درست ۹ سال از آن روزی میگذرد که خانم «کلیآن کانوی»، مشاور دونالد ترامپ در کاخ سفید، در برابر خبرنگاران ایستاده بود و وقتی کسی به او گفت اینها که میگویی با نمونهها (facts) نمیخواند، او با چهرهای حقبهجانب گفت: ما نمونههای آلترناتیو (alternative facts) داریم.
هنوز ابتدای موج تازه ترکتازی گرایشهای عوامفریبانه (پوپولیستی) بود و آن حرف در آن روزها هر انسان خردمند و متمدنی را مبهوت کرد. البته ما ایرانیها ده سال پیش از آن احمدینژاد را دیده بودیم که پیشتاز حقهبازی و دروغگویی آشکار و فخر به آنها بود. اما به هر حال، خانم کانوی نقطه عطفی بود در عادیسازی و ابتذال آن پدیدهای که این روزها همهگیر شده و من با تکیه بر هانا آرنت آن را «روزمرگی جهالت و فخر نادانی» مینامم.
آنچه توجه مرا جلب میکند، جهالت و نادانی است که به گونهای گسترده عادی شده که دیگر نمیتوان آن را به سخره گرفت. آدمها راستراست راه میروند و با چشمان و گوشهای بسته و با صدای بلند دروغ میگویند و از آن بدتر، منکر دانش و آگاهی و هر آنچه میشوند که تمدن انسانی از دوران روشنگری تاکنون به دست آورده است. اگر تاکنون ندانستن چیزی مایه گونهای شرمساری درونی بود و انسان از این که چیزی را نمیدانست، پنهان یا آشکار خجالت میکشید، اکنون آن را با صدای بلند اعلام میکند و کف بر لبان و چماق در دستان بر سر آگاهی و دانش میکوبد.
من کاری به آنهایی که آگاهانه دروغ میپراکنند و همه چیز را وارونه جلوه میدهند ندارم. آنها کارشان بر اساس برنامه است و هدفمند. اشاره من به توده انبوه هزارهزار است؛ همین آدمهای معمولی پیرامون ما، همین آدمهای «عادی این روزها». همینهایی که این روزها عرصه را بر دانش، بر روشنگری و خرد تنگ ساختهاند. اگر به هانا آرنت تکیه کنیم، میتوانیم بگوییم که وقتی آدمها تنها میشوند و دیگر به چیزی تردید نمیکنند، آن وقت است که فرمان میبرند، دست به عمل میزنند و آن وقت است که از میان آنها آدولف آیشمنها به وجود میآیند؛ همانهایی که وقتی میبینیشان، گمان میبری با یک کارمند ساده ثبت احوال، یک مسئول بیآزار آرشیو روبرو هستی که البته میتواند هم این گونه باشد؛ اما او همزمان یک جنایتکار هم میتواند باشد، همانگونه که آیشمن بود.
اگر به نمونههای «عادی» یا روزمره زبانی خودمان در فرهنگ فارسی بنگریم، چیزهای جالبی مییابیم. وقتی در برابر حرفی سخیف میخواهی استدلال بیاوری، آدم «عادی این روزها» میگوید: تو میخواهی «سخنرانی» کنی، میخواهی «درس» بدهی، من حوصلهاش را ندارم. او با درس و سخنرانی مشکل دارد و واژه «روشنفکر» را به عنوان ناسزا بهکار میبرد. هرچند خیلی هم دوست دارد در میان همسانان خود یکدیگر را با لقب استاد، دکتر و مهندس بنامند، در حالی که خودش دیوار دانشگاه را از درون ندیده است. به گمان نادرستش خیال میکند هر کسی دکتر یا مهندس بود، لزوماً روشنفکر هم هست؛ که او هم در نهان دلش میخواهد باشد ولی نمیتواند. او واژهای هم ساخته است به نام «فلسفهبافی» و منظورش هر حرفی است که چون آن را درک نمیکند پس باید پرتوپلا باشد. برای اینها فیلسوف کسی است که در برج عاج نشسته، حرفهای قلمبه و سلمبه میزند و از واقعیتها به دور است. برای آدم «عادی این روزها» یک دانشگاهی پایش روی زمین نیست و در تئوریهای انتزاعی غرق شده: «آقا این حرفها تئوریه و از عمل بهدوره». آدم «عادی این روزها» هیجان را «احساس» مینامد. به گمان او احساس از عقل به دور است. وقتی به او میگویی این رفتار از خرد به دور است، با رفتاری حقبهجانب و تهاجمی میگوید: من انسانم و ربات نیستم. انگار آدم روبرویش ربات و ماشین است. آدم «عادی این روزها» معتقد است که هر کسی دانش بیشتر دارد، از واقعیتها دورتر است. او حوصله خواندن ندارد و اهل عمل است. از زمانی که همان دانشمندانِ نشسته در برج عاج و بهدور از واقعیت، اینترنت را ساخته و در اختیارش قرار دادهاند، دیگر هیچ خدایی را بنده نیست. از یک سو حوصله خواندن ندارد، بهویژه اگر نوشتهای دور و دراز یعنی بیشتر از سه خط باشد و از سوی دیگر در شبکههای اجتماعی بیش از ۹۰ درصد نوشتههای مبتذل را هم تولید و یا بازپخش میکند.
آدم «عادی این روزها» دهها سال است در اروپا و آمریکا و در امنیت اجتماعی زندگی میکند؛ در دموکراسی، در جامعه آزاد و فدرال، در جمهوریها و از جمله در پادشاهیهایی که در واقع کاملاً جمهوری هستند و بر اساس تاریخ ویژه خودشان یک نماد تشریفاتی دارند. اما همین آدم خواستار سلطنت موروثی استبدادی و مطلقه برای مردم کشورش است. برای همان مردمی که این روزها برایشان اشک میریزد و اینجا و آنجا تظاهرات ده و بیستهزار نفری برگزار میکند، آرزوی استبداد بعدی را دارد. اگر هم چنین چیزی در ایران به قدرت برسد، آدم «عادی این روزها» به احتمال زیاد زندگی در اروپا و آمریکا را ترجیح میدهد. من هنوز نتوانستهام در جو هیجانی این روزها حتی توجه یک نفر از این آدمهای «عادی این روزها» را به این انبوه تناقض آشکار و فاحش و به این رفتار دور از اخلاق جلب کنم.
آدم «عادی این روزها» کف بر لبان به مخالف خود میگوید: مردم ایران رهبر خود را انتخاب کردهاند. وقتی میگویی در کدام انتخابات؟ میگوید مگر کوری و هزارهزار مردم کف خیابان را نمیبینی؟ همین یعنی انتخاب! وقتی رضا پهلوی میآید و میگوید به من تنها بگویید رضا پهلوی و لقب کینگ را نگویید، وقتی به آدم «عادی این روزها» در بروکسل میگویی رضا پهلوی بارها گفته که برایش جمهوری بهترین شکل حکومت در ایران است، با خشم میگوید: غلط کرده گفته، مگه با اونه؟
در این روزها چند بار در اینجا و آنجا به گونهای نیمهشوخی میگفتم: این نسل موهوم ۵۷ای که آدمهای «عادی این روزها» ساختهاند و به خاطر سرنگونی شاه مورد ناسزا قرار دادهاند، هزار بار از اینهایی که این روزها در کف خیابانهای خارج از ایران جولان میدهند، ملایمتر، منعطفتر و باادبتر بود. من یادم میآید که بیاخلاقیترین کاری که در سال ۵۷ دیدم، چاپ عکس فرح پهلوی با بیکینی در کنار دریا در صفحه وسط یکی از روزنامههای سراسری بود و بر اساس درک آدم «عادی آن روزها» مثلاً نماد فساد بود. همان روزها این کار مورد انتقاد بسیاری بود که طرفدار انقلاب هم بودند. میگفتم این باید شوخی سرنوشت باشد که آن نسل ۵۷ای تربیتشده نظام شاهی بود و این آدمهای «عادی این روزها» تربیتشده حکومت آخوندی. این تفاوت فرهنگی است و البته اینها ادعا هم دارند که میخواهند به دوران باشکوه سالهای پیش از ۵۷ بازگردند!
سخنی که به گونهای نیمهجدی و به عنوان شوخی سرنوشت بیان میکردم ناگهان با هانا آرنت و ابتذال شر ارتباط یافت.
انسانی که اندیشه و نقد را کنار میگذارد و یا هیچگاه آن را نیاموخته است، به دنبال نجاتدهنده میگردد که فرای تصورش و خدایگان است. او به دنبال رهبر و شاه، به دنبال امام زمان، به دنبال مرجع تقلید، به دنبال خدایگان اعلیحضرت همایونی میرود که هم ابتذال و روزمرگی او را تایید کند و هم به او راه نجات را نشان دهد. آن زمان است که آن یکی «شر»، کسی که میگفت وای به روز آن ملتی که من رهبرش باشم، امروز رهبر مسلمین جهان است، اما حقارتش نیز برجاست و هیچگاه برطرف نشده است؛ در اعماق زمین مخفی شده و به یک دستورش آدمهای «عادی این روزها» هزارهزار انسان را میکشند. به یک دستورش سالهاست آدمهای «عادی این روزها» برای حکومت جنایت، پهپاد و موشک و سیستم فیلترینگ میسازند. سالهاست از هر تریبونی که شده میگوییم تخصص مسئولیت اجتماعی میآورد، شما تنها دستور اجرا نمیکنید بلکه مشاور و همکار جنایت هستید، گوش آدمهای «عادی این روزها» بدهکار نیست.
در اینجاست که باز روح هانا آرنت به سراغمان آمده، یادمان میآورد که حکومت توتالیتر مردمان خودش را بار میآورد. آنها چهرهای خونخوار و هیولاوار ندارند؛ چیزی که هانا آرنت وقتی پا به دادگاه آدولف آیشمن گذاشت، خیال میکرد. آنها آدمهای «عادی این روزها» هستند. تردید گام نخستین در دانش است و دانش نماد آزادی. وقتی انسان اندیشه و قدرت تردید را به کنار مینهد و یا هیچوقت آنها را نمیآموزد، میشود فرمانبردار و مطیع. تردید، اندیشه و خرد تعطیل، گوش و چشم بسته، دهان فراخ! میشود همان هیولاهایی که دستور اجرا میکنند و میتوانند در دو روز دهها هزار انسان بیدفاع را بکشند، میتوانند کارهایی خارج از تصور انسان متمدن انجام دهند که این روزها از ایران میشنویم. همین آدمهای «عادی این روزها»، بسیجیها و جنایتکارانی هستند که روزْ آن کارها میکنند و سپس نزد خانواده خود میروند و با بچههایشان روزگار میگذرانند.
جهالت و نادانی وقتی روزمره شود، وقتی آدم با آنها حتی فخر هم بفروشد و با دانش و تردید، با آگاهی، اندیشه و تعقل دشمنی ورزد، آنگاه راه برای شر روزمره باز میشود. شر به بیان هانا آرنت وقتی خطرناک میشود که پیشپاافتاده شود، بشود امری عادی. این یکی چیزی را امضا میکند، آن یکی کاری را اجرا. فردا هم اگر دادگاهی تشکیل شود، آدم «عادی این روزها» تنها دستور مافوق خود را اجرا کرده است؛ او مامور است و معذور. اگر هم قصر در رفت و چیزی را یادش بیاوری، پاسخش از حالا روشن است: تو هم اگر در آن شرایط میبودی، همان کار را میکردی. آدمهای «عادی این روزها» چون آدمهای «عادی آن روزها» همیشه حقبهجانب و بدون تردید هستند.
«انسانم آرزوست!»