ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Sat, 31.01.2026, 10:12
از یاحسین میرحسین، تا پهلوی برمی‌گردد

بهرام خراسانی

یکم) همه‌کشی ده‌ها هزار دختر و پسر و زن و مرد پیر و جوان و کودک خردسال در چند روز گذشته، یعنی روزهای میانی دی‌ماه ۱۴۰۴ به دست نیروهای جمهوری اسلامی و نیابتی‌های آن، بار دیگر و این بار جدی‌تر، بسیاری از ما را درگیر چیستی و ویژگی‌های «انقلاب ملی ایرانیان» و راه‌های گذار از بختک نظام جمهوری اسلامی به نظامی دیگر کرده است. در این رویدادِ همه‌کشی فرزندان انقلاب ملی ایرانیان که از درد و رنج آن در سراسر جهان صدای ناله و درد برخاست، از چپِ محور مقاومت ایرانی و جهانی که با هر خراشی بر تن تروریست‌های فلسطینی و لبنانی و یمنی فریادش به آسمان هفتم می‌رسید، برای این ایرانیان حتی آه کوتاهی هم نکشید.

انقلاب ملی ایرانیان یعنی انقلابی که ریشۀ آن نخست در همه‌کشی سال ۱۳۶۷ در زندان‌های جمهوری اسلامی، و سپس در جنبش سبز سال ۱۳۸۸ بسته شد. جنبش سبز روح زندۀ یک انقلاب مدرن را داشت؛ اما با وجود فداکاری و ایستادگی جوانان و دانشگاهیان، رهبر نمادین جنبش و همسرش تنها ماندند و بسیاری از اصلاح‌طلبان حکومتی، ملی‌مذهبی‌ها و روشنفکران دینی، روح این انقلاب را در نطفه خفه کردند. آن‌ها با سر دادن شعار «الله‌اکبر» و «یا حسین، میرحسین»، فریاد «مرگ بر خامنه‌ای» و فراخوان «نه غزه، نه لبنان» را در خیابان‌ها خاموش کردند، و آنگاه با تنها گذاشتن میرحسین موسوی و همسرش در حصر خانگی، بسیاری خود به اروپا گریختند تا شاید هیاهویی برپا کنند و در پناه آن و برخی ایرادگیری‌ها از جمهوری اسلامی، در تاریکی آرامشِ جمهوری اسلامی، سینه‌خیز به دامن نظام برگردند. آن دو تن نیز که تا جایی که ما می‌دانیم و امیدوارم اشتباه نکرده باشیم، از کم‌شمار نیروهای پاک‌دست جمهوری اسلامی بودند، روانۀ «حصر» شدند و هنوز هم شاید برای روز مبادای رژیم و اصلاح‌طلبان در حصر نگهداری شوند، تا شاید با برپاکردن هیاهویی به‌ظاهر روشنفکرانه و نمایش‌های کم‌رمق اصلاح دینی و سیاسی، در پناه آن هیاهو به دامن نظام برگردند. اما درونمایۀ بیمار و فاسد ساختار جمهوری اسلامی، ناتوانی خود را در سیمای چندین جنبش ملی دیگر از جمله در سال‌های ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸، و سپس در جنبش «زن، زندگی، آزادی» (مهسا) نشان داد؛ و اکنون در برجسته‌ترین جنبش کنونی یعنی انقلاب ملی ایرانیان که سال ۱۴۰۱ با همان جنبش زن، زندگی، آزادی آغاز شده و اکنون در این گفتار هم به آن خواهیم پرداخت.

با اینکه این به‌اصطلاح اصلاح‌طلبان کوشش کردند تا شاید با پنهان شدن زیر سایۀ خود به مراد برسند و وصل به مادر شوند، اما ساختار فاسد جمهوری اسلامی با نمایش ناتوانایی‌های بیشتر خود و پیدایش جنبش‌های تازه، اصلاح‌طلبان را که گاه روزنه‌جویی هم می‌کردند تا به درون نظام برگردند، تاکنون ناکام گذاشته است. هرچند اینان هنوز ناامید نشده و هر روز با بدگویی از رقیبان سکولار خود و سم‌پاشی علیه آنان، کوشش می‌کنند گامی دیگر به پیش بگذارند؛ گامی که البته پس‌گشت‌های بسیار نیز داشته است و باز هم خواهد داشت. شاید این سخن میرحسین در همین روزها خطاب به خامنه‌ای که گفته است: «بازی به پایان رسید! تفنگ‌تان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید»، نشانِ پاک‌دستی او در هم‌سنجی با برخی از پیروان او از جمله رئیس‌جمهوری کنونی است، که همه‌چیز هست جز رئیس‌جمهور.

دوم) دانش و تجربۀ اجتماعی این نگارنده به آن اندازه نیست که بتوانم استراتژی و تاکتیک انقلاب کنونی ایران را پیشنهاد دهم یا دربارۀ آن اظهارنظر سودمند و بسنده‌ای داشته باشم. این کار نیازمند هم‌اندیشی همۀ چهره‌های سیاسی شایستۀ این نام، و آگاه و آشنا به فلسفۀ سیاسی و روندهای سیاسی روز است؛ چیزی که گرچه هنوز به پاسخی فرجامین در آن نرسیده‌ایم، اما با توجه به آنکه این روزها دوستان بسیاری خواه ناخواه به این گفتگو پرداخته‌اند، من هم به سهم خود چند چیز را می‌توانم یادآوری کنم.

نخست آنکه در ذهن کمابیش ۸۰ درسد ایرانیان (به‌جز سران سپاه و بسیج، اصلاح‌طلبانِ خواهان بازآفرینی نظام اسلامی با شرکت خودشان، و چپ‌های از رده خارج شدۀ محور مقاومت چین و روسیه)، نظام اسلامی موجود شکست خورده و کسی به آن باور ندارد. این «باور» که حتی به گفتۀ شخص میرحسین هم «بازی به آخر رسیده است»، می‌تواند اصلی‌ترین نیروی پیش‌برندۀ انقلاب ملی ایران باشد، به شرط آنکه اصلاح‌طلبان یا چپ‌ها نتوانند اثر آن «باور» به انقلاب را به بیراهه کشند. با این‌همه، پنهان نمی‌توان ساخت که جمهوری اسلامی با سوءاستفاده از دارایی‌های مادی و معنوی خودِ مردم (از جمله توان نظامی کشور که امانتی نزد رژیم بوده) و نیز یاری نیروهای ارتجاعی جهادگرا و سلفی اخوان‌المسلمین، و با به خدمت گرفتن بخشی از عوام و لومپن‌ها که در صد سال گذشته معمولاً سرباز روحانیت شیعه بوده‌اند، ضربۀ سختی به جنبش وارد ساخت. با این ضربه البته جنبش انقلابی اندکی به حالت گیجی فرو رفته که به گمان من، به‌زودی از این گیجی بیرون خواهد آمد و نیروی خود را باز خواهد یافت. می‌توان گفت که نیروهای میدانی و پیش‌برندۀ انقلاب ملی کنونی ایران — بی‌آنکه بخواهم بر برخی کمبودهای جدی آن به‌ویژه رقابت‌ها و حسادت‌های شخصی نخبگان سرپوش بگذارم — چه از نظر خاستگاه طبقاتی و چه از نظر سواد و آگاهی اجتماعی و جایگاه طبقاتی (که وابسته به طبقۀ پیشرو «میانۀ نوین» یعنی تکنوکرات‌ها، کارگران صنعتی و معلمان هستند)، از آگاه‌ترین و با تجربه‌ترین کادرهای سیاست‌ورزِ پرپیشینه و آموزش‌دیده، و رزمنده‌ترین نیروی انقلابی و اجتماعی ایران در ۱۵۰ سال گذشتۀ تاریخ مدرن ایران برخوردار است.

به گواهی چشم و گوش، بسیاری از جوانان امروزینِ هوادار انقلاب ملی ایران، از بسیاری نیروهای سیاسی نسل ما در دوران پیش از ۱۳۵۷ که خود را «سیاسی» می‌خواندیم، دست‌کم به دلیل شرایط زمانی، آگاه‌تر و باسوادتر هستند. پروایی ندارم بگویم که سطح فهم سیاسی و اجتماعی بسیاری از جوانان امروز که کنشگر این انقلاب هستند و شوربختانه در همین چند روز گذشته هزاران تن از آن‌ها به دست رژیم جمهوری اسلامی کشته شدند، از بسیاری به‌اصطلاح سیاسیون سال‌های پیش از انقلاب که باسوادترینشان مارکسیست‌ها بودند، بهتر است؛ اسلام‌گرایان و ملی‌مذهبی‌های پیرو شریعتی و مجاهدین که هیچ. از نظر شور انقلابی نیز باز هم به گواهی چشم و گوش، اگر نسل ما تنها می‌توانست چند ساعتی زیر شلاق مقاومت کند تا همرزمش را لو ندهد (و این البته مهم بود)، در این چند سال پس از جنبش مهسا به‌ویژه چند روز گذشته در خیابان‌ها، دیدیم که جوانان چگونه در برابر حجاب اجباری ایستادند و در این روزها در چشمِ مرگ دوختند و ابهت آن را شکستند.

برخلاف ادعای برخی گروه‌های به‌اصطلاح دموکراسی‌خواه که بر انحصارطلبی و خودکامگی خود پردۀ فریب می‌کشند و ابراز نگرانی می‌کنند که اگر رضا پهلوی رهبر دوران گذار باشد، احتمالاً نظام را به کانال پادشاهی‌خواهی خواهد کشاند، این نسلی که امروز ما در جامعه می‌بینیم، بسیار آگاه‌تر از آن است که به کسی اجازه دهد جامعه را به بیراهه بکشاند. چنین سخنانی در اصل بازتاب این احساس است که این گروه از افراد بیش از هر چیز خود در جستجوی امتیازهای بیشتر هستند، آمادۀ همکاری با دیگران نیستند و با دستاویزهای ناپسند و لوده‌وار، رضا پهلوی را «نیم‌پهلوی»، بی‌سواد، بی‌جربزه و مانند آن می‌خوانند؛ و سرانجام با همۀ این حرف‌ها دیگران را دیکتاتور و لومپن می‌نامند.

سوم) این روزها پرسمان وحدت اپوزیسیون، تشکیل جبهۀ واحد ضد جمهوری اسلامی، دموکراسی گروهی و شورایی، رهبری فردی و گروهی و مانند آن در گفتگوهای روزانۀ مردم و روشنفکران به فراوانی شنیده می‌شود، و نگران آیندۀ پس از انقلاب ایران در این زمینه هستند که البته نگرانی درست و به‌جایی هم هست. اما دو پرسش اساسی در این زمینه، از سوی دو گروه و با دو ویژگی پیش کشیده می‌شود که خود بسیار مهم است. نخست اینکه این کسان از این واژگان گرانمایه تنها نام می‌برند بی‌آنکه آن را تعریف کنند، از جعبه بیرون آورند و به دیگران بگویند منظور من از دموکراسی، آزادی، لیبرالیسم، انتخابات و... چنین چیزی است؛ نه اینکه تنها یک واژۀ تعریف‌نشده را پشت‌سر هم تکرار کنند.

این پرسش البته ویژۀ امروز نیست و در سال‌های پیش از انقلاب ۵۷ نیز گرچه نه به اندازۀ امروز، از این حرف‌ها زده می‌شد، اما هیچ‌گاه به فرجام خود نرسید؛ پس از این هم نمی‌دانیم چه خواهد شد. نکتۀ دیگر آن است که امروز این پرسش از سوی دو گروه اصلی پیش کشیده می‌شود که شکل کاربرد آن کمی پرسش‌برانگیز است. گروه نخست ملی‌مذهبی‌ها و اصلاح‌طلبانی هستند که به گواهی تاریخ اسلام در جهان و ایران، باورهای دینی آنان به هیچ شکلی با دموکراسی و حکومت ملی و سکولار و حقوق بشر سازگار نیست، نبوده و نخواهد بود. در جمهوری اسلامی هم هیچ‌یک از مدعیان امروزِ دموکراسی (به‌جز شمار اندکی که اکنون در زندان‌های جمهوری اسلامی هستند و این روزها بیانیۀ ۱۷ نفره نوشته‌اند و برای این نگارنده گرامی‌اند)، هیچ‌گاه در این زمینه از حکومتی که شریک آن بودند، چیزی نپرسیدند. اگر شک دارید به پیرامون خود نگاه کنید.

دوم مارکسیست‌ها هستند که از «شورا» و آزادی از سرمایه‌داری هم به فراوانی سخن می‌گویند. نتیجۀ کار آن‌ها هم در اردوگاه سوسیالیستی آزموده شده، هم در حزب‌های قومی و شوراهای کارگری سراسر دنیا، و هم در پیرامون خود ما و بیش از ۶۰ سال تجربۀ عملکرد آن‌ها در ایران. در همین چند ماه گذشته در فیس‌بوکِ یکی از همین‌ها دیدم که در پاسخ به کسی که نظر او را دربارۀ به‌اصطلاح «سلطنت‌طلبان» پرسیده بود، گفته بود: «هر سلطنت‌طلبی را هر جا که دیدید، سرش را به سنگ بکوبید». این وضعیت این شک را برمی‌انگیزد که گویا امروز دعوا بر سر لحاف ملا است؛ یعنی اینکه کسی که ریسک کرده و می‌خواهد رهبر دوران گذار شود، «از این‌ها نیست». واژگان دموکراسی، دیکتاتوری، حقوق شهروندی و مانند آن، از پرکاربردترین و گاه تفرقه‌انگیزترین بهانه‌گیری‌ها برای این گروه است که این روزها به کار می‌رود. همچنین، گاه برای نام بردن از حکومت جمهوری اسلامی همچون یک نظام بد، از واژگانی مانند حکومت فاشیستی، حکومت استبدادی یا خودکامه نام می‌برند، در حالی که بهترین نامِ زیبندۀ این نظام، همانا «جمهوری اسلامی» است. کسانی مانند رضا پهلوی را نیز به آن متهم می‌سازند که گویا اگر او رهبر دوران گذار باشد، جامعۀ آیندۀ ایران را به سوی پادشاهی و به گفتۀ آن‌ها سلطنتی خواهد کشاند.

برای کسانی مانند این نگارنده و کل مردم، اصلاً مهم نیست که نظم آینده جمهوری باشد یا پادشاهی، چون هم جمهورِ بد به فراوانی دیده‌ایم و می‌بینیم، هم پادشاهیِ خوب. آنچه مهم است آن است که آن نظام سکولار و غیردینی باشد و به همین دلیل چندی پیش من هم در همین سایت، رهبری آقای رضا پهلوی را برای گذار از جمهوری اسلامی پذیرفته‌ام. پس از این گذار، شکل نظام نیز با نظر مردم تعیین خواهد شد، و هرگونه ابهام‌آفرینی در این زمینه از سوی هر کس در این روزها، به سود رژیم جمهوری اسلامی و ترفند آن خواهد بود.