ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Mon, 09.02.2026, 22:12
ایران‌گرایی، اشغال و رژیمی که هرگز به آن تعلق نداشت

کمال آذری

این مقاله یک فرضیه را مطرح می‌کند: رژیم حاکم بر ایران، نه از منظر تمدنی، نه تاریخی و نه سیاسی، ایرانی نیست و هرگز نماینده ایران‌گرایی نبوده است. در اینجا، ایران‌گرایی به‌عنوان یک جهت‌گیری تمدنی تعریف می‌شود که بر تداوم تاریخی، حمایت اجتماعی، میانجی‌گری سیاسی و حفظ ملت استوار است. با سنجش رژیم بر پایه این معیارها، روشن می‌شود که این نظام در تحقق آن‌ها ناکام مانده است. این رژیم، ایران را نه به‌مثابه یک دولت ملی، بلکه همچون یک قدرت اشغالگر اداره می‌کند. رفتار آن، از نظر ساختار و پیامد، به سلطه استعماری شباهت دارد.

با افزایش سواد و خودآگاهی تاریخی در جامعه ایران، شکاف میان جامعه و رژیم عمیق‌تر می‌شود. این شکاف، نشانه فرسودگی اقتدار سیاسی روحانیت است و مبارزه در ایران را نه به‌عنوان تلاشی برای اصلاح، بلکه به‌مثابه نبردی برای رفع اشغال بازتعریف می‌کند.

ایران‌گرایی به‌مثابه معیاری تمدنی

ایران‌گرایی یک شعار نیست؛ معیاری تاریخی است. در سراسر تاریخ ایران، دودمان‌ها تغییر کردند، ادیان دگرگون شدند و مرزها جابه‌جا گشتند، اما آنچه تداوم یافت، یک منطق تمدنی بود. فرهنگ سیاسی ایران، میانجی‌گری را بر نابودی ترجیح می‌داد. جامعه را سرمایه می‌دانست. تغییرات دینی را جذب می‌کرد بی‌آنکه استقلال خود را واگذارد. حتی حاکمان اقتدارگرا نیز می‌دانستند که نابودی جامعه، به‌معنای نابودی خود ایران است.(۱)

از این‌رو، ایران‌گرایی توصیف‌کننده رابطه‌ای میان حاکم و جامعه است؛ رابطه‌ای که در آن، هدف حکمرانی حفظ و صیانت بود. خشونت وجود داشت، اما مهار می‌شد. ایدئولوژی جایگزین بقای مردم نمی‌گشت.

هرگاه یک نظم حاکم به‌طور مستمر این اصول را نقض کند، ممکن است همچنان حکومت کند، اما دیگر به این سرزمین تعلق ندارد.

زخم تاریخی و پذیرش اجباری در دوران صفویه

تحمیل تشیع دوازده‌امامی در دوره صفویه، در شرایط ضعف شدید اجتماعی رخ داد. جامعه ایران تازه نزدیک به دو قرن ویرانی پس از یورش‌های مغول را پشت سر گذاشته بود. شهرها ویران شده بودند. کشاورزی فروپاشیده بود. شبکه‌های تجاری از هم گسسته و نهادهای آموزشی ناپدید شده بودند.

سواد عمومی محدود بود. دانش در حلقه‌های بسته گردش می‌کرد. جامعه درگیر بقا بود، نه تأمل و بازاندیشی. در چنین شرایطی، جمعیت توانایی لازم برای ارزیابی انتقادی آموزه‌هایی را که با زور تحمیل می‌شد، نداشت.

دولت صفوی روحانیون شیعه را از خارج وارد کرد تا مذهب مردم را تغییر دهند. بیشتر ایرانیان تشیع را نه از سر انتخاب یا تعقل، بلکه به‌دلیل فقدان گزینه‌های دیگر پذیرفتند. آنان آنچه را قدرت حاکم آموزش می‌داد، قبول کردند. پذیرش در شرایط آسیب روانی، به‌معنای یکی‌شدن با آن هویت نیست؛ بلکه نوعی سازگاری اجباری است.(۲)

این تمایز توضیح می‌دهد که چگونه یک نظام روحانیت غیر‌بومی توانست ریشه بدواند، بی‌آنکه از نظر تمدنی ایرانی شود.

پنج قرن آسیب سیاسی روحانیت

در پنج‌صد سال گذشته، غلبه سیاسی روحانیت بارها با فاجعه‌های ملی هم‌زمان بوده است.

سقوط سلطنت صفوی نمونه‌ای روشن از این الگو است. تصلب دینی، حکمرانی را فلج کرد. عمل‌گرایی از میان رفت. هنگامی که نیروهای افغان در سال ۱۷۲۲ به اصفهان رسیدند، پایتخت از درون فروپاشیده بود. در پی آن کشتار و قحطی آمد و یکی از بزرگ‌ترین شهرهای ایران ویران شد.(۳)

همین الگو در دوره قاجار تکرار شد. نفوذ روحانیت نه‌تنها ایران را حفظ نکرد، بلکه با شکست‌های نظامی و سردرگمی ایدئولوژیک همراه شد. ایران بخش‌های وسیعی از قفقاز را به روسیه واگذار کرد. سرزمین، جمعیت و عمق راهبردی از دست رفت. اقتدار روحانیت، شکست را به تقدیر نسبت داد. اما ایران‌گرایی پیامدها را می‌سنجد، نه توجیه‌ها را. از دست دادن سرزمین، یعنی از دست دادن ملت.(۴)

سرکوب جنبش بابی نیز شکافی دیگر بود. بابیه یک جنبش دینی و اجتماعی بومی و ایرانی بود. قدرت روحانیت با کشتار گسترده پاسخ داد. ده‌ها هزار نفر اعدام شدند. دانش و نوزایی به‌عنوان تهدید تلقی شد. ایران یکی از پویاترین جریان‌های اصلاح‌طلب خود را در اثر خشونت روحانی از دست داد.(۵)

این رخدادها الگویی واحد را شکل می‌دهند: هرگاه اقتدار روحانیت بر حیات سیاسی مسلط می‌شود، ایران تضعیف می‌گردد، جامعه آسیب می‌بیند و پویایی فروکش می‌کند.

سوادآموزی و بازگشت خودآگاهی ایرانی

وضعیت کنونی به‌طور بنیادین با گذشته متفاوت است. امروز جامعه ایران باسواد است. نرخ سواد از نود درصد فراتر رفته و حدود یک‌پنجم جمعیت دارای مدرک دانشگاهی هستند. میلیون‌ها نفر به آرشیوها، پژوهش‌های علمی و دانش جهانی دسترسی دارند.

با افزایش سواد، جوامع حافظه تاریخی خود را بازیابی می‌کنند. تاریخ‌های سرکوب‌شده را بازمی‌یابند و می‌آموزند میان روایت‌های تحمیلی و هویت به‌ارث‌رسیده تمایز قائل شوند. این فرایند امروز در ایران به‌وضوح قابل مشاهده است.

آموزش، جامعه را دوباره به تاریخ پیشاصفوی و سنت‌های متکثر پیوند می‌دهد. زبان، شعر، اخلاق و تداوم تمدنی به آگاهی جمعی بازمی‌گردد. ایران‌گرایی از رهگذر دانش دوباره سر برمی‌آورد. این بازگشت، نوستالژی نیست؛ بازسازی است.

شکاف میان جامعه و رژیم

همچنان که جامعه تحصیل‌کرده‌تر و از نظر تاریخی آگاه‌تر می‌شود، رژیم در جهت مخالف حرکت می‌کند. تعریف خود از مشروعیت را محدودتر می‌کند. بیشتر به زور متکی است. به جای رضایت، اطاعت را می‌طلبد.

این شکاف روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شود. دانش، جامعه را به جلو می‌برد؛ ایدئولوژی، رژیم را به درون می‌کشد. نظامی که بر هویت تحمیلی بنا شده است، نمی‌تواند با خودآگاهی تاریخی هم‌زیستی داشته باشد.

نسل جوان در مرکز این گسست قرار دارد. آنان تحصیل‌کرده‌ترین نسل در تاریخ ایران هستند. به‌طور فزاینده‌ای خود را با ایران‌گرایی تعریف می‌کنند، نه با مقوله‌های ایدئولوژیک تحمیلی. رژیم این وضعیت را تهدید تلقی می‌کند؛ جامعه آن را بیداری می‌داند.

رژیم به‌مثابه یک قدرت اشغالگر

اشغال الزاماً به حضور ارتش خارجی نیاز ندارد. نظریه سیاسی، مفهوم «استعمار درونی» را به رسمیت می‌شناسد. در چنین نظام‌هایی، قدرت حاکم جامعه خود را همچون جمعیتی تحت سلطه می‌بیند. حکمرانی از طریق آرام‌سازی اجباری، استخراج منابع و ایجاد ترس اعمال می‌شود.(۶)

رژیم کنونی ایران با این الگو هم‌خوانی دارد. حضور امنیتی دائمی را حفظ می‌کند. اعتراض را به‌مثابه شورش تلقی می‌کند. زندگی عادی را جرم‌انگاری می‌نماید. منابع را برای پروژه‌های ایدئولوژیک و برون‌مرزی استخراج می‌کند. به‌دنبال رضایت نیست؛ اطاعت می‌طلبد.

قدرت‌های استعماری اغلب از طریق «تقلید» دوام می‌آورند؛ زبان و نمادهای بومی را به‌کار می‌گیرند، در حالی‌ که از نظر ساختاری پاسخ‌گو نیستند. این تکنیک سلطه را پنهان می‌کند، اما آن را نفی نمی‌کند.

این رژیم از نظر عملکرد، نه از نظر لفاظی، ایران را به عنوان یک سرزمین تحت کنترل اداره می‌کند.

رهایی و فشار خارجی

تاریخ نشان می‌دهد که سلطه استعماری به‌ندرت صرفاً از طریق اصلاحات درونی پایان می‌یابد. جنبش‌های رهایی‌بخش غالباً مقاومت داخلی را با فشار خارجی هم‌سو کرده‌اند. این فشار اشکال گوناگونی داشته است: انزوای دیپلماتیک، تحریم‌های اقتصادی، پیگردهای حقوقی، افشای رسانه‌ای و توسل به هنجارهای بین‌المللی.(۷)

این امر نفی‌کننده عاملیت ملی نیست؛ بیان آن است. جامعه‌ای که تحت سلطه قرار دارد، در جست‌وجوی اهرم‌هایی فراتر از مرزها برمی‌آید.

مخالفت مطلق با هرگونه دخالت خارجی، بر این فرض استوار است که رژیم نماینده ملت است. این فرض در اینجا صادق نیست. اگر رژیم کارکردی اشغالگرانه دارد، آنگاه فشار خارجی با هدف پایان دادن به این سلطه، ناقض حاکمیت نیست؛ بلکه آن را احیا می‌کند.

تنها قدرت خارجی که امروز بر ایران حکم می‌راند، خودِ رژیم است. ایدئولوژی و اولویت‌های آن با بقای ایران هم‌راستا نیست.

ایران‌گرایی به‌مثابه داوری نهایی

ایران‌گرایی همواره شکیبا بوده است. فاتحان را در خود جذب کرده، شکست‌ها را تا زمانی که امکان بازیابی وجود داشته، تحمل نموده است. اما هنگامی که یک نظم حاکم به‌طور مستمر موجودیت ایران را تضعیف کرده، خطی قاطع ترسیم کرده است.

آن خط اکنون زیر پا گذاشته شده است.

رژیم کنونی، تصلب ایدئولوژیک، سرکوب دانش، نابودی سرمایه انسانی و قربانی‌کردن منافع ملی را در یک نظام واحد متمرکز کرده است؛ آن هم در جامعه‌ای کاملاً باسواد که می‌تواند این الگو را به‌روشنی ببیند.

از همین روست که اصلاح شکست می‌خورد و سرکوب تشدید می‌شود. ایران‌گرایی قضاوت خود را کرده است.

نتیجه‌گیری

شرایطی که در این مقاله توصیف شد، به نتیجه‌ای ناگزیر می‌انجامد: هنگامی که یک رژیم همچون قدرتی اشغالگر حکومت می‌کند، چارچوب مشروعیت دگرگون می‌شود. مطالبه‌ای که از جامعه مطرح است، دیگر اصلاح نیست؛ رهایی است.

جامعه ایران به این نقطه رسیده است. رژیم از تداوم تمدنی ایران برنخاسته و بر اساس هنجارهای سیاسی ایرانی حکمرانی نمی‌کند. جامعه را به‌مثابه جمعیتی تحت سلطه می‌نگرد و سرمایه انسانی، فرهنگی و مادی ایران را در خدمت ایدئولوژی‌ای قرار می‌دهد که خود را برتر از ملت می‌داند. از نظر کارکرد و پیامد، ایران را همچون سرزمینی تحت کنترل اداره می‌کند.

در چنین شرایطی، فراخوان به عدم مداخله مطلق خارجی، نیروی اخلاقی و تحلیلی خود را از دست می‌دهد. تاریخ نشان می‌دهد که رهایی از سلطه به‌ندرت در انزوا تحقق یافته است. جوامعی که با اشغال مواجه بوده‌اند، همواره مقاومت داخلی را با فشار خارجی ترکیب کرده‌اند. این الگو ناقض حاکمیت نیست؛ آن را احیا می‌کند.

پذیرش کمک از جامعه بین‌المللی در این زمینه خیانت به ایران نیست؛ مطالبه‌ای مشروع است که ریشه در خودِ ایران‌گرایی دارد. ایران‌گرایی هرگز انزوا را طلب نکرده است؛ بلکه بقا، تداوم و حفاظت از جامعه را مطالبه کرده است. هرگاه هم‌سویی خارجی در خدمت این اهداف قرار گیرد، در منطق تاریخی ایران جای می‌گیرد.

تمایز اساسی این است: سلطه خارجی حاکمیت را نقض می‌کند؛ یاری‌ای که به پایان دادن به سلطه بینجامد، از آن پشتیبانی می‌کند. در وضعیت کنونی، تنها قدرت خارجی حاکم بر ایران، خودِ رژیم است. ایدئولوژی، اولویت‌ها و شیوه حکمرانی آن به ایران‌گرایی تعلق ندارد.

بنابراین، جامعه ایران حق دارد برای پایان دادن به این اشغال، خواستار فشار، حمایت و حفاظت بین‌المللی شود. این مطالبه رادیکال نیست؛ تاریخی است، اخلاقی است و ریشه در سنت دیرپای ایرانیِ حفظ ملت در هنگامی دارد که ساختارهای درونی از کار افتاده‌اند.

در این لحظه، مقاومت شورش نیست؛ «رفع اشغال» است.
——————
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.

یادداشت‌ها:
۱. عباس امانت، «ایران: تاریخ مدرن» (نیوهیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۷)، صص. ۱–۳۰.
۲. رولا جردی ابی‌صعب، «تبدیل مذهب در ایران: دین و قدرت در امپراتوری صفوی» (لندن: آی.بی. تورس، ۲۰۰۴)، صص. ۳۴–۶۷.
۳. رودی متی، «ایران در بحران: افول صفویان و سقوط اصفهان» (لندن: آی.بی. تورس، ۲۰۱۲)، صص. ۱۴۵–۱۸۲.
۴. عباس امانت، «ایران: تاریخ مدرن»، صص. ۱۸۷–۲۳۰.
۵. موجان مؤمن، «ادیان بابی و بهایی» (آکسفورد: جورج رونالد، ۱۹۸۱)، صص. ۶۹–۱۰۴.
۶. آر. جی. هیند، «مفهوم استعمار درونی»، «مطالعات تطبیقی در جامعه و تاریخ»، جلد ۲۶، شماره ۳ (۱۹۸۴): ۵۴۳–۵۶۸.
۷. فردریک کوپر، «بازاندیشی استعمار) (برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۵)، صص. ۳۳–۷۲.