ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 06.02.2026, 22:24
دفاع از کرامت انسانی

کورش استکی

آنچه پس از اظهارات اخیر گلشیفته فراهانی رخ داد و به موجی از حملات سازمان‌یافته، توهین‌های جنسی و خشونت کلامی از سوی بخشی از جریان سلطنت‌طلب انجامید، صرفاً یک واکنش احساسی یا اختلاف نظر سیاسی نیست. این رخداد را باید نشانه‌ای جدی از یک بحران عمیق‌تر در فرهنگ سیاسی برخی نیروهایی دانست که خود را آلترناتیو آینده ایران معرفی می‌کنند. بحرانی که در آن، حذف و تحقیر جای گفت‌وگو و خشونت زبانی جای نقد عقلانی را گرفته است.

توهین جنسی در این حملات نه امری اتفاقی است و نه حاشیه‌ای. این نوع زبان، ابزار شناخته‌شده اعمال قدرت و سرکوب است. ابزاری برای بی‌اعتبار کردن فرد، و شکستن شخصیت او و ارسال پیامی هشدارآمیز به دیگران. زمانی که به‌جای پاسخ‌دادن به محتوا و استدلال، بدن، جنسیت و حیثیت انسانی هدف قرار می‌گیرد، در واقع با نوعی مجازات نمادین مواجه‌ایم. پیام چنین رفتاری روشن است آزادی بیان تنها تا جایی پذیرفته می‌شود که با روایت مسلط این جریان تعارض نداشته باشد.

در همین نقطه است که می‌توان صدای پای فاشیسم را شنید. فاشیسم همیشه با سرکوب عریان و قدرت رسمی آغاز نمی‌شود. اغلب با کلام و جملات نامتعارف شروع می‌شود. از برچسب‌زدن و دشمن‌سازی و مشروع جلوه‌دادن تحقیر و نفرت. وقتی یک جریان سیاسی، مخالف را نه رقیب فکری بلکه دشمنی می‌بیند که باید انرا خرد و بی‌اعتبار کرد تا به حاشیه و سکوت هدایت شود ، عملاً وارد منطق فاشیستی شده است، حتی اگر در ظاهر از آزادی، دموکراسی و نجات کشور سخن بگوید.

خطرناک‌تر از خودِ این حملات، عادی‌سازی آن‌هاست. هنگامی که توهین جنسی، تهدید و هتاکی با عناوینی مانند واکنش طبیعی،غیرت سیاسی یا دفاع از ارزش‌ها توجیه می‌شود، مرزهای اخلاقی جامعه به‌تدریج فرسوده می‌شوند. خشونت زبانی در چنین فضایی نه‌تنها محکوم نمی‌شود، بلکه به نشانه وفاداری سیاسی تبدیل می‌گردد. این همان نقطه‌ای است که سیاست از عرصه گفت‌وگو خارج و به میدان حذف بدل می‌شود.

تناقض آشکار در این ماجرا آنجاست که بسیاری از عاملان و مروجان این نوع توهین‌ها، خود سال‌هاست در کشورهای دموکراتیک زندگی می‌کنند، در همان فضاها رشد یافته‌اند و از آزادی بیان، امنیت حقوقی و امکان نقد قدرت بهره‌مند بوده‌اند. با این حال، در عمل کمترین تحملی نسبت به صدای مخالف نشان نمی‌دهند. این واقعیت نشان می‌دهد که دموکراسی صرفاً یک جغرافیا یا مجموعه‌ای از نهادها نیست، بلکه یک فرهنگ و منش است و بدون درونی‌شدن این فرهنگ، زندگی در جوامع آزاد نیز مانع بازتولید رفتارهای اقتدارگرایانه نمی‌شود.

این تناقض پرسشی جدی پیش روی جامعه می‌گذارد: جریانی که حتی در شرایط آزادی، صدای منتقد را با توهین و خشونت پاسخ می‌دهد، اگر روزی به قدرت برسد، چه نسبتی با آزادی، حقوق شهروندی و کرامت انسانی خواهد داشت؟ زبان امروز، پیش‌نویس رفتار فرداست. فاشیسم می‌تواند دقیقاً در دل دموکراسی‌ها نیز رشد کند، اگر آزادی فقط برای خودی‌ها معنا داشته باشد و نه به‌عنوان حقی همگانی.

از منظر اجتماعی، این نوع حملات پیامدهایی فراتر از یک فرد دارد. وقتی زنی به‌دلیل اظهارنظر سیاسی آماج توهین جنسی قرار می‌گیرد، پیام روشنی به همه زنان و به همه صداهای مستقل مخابره می‌کند. هزینه سخن گفتن می‌تواند تخریب شخصیت و ناامنی روانی باشد. این مکانیسم، جامعه را به سمت سکوت، خودسانسوری و انفعال سوق می‌دهد؛ همان هدفی که هر ساختار اقتدارگرا در پی آن است.

جامعه‌ای که در پی رهایی از استبداد است، نمی‌تواند هم‌زمان ابزارهای استبدادی را بازتولید کند و انتظار آینده‌ای آزاد داشته باشد. نقد تند و مخالفت جدی بخشی از سیاست است، اما عبور از مرز کرامت انسانی، هرگز قابل توجیه نیست. اگر قرار است آینده‌ای متفاوت ساخته شود، این تفاوت باید از همین امروز، در زبان، در رفتار و در نحوه مواجهه با مخالف شکل بگیرد.

سکوت در برابر چنین خشونتی بی‌طرفی نیست؛ مشارکت در عادی‌سازی آن است. دفاع از کرامت انسانی دفاع از یک فرد خاص یا یک موضع سیاسی مشخص نیست، بلکه دفاع از حداقلی‌ترین ارزش‌هایی است که بدون آن‌ها، هیچ پروژه سیاسی‌ با هر نام و شعاری نمی‌تواند مدعی آزادی و رهایی باشد. اگر نتوانیم صدای مخالف را تحمل کنیم، تفاوت ما با آنچه نقدش می‌کنیم، صرفاً در جایگاه قدرت خواهد بود، نه در ماهیت رفتار.

۵ فوریه ۲۰۲۶



نظر خوانندگان:


■ درود بر شما کورش استکی گرامی هرکه نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
پیش‌زمینه‌های شکل‌گیری نگرش‌های فاشیستی و حذفی در میان اپوزیسیونی که خود تحت سلطه استبداد بوده است، پدیده‌ای پیچیده است که روان‌شناسان سیاسی و جامعه‌شناسان آن را «بازتولید استبداد» می‌نامند. ریشه‌های این رفتار را می‌توان در موارد زیر جستجو کرد:
۱. درونی‌سازی فرهنگ استبدادی (میراث روانی سرکوب!) وقتی یک اپوزیسیون دهه‌ها در فضای انسداد سیاسی رشد می‌کند، به ناچار ابزارهای مبارزه و زبان سیاسی خود را از «نظام حاکم» الگوبرداری می‌کند. در این حالت، مخالفِ استبداد، خود به نسخه‌ی معکوسِ حاکم تبدیل می‌شود؛ یعنی همان روش‌های حذفی، برچسب‌زنی و مطلق‌گرایی را علیه رقبای خود به کار می‌برد.
۲. فقدان تجربه زیسته در دموکراسی! اپوزیسیونی که طعم تکثرگرایی و سازش را نچشیده باشد، سیاست را یک «بازی با حاصل‌جمع صفر» می‌بیند. در این نگرش، پیروزی یک گروه لزوماً به معنای نابودی گروه دیگر است. به همین دلیل، «دیگری» نه یک رقیب سیاسی، بلکه یک «دشمن وجودی» تلقی می‌شود که باید حذف شود.
۳. تقدس‌گرایی و کیش شخصیت! در فضاهای غیردموکراتیک، تمایل به جایگزینی «بُت» قبلی با یک «پیشوای» جدید بسیار بالاست. نگرش فاشیستی زمانی شکل می‌گیرد که یک جریان سیاسی، رهبر یا ایدئولوژی خود را تنها راه نجات و «حقیقت مطلق» می‌پندارد. هرگونه نقد یا مخالفت با این نمادها، به عنوان خیانت یا دشمنی با خلق تعبیر شده و راه را برای سیاست حذفی باز می‌کند.
۴. ناسیونالیسم افراطی یا بنیادگرایی هویت‌محور ! بسیاری از جریان‌های فاشیستی در میان اپوزیسیون، بر پایه «هویت‌های سخت» (نژاد، زبان یا مذهب خاص) شکل می‌گیرند. آن‌ها با تعریف یک «ما»ی برتر و اصیل، تمام کسانی را که در این قالب نمی‌گنجند، «غیر» نامیده و حقوق شهروندی آن‌ها را در آینده نادیده می‌گیرند.
۵. تروما و خشم انباشته! تجربه زندان، شکنجه و تبعیض، خشمی عمیق در میان مبارزان ایجاد می‌کند. اگر این خشم با آموزش‌های دموکراتیک مهار نشود، در زمان قدرت گرفتن به «انتقام‌جویی» تغییر شکل می‌دهد. در این وضعیت، عدالت با انتقام اشتباه گرفته می‌شود و شعار «هر که با ما نیست، بر ماست» حاکم می‌گردد.
۶. ساختار تشکیلاتیِ سلسله‌مراتبی و بسته ! بسیاری از گروه‌های اپوزیسیون غیردموکراتیک، ساختاری شبیه به فرقه‌ها دارند. در این ساختارها، پرسشگری سرکوب می‌شود و وفاداری مطلق جایگزین تخصص و تفکر انتقادی می‌گردد. این محیط، بهترین بستر برای رشد تفکرات فاشیستی و حذف فیزیکی یا معنوی منتقدان داخلی و خارجی است.
نتیجه‌گیری: شکل‌گیری نگرش حذفی در اپوزیسیون، نشان‌دهنده آن است که استبداد تنها یک سیستم سیاسی نیست، بلکه یک «فرهنگ» است که حتی در ذهن مخالفانش نیز رسوخ می‌کند. برای عبور از این وضعیت، پذیرش حق ناحق بودن برای مخالف و اولویت دادن به حقوق بشر بر منافع جناحی تنها راه گریز است.
سپاس - آشنا


■ گلشیفته هنرمندیست که همه ایرانیان و ایران دوستان خود را در درخشش بین‌المللی وی سهیم می‌دانند. توهین بزدلانه زبانی به او در حقیقت توهین به تمامی ایرانیان فرهیخته و بویژه به تمام زنان آزادیخواه کشورمان است. شیوه حمله به گلشیفته تازگی ندارد و از همان آغاز جمهور اسلامی این فرهنگ دون مایه از طرف مبلغین و هوراکشان رژیم دنبال شده است. چیزی که تازگی دارد بکار گیری همین شیوه‌ها به اسم آقای رضا پهلوی است. در ۸-۷ سالی که من سخنان و پیام‌های آقای پهلوی را دنبال کرده‌ام ایشان را انسانی آزادمنش یافتم که تمایز ماهیتی با رهبران پوپولیست دارد، رهبرانی که نه تنها از توهین و حمله شخصی ابایی ندارند بلکه بصورت ابزاری از چنین برخوردهایی استفاده می‌کنند. هم اکنون آقای پهلوی فرصت خوبی دارند که خود را از این رویکرد فاشیستی و خشن مبرا کنند، ایشان در نظر داشته باشند که حمایت افراد و گروههای آزادیخواه و سکولار از وی با تضمین مادام‌العمر همراه نیست.
با احترام ، پیروز


■ این لات و لوتها دارند تمرین پاسدار شدن می‌کنند و اولین کسانی خواهند بود که در کمیته و دستگاه امنیتی جدید جا خوش خواهند کرد اگر به قدرت برسند. برخورد هم‌سرشت سروش دباغ مسلمان و این جماعت مخالف رژیم اسلامی به خانم فراهانی نشاندهنده آبشخور مشترکی ست. عدم مرز بندی با این جماعت و مماشات و تحمل آنان تحت عنوان هوادار از طرف آقای پهلوی، سخنانش را در رابطه با دموکراسی و کرامت انسانی بی‌معنی و باور ناپذیر می‌کند. یک عذر خواهی از خانم فراهانی از طرف جناب رضا پهلوی نشانه و علامت درستی به همه خواهد بود.
با احترام سالاری


■ برای بررسی دقیق‌تر این موضوع، پیش از ورود به مصداق مورد بحث، ناگزیر باید به چند نکته‌ی بنیادین اشاره کرد، بی‌آنکه در این مجال به ریشه‌ها و علل شکل‌گیری آن‌ها پرداخته شود.
نخست، جامعه‌ی ما جامعه‌ای متکثر و چندپاره است؛ جامعه‌ای که حتی در مواجهه با مسائل ساده و روزمره نیز در دستیابی به تفاهم و اجماع با دشواری روبه‌ روست. یکی از مصادیق روشن این وضعیت، فقدان یک اپوزیسیون منسجم پس از چهل‌وهفت سال است. دوم، در حوزه‌ی اخلاق و رفتار اجتماعی, به‌ویژه در نتیجه‌ی ساختارهای حاکم بر نظام آموزشی و گفتمان رسمی، با کاستی‌های جدی مواجه‌ایم. حکومتی خشن و پرخاشگر، ناگزیر مردمی و فرهنگی متناسب با خود بازتولید می‌کند:
«حال متکلم از کلامش پیداست؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست.» این وضعیت در کاهش تحمل اجتماعی، افزایش تنش‌های فردی و جمعی، و شکاف میان ادعا و عمل به‌روشنی قابل مشاهده است.
سوم، ویژگی‌هایی چون خودمحوری، خودرأیی، غلبه‌ی الگوهای مردسالارانه، گرایش‌های اقتدارگرایانه و ضعف فرهنگ گفت‌وگو، در بخش قابل‌توجهی از ساختار اجتماعی ما ریشه دوانده است.
پرداختن به هر یک از این مسائل، نیازمند زمان، برنامه‌ریزی بلندمدت، پژوهش مستمر و فعالیت‌های عمیق تربیتی و فرهنگی است. با این مقدمه، می‌توان به بحث اصلی بازگشت. اصل بنیادین آن است که هر فردی باید بتواند نظر و عقیده‌ی خود را بدون ترس و نگرانی بیان کند. آزادی بیان زمانی معنا دارد که امکان طرح دیدگاه‌های متفاوت، حتی دیدگاه‌های نامقبول یا مخالف، بدون هراس از حذف، تحقیر یا خشونت کلامی فراهم باشد. مقبول یا نامقبول بودن یک نظر، هرگز مجوز تخریب گوینده‌ی آن نیست.
از این‌رو، مسئله‌ی اصلی نه شخصِ گوینده، بلکه شیوه‌ی مواجهه با «اختلاف نظر» است. ممکن است من با بخش قابل‌توجهی از دیدگاه‌های خانم گلشیفته فراهانی موافق نباشم، اما مسئله‌ی اصلی نه خودِ مخالفت، بلکه چارچوب و آداب بیان آن است. فحاشی و بی‌ ادبی نه پدیده‌ای تازه‌اند و نه محدود به یک جریان فکری خاص؛ فروکاستن آن به یک اردوگاه سیاسی، بیش از آن‌که تحلیلی دقیق باشد، ساده‌سازی مسئله‌ای پیچیده و نادیده‌انگاری همان نکات بنیادینی است که پیش‌تر به آن‌ها اشاره شد.
با این حال، نمی‌توان از مسئولیت اجتماعی ناشی از شهرت چشم پوشید. چهره‌های شناخته‌شده، همچون هر فرد دیگری، در بیان دیدگاه‌های خود آزادند، اما آزادی بیان بی‌مسئولیتی نمی‌آورد. شهرت صرفاً امتیاز نیست؛ بار پیامدهای اجتماعی گفتار را نیز بر دوش می‌کشد. از این منظر، بخشی از فضای پرتنش پس از هر اظهارنظر، ناگزیر به خودِ گفتار بازمی‌گردد.
خانم گلشیفته فراهانی، حال که آگاهانه پا به چنین آبِ گل‌آلودی گذاشته‌اند، ناگزیرند چند پرسش اساسی را با خود مرور کنند:
آیا با تمامی ابعاد این مسئله آشنایی دارند؟
آیا از حساسیت عمیق آن نزد بخش بزرگی از جامعه‌ی ایران آگاه‌اند؟
و آیا در چنین فضای ملتهبی، آمادگی پذیرش پیامدهای قابل‌پیش‌بینی سخنان خود را دارند؟
ایشان پیش‌تر نیز با کنش‌هایی آگاهانه, از جمله نمایش بدن برهنه, خود را در معرض شدیدترین فحاشی‌ها و بی‌حرمتی‌ها قرار داده‌اند. ساده‌ لوحانه است اگر تصور شود این‌ بار ناآگاهانه مقابل دوربین نشسته‌اند. چه‌بسا این نیز شکلی دیگر از بازتولید و تثبیت شهرت بوده باشد. اگر کسی تصمیم بگیرد کتاب مقدسی را در کراچی یا اسلام‌آباد به آتش بکشد، آیا پیش از آن‌که خود در خشم جمعی بسوزد، نباید «بدحادثه» را پیش از هر چیز به فقدان حکمت و درایت خود نسبت دهد؟
البته تأکید می‌کنم، این سخن به هیچ وجه مشروعیت بخشیدن به توهین یا خشونت علیه فرد نیست؛ بلکه هدف، برجسته کردن اهمیت مسئولیت فرد در برابر پیامدهای اقدامات خود است. در عین حال، طرح آگاهانه چنین موضوعاتی در این شرایط خطیر، با نتایجی که از پیش قابل‌پیش‌بینی است و ناخواسته به اعتبار جمهوری جور و جهل اسلامی می‌افزاید، نه یک ضرورت، بلکه انحراف از اولویت است؛ و اگر عمدی نباشد، دست‌کم نشانه‌ای از ساده‌لوحی سیاسی است.
در ادامه، این پرسش مطرح می‌شود که چرا آقای رضا پهلوی باید پاسخ‌ گوی هر رفتار نابخردانه‌ای باشد که اساساً مشخص نیست از سوی چه فرد یا گروهی صورت گرفته است. کار به جایی رسیده که برخی به‌صورت آمرانه انتظار دارند هر جا خلافی رخ می‌دهد، آقای پهلوی در پی رفع‌ و رجوع آن برآیند؛ بی‌آنکه به اهمیت نقش ایشان به‌عنوان سرمایه‌ای ملی برای گذار از این شرایط خطیر توجه کنند.
اگر سرپرست یک تیم فوتبال در قبال رفتار ناپسند بازیکنان یا هواداران رسمی تیم خود پاسخ‌گوست، این مسئولیت را نمی‌توان به حملات گروهی آشوبگر و فاقد هویت مشخص در بیرون از میدان تعمیم داد. ایشان بارها و به‌صراحت چنین رفتارهای زشت و ضد اخلاقی را محکوم کرده‌اند. اندکی انصاف نیز بخشی از گفت‌وگوی سالم است.
من صریح و بی‌تعارف به این باور رسیده‌ام که در چنین وضعیت خطیر و بی‌سابقه‌ای، هر نوشته، مقاله و مداخله‌ی فکری که امروز منتشر می‌شود، اگر در خدمت افشا، زیر کشیدن و واداشتن جمهوری اسلامی به پاسخ‌گویی در برابر کشتارها و فجایع نزدیک به نیم قرن نباشد، عملاً به انحراف از مسئله‌ی اصلی دامن می‌زند.
در زمانی که ماشین سرکوب بی‌وقفه می‌کشد، زندانی می‌کند و دروغ می‌گوید، پراکندن تمرکز جامعه بر حاشیه‌ها، حتی اگر در پوشش دغدغه‌های اخلاقی یا آینده‌نگرانه عرضه شود، نه کمک به آزادی، که اتلاف انرژی و تعویق مواجهه با منبع اصلی جنایت است. واقعیت آن است که ما سال‌ها با جامعه‌ای مبتنی بر تساهل و گفت‌وگو فاصله داریم؛ و نکته‌ی محوری این نوشته، صرفاً طرح پرسش «اولویت‌ها» ست.
در نهایت، شما از «شنیدن صدای پای فاشیسم» سخن گفته‌اید.
این، در بهترین حالت، بازی با کلمات است: غفلت از فاشیسم عریان، جاری و بالفعلِ امروز، و پناه بردن به فاشیسمی خیالی که هنوز نه قدرتی دارد و نه قربانی گرفته است. اما پرسش اساسی آن است که در شرایطی که جمهوری ولاییِ مستقر همچنان به سرکوب سیستماتیک، کشتار، شکنجه و زندان ادامه می‌دهد و پاسخ‌گوی هیچ نهاد معتبر حقوق بشری نیست، چنین مباحثی تا چه اندازه در اولویت قرار دارند؟
آیا تمرکز افراطی بر خطرهایی که هنوز تحقق نیافته‌اند، ما را از مسئله‌ی بنیادین منحرف نمی‌کند؟
آیا شایسته‌تر نیست که انرژی، ظرفیت و سرمایه‌ی فکری و اجتماعی خود را پیش از هر چیز صرف چگونگی و جهت براندازی این ساختار سرکوبگر کنیم، به‌جای آن‌که توان خود را صرف واکنش به فحاشی‌ها و رفتارهای گروه‌هایی با هویت نامشخص کنیم؛ گروه‌هایی که در فردای یک ایران آزاد، به‌سادگی می‌توان با سازوکارهای قانونی و مدنی مهارشان کرد؟
«خانه از پای‌بست ویران است، خواجه در فکر نقش ایوان است.»
به‌قولی، ترس از آینده، وامی است که هرگز نگرفته‌ایم، اما سال‌هاست بهره‌اش را می‌پردازیم. بخشی از گفتمان‌های مبتنی بر ترس‌افکنی، ناخواسته ذهن و انرژی جامعه را از بحران اصلی منحرف می‌کنند. در این میان، وقتی رسانه‌های وابسته به ساختار قدرت، برای نمونه سایت‌هایی چون تابناک، وابسته به یکی از مهره‌های فاسد نظام، از اظهارات خانم فراهانی ابراز خرسندی می‌کنند، آیا نباید لحظه‌ای درنگ کرد؟ آیا حساسیت نسبت به هم‌راستایی ناخواسته با روایت‌های مشکوک، خود بخشی از مسئولیت روشنفکری نیست؟
شهرام



■ شهرام گرامی، اکثر مطالبی که بیان کردید منطقی ست, و به همین دلیل فکر میکنم که آقای پهلوی با فاصله گذاری خود با این رفتارها و برخورد مشخص و قاطع با این جماعت که خود را به او نسبت می‌دهند، وظیفه دارد مکررا تفاوت افکار و عقاید و منش خود با آنان را گوشزد کند و بدین وسیله خواهان طرد آنان از تشکل‌ها و گردهمایی‌های منصوب به خود باشد. در واقع هر سرمایه اجتماعی موظف است در مقابل آدمکشان حکومت اسلامی از حیثیت خویش دفاع کند. برخوردهای آگاهانه با گروه‌های فشار و افشای آنان در مبارزه پیش رو هر چند امری فرعی ولی ضروریست. این رفتارهای ناپسند در بسیاری از گردهمایی‌ها و شعارهای پادشاهی خواهان هم هست که همه شاهدش هستیم. بی‌توجهی هسته مرکزی این جریان سیاسی به این نوع رفتارها و گفتارها نشانه خوبی برای جلب اعتماد سایر شخصیت‌ها و گروه‌های دیگر نخواهد بود. بی‌شک اظهارات شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی و هنری هم باید به نحوی باشد که امکان بهره برداری حاکمیت از آن را تا حد امکان ناممکن کند. تمرین دموکراسی هیچ وقت زود نیست، پروسه‌ای ست که باید مدام به آن پرداخت و ارجاع آن به آینده و فرعی کردنش امریست مخاطره آمیز.
با احترام سالاری


■ آقای شهرام
من با کلیت مقدمهٔ نوشتهٔ شما موافقم، اما در بخش نتیجه‌گیری و در نحوهٔ کاربرد مصادیق، با آن هم‌داستان نیستم. به‌ویژه آنکه به نظر می‌رسد گفته‌های خانم گلشیفته فراهانی به‌صورت مستقیم نقل و سپس به‌طور مستقل نقد نشده، بلکه تمرکز اصلی متن بر ارائهٔ دلایل ضمنی برای واکنش‌ها و حملات علیه او قرار گرفته است. از این منظر، نوشته بیش از آنکه تحلیلی از مواضع او باشد، به نوعی ساده‌سازی چارچوب گفتار و کردار اطرافیانِ آقای رضا پهلوی شباهت پیدا می‌کند.
در چنین شرایطی این پرسش مطرح می‌شود که آیا شایسته نیست همان معیارهای پرسشگری و سنجش انتقادی که دربارهٔ خانم فراهانی به کار رفته، دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود؟ آیا او از پاسخ‌گویی نسبت به پیامدهای فراخوان‌هایش مستثنا تلقی می‌شود؟ مسئله در اینجا نه پرداختن به سایر رفتارهای پیرامونی، بلکه تمرکز مشخص بر فراخوان‌هایی است که می‌تواند مخاطبان را به مواجهه‌ای پرهزینه و نابرابر با دستگاه سرکوب سوق دهد.
اگر قرار است تنها یکی از آن پرسش‌ها مطرح شود، می‌توان آن را چنین صورت‌بندی کرد: آیا فراخوان به کنش‌هایی که مستلزم هزینه‌های انسانی سنگین است، بدون تضمین‌های عملی برای کاهش این هزینه‌ها یا بدون شفاف‌سازی درباره حدود و امکانات حمایت بیرونی، با مسئولیت اخلاقی کنش سیاسی سازگار است یا نه؟
در نهایت، اگر جنبش مردم ایران صرفاً به جابه‌جایی چهره‌های سیاسی فروکاسته شود و حساسیت اخلاقی خود را از دست بدهد، بعید است به دستاوردی پایدار بینجامد؛ مگر آنکه هم‌زمان با دگرگونی‌های نهادی، فرهنگ سیاسیِ مبتنی بر اطاعت بی‌چون‌وچرا و ولایت‌پذیری نیز به چالش کشیده شود و جای خود را به مسئولیت‌پذیری، پرسشگری عمومی و اخلاق سیاسی بدهد.
سلمان گرگانی


■ جناب آقای کورش استکی، اول از همه باید بگویم که از خواندن مقاله شما بیش از اندازه لذت بردم، و به عنوان یک ایرانی از شما ممنونم که در این وضیعت سیاسی که جو بیش از اندازه مسموم و آلوده می‌باشد، این مقاله را نوشتید. کاشکی مسئولان عزیز و محترم ایران امروز بتوانند این مقاله را برای چند هفته در صفحه اول ایران امروز بگذارند. اگر پیشنهاد من باعث هزینه برای ایران امروز بشود، من حاضرم شخصا این هزینه را متقبل بشوم.
دوباره ممنونم رضا


■ با تشکر از آقایان سالاری و گرگانی که نظرات خود را ابراز داشتند.
به‌ باور من، تمرکز اصلی نوشته‌ی آقای استکی نه نقد یا داوری درباره‌ی گفته‌های خانم فراهانی است و نه سنجش درستی یا نادرستی آن‌ها؛ بلکه محکومیت توهین‌های جنسیت‌زده و خشونت کلامی است، که به زعم ایشان، از سوی جریان سلطنت‌طلب متوجه او شده است. حتی اگر بخشی از گفته‌های ایشان محل اختلاف باشد، هیچ اختلاف نظری مجوز هتاکی، تهدید یا حذف نمادین نیست. موضوع اصلی، واکنش‌های خشونت‌بار، تحقیرآمیز و تهدیدآلود به سخنان یک هنرمند است؛ پیش از هر تحلیل سیاسی، این یک مسئلهٔ اخلاقی و مدنی است. اصل بحث، دفاع از حق بیان در امنیت و آسایش است، بی‌آنکه فرد آماج نفرت و تخریب شود. نباید این موج هتاکی را به‌سادگی به یک جریان سیاسی نسبت داد.
تجربه‌های مستند نشان می‌دهد شبکه‌های گسترده‌ای از حساب‌های کاربری جعلی، به‌ویژه با منشأ جمهوری اسلامی، به‌طور سازمان‌یافته فعال‌اند و مأموریتشان باز تولید نفرت، خشونت کلامی و استفاده از الفاظ مستهجن است.
در جریان همه‌پرسی استقلال اسکاتلند، هزاران حساب جعلی خود را اسکاتلندی معرفی می‌کردند و پس از قطع اینترنت در ایران از کار افتادند؛ این الگو از سال ۲۰۱۸ توسط دانشگاه کلمسون مستند شده است.
طرح این پرسش که آیا همان معیارهای انتقادی نباید دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود، پرسشی کاملاً مشروع است؛ به‌ویژه که ایشان هم فراخوان داده و هم در موقعیت بسیج سیاسی قرار دارد. نقد فراخوان‌ها، هزینه‌های انسانی آن‌ها و مسئولیت اخلاقی کنشگران، بحثی مهم و ضروری است؛ اما موضوع این مقاله این نیست.
مسئله اصلی این است که آیا نقد، جای خود را به تخریب داده است یا نه. وقتی واکنش به یک عقیده و نظر به تهدید، توهین و حذف نمادین منجر می‌شود، دیگر با پرسشگری انتقادی روبه‌رو نیستیم، بلکه با همان فرهنگ اطاعت و طرد مواجه‌ایم که سال‌ها جامعهٔ ایران را فرسوده کرده است. اگر یکی از مشاوران نزدیک آقای رضا پهلوی بودم، ایشان را به حفظ و رعایت موضع رسمی‌اش دربارهٔ هتاکی و بی‌حرمتی و ادامهٔ کمپینی پاک، مثبت و اخلاق‌ محور تشویق می‌کردم؛ مسیری که خود به اهمیت آن آگاه است.
حتی اگر افراد به دلیل دشمنی شخصی به فحاشی و خشونت کلامی و جنسی روی آورند، پاسخ آن نه تسویه‌ حساب سیاسی، بلکه یک کار گستردهٔ آموزشی و تربیتی در ایران آینده است؛ تا زخم‌های رژیم جور، جهل و دروغ از پیکرهٔ جامعه زدوده شود. نگاه به فیلم‌ها و سریال‌های صدا و سیما کافی است تا منبع بسیاری از بدآموزی‌ها و خشونت‌ها را دید. سعدی می‌گوید:
«دست تعدّی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سِنتِ جاهلان است؛ که چون به دلیل از خصم فرو مانند، سلسله‌ی خصومت بجنبانند.» تهذیب اخلاق «سِنتِ جاهلان» و تعدیل احوال آنان، یکی از پروژه‌های لازم الاجرا برای هر دولتی در ایران آینده خواهد بود. نکتهٔ پایانی، اولویت‌هاست: همفکری، همیاری و تمرکز بر دردهای واقعی مردم؛ از امید دادن به جامعه تا رسیدگی به خانواده‌های مجروح و مصدوم و ایجاد راه‌های مطمئن برای رساندن صدای مردم در بند ایران به ارگان‌های جهانی حقوق بشری. وقتی می‌شنوم خانواده‌هایی در ایران، عزیزان زخمی خود را به جای بردن به بیمارستان، در منزل پنهان کرده‌اند تا از زجر و آزار بیشتر دژخیمان در امان بمانند، مصمم‌تر می‌شوم بر اولویت‌ها پافشاری کنم.
به گفتهٔ عیسی مسیح: «برای هر کاری وقتی هست و برای هر فعالیتی فصلی زیر آسمان‌ها مقرر است.» امروز، فصل اتحاد و تشریک مساعی برای نجات ایران است.
جانتان خوش شهرام


■ روی سخنم با جنابان استکی و سالاری و پیروز و نویسنگانی در این ردیف است.
دو نکته را نه تنها شما دوستان که بسیاری از نویسندگان بیرون از کشور در باره اوضاع امروز ایران مد نظر قرار نمی دهند. شما گرامیان خشم مردم را در بیرون از کشور نسبت به امثال خانم گلشیفته و دیگرانی همچون ایشان ملاحظه می‌کنید، ولی دقت نمی‌کنید این خشم و خروش واکنش عصبانیت میلیون ها ایرانی درون کشور است که به بیرون کمانه می‌کند. بدون تردید هم میهنان ما که درون ایران هستند و برای نجات خود لحظه شماری می کنند تا رهبران پرقدرت خارجی به هر شکلی شده آن ها را از دست رژیم اسلامی نجات دهند، بیشتر از ما خارج گودنشین ها ناراحت می شوند اگر کسانی در بیرون از کشور نظر شخصی خود را بگونه‌ای پشت میکرفون‌های معتبر خارجی ابراز کند یا در رسانه‌هایشان بنویسد که برخلاف میل اکثریت ملت درون ایران باشد و طبیعی است خشمگین شده و عصبانیت آن‌ها به بیرون از کشور انعکاس سریع پیدا می کند و کل ماجرا را تنها به بخشی از جامعه بیرون از کشور (که تندروی آن‌ها مطلقا پذیرفتنی نیست) مربوط نکنید. این‌ها راوی سخنان مردم عصبانی درون ایران هستند.
دومین نکته که بسیار مهم است و یک کتاب در باره‌اش می‌توان نوشت و هیچ کس ننوشته، ستمی است که پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بدست بخشی از انقلابیون و مردمانی که امروز پنجاه و هفتی‌ها نام گرفته‌اند بر سر بسیاری از پادشاهی خواهان آمد، و ۴۷ سال این ماجرا به اشکال گوناگون ادامه یافت از اعدام دیوانه‌وار روزهای نخست گرفته تا به هم اکنون و سال‌ها زندانی شدن بدون کوچکترین گناه (یک نمونه بارزش خانم خانه‌داری مانند خانم سپهری است که همه گروهها را به مرخصی می‌فرستند جز خانم سپهری پادشاهی خواه را!) تا بیکار شدن و پاکسازی آن‌ها از ارتش گرفته تا معلمان و اساتید دانشگاهها و بسیاری از کارگران و سرپرستان شرکت نفت که به زور همراه ملت شده بودند و مصادره اموال و قطع حقوق و... حالا پس از ۴۷ سال فرزندان آن‌ها همراه فرزندان همان نسل انقلابی همه متفق‌القول افکار رضا پهلوی را به افکار خود نزدیکتر دانسته به او پیوسته و تعداد اندکی از آنها با تهاجم زبانی مشکل آفرینی می کنند. شخص رضا پهلوی هم بیشتر از این که بارها و بارها گفته این‌ها از ما نیستند و کسی که طرفدار من است باید مانند من بیندیشد و رفتار کند راه چاره دیگری برای مقابله با آن ها ندارد. و شما هم میهنان جمهوری خواه نباید ۴۷ سال فشار بر پادشاهی‌خواهان را از یاد ببرید. زبان تند آن ها را هم کمی شما باید تحمل کنید تا کل جامعه ما به یک آرامش فکری جامع برسد و دوباره همه درکنار هم مانند گذشته و کشور های پیشرفته زندگی کنیم.
نویسندگان ایرانی در نقش به وجود آوردن این تساهل نقش مهمی دارند. پادشاهی خواهان ضمنا بیشترشان ناراحت هستند که چرا هیچ گروه سیاسی غیر پادشاهی خواه به فراخوان های متعدد رضا پهلوی نپیوستند تا از هم اکنون در مراحل بعدی آزاد سازی و برای بعد از آن شریک امور و قدرت سیاسی باشند. من شخصا فکر نمی کنم پس از اتمام دوره گذار رضا پهلوی خواهان هیچ پست حکومتی باشد فوقش او وظیفه اش صیانت از قانون اساسی مانند پادشاهان دوچرخه سوار کشور های دانمارک و سوئد خواهد بود. پیوستن گروههای سیاسی به جنبش یا انقلاب ملی که این روزها بسیار فعال شده اهمیت وجودی آن ها را بالا می‌برد و کم نمی‌کند. ایران آینده به وجود احزاب چپ غیر وابسته به خارجی هم نیاز مند است و چه بهتر که از هم اکنون همه سوار قطاری شوند که موتورهایش روشن شده است. آرزو کنیم در ایران آینده پادشاهی خواهان ، جمهوری خواهان از هر نوعش در کنار هم و دست در دست هم ویرانی های ایران را به آبادانی تبدیل کنند که جز این خشت بر روی خشت نمی‌توان گذارد.
پاینده باشید. سیاوش