حاکمیت جمهوری اسلامی سرکوبهای اخیر را در گفتمان رسمی خود بهمنزلهٔ نشانهای از تثبیت موقعیت و پیروزی بر معترضان بازنمایی میکند و برخی رسانهها و چهرههای همسو نیز با ادبیاتی تهدیدآمیز به جامعه واکنش نشان میدهند. این روایت، سرکوب خشونتبار را بهعنوان تضمینی برای بقای بلندمدت معرفی میکند؛ بااینحال، چنین برداشتی مبتنی بر درکی محدود از دینامیکهای تحول اجتماعی است و پیامدهای انسانی این خشونت قابل محو یا فراموششدن نخواهد بود.
از این منظر، اگرچه حکومت میتواند با افزایش هزینههای کنش اعتراضی، فشارهای قابلتوجهی بر جامعه تحمیل کند، اما بنا بر تحلیلهای اقتصادی و سیاسی، این امر الزاماً به معنای توانایی پایدار برای جلوگیری از فرسایش مشروعیت یا بروز بحرانهای ساختاری نیست. روایتهای رسمی دربارهٔ تثبیت وضعیت، بیش از آنکه بازتاب واقعیتهای میدانی باشند، کارکردی روانی و بسیجکننده، بهویژه برای نیروهای اجرایی و امنیتی دارند و همزمان میکوشند بر جامعهای که با نااطمینانی نسبت به آینده مواجه است اثر بگذارند.
در جنبش سبز سال ۱۳۸۸، محرک اصلی نه فروپاشی معیشتی، بلکه ادراک نقض حقوق سیاسی بود. در دیماه ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸، در مقابل، خشم معیشتی در مرکز مطالبات قرار داشت و عواملی چون جهش قیمتها، بیکاری و تشدید فشارهای اقتصادی نقشی تعیینکننده ایفا کردند.
در خیزش «زن، زندگی، آزادی»، پیوند میان خشم ناشی از بیعدالتی و خشم برخاسته از فشارهای معیشتی برجستهتر شد؛ زیرا گسترش فقر با تشدید نابرابریها همزمان گردید و بیعدالتی در اشکال عریانتری بروز یافت. تداوم این همپیوندی، بهویژه در قالب صورتبندیهای گفتمانی و الگوهای بسیج جمعی، در حال تکوین و ساختیابی به نظر میرسید.
جنبش دیماه ۱۴۰۴، در صورت برخورداری از سطح بالاتری از سازماندهی و هماهنگی، میتوانست از الگوی غالب اعتراضات خیابانی به سمت کنشهای مدنی سازمانیافته، از جمله اعتصابات گسترده تغییر جهت دهد. در چنین سناریویی، و با توجه به نشانههایی از آمادگی اولیه دولت (نه لزوماً کل ساختار حاکمیت) برای عقبنشینیهای محدود و بهرسمیتشناختن اعتراضات، امکان آن وجود داشت که امتیازاتی، نه در سطح تغییر فوری قدرت سیاسی، بلکه در قالب اصلاحات اقتصادی و مدنی تدریجی، برای تداوم فرایندهای تحول اجتماعی حاصل شود. همزمان، چنین مسیری میتوانست به تعمیق شکاف در درون حاکمیت و نیز در میان نیروهای اجرایی و امنیتی بینجامد و از پشتیبانیِ بینالمللی و ملیِ بیشتری برخوردار گردد و بدینترتیب بر موازنهٔ نیروها در میدان سیاسی اثر بگذارد.
اعتراضات اخیر، که میتوانست در تداوم جنبش «زن، زندگی، آزادی» صورتبندی شود، از سوی بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور بهعنوان پایان آن جنبش و آغاز مرحلهای تازه از کنشهای اجتماعی با هدف سرنگونی نظام سیاسی با اتکا به مداخلهٔ نظامی خارجی، بهویژه ایالات متحده و اسرائیل معرفی شد. این بازتعریف گفتمانی، در عمل به گسست میان دو جنبش انجامید و بخشی از سرمایهٔ نمادین «زن، زندگی، آزادی» را هم در عرصهٔ بینالمللی و هم در عرصهٔ ملی به حاشیه راند؛ امری که به نظر میرسد در راستای تقویت موقعیت هژمونیک یکی از جریانهای سیاسی تعبیر شده است.
شکست جنبش اخیر، همراه با آنچه از سوی برخی کنشگران بهعنوان عهدشکنی و استفادهٔ ابزاری از جان انسانها در جهت منافع فردی یا گروهی تلقی شده است، هنوز بازتابهای میدانی خود را در عرصهٔ روانشناسی اجتماعی بهطور کامل آشکار نکرده است؛ بااینحال، به نظر میرسد این تجربه در تحولات فکری و نگرشی جامعهٔ ایران پس از شوکهای وارده نقشی قابلتوجه ایفا خواهد کرد.
حتی در صورت وقوع مداخلهٔ نظامی ایالات متحده علیه ایران، در شرایط کنونی نمیتوان انتظار داشت که چنین اقدامی به رفع مشکلات ساختاری جامعه بینجامد؛ چهبسا بر دامنهٔ رنجها و هزینههای انسانی بیفزاید.
اگر دولت آمریکا، بهویژه دونالد ترامپ در روزهای نخست اعتراضات به وعدههای خود برای حمایت از معترضان عمل میکرد و مراکز سرکوب را هدف قرار میداد، ممکن بود این مداخله، در صورت همسویی با کنشهای داخلی، به تضعیف ساختار قدرت جمهوری اسلامی یاری رساند و همزمان بهمثابهٔ پشتیبانی از جامعهای در وضعیت بحرانی تلقی شود. اما، در وضعیت کنونی، نهتنها مداخلهٔ نظامی بعید است به بسیج گستردهٔ اجتماعی در داخل کشور بینجامد، بلکه ممکن است به تشدید سرکوب و افزایش خشونت علیه زندانیان و معترضان نیز منجر شود؛ بهویژه از آنرو که از دیدگاه برخی منتقدان، اکنون آشکارتر شده است که تشویق ایرانیان به اعتراض از سوی دولت ترامپ بیش از آنکه مبتنی بر دغدغههای حقوق بشری باشد، در راستای کسب امتیازات راهبردی برای منافع ایالات متحده و اسرائیل صورت گرفته است.
در نهایت، هزینههای انسانی سنگینی که جامعهٔ ایران در جنبش اخیر متحمل شده است، به دشواری با دستاوردهای آن قابل مقایسهاند؛ حتی اگر برخی روایتها آن را پیروزی معرفی کنند، شواهد عینی موجود در مقطع کنونی بیش از هر چیز حاکی از ناکامی و فرسایش اجتماعی است. بااینحال، میتوان امیدوار بود که این تجربهٔ پرهزینه، در بازاندیشی دربارهٔ منشها و شیوههای کنش جمعی به سرمایهای برای تلاشهای آینده در جهت رشد فکری و اجتماعی بدل شود.
سلمان گرگانی
۱۵-بهمن ۱۴۰۴