدن به «ایرانِ ممکنی» است که باید از نو تعریف شود.

امیدی که پس از این ناامیدیِ بزرگ زاده می‌شود، دیگر یک خوش‌بینی ساده‌لوحانه نیست؛ بلکه امیدی است سخت و استوار. این امید، بر بنیانی متفاوت تعریف می‌شود: امید به توانِ آگاهیِ جمعی و نه امید به قهرمانانِ سیاسی؛ امید به بازسازیِ عقلانیت و نه امید به تصادف و شانس؛ امید به بازتعریفِ نسبتِ انسان با طبیعت و قدرت بر اساسِ پایداری و عدالت، نه غارت و تبعیض.

ما امروز بیش از هر زمان دیگری به این گسست در سطح آگاهی نیاز داریم. باید شجاعتِ آن را داشته باشیم که بگوییم: این مسیر به انتها رسیده است. این جمله، نه پایانِ ایران، بلکه پایانِ یک روایتِ غلط از ایران است.

ناامیدی از کارآمدیِ سیستمی که بارها در آزمون‌های سختِ تاریخ مردود شده، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورتِ تمدنی برای بقاست. ما در وضعیتی هستیم که تداومِ امیدِ قبلی مساوی با تداومِ تخریب است. تنها پس از عبور از این دالانِ تاریکِ ناامیدی است که می‌توانیم به نوری برسیم که از افق‌هایِ کاملاً جدید می‌تابد.

ناامیدی، در اینجا، همان «نه» بزرگی است که به ما اجازه می‌دهد «آریِ» محکمی به آینده‌ای متفاوت بگوییم. آینده‌ای که در آن، نسبتِ ما با جهان، با خودمان و با این سرزمینِ رنج‌دیده، نه بر اساسِ توهماتِ ایدئولوژیک، بلکه بر پایه واقعیت‌های زمینی و کرامت انسانی بنا خواهد شد.