عنوان اصلی مقاله:
مدیریت دو عامل ویرانگر روسیه و ایران از سوی جمهوری آذربایجان
یافتن مشابهت میان سیاستهای ایران اسلامی و روسیه پوتین دشوار نیست؛ دو کشور بزرگ با امکانات بسیار گسترده طبیعی که در ساختن حداقل رفاه و امنیت برای شهروندان خود ناتوان ماندهاند و به جای این امور مهم، به جهاد با امپریالیسم غربی مشغولند. جالب است که هر دوی این رژیمها در سوریه و جنوب قفقاز قافیه و میدان را همزمان باختند و تهدید اصلی در نظر این دو، یعنی ایالات متحده آمریکا، در میان این دو کشور و در جایی که هر دو مدعی نفوذ بودند، در قفقاز جنوبی در امتداد مرزهای ایران و ارمنستان در حال کلنگزنی یک پروژه بزرگ با اهمیت منطقهای و جهانی است.
سفر اخیر جیدی ونس (معاون رئیسجمهور آمریکا) به ارمنستان و آذربایجان در تاریخ ۹ تا ۱۱ فوریه ۲۰۲۶ انجام شد.
در ارمنستان: فروش پهپادهای شناسایی آمریکایی (مانند V-BAT به ارزش ۱۱ میلیون دلار)، وعده همکاری هستهای صلحآمیز، حمایت از پروژههای هوش مصنوعی و نیمهرساناها، و حمایت از نیکول پاشینیان در انتخابات پیشرو.
در آذربایجان: امضای منشور شراکت راهبردی (Strategic Partnership Charter) در حوزههای اقتصاد، تجارت، انرژی، اتصالپذیری، هوش مصنوعی، توسعه دیجیتال و امنیت؛ همچنین تحویل قایقهای گشتزنی جدید برای حفاظت از آبهای سرزمینی. بسیاری از مفسران تأکید دارند که این منشور فراتر از یک سند بر روی کاغذ است و برای آذربایجان برخوردار از سرمایه و نیروی کار، اهمیت فزایندهای دارد.
کاهش نفوذ سنتی روسیه در قفقاز جنوبی، ایجاد ثبات منطقهای، و افزایش نقش آمریکا در تجارت و زیرساختها پس از توافق صلح از اهداف این سفر بود. جنبههای مثبت پروژه مشترک آذربایجان و ارمنستان با میانجیگری و نقشآفرینی ایالات متحده آمریکا، یک نمونه مثالزدنی از بُرد-بُرد در سیاست بینالمللی است. مقایسه این پروژه صلح و همکاری با سلسله بیپایان فرصتسوزیهای ایران و روسیه هم نشان میدهد که درایت در مناسبات بینالمللی ربطی به مساحت کشورها یا میزان جمعیت و ثروتهای طبیعی کشورها ندارد.
سفر جیدی ونس با تحلیلهایی همراه بود که آن را تلاشی برای «پرچمگذاری» آمریکا در منطقهای استراتژیک (میان ایران و روسیه) و بهرهبرداری اقتصادی از صلح توصیف میکردند. ایالات متحده آمریکا اینک با کمترین هزینه ممکن کنترل کریدور زنگزور و از آن طریق کنترل کریدور میانی بین چین و اروپا را در دست میگیرد. اهمیت این پروژه سهجانبه میان ایالات متحده با آذربایجان و ارمنستان، در سیاست مهار چین از سوی آمریکا، قابل تردید نیست. این ابتکار آذربایجان در تعریف پروژه صلح در جنوب قفقاز به عنوان زیرمجموعه پروژه بزرگ آمریکا برای مهار چین، یک مثال کتاب درسی است.
این مقاله در زمانی که من شروع به نوشتن آن کردم، قصد شرح پسزمینه تاریخی عذرخواهی ولادیمیر پوتین از الهام علیاوف در ۹ اکتبر ۲۰۲۵ را داشت. عذرخواهی پوتین بعداز مقاومت ستودنی آذربایجان در برابر اصرار روسیه برای کتمان مسئولیت این کشور در حمله به هواپیمای مسافربری آذربایجان در تاریخ ۲۵ دسامبر ۲۰۲۴ در نزدیکی شهر گروزنی در جنوب روسیه بود.
سرعت حوادث موجب پرداختن من به موضوعات دیگر شد و اتمام این مقاله به درازا کشید. من از فرصت پیشآمده برای عمیقتر کردن نگاه خود به این موضوع استفاده کردم و آنچه در ادامه میخوانید، حاصل تلاش من برای آشنا کردن خواننده ایرانی دور از فضای قفقاز، با چالشهایی است که رویکرد روسیه پوتین و ایران اسلامی به همسایگان این دو کشور در جنوب قفقاز، جهان را با آنها روبروست. در بخش مقدماتی این مقاله من بیشتر متوجه موقعیت تاریخی و سیاستهای امروزی روسیه بودهام. اما خواننده ایرانی براحتی میتواند متوجه مشابهت سیاستهای رژیم اسلامی ایران با روسیه پوتین بشود.
در روز ۹ اکتبر ۲۰۲۵ آلکساندر کوشنار روزنامهنگار اوکراینی در برنامه تحلیل خبر خود گفت:
در آن روز و حتی روزها و هفتههای بعد، این قبیل حرفها در تعریف و تمجید از مدیریت دیپلماتیک رئیس جمهوری آذربایجان در جماهیر سابق شوروی و از زبان روسهای مخالف پوتین، فراوان به چشم میخوردند. میدانیم که جمهوری آذربایجان مدیریت فوقالعاده موفقی را هم، در قبال همسایه جنوبی خود اعمال کرده است. جمهوری اسلامی ایران در حالی که در پنج حوزه عراق، یمن، سوریه، لبنان و فلسطین موفق به ایجاد نیروهای ویرانگر تحت فرمان خود شده است، همه آرزوهایش برای تخریب جمهوری آذربایجان، نقش برآب شده است. این مقاله قصد توضیح این مدیریت فوقالعاده از سوی جمهوری آذربایجان (و نیز ارمنستان) را دارد. جالب است که ارمنستان بعداز شکست در جنگ دوم قرهباغ به جای نقش سنتی پاسگاه مرزی روسیه، در یک تغییر سیاست باورناکردنی به ایفای نقش مدافع منافع روسیه پایان داد و به جای سه دهه سیاست اتحاد استراتژیک با روسیه و ایران به صلح با آذربایجان و تا جای ممکن نزدیکی به غرب و آمریکا روی آورد.
ماهیت خشن سیاست روسی و علت احتمالی آن
اگر ایالات متحده آمریکا از سوی اقیانوسها محافظت میشود، عامل شکست ناپذیری روسیه بیشاز هر چیزی دیگری، وسعت اراضی این کشور است. روسیه علاوه بر پهناوری سرزمینی خود، ذخائر بیپایانی از عناصر موجود در جدول مندلیف را هم در دل خود دارد. گفتهاند که اگر ایالات متحده آمریکا، در پناه اقیانوسها از حمله خارجی محافظت شده است، روسیه، در پشت جغرافیای خشن، بیحصار و پایانناپذیر خود، پناه گرفته است. یعنی اگر اقیانوسها سنگرهای طبیعی محافظ ایالات متحده آمریکا هستند، پهناوری و خشونت جغرافیایی روسیه هم، نقش سنگرهای طبیعی برای این کشور را ایفا کردهاند. جان لوئیس گادیس، یکی از برجستهترین مورخان جنگ سرد، در یکی از آثار کلاسیک شدهاش، تأثیر طبیعت خشن و جغرافیای بیرحم روسیه بر نظام حکمرانی این کشور را به خوبی توضیح داده است. از جمله او معتقد بود که سستی کنترل حکومت مرکزی روسیه، این کشور را به گرسنگی، سرما و هرج و مرج تسلیم میکند. خواه این ادعا درست باشد یا غلط، بیرحمی طبیعت و نظام حکمرانی در روسیه قابل انکار نیست.
ادبیات روسیه یک گالری عظیم با تصاویری زنده از این دو نوع بیرحمی و ترکیب آنهاست. وارلام شالاموف (Varlam Shalamov) که احتمالا برای خوانندگان این سطور ناشناختهترین نویسنده روس است، جاندارترین نمونههای این تصاویر را برای نسل امروز و آیندگان به قلم کشیده است. مجموعه داستانهای “قصههای کُلیما” از وحشتناکترین روایتها دربارهٔ اردوگاههای کار در سیبری است که بیرحمی مطلق نظام شوروی را در متن بیرحمی سرمای سوزان طبیعت روسیه به تصویر میکشد. آنچه مسلم است، نظام حکمرانی در روسیه پنج قرن اخیر با همه فراز و نشیبهایش، نه نسبت به رعایای خود مهربان بوده است و نه نسبت به همسایگان مداراگر.
رفتار رژیم ولایی ایران نسبت به همسایگان خود نیز، هم در ساحت ایدئولوژی و هم در عمل، شباهتهای زیادی به نمونه روسی آن دارد. قدرت آتش ویرانگری این دو رژیم، در عمل، بهخاطر اهمیت ندادن به رفاه شهروندان خود، بسیار بیشتر از آن چیزی است که میتوان از ارقام مربوط به امکانات اقتصادی و انسانی آنها استنباط کرد. کافی است به حجم ویرانی و کشتار روسیه در اوکراین و کشتار و ویرانی مشابه ناشی از ماجراجویی ایران در سوریه، لبنان، غزه، عراق و یمن توجه کنیم.
میراث دو عامل زمان و مکان در شکلگیری تاریخی امپراتوری روسیه
از یک منظر تاریخی، توسعه روسیه به عنوان یک قدرت دولتی، همزاد و همراه متصرفات ارضی در نزدیکی بلاوسطه خود بوده است. یعنی اولا از منظر جغرافیایی، برخلاف رقبای غربی، متصرفات آن در ماورای بحار نبود و دارای پیوستگی سرزمینی با متصرفات خود، شامل لهستان و فنلاند بود. و ثانیا از نظر زمانی هم اگر مثلا بریتانیا از زمان شکلگیری خود به عنوان یک دولت در قرن یازدهم میلادی تا اولین فعالیتهای اشغالگرانه خود در ماورای بحار در قرن ۱۶ یک فاصله ۵ قرنی از داشتن دولت خودی (اما بدون مستعمرات و متصرفات) را تجربه کرده بود، فاصله زمانی قابل ذکری مابین تأسیس اولین دولتهای روس و اولین امواج اشغال اراضی همسایه، نمیبینیم. تاریخ جنگهای دائمی روسها بر علیه همسایگان خود، از پایان دادن به سلطه اردوی زرین مغولها در پاییز ۱۴۸۰ با هجوم به لیتوانی و سوئد شروع میشود. شروعی که تا دو جنگ جهانی اول و دوم دیگر پایانی بر آن نمیبینیم.

برای مقایسه، نمونه امپراتوری بریتانیا میتواند کمک کننده باشد. اشاره شد که، بریتانیاییها پیش از شروع اشغالگری در ماواری بحار، صاحب یک تجربه ۵ قرنی از دولتداری در متروپول یعنی کل جزیره بریتانیای کبیر (انگلستان، اسکاتلند، ولز) و ایرلند شمالی (پس از ۱۹۲۲) بودند. یعنی یک فاصله زمانی بزرگ میان تأسیس دولت ملت خودی با شروع دوران اشغال اراضی دیگران و تبدیل آنها به مستعمره. از نظر مکانی نیز، مابین متروپل و مستعرات، فاصله دریایی قابل توجهی بود. مثلا فاصله تا جبلالطارق بعنوان “نزدیکترین” مستعمره ۱۷۰۰ کیلومتر بود. یا مثلا فاصله هوایی لندن با دهلینو و بمبی با پرواز تجاری بین ۸ تا ۱۰ ساعت است. هیچ کدام از این دو عامل زمان و مکان برای امپراطوری روسیه و دولتهای میراثدار آن مطرح نبوده است. گسترش متصرفات روسیه در جدول شماره ۱ قابل مشاهد است.

جابهجایی قدرت
الوین تافلر در ایران با کتاب موج سوم به لطف ترجمه عالی خانم شهیندخت خوارزمی شناخته میشود. کتاب “جابهجایی قدرت” از همین مؤلف، نکته مهمی راجع به موضوع این مقاله را توضیح میدهد.
در این اثر، سه منبع مهم قدرت، تسلط و نفوذ طی تاریخ بشر معرفی میشود: خشونت (منبع قدرت در عصر کشاورزی و اولیه)، ثروت/سرمایه (منبع قدرت در عصر صنعتی) و دانش/اطلاعات (منشأ قدرت در عصر فراصنعتی)

تافلر تأکید میکند که امروزه هر سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) در کنار هم وجود دارند، اما سلسله مراتب آنها تغییر کرده است و در جهان کنونی، دانش در صدر قرار دارد یعنی دانش هدایتگر سرمایه است: بهترین راه برای کسب و افزایش ثروت، در اختیار داشتن اطلاعات و تخصص برتر است. در عین حال دانش کنترلکننده خشونت است: اطلاعات و تکنولوژی پیشرفته (مانند ابزارهای نظارتی یا سلاحهای هوشمند) مؤثرترین راه برای کنترل یا کاهش تهدید خشونت هستند.
دقت در سخنان فوق ما را با اهمیت ضعف مزمن و تاریخی دولتهای حاکم بر روسیه (و ایران) در زمینه نوآوری در علم و تکنولوژی آشنا میکند. بخصوص این توالی تکاملی میان سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) نبود جذابیت روسیه برای همسایگان بمراتب ضعیفتر خودش را بعنوان معضلی برای روسیه مطرح میکند. روسیه مجبور است کسری خود در رقابت با دانش و تکنولوژی غربی را قسما از طریق فروش مواد خام جبران کند. در جدول شماره ۲ کل اقتصاد روسیه با اقتصال ۴ ایالت آمریکا مقایسه شده است کی میبینم کوچکتر از اقتصاد سه ایالت است و از میان آنها اقتصاد کالیفرنیا دوبرابر اقتصاد روسیه است.

در جدول شماره ۳، درآمد بودجهای دولت روسیه با درآمد ۵ شرکت بزرگ آمریکایی مقایسه شده است. به این فکت میتوان افزود که ۴ کشور اروپایی شامل آلمان، بریتانیا، فرانسه و ایتالیا هم، هرکدام اقتصادهایی بزرگتر از اقتصاد روسیه دارند.

آنچه حیرتآور است، ادعای رقابت و “هل من مبارز” طلبیدن روسیه (و رژیم اسلامی) در قبال همه این بازیگران است! یعنی نه تنها رقابت با کالیفرنیا یا نیویورک بلکه همه ۵۰ ایالات آمریکایی به اضافه همه اروپا و متحدان این دو قطب مهم مانند کانادا، ژاپن، کره جنوبی و بقیه!
با هر عینکی که نگاه کنیم، روسیه یک معادله غیرقابل حل در برابر خود نهاده است و توان تأمین هزینه رویارویی نابرابر با غرب را، در هیچ جبههای ندارد. امروز روسیه حتی برای نزدیکترین متحد سنتی خود ارمنستان، جذابیتی ندارد. ارمنستان که در جنگ داخلی سوریه، برای حفظ بشار اسد در قدرت به یاری روسیه شتافته بود و منافع اقتصادی زیادی از قبل رابطه با روسیه دارد، امروز بسرعت در حال دوری از روسیه است. از میان ۱۴ جمهوری استقلال یافته در پی فروپاشی شوروی، سه جمهوری کوچک کرانه بالتیک، هر سه همزمان در یک روز (۲۹ مارس ۲۰۰۴) به ناتو پیوستند و در اول ماه مه همان سال به عضویت اتحادیه اروپا درآمدند. اراضی چهار جمهوری شامل آذربایجان، مولداوی، گرجستان و اوکراین در تاریخهای متفاوت به اشغال نیروهای برخوردار از حمایت روسیه درآمد و این چهار جمهوری، برای دوری از غضب بیشتر روسیه، به روابط کجدار و مریض با روسیه ادامه دادند. پنج جمهوری آسیای مرکزی هم، به دلیل جبر جغرافیای سیاسی، بیشاز بقیه جماهیر استقلال یافته در سال ۱۹۹۱ خود را نیازمند مرحمت روسیه إحساس میکنند. آخرین مورد از این ۱۴ جمهوری، بلاروس است که رهبر آن الکساندر لوکاشنکو در یک رابطه شل کم سفت کن با پوتین در بازی است.
مشکل اصلی، رابطه استعماری تاریخی روسیه با این کشورها نیست. اکثریت نزدیک به ۹۰ درصد کشورهای دنیا، یکی دو قرن مستعره امپراتوریهای قدیمی مانند عثمانی، بریتانیا، فرانسه، اسپانیا و الباقی بودند. معضل آنجا شروع میشود که روسیه، از سویی به دلیل نداشتن جذابیت کافی برای مستعمرات سابق خود و از سوی دیگر به دلیل ناکافی بودن سطح دانش از میان سه منبع مهم قدرت (طبق تعریف زوج تافر شامل خشونت، سرمایه و دانش)، خود را ناچار از توسل بیشاز حد به عظله نظامی خودش برای جبران این کمبود جدی میبیند. خبر داریم که پوتین در تاریخ ۲۵ آویل ۲۰۰۵ در جریان یک سخنرانی سالانه در باره وضعیت کشور در برابر مجلس فدرال روسیه، از فروپاشی شوروی به عنوان “بزرگترین فاجعه ژئوپولیتیک قرن بیستم” یاد کرده است. این نگاه به فروپاشی شوروی و نظامهای کمونیستی تحت کنترل آن در دوره شوروی، یعنی تأیید تز زوج تافلر در باره اهمیت دانش در دوران ما. روسیه ناتوان از رسیدن به درجه رشد لازم در زمینه دانش و تکنولوژی، قصد جبران این نقص مهم با استفاده از خشونت عریان و تهدید به اعمال خشونت را دارد.
هر یک از این ۱۴ جمهوری و حتی کشورهای سابق کمونیستی اروپای شرقی و اروپای مرکزی در غرب روسیه، به درجات متفاوتی در معرض تهدید روسیه هستند. آنچه مسلم است، همه این کشورها مدیون مقاومت قهرمانانه مردم و دولت اوکراین در برابر ماشین تجاوز نظامی روسیه هستند.
جمهوری اسلامی ایران نیز بجای اینکه از مشترکات دینی، مذهبی و تاریخی خود با کشورهای منطقه برای گسترش روابط اقتصادی و فرهنگی استفاده کند، از این مشترکات، برای توجیه مداخلهگری و صدور اسلامی سیاسی و تشکیل دستجات تروریستی رنگارنگ از شهروندان این کشورها استفاده میکند. درست مثل پوتین که آنهمه اشترکات تاریخی و فرهنگی را به صراحت برای توجیه تجاوز نظامی به اوکراین مورد استفاده قرار میدهد.

تمدن ستیزی با ابزار خودساختهای بنام “تمدن دولت”
از اوایل دهه ۱۹۹۰ در اولین سالهای دوران پُست کمونیستی، چین با مشاهده جهش اقتصادی خود، سازی بنام “تمدن دولت”[۱] را کوک کرد. روسیه و هند نیز برای توجیه فزون طلبی خود، بمرور به این ریسمان متوسل شدند. طبق این ادعا، این سه دولت، یک “دولت معمولی” یا “دولت مدرن معمولی” نیستند. آنان در ادامه احتجاج میکنند که “تمدن دولت” بودن به آنها مجوزی میدهد تا تابع قوانین بین المللی (تمدن واقعی بشر مدرن) نباشند و بر علیه همه دستآوردهای پرهزینه تاریخ تمدن بشری، مثل نتایج جنگهای سی ساله اروپا (صلح وستفالی) و جنگ جهانی دوم (سازمان ملل) خرابکاری بکنند.
هزینه فجایع بزرگ جنگهای اروپایی شامل دو جنگ بزرگ نیمه او قرن بیستم، ریختن دریایی از خون انسانها و ویرانی و عقب ماندگی بشر در مسیر رشد خود بود. درسی که بشریت در ازای پرداخت این بهای گزاف کسب کرد، بصورت بندهایی در منشور سازمان ملل و بیانه جهانی حقوق بشر در دست ماست. این اسناد، (به استثای حق وتوی پنج عضو دائمی شواری امنیت) همه کشورها را برابر میداند و تاریخ سرتاسر خون و جنایت را بعنوان مرجع استفتاء و محل استخراج فتوا در هیچ امری به رسمیت نمیشناسد. این اسناد حاصل رنج و آلام نسلهای زیادی از بشریت، از حق حاکمیت ملی کشورهای کوچک در برابر هرگونه تعدی قدرتهای بزرگتر دفاع میکند.
در مورد روسیه تئوریسازی زیادی از سوی پروپاگاندیستهای روسی حول “دنیای روسی” انجام شده است. در ایران، در مقیاسی محدودتر، این مسئله از سوی بازیگران یوتیوبی پیگیری میشود. یکی از نمونههای افراطی این بازیگران آقای پیمان عارف است. وی یکسال پیش در یک برنامه در سوگ رژیم بشار اسد، بلافاصله بعداز سقوط خاندان اسد در ۸ دسامبر ۲۰۲۴ سخنان قابل توجهی بیان کرد. آنچه برای جهانیان پایان ۱۲ سال سال ترور دولتی رژیم اسد با کمک روسیه و ایران علیه مردم خود بود، برای پیمان عارف موجبی برای برگزاری یک مراسم عزاداری واقعی بود. آنچه به موضوع این مقاله مربوط میشود، برقراری رابطه بین تاریخ ادعایی (طبق مقدسات مکتب تاریخنگاری رسمی آریایی ایرانی) با حوادث زمان ما و استفاده از ادعاهای تاریخی (اکثر بی اساس و بیمدرک) برای توجیه جنایات بیشمار رژیم ایران و رژیم اسد در کشتار مردم سوریه و ویرانی یک کشور بود. این، همان مکتب آلکساندر دوگین، ولادیمیر سالاوییئو (پروپاگاندیست دربار پوتین در کانال اصلی تلویزیون روسیه) است که میتواند بمباران مناطق مسکونی شهری اوکراین و ویرانسازی زیرساختهای آن کشور را با توسل به جملهبندیهای بیمعنی معلق در مرز اسطوره، تاریخ، شعر و جفنگیات، توجیه کند. پیمان عارف، یکی دور روز بعداز آزادی مردم سوریه از مشقت ۱۲ سال ترور دولتی، بجای اظهار شرم و نفرت از خاندان اسد و دستیاری روسیه و ایران در برپاداشتن جهنم وحشتناک سوریه اسد، وارد شرح اوصاف قصهگونه از داستان هپتالیان، ساردیها و فنیقیها و رابطه پرسوز و گداز تاریخی ایران و مدیترانه(!) شد.
وی مداخله جنایتکارانه رژیم فقاهتی ایران در قصابی مردم سوریه را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” مینامد! این ادعا شبیه آن است که یک آلمانی کشتار بی حد و مرز مردم شوروی در جنگ دوم جهانی را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی آلمان در رسیدن به کوههای اورال” بنامد! وی در جمله بعدی میگوید:
“رسیدن به مدیترانه برای توسعه ایران بسیار مهم است” (پیمان عارف، دقیقه ۷ و ثانیه ۳۰)
در ادامه مثال قبلی میتوان ادعای یک آلمانی بیمار در مورد تجاوز به شوروی (و بقیه اروپا) را با جمله زیر توجیه کرد:
“رسیدن به کوههای اورال برای توسعه آلمان بسیار مهم است.”!
انتخاب کلمه “توسعه” در اینجا بسیار مهم و آگاهانه است و ربطی به شلختگی زبانی در انتخاب کلمات ندارد. ذهن بیمار یک ناسیونالیست دچار مالیخولیا، فرقی بین کشتار انسان و نابودی شهرها و تمدن مادی بشری در سوریه با “توسعه” به معنی ارتقای همزمان و همهجانبهی کیفیت زندگی در جامعه ایران نمیبیند. وی نابودی مردم و کشور سوریه از جمله ریختن بمبهای بشکهای و بمباران شیمایی مردم حلب را با سخنان زیر یاد میکند:
“کوشش ما برای رسیدن به مدیترانه جزو فیالواقع قانونمندیهای کم و بیش ثابتی است که در سیاست خارجی ایران در طول تاریخ دولت ایرانی باهاش مواجه هستیم” (دقیقه ۱۰ و ثانیه ۴۵) وی در دقیقه ۱۶ اعلام میکند: “ایران فاتح حلب شد... ژنرال سلیمانی در حلب فاتحانه گام برداشت”[۲]
شباهت این نوع نگاه و استدلال با سخنان تکراری پروپاگاندیستهای روسی از جنس ولادیمیر سالاوییئو، مارگاریتا سیمونیان، دمیتری کیسیلیف، اولگا اسکابیوا و شرکاء همجرم آنها، حیرتآور است. آنان نیز هجوم جنایتکارانه ارتش روسیه به اوکراین و تهدید دیگر همسایگان روسیه را با جفنگیات مشابهی توجیه میکنند. بگذریم که توجیهات نازیهای آلمانی برای حمله به شوروی هم با توسل به روایتهایی تاریخی و با توجه به “نیاز”های آلمان، مثلا نیاز به “فضای حیاتی” برای آلمان توجیه میشد.
آقای پیمان عارف نمیتواند از تاریخ متکی بر اسناد دوران پهلوی، قاجار، افشار، صفوی و قبلاز آن فاکتی برای تأیید مدعای خود بیاورد که حتی یک سند دولتی یا یک جمله در مخیله رهبران دولتهای تأسیس شده در اراضی امروزی ایران، رویای دستیابی به مدیترانه تعریف شده باشد. این ذهنیت ناسالم برای توجیه پروژه تروریستی جمهوری اسلامی برای صدور فاناتیسم اسلامی و تخریب عراق، یمن، لبنان، سوریه و فلسطین، متوسل به یک ادعای خودساخته بنام “قانونمندیهای کم و بیش ثابت... در سیاست خارجی ایران” (عبارت پیمان عارف) میشود. این کار یعنی تلاش مذبوحانه برای توجیه سیاستهای ۴۷ ساله صدور ترور اسلام سیاسی با آویختن از موهومات خودساخته. مشابهت سخنان از زبان هیتلر با دستگاه پروپاگاندای روسی و ایرانی، واقعا حیرتآور است:
“حدود قلمرو رایش، آنگونه که در سال ۱۹۱۴ وجود داشت، بهکلی غیرمنطقی بود؛ زیرا از یکسو، بهمعنای واقعی کلمه کامل نبود و همهٔ اعضای ملت آلمان را دربر نمیگرفت، ... اینها مرزهایی موقتی بودند که در نتیجهٔ یک کشمکش سیاسیِ ناتمام پدید آمده بودند؛ و در واقع، تا حدی محصول تصادفِ شرایط نیز بهشمار میرفتند. به همان اندازه ــ و در بسیاری موارد با حقی حتی بیشتر ــ میشد سال برجستهٔ دیگری را در روند تاریخ خود برگزید و خواستار آن شد که هدف سیاست خارجی ما بازگرداندن اوضاع و شرایطِ موجود در آن زمان باشد..” (هیتلر، نبرد من، ترجمه انگلیسی، ص ۸۲۱ از نسخه کامل ۸۶۹ صفحهای، نشر اول دیجیتال سال ۲۰۰۲، از سوی Project Gutenberg of Australia eBook)
بیاهمیت شمردن پیمان وستفالی در این جملات آدولف هیتلر بسیار صریح است. خواست هیتلر مبنی اینکه مرزهای آلمان باید همه اعضای ملت آلمان را در بر گیرد، شلیک مستقیم در شقیقه پیمان وستفالی بود. درست همان استدلال تکراری ولادیمیر پوتین که در سخنرانی ۲۱ فوریه ۲۰۲۲ درست سه روز پیشاز حمله به اوکراین هم همان حرفها را تکرار کرد. (نقل سخنان مزبور پوتین در پایین)
سیاست خارجی معاصر روسیه در قبال اوکراین و راهبرد “عمق استراتژیک” ایران در شامات و قفقاز، چالشی بنیادین علیه نظم بینالمللی مستقر بر پایه صلح وستفالی و منشور سازمان ملل متحد محسوب میشود. در حالی که اصل حاکمیت ملی “دولت ملت”ها صرفنظر از سابقه تاریخی و هویت دینی و فرهنگی اتباع آنها، سنگبنای حاکمیت ملی و عدم مداخله در امور داخلی دولت-ملتها را بنا نهاد، قدرتهای تجدیدنظرطلب امروزی (نظیر آنچه از زبان پیمان عارف نقل شد و انچه از زبان پوتین خواهیم خواند) با توسل به مفاهیمی همچون “تاریخ مشترک”، “حوزه تمدنی” و “پیوندهای مذهبی”، مرزهای جغرافیایی را اموری ثانویه قلمداد میکنند. این رویکرد که شباهتی آشکار به منطق “فضای حیاتی” (Lebensraum) هیتلر دارد، عملاً حق حاکمیت همسایگان را قربانی روایتهای تاریخی گزینشی میکند. در این پارادایم متکی به مفهوم مندرآوردی “تمدن دولت”، “مرز” نه خطی اعتباری و مورد توافق بینالمللی، بلکه محیطی سیال است که وسعت آن را نه معاهدات حقوقی، بلکه میزان غلظت ادعاهای تاریخی، مشابهت (ادعایی یا واقعی) فرهنگی و قدرت نظامی تعیین میکند؛ امری که جهان را از نظم وستفالی به سمت نوعی “هرجومرج دوران امپراتوریها” بازمیگرداند.
از تمدن به توحش!
اشاره شده که نظم کنونی جهانی با همه نواقصات جدی آن، عالیترین دستآورد شعور جمعی بشریت است که به بهای گزاف بدان رسیدهایم. عدول از این دستاورد تمدن بشری، یعنی بازگشت به تاریکی و توحش. آنچه زمانی آدولف هیتلر در کتاب خود نوشت و آنچه امروز پوتین، رهبران اسلامی ایران (و عملگان یوتیوبی آن در داخل و خارج) میگویند، یعنی استخراج حق آزادی عمل در تجاوز به حاکمیت دیگر کشورها براساس روایتهای خود از چیزی ژلاتینی و تعریف نشده بنام “تاریخ”. شباهت نحوه توجیه سیاست کلنگی کردن خاورمیانه از سوی سران رژیم اسلامی ایران با سخنان پوتین در توجیه ویرانی اوکراین، بسیار معنیدار است. پوتین تنها سه روز پیشاز شروع جنگ جنایتکارانه خود، سخنان زیر را گفت:
“از این شروع میکنم که اوکراین مدرن کاملاً و تماماً توسط روسیه ایجاد شده است، دقیقتر بگویم، توسط روسیه بلشویکی، کمونیستی. این فرآیند تقریباً بلافاصله پس از انقلاب ۱۹۱۷ آغاز شد، و لنین و همکارانش این کار را به شیوهای بسیار خشن نسبت به خود روسیه انجام دادند – با جداسازی و انتزاع بخشی از سرزمینهای تاریخی خود روسیه[۳].”
جالب است که اگر دعای پیمان عارف و همفکران ایرانشهری وی در درون و بیرون از بیت رهبری رژیم اسلامی ایران مستجاب شود، پیشاز اینکه کسی عریضه اینان برای تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” را بخواند، قدرتهای بزرگتری در بغل گوش ایران هستند که میتوانند به هوس تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی در رسیدن به” خلیج فارس یا آسیای میانه از طریق درنوردیدن اراضی ایران بیفتند که اتفاقا هم پایه اقتصادی و هم عظله نظامی لازم برای عملی کردن اینچنین پروژهها را هم دارند. امروز از میان ۱۹۳ عضو سازمان ملل متحد حدود ۳۵ کشور یا بطور رسمی و یاد عملا، فاقد ارتش و نیروی دفاعی هستند که هرکدام بنوعی میتوانند هوسهای ژئوپلیتیکی یک قدرت نظامی را تحریک بکنند. از میان بقیه کشورها حتی بسیاری دیگر، حتی از میان کشورهای عضو پیمان ناتو در صورت برهم خوردن نظم تمدنی مبتنی بر اساسنامه سازمان ملل و بیانیه جهانی حقوق بشر، فاقد توان دفاع از امنیت خود در برابر کشورهای همسایه هستند.
از سویی دیگر، اکثریت بزرگی از ۱۹۳ کشور عضو سازمان ملل تا اوایل قرن بیستم بخشی از اراضی امپراطوریهای بزرگ بودند. برخی از این کشورها سابقه تعلق به دو یا چند امپراطوری داشتند. مثلا اوکراین امروزی، تنها جزئی از روسیه نبود و بخشهای جنوبی آن جز اراضی امپراطوری عثمانی و بخشهای غربی آن (مانند گالیسیا و شهر لویو) متعلق به امپراطوری اتریش مجار بود. بگذریم که سرزمینهای اوکراین پیشاز مهاجرت اسلاوها به آن سرزمینها، محل سکونت گروههای اتنیکی غیراسلاو (مانند سکاها، خزرها، پچنکها، کومانها و...) بود و قس علیهذا.
با ظهور ترامپ و بخصوص اقدامات وی در دور دوم از ریاست جمهوری خود و نگاه خطاپوشانه وی بر تجاوزگری روسیه پوتین بر علیه اوکراین، خطر پرتاب شدن دنیا به دوران توحش ماقبل صلح و ستفالی و ماقبل تأسیس سازمان ملل متحد، جدیتر شده است. نکته وحشتناکتر آن است که “الزامات ژئوپلیتیکی” عجیب و غریب از نوع آنچه در افاضات منقول در فوق از زبان آدولف هیتلر، ولادیمیر پوتین و آقای پیمان عارف به صراحت دیده میشود، در چهارگوشه جهان وجود دارد و اگر جهان یا منطقه ما وارد چنین توحشی بشود، دست بالای دست چنان فراوان خواهد بود که فرصتی برای براورده شدن آرزوهای هر ننه قمری فراهم نیاید. علاوه بر روسیه که ناتوان از ساختن دموکراسی، رفاه و امنیت برای شهروندان خود به دنبال کشورگشایی است، چین هم گوشه چشمی به تایوان دارد و ترامپ خواهان بلعیدن جزیره گرینلند و حتی کاناداست و اسرائیل کلام کتاب مقدس یهودیان (عهد عتیق) را، منبع معتبری برای تعیین مرزهای خود میداند!
بنابر این سخنان پوتین و هم مسلکان ایرانی وی، صرفا تهدیدی برای امنیت اوکراین یا کشورهای خاورمیانه نیست. همه دستاورد تمدن بشری شامل دموکراسی و حقوق بشر و حقوق بینالمللی مندرج در اساسنامه سازمان ملل متحد، در بنیان خود در معرض تهدید این ادعاهای نابخردانه است. اگر در ایالات متحده آمریکا، نهادهای دمکراتیک کنترل کننده مقام ریاست جمهوری وجود دارد در روسیه پوتین، فتنهگرانی از نوع ولادیمیر سالاوییئو و در جمهوری مداحان، پروپاگاندیستهایی از نوع علیاکبر رائفیپور احمد کاظمی، احسان هوشمند، ابولفظل ظهرهوند و عطا بهرامی، ظاهرا خودسر عمل میکنند و گویا تابع حکم هیچ قانون و دادگاهی نیستند.

برای فهم بهتر میزان خطرناک بودن نگاه روسی و ایرانشهری به جهان و مافیها، باید در نظر گرفت که آنچه در این دو مکتب قرن هیجدهمی “دنیای روسی” و “مراکز تمدنی ایرانزمین” نامیده میشود، تابع هیچ عقل و منطقی نیست و براحتی میتواند شامل هرنقطهای در نقشه جغرافیای جهان باشد. یکی از این بزرگواران بنام “شروین وکیلی” که کار ایرانشهریستی وی ظاهرا به جاهای باریکی کشیده است، در یک مناظره یوتیوبی گاهواره مسلم تمدن بشری یعنی “سومر” را، بی هیچ حجب و حیای قابل مشاهدهای، “ایران غربی” نامید!
جهان در تقابل با دو نیروی ویرانگر روسیه و ایران
اروپا شامل کشورهای اروپایی خارج از اتجادیه اروپا، جمعیتی حول ۵۳۰ میلیون نفر است که صاحب یک تولید ناخالص ملی به ارزش ۲۵ تریلیون دلار و یکی از این کشورها یعنی فرانسه دارای سلاح اتمی نیز هست. با این وجود، این جبهه اروپایی در مقابل روسیه، دارای ۱۴۵ میلیون جمعیت و اقتصادی یازده بار کوچکتر از اروپا و ۲۵ بار کوچکتر از مجموع اقتصاد کشورهای پیمان ناتو است، نه توان بازدارندگی داشته است و نه الان در چهارمین سال از جنگ تجاوزکارانه روسیه به اوکراین، توان دفع تجاوز روسیه از اراضی اوکراین را دارد. جالب است که دونالد ترامپ با همه عیوب خود، در دور اول ریاست جمهوریاش همه تلاش خود را بکار بست تا طرف اروپایی پیمان ناتو را به افزایش بودجه نظامی به ۵ درصد از تولید ناخالص ملی مجبور کند. این رقم تا آن زمان بطور اسمی ۲ درصد بود که آنهم در عمل (طبق دادههای نمایش داده شده در گرافیک شماره ۵) تنها از سوی سه عضو ناتو عملی شده بود. گرافیک شماره ۵ میزان بودجه دفاعی کشورهای عضو ناتو را نشان میدهد.

هنر مدیریت روسیه پوتین و ایران اسلامی از سوی جمهوری آذربایجان
تجربه و تواناییهای حیدرعلیاوف در زمان رسیدن به رأس قدرت دولتی آذربایجان بر کسی پوشیده نبود. وی بعنوان فرزند یک خانواده فقیر صرفا براساس تواناییهای خود به عالیترین مقامی رسید که یک غیرروس از جوامع غیرمسیحی مستعمرات روسیه بدان دست یافته است. حیدر علیاوف با اثبات لیاقت رهبری خود در دشوارترین موقعیتها و سختترین پروژههای نظام شوروی، علاوه بر عضویت در “پلیت بیرو” (جمع رهبری کننده اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) به مقام نایبرئیس اول نخستوزیر شوروی[۴] رسید. در ساختار شوروی، این یعنی او نفر دوم اجرایی در کشوری بود که از دریای بالتیک تا اقیانوس آرام وسعت داشت.
در صفحه رسمی ولادیمیر پوتین در متن سخنرانی وی در مراسم بزرگداشت پناهمین سالگرد شروع این پروژه، در باره نقش حیدر علیاوف، میخوانیم:
“با کمال میل شخصاً رئیسجمهور آذربایجان، الهام حیدراویچ علیاف را به مناسبت پنجاهمین سالگرد آغاز ساخت راهآهن بایکال-آمور تبریک میگویم. همه آفرینندگان BAM این را خوب میدانند که پدر ایشان یعنی حیدر علیاوف، نقش ویژه و عظیمی در تاریخ BAM ایفا کرد. حیدر علیویچ به عنوان معاون اول رئیس شورای وزیران اتحاد جماهیر شوروی، نظارت بر ساخت خط آهن بایکال-آمور را بر عهده داشت و هر آنچه ممکن بود انجام داد تا این پروژه بسیار پیچیده محقق شود.
در این کار، حجم عظیم دانش و تجربه، استعداد مدیریتی، توانایی حل پیچیدهترین مسائل و البته ویژگیهای شخصی خاص او کمک کرد؛ اول از همه... میدانم که در این دیدار کسانی شرکت دارند که با حیدرعلیاوف کار کردهاند. از شما خواهش میکنم حتماً خاطرات خود را به اشتراک بگذارید و بگویید که حیدر علیاوف چه نقشی در زندگی شما ایفا کرد.”[۵]

آنچه نمیتوان انتظار داشت که در همچو مواردی بر زبان رهبران روسیه جاری شود، این واقعیت است که حیدرعلیاوف، این هنر رهبری را در رهبری جمهوری سوم آذربایجان برای مدیریت دو همسایه ناراحت شمالی و جنوبی خود هم بکار بست.[۶]
در مورد الهام علیاوف، میتوان به قیاس وی با شخص پوتین دست زد. وی در سال ۱۹۷۷ هنوز زودتر از آنکه شانزدهساله بشود، وارد دانشگاه تربیت رهبران طراز اول شوروی بنام “موسسه دولتی روابط بینالملل مسکو”[۷] شد و در سال ۱۹۸۵ در سال ۱۹۷۷ به موسسه دولتی روابط بینالملل مسکو (ام. گی. مو) وارد شد. پس از فارغالتحصیلی از این موسسه، به دوره دکتری آن پذیرفته شد و در سال ۱۹۸۵ درجه کاندیدای علوم تاریخی (معادل دکترا) را دریافت کرد. در سالهای ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۰ در موسسه دولتی روابط بینالملل مسکو به تدریس پرداخت.
الهام علیاوف یکبار در پاسخ به سوال میخائیل گوسمان رئیس خبرگزاری تاس، درباره ورود به “ام. گی. مو” گفت:
“مرا بر اساس گواهیای پذیرفتند که در آن بهطور رسمی تأیید شده بود که دقیقاً پنج ماه دیگر ۱۶ ساله خواهم شد. سال اول تحصیل حساسترین سال بود. تحصیل در باکو بهعنوان پسر دبیر اول کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان یک چیز است، تحصیل در مهمترین دانشگاه دولتی اتحاد شوروی در مسکو، در محیطی کاملاً متفاوت و در سنی آنقدر پایین، چیزی کاملا متفاوت. اما من پدرم را ناامید نکردم، در موسسه خوب درس خواندم و بعد هم در دوره دکتری بهخوبی از عهده تحصیل برآمدم.”
الهام علیاوف در سال ۱۹۸۵، پس از کسب درجه دکتری، در موسسه دولتی روابط بینالملل مسکو به کار تدریس در همان دانشگاه شروع کرد.
تفاوت میان ولادیمیر پوتین و الهام علیاوف در تسلط به زبان ادبی روسی بارزتر از هر زمینه دیگری برای مردم روسیه و اهالی جماهیر سابق شوروی است. بقول روزنامهنگار معروف روس بنام ماکسیم شوچنکو[۸] زبان روسی الهام علیاوف در حد یک پروفسور ادبیات روسی است. در کنار این مسئله ارتباطات وسیع وی در محافل فرهنگی روس، یهودی و آذربایجانی مسکو از دوران تحصیل و تدریس در این شهر، در ساختن یک وجهه متعادل و روشنفکر، از الهام علیاوف در نزد نخبگان فرهنگی و سیاسی روسیه مؤثر بوده است. مجموع این نکات مثبت در مقایسه با دیگر رهبران جماهیر سابق شوروی، امکان مانور زیادی برای رهبری آذربایجان در مدیریت همسایه شمالی فراهم آورده است.
عذرخواهی بیسابقهٔ پوتین: یک رویداد تاریخی
رویداد نهم اکتبر ۲۰۲۷ در شهر دوشنبه، یک لحظه تاریخی بود. ولادیمیر پوتین پس از یک دوره طولانی از انکار و مقاومت، مجبور شد در مقابل دوربینهای تلویزیونی صراحتاً از الهام علیاوف، رئیسجمهور آذربایجان، عذرخواهی کند.
این عمل ـکه در عرف دیپلماتیک جهانی یک رفتار متمدنانه استـ برای افکار عمومی کشورهایی که استقلالشان را از قبل فروپاشی شوروی به دست آوردند، شوکآور و باورنکردنی بود. آنها هرگز شاهد چنین عذرخواهیای از سوی رهبران روسیه نبودهاند، بهویژه با توجه به سابقهٔ رفتاری روسیه در قبال مسائل حیاتی بینالمللی؛ بهطور مثال، نپذیرفتن مسئولیت سرنگونی هواپیمای مالزیایی در سال ۲۰۱۴ بر فراز حریم هوایی اوکراین، با وجود حکم قطعی دادگاه لاهه در نوامبر ۲۰۲۲. نادر بودن این اتفاق به حدی بود که در یک هفته پس از آن، فضای رسانهای روسیزبان کاملاً تحتالشعاع قرار گرفت و حتی اخبار مهمی چون اعلام برنده جایزه صلح نوبل سال ۲۰۲۵ نیز چندان پوشش داده نشد.
الکساندر کوشنر در همان برنامه نامبرده در فوق در این باره گفت:
“...باکو دیگر آن کسی نیست که ساکت گوش کند. باکو یک بازیگر منطقهای جان گرفته با یک متحد قدرتمند در قالب ترکیه، عضو ناتو، است که همین حالا عذرخواهی رئیس کرملین را علناً پذیرفته است. البته توجه داشته باشید که این عذرخواهی هنوز فاقد هرگونه اقدام ملموس و مشخص است... عذرخواهی پوتین نه یک ژست از روی سخاوت بود و نه صرفاً به این دلیل رخ داد که او ناگهان پشیمان شده باشد. در حقیقت، عذرخواهی او آخرین پرده تسلیم شدن پس از یک جنگ سیاسی طولانی، کثیف و تحقیرآمیز برای کرملین در برابر آذربایجان بود... به همین دلیل است که امروز در باکو، و البته در کیِف و تمام جهان متمدن، به درستی میتوانند نه فقط خود عذرخواهی پوتین، بلکه شکست کامل اخلاقی و سیاسی او را جشن بگیرند.”[۹] (تأکید از من. ع. ا.)
رمز موفقیت آذربایجان: واقعگرایی اقتصادی در مقابل ایدئولوژی
راز موفقیت آذربایجان در مهار قدرت ویرانگر روسیه و دستیابی به این پیروزی دیپلماتیک چیست؟
پاسخ کوتاه در اولویت دادن آذربایجان به منافع مادی و واقعبینانه ملی است:
منافع مادی و دوری از پوپولیسم: در حالی که روسیه به دلیل آرمانهای متافیزیکی و پوپولیستی مانند احیای «دنیای روس» (Russian World) به جنگ با اوکراین، ناتو و غرب روی آورده و هزینههای هنگفتی میپردازد، آذربایجان کاملاً در جهت عکس حرکت میکند.
جذب سود از جهان گلوبال: آذربایجان، ضمن احیای حاکمیت خود بر اراضی قانونیاش، به دنبال ادغام در اقتصاد جهانی و بهرهبرداری از مزیت نسبی خود در بازارهای بینالمللی است. آذربایجان موفق شده است با تکیه بر عقلانیت اقتصادی و دوری از شعارهای تهی ناسیونالیستی، روسیه را وادار به رفتاری دیپلماتیک کند که هرگز در قبال سایر کشورهای جداشده از بلوک شوروی مشاهده نشده بود.
کلمه “واقعگرایی” یا پراگماتیسم سیاسی در فهم این ماجرا نقشی کلیدی دارد. بعنوان مثال آذربایجان علیرغم همکاریهای مستقیم خود با پیمان ناتو و تربیت کادرهای نظامی خود در یک کشور عضو پیمان ناتو و بازسازی دو دههای ارتش خود بر أساس استانداردهای ناتو، هیچ سیگنالی در باب تمایل در جهت پیوستن رسمی به پیمان ناتو صادر نکرده است. یا تا جنگ ۴۴ روزه در پاییز سال ۲۰۲۲ با موفقیت توانست عمق روابط همه جانبه خود با اسرائیل را پردهپوشی کند. در حالی هم اوکراین و هم گرجستان در دوره ریاست جمهوری میکائیل ساکاآشویلی بارها در مورد خواست پیوستن به ساختارهای “اروپایی آتلانتیکی” که نام دیگر پیمان ناتو است، صحبت میشد. حتی در تاریخ ۵ ژانویه ۲۰۰۸ در گرجستان، بيش از هفتاد درصد ِ شرکت کنندگان در رفراندوم ِ پيوستن به پيمان ناتو، با اين کار موافقت کردند. طبق اخبار موجود در رسانهها یکی دو ماه بعداز این اقدام گرجستان، رئیس جمهور و نخستوزیر وقت اوکراین یعنی “ویکتور یوشچنکو” و “یولیا تیموشنکو” در نامهای مشترک به “یاپ دهوپ شفر” دبیر کل ناتو ابراز امیدواری کردند که اعضای ناتو در مورد دعوت اوکراین به طرح اقدامات ناتو رای مثبت دهند.
سیگنالهای ارسال شده از سوی دو کشور گرجستان و اوکراین برای اعلام قصد پیوستن به اتحادیه اروپا با صدایی بلند، از مورد ناتو هم قویتر بودند. میخائیل ساآکاشویلی دستور داد که پرچم اتحادیه اروپا در ساختمانهای دولتی و میادین شهری و موقعیتهای رسمی نصب شود!
پاسخ مثبت اتحادیه اروپا زیاد طول نکشید. در سال ۲۰۰۹ به پیشنهاد لهستان و سوئد “مشارکت شرقی”[۱۰] » (ENP) به عنوان یک ابتکار دیپلماتیک و بخشی از برنامه وسیعتر “سیاست همسایگی اروپا” آغاز شد. هدف اصلی این طرح، نزدیک کردن ۶ جمهوری سابق شوروی به استانداردهای اتحادیه اروپا بدون وعده مستقیم «عضویت دائم» بود. این ۶ کشور عبارتند از: اوکراین، گرجستان، آذربایجان، ارمنستان، مولداوی و بلاروس.
آذربایجان علیرغم روابط گسترده خود با اتحادیه اروپا و پیمان نظامی ناتو، دچار هیچکدام از این دو خبط نشد. بعنوان در سال ۲۰۲۳ از کل صادرات آذربایجان به اتحادیه اروپا ۶۵ درصد به اتحادیه اروپا بود در حالی که این رقم برای اوکراین ۶۳ درصد و برای گرجستان ۱۵ درصد بود. آذربایجان نه پیش و نه بعداز این ژست دیپلماتیک اتحادیه اروپا در سال ۲۰۰۹ به ارسال سیگنالهایی از نوع آنچه از گرجستان و اوکراین به اروپا و ناتو صادر میشد، دست نزد. برعکس تا توانست به لطایفالحیل به روسیه نزدیک شد تا ارمنستان اشغالگر اراضی آذربایجان را از مهمترین و نزدیکترین متحد نظامی خود محروم کند.
حداقل امروز در مطالعه با سرنوشت اسفبار اوکراین و رفتار ضدانسانی پریزیدنت ترامپ به این کشور، میبینیم که ورود به بازی رولت روسی با روسیه پوتین، به امید حمایت غرب در شرایط بحرانی، شرط عقل نبوده است. ارزیابی نادرست از درجه شرارت رژیم پوتین ازرهبران لیبرال اوکراین و گرجستان در تقابل آشکار با سه دهه تنظیم مناسبات حساس آذربایجان و روسیه پوتین بود. آذربایجان از چندین سو، سعی داشت تا با لطایف الحیل این متحد بزرگ ارمنستان را که نیروی پشتیبان تعیین کننده در اشغال اراضی بود، بیطرفسازی کند. میزان پارانویای سران رژیم پوتین
پیروزی عادلانه آذربایجان بر روسیه پوتین به لطف دو عامل اصلی ممکن شد:
اول، به دلیل پافشاری، پیوستگی، و پایداری سیاسی علیاف و مقامات آذربایجان در کل، که اجازه ندادند این تراژدی، که در واقع یک جنایت نظامی روسیه بود، مسکوت بماند. آنها بهجای تسلیم شدن، بهطور مداوم، مداوم و مداوم از روسیه به رسمیت شناختن تقصیر آشکار خود را مطالبه کردند.
دوم، و در واقع این مهمترین عامل است، همه اینها به لطف نیروهای اوکراینی میسر شد. آنها پس از گذشت بیش از ۴۰ ماه جنگ، پتانسیل سیاسی رژیم روسیه و شخص پوتین را چنان تضعیف کردهاند که برای پوتین چارهای جز زمزمه کردن و توجیه کردن باقی نمانده است.
اوکراین، به معنای واقعی کلمه، غرور امپریالیستی را از پوتین بیرون کشیده است. پوتین سابق، همان کسی که تهدید میکرد، دستکاری میکرد و باج میگرفت، هرگز اجازه نمیداد خود را تا حد توبه عمومی در نظر خودش حقیر سازد، چه رسد به اینکه این کار را در مقابل رهبر یک کشور دیگر پساشوروی و از آن مهمتر، بهخاطر اقدام ارتش خودش انجام دهد. برای درک اینکه این یک رویداد نمادین تا چه اندازه است، باید دستکم داستان بویینگ MH۱۷ را به یاد آوریم.
سرانجام کار
تلاش غرب برای مهار کردن دو ماشین ویرانگر روسیه و ایران، چندان موفق نبوده است و از جمله تا یک سال پیش عملا کنترل سوریه و بخش مهمی از قدرت واقعی در چند کشور دیگر اسلامی را در دست داشت. آذربایجان از روز اول تأسیس سومین جمهوری خود در قرن بیستم ناچار از مدیریت دو نیروی ویرانگر همسایه یکی در شمال و دیگری در جنوب بود. روسیه به عنوان مدعی نقش دکتر معالج منطقه در صدد کاشتن یک استخوان لای زخم در آذربایجان بود. این سیاست درست مثل مولداوی و اوکراین و گرجستان عبارت از دادن اختیار کنترل بخشی از سرزمینهای آدربایجان به نیروی تحت کنترل خود برای ابدی کردن امکان قطعی تأثیرگذاری در آذربایجان بود.
جمهوری اسلامی ایران هم قصد تبدیل کردن آذربایجان به یک دولت فاناتیک شیعی از جنس خود و تحت کنترل خود بود. هردوی این نقشهها نقش برآب شدند. همانطور که همیشه ادعا شده بود، حضور روسیه در جنوب قفقاز وابسته به تداوم جنگ دو کشور این منطقه بود. جنگی که هم روسیه و هم ایران آرزوی ابدی کردن آنرا داشتند. با پایان این جنگ، حضور روسیه و ایران در جنوب قفقاز کمرنگ شد و با واگذاری نقش اقتصادی و حامیگری سیاسی پروژه صلح میان آذربایجان و ارمنستان به نیرومندترین کشور جهان، امکان تأثیرگذاری ویرانگر دو عامل ایران و روسیه در منطقه به حداقل ممکن کاهش یافت. شاید جمله کوتاه عباس عراقچی به جنگطلبان درون رژیم در مورد کریدور زنگزور، توصیف موجز این دوران جدید بود. وی در مصاحبهای در مرداد ۱۴۰۴ گفت: “جاهایی است که ما دیگر نمیتوانیم کشوری را از کشیدن جاده در خاکش منع کنیم”.
این جمله ظاهرا بدیهی است که تنها با عنایت به شعارهای پروپاگاندایستهای رژیم اسلامی قابل فهم میشود. این پروپاگاندیستهای طوری از مخالفت جمهوری اسلامی ایران با این پروژه صحبت میکردند که گویی موضوع در باره جاده تهران شمال است!
۱۴ فوریه ۲۰۲۶ / استکهلم
—————————-
[1] Civilization state
[2] https://www.youtube.com/watch?v=qcgmCh6NgwM&t=10s
[3] http://kremlin.ru/events/president/news/67828
صفحه اینترنتی رسمی کرملین
[4] First Deputy Chairman
[5] http://special.kremlin.ru/catalog/persons/192/events/73922
[6] من طی ملاقات طولانی که در 16 ژانویه 1991 در نخجوان با مرحوم حیدر علیاوف داشتم، بسته به موضوع صحبت او از رهبران شوروی و رهبران غربی هم با نام کامل و پست مسئولیت آنها نام میبرد. علیرغم تواضع وی در این موارد، میزان اعتماد بنفس وی و نحوه دخالت ندادن روابط مثبت یا منفی شخصی خودش، حیرتانگیز بود. لینک مصاحبه: https://youtu.be/iyRVBZLc4hQ
[7] Moscow State Institute of International Relations
[8] Максим Шевченко
[9] https://www.youtube.com/watch?v=MkrFBf5-QHY&t=9s
[10] Eastern Partnership - EaP