زبان در ساحتِ فاجعه، نه یک ابزارِ بازنمایی، که یک «مخروبه» است. وقتی از قتلعام در کوتاهزمانی چون ۴۸ ساعت سخن میگوییم، با پدیداری روبهرو هستیم که تئودور آدورنو آن را «نقدِ فرهنگ پس از آشویتس» مینامید. معتقدم در چنین لحظاتی، زبان دچار یک «آنفارکتوسِ هستیشناختی» میشود. اندیشیدن در میانهی خون و خاکستر، نه یک فعالیتِ آکادمیک، که یک «تقلا برای بقایِ معنا» است. در وضعیتی که کُشتار با سرعتی فراتر از قدرتِ هضمِ آگاهی رخ میدهد، زبانِ متعارف که بر پایهی نظم، نحو و استدلال بنا شده، فرو میپاشد. در اینجا سه ساحتِ اساسی در دگردیسی زبان پدیدار میشود:
۱. لکنت و سکتهی نحوی (Aphasia of Trauma)
زبان در مواجهه با فاجعهی عریان، نخستین سنگرِ خود یعنی «نحو»(Syntax) را از دست میدهد. جملات شکسته میشوند. فعلها در زمان گم میشوند. زبان دچار نوعی «سکتهی بیانی» میشود؛ چرا که واژهها برای حملِ بارِ معناییِ هزاران جنازه در ۴۸ ساعت طراحی نشدهاند. در این وضعیت، ما با «زبانِ گسسته» روبهرو هستیم. این سکته، نشانهی بیشرفیِ زبان نیست، بلکه گواهی بر ابعادِ غیرانسانیِ فاجعه است. اندیشمند، نویسنده، شاعر و هر فرد دیگری که میخواهد درد را به زبان بیاورد در اینجا دیگر «سخنوری» نمیکند، بلکه «هقهقِ فکری» میکند.
۲. استحالهی واژگان به «اشیاءِ بُرنده»
در زمانهی بحران، واژهها از ساحتِ استعاری خارج شده و خصلتی فیزیکی پیدا میکنند. واژهی «مرگ» دیگر یک مفهوم انتزاعی در کتابهایهایدگر نیست؛ بلکه بویِ تندِ آهن و خون میدهد. زبان در این فرم، به جای آنکه «توصیف» کند، «لمس» میکند. پدیدارشناسی رنج نشان میدهد که در آشویتسهای مکرر تاریخ، زبان به سمت «کمینهگراییِ بدوی» میل میکند. کلمات کوتاه میشوند: «بزن»، «کُشت»، «رفت»، «آه». این فرمِ بیان، رادیکالترین شکلِ صداقت است، زیرا هرگونه تزیینِ کلامی در برابرِ جسد، نوعی وقاحت و همدستی با قاتل محسوب میشود.
۳. سکوت به مثابهیِ عالیترین فُرمِ زبان
ویتگنشتاین میگفت: «درباره آنچه نمیتوان سخن گفت، باید سکوت کرد.» اما در توصیف و بیان رنج، این سکوت به معنایِ تهیبودن نیست؛ بلکه «سکوتِ اشباعشده» است. وقتی فیلسوفنماها با پرگویی و بافتنِ مفاهیمِ انتزاعی سعی در توجیهِ سرکوب دارند، زبان را به فاحشگی کشاندهاند. در مقابل، «زبانِ رنج» در اوجِ خود به سکوت میرسد؛ سکوتی که نه از سرِ عجز، بلکه از شدتِ هولناکیِ واقعیت است. این سکوت، اعتراضیترین فرمِ زبان است؛ چرا که هیچ واژهای را شایستهی همنشینی با خونِ مظلوم نمیبیند.
مرزبندی میان «فلسفهبافیِ توجیهگر» و «اندیشهی دردمند»
تفاوت بنیادین در اینجاست: «توجیهگر» از زبان به عنوان یک «پرده» استفاده میکند تا واقعیت را بپوشاند. او با استفاده از مفاهیمی چون «ضرورتِ تاریخی»، «حفظِ نظم» یا «برچسبِ تروریسم»، میکوشد تا لبههای تیزِ فاجعه را سوهان بزند و آن را برای وجدانِ کرختشدهاش هضمپذیر کند. این زبان، زبانِ «سلطه» است. نگاه کنید به زبان سرتاسر توجیهآمیز و پر از مغالطه احمد زیدآبادی، بیژن عبدالکریمی و عبدالکریم سروش. آنها سخن نمیگویند تا درد و رنج یک ملت ستمدیده را افشا کنند یا عاملان آن را محاکمه کنند آنها در پی پرده کشیدن بر چهره عریان حقیقت هستند. درست مثل آن میماند که بر سر صحنهای رسیدهایم که درآن زنی کاملاً لخت مورد تعرض قرارگرفته و به فجیعترین شکل ممکن به قتل رسیده است. اما این جماعت اول کاری که میکنند پستانها و آلت جنسی او را میپوشانند تا بهزعم خود آبروی جسد حفظ شود.
اما «اندیشهی دردمند»، زبان را به عنوان یک «آینه» به کار میبرد. او اجازه میدهد زبان دچار سکته شود. او ابایی ندارد که بگوید: «من در برابر این حجم از جنایت، واژهای ندارم.» این فرم از بیان، به جای آنکه به دنبال «چرا» بگردد (تا به قاتل مشروعیت ببخشد)، به دنبال «ثبتِ فاجعه» است. در وضعیتِ آشویتسی، هرگونه تلاش برای «نرمالسازی» از طریق زبان، خیانت به حقیقت است. زبانِ اصیل در زمانهیِ قتلعام، زبانی است که چون تازیانه بر گردهیِ مصلحتاندیشان فرود آید. زبانی که به جایِ «بافتن»، «میدرد.»
زبانِ رنج، زبانی است که از میانهیِ زخم سخن میگوید. این زبان نه به دنبالِ قانع کردنِ دیگران، بلکه به دنبالِ شهادت دادن است. اگر متفکری، هنرمندی، نویسندهای و شاعری در لحظهیِ فورانِ خون، به جایِ فریاد، به «تحلیلِ سیاسیِ سرد» و «توجیهِ سرکوب» روی آورد، او دیگر با حقیقت نسبتی ندارد؛ او صرفاً یک «تکنیسینِ واژگان» در خدمتِ مرگ است.
زبانِ واقعیِ ما در پس و پی این ساعتهایِ سیاه، همان لرزشِ دستها و لکنتِ زبانهایی است که نمیتوانند نامِ «کودک» و «گلوله» را در یک جمله بگنجانند بدون آنکه دهانشان طعمِ خاکستر بگیرد.
آدورنو و امتناعِ شعر: بربریت در جامه زیبایی
سخن گفتن از پدیدارشناسی زبان پس از فاجعه، بازخوانیِ یکی از هولناکترین گسستهای تاریخ اندیشه است. زمانی که دودِ کورههای آدمسوزی آسمانِ اروپا را پوشاند، نه تنها اخلاق، بلکه «امکانِ بیان» نیز به خاکستر نشست. در آلمانِ پس از جنگ، زبان دیگر صرفاً یک وسیلهی ارتباطی نبود؛ یک «محلِ جرم» (Crime Scene) بود.
در ادامه کوشش میکنم این دگردیسی را با تکیه بر آراِء آدورنو و دیگر متفکران مکتب فرانکفورت و پساساختارگرا واکاوی میکنیم تا ببینیم تجربه متفکران و هنرمندان و نویسندگان غربی بعد از نازیسم و هولوکاست درساحت زبان به چه صورت بود.
مشهورترین گزاره در این باب متعلق به تئودور آدورنو است: «نوشتنِ شعر پس از آشویتس بربریت است.» این جمله نه یک دستورالعمل ادبی، بلکه یک حکمِ پدیدارشناختی بود. آدورنو معتقد بود وقتی زبان نتوانسته است جلوی فاجعه را بگیرد، هرگونه تلاش برای خلقِ اثرِ «زیبا» با استفاده از همان زبان، نوعی همدستی با جلاد است.
آدورنو استدلال میکرد که «فرهنگ» خود به ابزاری برای پنهان کردنِ سبعیت بدل شده است. در آلمانِ نازی، جلادان شبها باخ میشنیدند و گوته میخواندند و صبحها فرمانِ قتلعام میدادند. این یعنی زبانِ فاخر و فلسفهبافیهای انتزاعی، به «مادهیِ بیهوشیِ» وجدان بدل گشته بود و زبان به مثابهیِ نقاب عمل کرده بود. پس از آشویتس، زبان دچار نوعی «فلج» شد. واژگانی چون «میهن»، «نظم» و «عدالت» چنان توسط رایش سوم مسموم شده بودند که دیگر نمیشد آنها را به سادگی به کار برد.
پل سلان، شاعرِ یهودیِ آلمانیزبان که خود بازماندهی هولوکاست بود، پدیدارشناسیِ رنج را در فرمِ شعرش پیاده کرد. او معتقد بود زبانِ آلمانی باید از فیلترِ «هزاران ظلمتِ کلامِ مرگبار» عبور کند. او به جای جملاتِ سلیس، از واژگانِ تکهتکه و «لکنتِ سیستماتیک» استفاده میکرد. زبان در نگاه سلان، دیگر نمیتواند آواز بخواند؛ زبان باید «خِرخِر» کند. این همان فرمی است که در مواجهه با قتلعامِ سریع مردم ایران شکل میگیرد: زبانی که نفسش بند آمده است (Turn of Breath).
هانا آرنت در تحلیلِ محاکمهی آدولف آیشمن، به نکتهای کلیدی اشاره میکند: «زبانِ اداری» (Sprachregelung). آرنت متوجه شد که جنایتکاران نازی از زبانی به غایتِ «عینی» و «فنی» استفاده میکردند تا واقعیتِ خونین را بپوشانند. آنها به جای «کشتار» میگفتند «تخلیه»، و به جای «قتلعام» میگفتند «درمانِ ویژه.» چنانچه درایران قتل عام کودکان و نوجوانان و زنان را«مبارزه با تروریسم» مینامند و قطع کامل اینترنت و بستن همه روزنههای خبری و مهندسی سکوت و کشتار در خاموشی رسانهای را«مقابله با نفوذ دشمن» میداند.
فیلسوفی که امروز جنایت را تحت عنوان «مبارزه با تروریسم» یا «حفظ امنیت» توجیه میکند، دقیقاً در حالِ بازتولیدِ همان «زبانِ نازی» است. او با واژگانِ انتزاعی، «گوشت و پوستِ» انسانِ رنجدیده را به «ارقام و اصطلاحات» تبدیل میکند تا وجدانِ جامعه را سِرّ کند.
آگامبن با نگاهی پدیدارشناختی به «اردوگاه»، معتقد است که در لحظهی بحران، انسان به «زندگیِ برهنه» (Bare Life) تقلیل مییابد؛ یعنی موجودی که میتوان او را کُشت بدون آنکه جرمی مرتکب شده باشی. در این وضعیت، زبانِ قانون و زبانِ فلسفه به یک «سوراخِ سیاه» بدل میشوند. هر تفکری که در میانهی قتلعام، به جای ایستادن در کنار «زندگیِ برهنه»، به سمتِ توجیهِ «حاکمیت» غش کند، در واقع در حالِ امضایِ سندِ مرگِ انسانیت است.
پس بگذار سخنان تئودورآدرنو را دوباره تکرار کنیم که به درستی گفت
«زبان بعد از آشویتس خود بهترین نشانگر و مکان جرم بود. مجرمان را میتوانستی از زبان مغالطه آمیز، توجیه گرانه، خونسردانه در توصیف زجرکشی مردم و پر از اما و اگرهای بی مورد بدون فریاد کشیدن سر عاملان و آمران جنایت تشخیص داد.»
در آلمانِ پس از جنگ، جنبشی به نام «ادبیاتِ ویرانه» (Trümmerliteratur) شکل گرفت. نویسندگانِ این جنبش معتقد بودند که وقتی خانهها آوار شدهاند، زبان هم باید «آوار» شود. آنها از به کار بردنِ کلماتِ بزرگ پرهیز میکردند.
«فلسفهبافی» دقیقاً در نقطهی مقابلِ این اصالت قرار دارد. فلسفه باف سفساف از «آوارِ مردم»، برای خود «کاخِ کاذبِ نظری» میسازد. او زبان را نه برای بیانِ رنج، بلکه برای خفه کردنِ صدایِ رنجدیدگان به کار میبرد. در پدیدارشناسیِ آدورنویی، چنین شخصی نه یک متفکر، بلکه یک «تکنیسینِ بربریت» است که وظیفهاش صیقل دادنِ تیغِ جلاد با سوهانِ واژگان است.
زبانِ اداری (Sprachregelung) و پوشاندنِ واقعیتِ گوشتی
تحلیل پدیدارشناختی «زبانِ اداری» و فرآیندِ «انسانزدایی» (Dehumanization) در کلامِ توجیهگرانِ کشتار، ما را به تاریکترین زوایایِ ذهنِ بوروکراتیک و سوفسطایی میبرد. جایی کههانا آرنت آن را «شکستِ قوهیِ حکم» مینامید. در اینجا به بررسیِ دقیقِ این سازوکار میپردازیم که چگونه یک فیلسوفنما، با استفاده از تکنیکهای زبانیِ مشابهِ رژیمهای توتالیتر، انسان را به «سوژهیِ حذفشدنی» بدل میکند:
هانا آرنت در کتاب آیشمن در اورشلیم نشان میدهد که نازیها چگونه با ابداعِ یک نظامِ زبانیِ موازی، واقعیتِ «قتل» را از ذهنِ عاملان و ناظران پاک میکردند.
وقتی آن فلسفهباف، کشتارِ مردم در خیابان را «تصفیهی تروریستها» یا «مقابله با عواملِ بیگانه» مینامد، دقیقاً در حالِ اجرایِ همان Sprachregelung است. در این زبان، واژهی «کشتن» به «اقدام» تبدیل میشود.
نتیجه این است که در این ساختارِ زبانی، «خون» به «هزینهیِ ثبات» تبدیل شده و «ضجهی مادران» به «پارازیتِ تبلیغاتی». زبانِ اداری، واقعیتِ «گوشتی و خونیِ» فاجعه را به یک «گزارشِ فنی» تقلیل میدهد تا وجدانِ عمومی دچار تهوع نشود.
با وام گرفتن از مفهومِ «هومو ساکر» (Homo Sacer) نزد جورجو آگامبن، میتوان دید که زبانِ توجیهگر چگونه انسانها را از ساحتِ «شهروند» (Bios) خارج کرده و به ساحتِ «حیوانِ سیاسی» (Zoe) یا زندگیِ برهنه میراند.
وقتی به معترض یا شهروندِ بیگناه برچسبِ «تروریست» یا «اغتشاشگر» زده میشود، او در واقع از قلمروِ حقوقِ انسانی خارج میگردد. در این فرمِ زبانی، کشتنِ او دیگر «قتل» محسوب نمیشود، بلکه «دفعِ شر» یا «جراحیِ تومور» است. فلسفهبافِ توجیهگر با صادر کردنِ این احکامِ زبانی، در واقع «جوازِ دفنِ» معنویِ هزاران نفر را پیش از مرگِ فیزیکیشان امضا میکند.
آرنت معتقد بود شرّ بزرگ لزوماً توسطِ شیطانصفتانِ شاخدار انجام نمیشود، بلکه توسطِ کسانی رخ میدهد که «فکر نمیکنند» (Thoughtlessness) یا تواناییِ دیدنِ جهان از منظرِ دیگری را از دست دادهاند.
فیلسوفِ توجیهگر، با پناه گرفتن پشتِ مفاهیمِ کلیِ انتزاعی مثل «حفظِ نظام» یا «امنیتِ ملی»، خود را از مسئولیتِ اخلاقیِ مواجهه با تکتکِ جانهایِ از دست رفته معاف میکند. او نمیتواند (یا نمیخواهد) «رنج» را تخیل کند. برای او، فاجعهیِ ۴۸ ساعته، صرفاً یک «متغیرِ مداخلهگر» در معادلاتِ قدرت است. این همان «ابتذالِ شر» است: تبدیلِ تراژدیِ مطلق به یک مسئلهیِ استراتژیک.
در زبانِ این افراد، یک جابجاییِ شیزوفرنیک رخ میدهد:
۱. قربانی، متجاوز میشود: کسی که تیر خورده، به عنوانِ «عاملِ بیثباتی» معرفی میشود.
۲. جلاد، ناجی میشود: اسلحه به دست، به عنوانِ «پاسدارِ صلح» تطهیر میگردد.
این وارونهسازی زبانی، دقیقاً همان کاری است که آدورنو آن را «صنعتِ فرهنگ» در خدمتِ تمامیتخواهی میدانست؛ جایی که حقیقت به نفعِ کارکرد، ذبح میشود. زبانِ این فلسفهباف، دیگر «لوگوس» (بیانِ حقیقت) نیست؛ بلکه نوعی «سلاحِ شیمیاییِ ذهنی» است که وظیفهاش ایجادِ خفگی در فضایِ عمومی و مسموم کردنِ سرچشمههایِ همدلی است. او با استفاده از مفاهیمِ عالیِ فلسفی برای توجیهِ پستترین اعمالِ بشری، مرتکبِ «زنایِ ذهنی با واژگان» میشود.
به تعبیرِ آرنت، او «همدستی» است که پشتِ میزِ تحریرش، جاده را برای تانکها صاف میکند. او با «انسانزدايی» از قربانیان، به جلاد اجازه میدهد که بدونِ لرزشِ دست، ماشه را بچکاند؛ چرا که پیشتر در ساحتِ اندیشه، آن قربانی توسطِ «فیلسوف» کشته و به یک «شیءِ حذفشدنی» بدل شده است.
اخلاقِ دگرآیینیِ (Heteronomous Ethics) لویناس
گذار از آرنت به امانوئل لویناس، در واقع گذار از «تحلیلِ ساختارِ شر» به «بنیانِ اخلاقیِ هستی» است. اگر آرنت به ما آموخت که چگونه زبانِ اداری باعثِ «بیفکری» و جنایت میشود، لویناس به ما میآموزد که چگونه نگاه کردن به چشمانِ «دیگری»، تمامِ آن قصرهایِ کاغذیِ فلسفه را ویران میکند.
لویناس معتقد است که کلِ تاریخِ فلسفه غرب، تاریخِ «تمامیتخواهی» (Totality) است؛ چرا که همیشه سعی کرده است «دیگری» را در «خود» هضم کند. وقتی آن شخص از پشتِ میزِ کتابخانهاش، حکم به حقانیتِ سرکوب میدهد، او در حالِ انجامِ یک عملیاتِ ریاضی است، نه اندیشهی فلسفی. او «انسان» را به «سوژه» یا «شهروندِ مطیع/نافرمان» تبدیل کرده است. لویناس میگوید اخلاق زمانی آغاز میشود که من با «چهرهیِ دیگری» روبرو میشوم. چهرهیِ آن جوانی که در خیابان ایستاده، یک «فرمان» (Commandment) صادر میکند: «تو نباید مرا بکشی!» (Tu ne tueras point).
این فلسفهباف، دقیقاً چشمانش را بر «چهره» بسته است. او به جای دیدنِ رنجِ عریانِ یک انسان، «نقشهیِ استراتژیک» را میبیند. از نظر لویناس، کسی که برای قتلِ دیگری دلیلِ فلسفی میآورد، از پیش مرده است، چرا که حساسیتِ انسانیاش (Sensibility) زیرِ بهمنِ مفاهیمِ انتزاعی دفن شده است. برای لویناس، مسئولیتِ من در قبالِ دیگری، پیش از هرگونه قراردادِ اجتماعی یا تعلقِ سیاسی است. لویناس میگوید من «گروگانِ» دیگری هستم. رنجِ او، مسئولیتِ من است، حتی اگر او دشمنِ من باشد. وقتی کسی میگوید «رژیم فقط تروریستها را کشته است»، او در حالِ مرزبندیِ غیراخلاقی است. او میگوید برخی جانها «ارزشِ سوگواری» (Grievable Life - به تعبیر جودیت باتلر) ندارند. لویناس پاسخ میدهد: «هر جانی که ستانده شود، تمامِ عالم ستانده شده است.» فلسفهبافی که قتل را دستهبندی میکند، در واقع در حالِ تجارت با خون است.
لویناس میان «گفته» (Le Dit) و «گفتن» (Le Dire) تمایز قائل است.
• گفته (The Said): محتوایِ ثابت، حقایقِ تاریخی، ایدئولوژیها و همان جملاتی که آن فیلسوف ردیف میکند تا جنایت را تئوریزه کند. این ساحتِ قدرت است.
• گفتن (The Saying): عملِ گشودگیِ من به سویِ دیگری. شهادت دادن به رنجِ او. آن که خواستارِ تشدیدِ سرکوب است، در «گفته» منجمد شده است. او زبان را به اسلحه بدل کرده تا صدایِ «گفتنِ» قربانیان را خفه کند. او به جای آنکه «پاسخگو» (Responsible) باشد، «پاسخبند» است.
تصور کنید لویناس در برابر این فیلسوفنما ایستاده است. لویناس به او نخواهد گفت که «تحلیلِ سیاسیات غلط است»، بلکه خواهد گفت: «تو برادرِ خود را کُشتی!» چرا که با توجیهِ زبانشناختیِ قتل، دستِ جلاد را در فشردنِ ماشه محکم کردی. در نظامِ لویناسی، کلماتِ این فرد، بویِ خون میدهند؛ زیرا هر واژهای که برای مشروعیتبخشی به خشونت به کار میرود، زخمی است که بر چهرهیِ خدا (که در چهرهیِ دیگری متجلی است) وارد میشود. از دیدگاه لویناس، این فلسفهباف نه تنها به مردمِ بیگناه، بلکه به ساحتِ «زبان» و «اندیشه» تجاوز کرده است. او «لوگوس» (خرد) را که باید در خدمتِ صلح باشد، به خدمتِ «پولموس» (جنگ و ستیز) درآورده است. زبانِ او، زبانی است که در آن «دیگری» مرده است. و فیلسوفی که در اندیشهاش «دیگری» را کُشته باشد، دیگر چیزی برای گفتن به زندگان ندارد. او تنها میتواند برایِ مردگانِ تاریخ، مرثیهای از جنسِ ننگ بسازد.
مانیفستِ نه به «سوفسطاییگریِ خونبار»؛ کیفرخواستِ خردِ بیدار
اینک، در پیشگاهِ وجدانِ معذبِ تاریخ و در برابرِ پیکرهایِ بیجانی که واژگانِ سمیِ «توجیهگران» قصدِ محوِ آنها را دارند، این کیفرخواستِ فلسفی را به عنوانِ جمعبندیِ نهایی بر اساسِ تثلیثِ اندیشهیِ آدورنو، آرنت و لویناس صادر میکنیم. این مانیفستی است علیه هر آن کسی که خرد را به مسلخِ قدرت برده و «فلسفه» را به «بافتنِ کفن برای حقیقت» بدل کرده است:
ما، بر ویرانههایِ معنا، علیه جانیانِ زبان اعلام میداریم:
هر فلسفهای که در زمانهیِ قتلعام، به جایِ «ایستادن بر شکاف»، به «توجیهِ وضعِ موجود» بپردازد، دیگر فلسفه نیست؛ بلکه صنعتِ تخدیر است. کسی که خونِ بیگناه را با مفاهیمِ انتزاعی تطهیر میکند، بربریت را به کمال رسانده است. فلسفهیِ او، نه نوری برای دیدن، که دودی برای پنهان کردنِ کورههایِ آدمسوزیِ مدرن است. جنایتِ بزرگ، محصولِ تفکری است که انسان را به «سوژه»، «تروریست» یا «متغیرِ مزاحم» تقلیل میدهد.
آن که از «تشدیدِ سرکوب» سخن میگوید، دچارِ فلجِ تخیلِ اخلاقی شده است. او با استفاده از زبانِ اداری و امنیتی، ساحتِ انسانی را سلب کرده و راه را برای شلیکِ نهاییِ جلاد هموار ساخته است. او نه یک اندیشمند، بلکه یک «همدستِ بوروکراتیک» است که پشتِ میزِ تئوری، ماشه را میچکاند. بنیادِ هستی بر مسئولیتِ بیقید و شرط در برابرِ رنجِ دیگری استوار است. ادعایِ این که «فقط تروریستها کشته شدهاند»، وقیحانهترین فرمِ «انکارِ چهره» است. در ساحتِ اخلاق، هیچ جانی «مازاد» نیست و هیچ خونی «ارزان» نیست. کسی که برایِ مرگِ دیگری دست میزند، پیش از قربانی، انسانیتِ خود را دفن کرده است.
ما اعلام میکنیم که زبانِ این «فلسفهباف»، زبانی مسموم و مُرده است. او با واژگانش:
خون را به «ضرورت» بدل کرد. فاجعه را به «تاکتیک» فروکاست. فیلسوف را به «توجیهگرِ جنایت» تبدیل نمود. تاریخِ اندیشه، نامِ او را نه در کنارِ سقراطِ شوکراننوش، بلکه در کنارِ سوفسطاییانِ قدرتپرست و مصلحتبافانِ رایشهایِ سیاه ثبت خواهد کرد. جایی که واژهها بویِ تعفن میگیرند و خرد، از شرمِ داشتنِ چنین فرزندانی، سر به گریبان میبرد.
«سکوت در برابرِ جنایت، همدستی است؛ اما توجیهِ جنایت، خودِ جنایت است در ساحتِ اندیشه.»