۳۰ ژانویه ۲۰۲۶
بایستگی رهبری در دوران گذار به دموکراسی: پشتیبانی از نقش شاهزاده رضا پهلوی
ایران در بزنگاه گذار از استبداد جمهوری اسلامی و بازیابی بزرگی و آزادی است. پیروزی بیش از هر چیز وابسته به همبستگی ملی و همبستگی ملی نیازمند رهبری است.
به گواهی تاریخ، هیچ جنبش و گذار سیاسی بدون نقشآفرینی رهبری کارآ و مردمپسند به پیروزی نرسیده است. رهبری اقتدارگرایی نیست، بلکه توانایی پیوند دادن نیروهای پراکنده و راهنمونی به سوی صندوق رای و حاکمیت مردم است.
در ادبیات گذار به دموکراسی، «رهبری دوران گذار» بهمعنای تمرکز قدرت یا جانشینی اراده ملت نیست، بلکه نقشی هماهنگکننده است برای کاستن از پراکندگی نیروهای اجتماعی، افزایش قابلیت کنش جمعی و هدایت جنبش سیاسی به سوی نهاد رای عمومی. از این نگر، رهبری نه جایگزین حاکمیت مردم، بلکه شرط امکان تحقق آن در شرایط فروپاشی مشروعیت نظم اقتدارگراست.
چنانکه مهاتما گاندی در هند، آدولفو سوارز و خوان کارلوس اول در اسپانیا، ماریو سوارز و رهبران نظامی–مدنی در پرتغال، کنستانتین کارامانلیس در یونان، لخ والسا در لهستان، واتسلافهاول در چکسلواکی و نیز بسیاری دیگر با تکیه بر مشروعیت مردمی خود، نیروهای ناهمگن را گرد آوردند و نهادهای دموکراتیک را در کشورهای خود برپا کردند.
شوربختانه تجربه تلخ انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، بخشی از اپوزیسیون ایرانی را در دام «رهبرهراسی» انداخته و به نقش ناگزیر رهبری در دوران گذار کمبها دادهاست. اما جنبش آزادیخواهی ایران، همچون هر جنبش دیگری برای پیروزی، نیازمند رهبری است.
در این نوشته نشان میدهیم که چرا شاهزاده رضا پهلوی از بهسزاترین و کارآترین چهرهها برای ایفای نقش رهبری دوران گذار است.
این نوشته برای بیان وفاداری شخصی یا ترجیح ایدئولوژیک نیست، بلکه برای بررسی ویژگیهای ساختاری و کارکردی رهبری در دوره گذار و توانایی شاهزاده در ارتباط با آن است. انگیزه این نوشتار جستجو برای یافتن پاسخی با این پرسش بودرخوب که در شرایط کنونی ایران، کدام چهره سیاسی بیشترین توانش را برای ایفای نقش رهبریِ هماهنگکننده، پاسخگو و ملی دارد؛ پرسشی که پاسخ به آن ناگزیر میباید بر شواهد تجربی، رفتار سیاسی و پذیرش اجتماعی استوار باشد.
پشتیبانی مردمی
شاهزاده رضا پهلوی دهههاست که بر حاکمیت مردم، حقوق بشر و یکپارچگی ایران پای فشرده و چندی است که بخش بزرگی از ایرانیان در راهپیماییها و بپاخیزیها، به گونهای خودجوش نام وی را برای رهبری و بازگشت به ایران فریاد میکنند. یکی از این نمونهها اقبال مردم به فراخوان وی برای اعتراض در خیابان در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ است.
پشتیبانی از شاهزاده رضا پهلوی در نقش رهبری دوران سرنوشتساز کنونی، به معنی همافزایی نیروی مردم در برابر حاکمیت سرکوبگر در درونمرز و برکشیدن چهرهای از اپوزیسیون ایرانی در برونمرز است.
رواداری در برابر دیگر گزینههای رهبری
حق هر ایرانی است که برای خدمت به میهن نامزد رهبری شود، یا از رهبری که میپسندد پیروی کند. خود شاهزاده نیز بارها گفته است که رهبری را انحصاری نمیداند و بلکه حق هر کسی میداند که برای رهبری پا به میدان گذارد.
با وجود این، برخی که نه خود برای رهبری پیشقدم میشوند و نه کس دیگری را برای این کار معرفی میکنند، همچنان با رهبری شاهزاده مخالفت میکنند و حتی زمان بیشتری صرف مبارزه با وی میکنند تا با جمهوری اسلامی. نتیجه این رویکرد، آگاهانه یا ناآگاهانه، فرسایش جنبش اعتراضی و پایدارشدن استبداد جمهوری اسلامی است.
وجود گزینههای دیگر برای رهبری دوران گذار، به شرط رقابت سالم و نه تخریب و نیز اولویت بخشی به مبارزه با رژیم خودکامه جمهوری اسلامی و نه با یکدیگر، بهسود ایران است، چون کیفیت رهبری هر یک از نامزدها را بر میکشد و به ایرانی انتخاب بیشتر و بهتری میدهد. شاهزاده چنین رقابت سازندهای را با دیگر نامزدها پذیرفته و همین به اعتبار وی برای رهبری با نگری ملی در دوران گذار افزوده است.
مسئولیتپذیری در مبارزه با ساختار اقتدارگرای جمهوری اسلامی
در تمامی جنبشهای آزادیبخش جهان، مردم برای رسیدن به حق انتخاب قربانی دادهاند. هزینه دردناک قربانی ناشی از جنایت مستبدانی است که برای نگهداشت قدرت خود پاسخی جز گلوله برای خواست ملی نمیشناسند.
گذار به آزادی در ایران ما نیز بی هزینه نبوده و نمیتواند بود. اما متهم کردن کس دیگری جز حکومت جمهوری اسلامی در کُشتار مردم ایران نادرست و غیراخلاقی است.
در اندیشه سیاسی، تمایزی روشن میان «مسئولیت اخلاقیِ کنش اعتراضی» و «مسئولیت حقوقی و سیاسیِ سرکوب» وجود دارد. در نظامهای اقتدارگرا، تصمیم به استفاده از خشونت مرگبار نه محصول فراخوانهای اعتراضی، بلکه نتیجه اراده آگاهانه ساختار قدرت برای حفظ انحصار حاکمیت است. انتقال مسئولیت کشتار از عامل سرکوب به رهبران یا نمادهای جنبش اعتراضی، نهتنها تحلیلی نادرست، بلکه بازتولید روایت رسمی حکومتهای سرکوبگر است.
از نخستین روزهای زمستان ۱۴۰۴، مردم و بازاریانی که دیگر دورنمای بهبودی برای سختیهای اقتصادی و استبداد سیاسی نمیدیدند، در تهران و دهها شهر برای اعتراض به خیابانها ریختند. فهرست زیر گزارش ناکاملی از اعتراض دستهجمعی تا پیش از ۱۷ دیماه است.
● آغاز دیماه، گردهمایی و پایین کشیدن کرکرهها در بازار تهران
● آغاز دیماه، اعتراضهای گسترده و حمله به ساختمانهای حکومتی در اصفهان
● آغاز دیماه، اعتراض و گردهمایی صنفی در تبریز
● آغاز دیماه، گردهمایی اعتراضی و درگیری در اهواز، آبادان و شهرهای غربی
● ۷ دیماه، اعتراض بازاریان و درگیری با نیروهای انتظامی در شیراز
● ۷ دیماه، درگیری مرگبار و فشار بر بیمارستانها در کرج (فردیس)
● ۷ و ۸ دیماه، اعتراض و درگیری و تیراندازی و کُشتن در مشهد
● ۷ و ۸ دیماه، اعتراض و درگیری در بازار تاریخی رشت
فراخوان ویدیویی شاهزاده برای سر دادن شعار همزمان در شبهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، نه برانگیحتن اعتراض خیابانی، که همچنان که آمد پیش از آن هم وجود داشت، بلکه، همچنان که از نقش رهبری در مبارزه سیاسی انتظار میرود، برای گسترداندن جنبش به سرتاسر کشور، افزودن بر شمار شرکتکنندگان، هماهنگسازی جنبشهای پراکنده و بخشیدن رنگ ملی بدان بود. این فراخوان بازتاب گستردهای یافت و در شبکههای اجتماعی دهها میلیون بازدیدکننده داشت.
نظام ولایی، همچون همیشه پاسخ این اعتراضها را با سرکوب داد و برپایه برآوردهای به دستآمده تا انتشار این نوشته، گویا بیش از ۱۳۵ هزارنفر را در خیابان و زندان و بیمارستان کُشت (برآورد تلویزیون ایران اینترنشنال).
متهم کردن هر کس دیگری جز جمهوری اسلامی در کُشتار مردم، گمراه کننده و غیراخلاقی است، چرا که همچون ریختن آبپاکی است بر سر فرماندهان و کارگزاران اصلی که تصمیم به خشونت مرگبار برای سرکوب جنبش ملی گرفتند. به نمونههای تاریخی همانند در دیگر کشورها بپردازیم:
در هندوستان، مسئول کشتار ۳۷۹ معترض بیدفاع در جلیانوالهباغ (آمریتسار) در ۱۳ آوریل ۱۹۱۹ که بود؟ مهاتما گاندی یا نیروهای مسلح استعماری بریتانیا؟
در آفریقای جنوبی، کشتار ۶۹ معترض در شارپویل در ۲۱ مارس ۱۹۶۰ و ۵۷۶ معترض و دانشآموز در سووتو در ۱۶ ژوئن ۱۹۷۶ به گردن که بود، نلسون ماندلا یا پلیس آپارتاید؟
در اسپانیا و پرتغال و لهستان، مسئول خشونت و کشتار مردم، رهبران جنبش دموکراتیک بودند یا پلیس حکومتهای دیکتاتور؟
در یونان، کشتار ۲۴ نفردر ۱۴-۱۷ نوامبر ۱۹۷۳ ناشی از رهبری جنبش اعتراضی دانشجویان پلیتکنیک آتن بود یا سرکوباستبداد حکومتی؟
در کره جنوبی، آیا رهبران دموکراسیخواه مسئول کشتار بین ۲۰۰ تا ۲۰۰۰ معترض گواجو در ۱۸-۲۷ مه ۱۹۸۰ بودند یا نیروهای مسلح فرستاده دیکتاتوری نظامی؟
در چین، آیا رهبران دانشجویی مسئول کشتار صدها و شاید هزاران معترض دموکراسیخواه در میدان تیانآنمن در ۴ ژوئن ۱۹۸۹ بودند یا ارتش سرخ؟
در ایران، چه کسی متهم اصلی اعدامهای گسترده سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷، حمله خونین به جنبش دانشجویی در ۱۸ تیر ۱۳۷۸، سرکوب مرگبار جنبش سبز از خرداد تا دی ۱۳۸۸، برخورد خشن با اعتراض به گرانی بنزین در آبان ۱۳۹۸، و به ویژه بگیر و ببند و بکش هواداران خیزش مهسا از شهریور ۱۴۰۱ تا بهار ۱۴۰۲ بده و هست؟ نظام جمهوری اسلامی یا مردم معترض به گرانی و نداری و استبداد؟
پیمان ملی
شاهزاده بارها بر مشروطگی و حاکمیت ملی پای فشرده است: حقوق بشر، مبارزه خشونتپرهیز، عدم دخالت خارجی در سرنوشت ملی، پایبندی به یکپارچگی سرزمینی و به ویژه رای آزاد ملت و حاکمیت ملی.
بر پایه باور به این اصول، که میتوان آن را پیمان ملی دوران گذار دانست، بسیاری از ایرانیان در درون و برون مرز، و نیز اندیشهورزان و کنشگران سیاسی با باورهای سیاسی گوناگون، از نقش رهبری شاهزاده در دوران گذار پشتیبانی کردهاند.
سخن پایانی
وجود رهبری، تضمینکننده پیروزی نیست، اما بایسته آن است و از هزینه مالی و بهویژه جانی مبارزه میکاهد و احتمال پیروزی آن را بسیار افزایش میدهد.
نبود چهره فرادست رهبری، یکی از مهمترین دلایل ناکامیابی جنیشهای پیشین ایرانیان در گذار از جمهوری اسلامی بوده است. از همین رو، و در پی دلایلی که آمد، بهجاست که از رهبری شاهزاده رضا پهلوی برای پیروزی در مبارزه سیاسی دوران گذار پشتیبانی کنیم یا دستکم به جای مبارزه با وی، گزینه خود را پیشنهاد دهیم.
پشتیبانی از نقش رهبری شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار به معنای تصمیم درباره نظام سیاسی آینده ایران نیست، بلکه پیمان با رهبری پاسخگوست برای گذار از استبداد و رسیدن به نقطهای که ایرانیان بتواند آزادانه و آگاهانه شکل نظام و در پی آن مدیران حکومتی را انتخاب کنند.
از نگاه تحلیلی، پشتیبانی از یک چهره برای رهبری در دوران گذار، تصمیمی موقت، مشروط و قابل بازبینی است واعتبار آن نه از پیشینه تاریخی یا ارزش نمادین، بلکه ناشی از میزان پایبندی چهره رهبری به پاسخگویی، شفافیت و تعهد به واگذاری قدرت به اراده آزاد ملت است. پشتیبانی از رهبری برای دوران گذار، در چارچوب زمانی و نهادی مشخص، تهدیدی برای برپاداشت دموکراسی نیست، بلکه یکی از پیششرطهای برآمد آن است.
پاینده ایران!
■ و تکلیف کتاب جهاد اکبر یا دفترچه دوران اضطرار؟ سخنان زیر درخت سیب را باور کنیم یا مفاد کتاب ولایت فقیه را؟
پورمندی
■ آقای پورمندی: قبل از پرداختن به سیب درخت و مفاد کتاب ولایت فقیه لطفا اول بفرمایید که به چه دلیل فاصله جنابعالی با رضا پهلوی بیشتر از جمهوری اخوندی است؟
با سپاس فتح اللهزاده
■ با شما موافقم که نباید ۵۷ را نظیر ریسمان سیاه و سفید بدانیم و چشم و گوش را به واقعیتهای روز ببندیم. اما درسگیری دقیق و تحلیلی نیز از ۵۷ نه تنها جایز است که ضروریست. خمینی در دوران پیش از بهمن ۵۷ اگر چه از زبان حذفی در مورد مخالفان رژیم استفاده نکرد (که شیوهای موفق بود) اما بگونهای مزورانه از پذیرش تنوع در نیروهای ملی و لزوم تکثرپذیری ملی شانه خالی کرد، و بزرگترین ضعف نیروهای ملی ندیدن یا ندیده گرفتن این کمبود مرگبار بود که خیلی زود گریبان خودشان را گرفت. اگر خمینی همه نیروها را بر مبنای ماهیت ملی زیر چتر انقلاب اعلام میکرد بیشک دولت شاپور بختیار نیز در جرگه مردمی قرار میگرفت. ولی استاندارد ناگفته خمینی ماهیت ایرانی-مردمی نبود بلکه آنچنان که بخوبی عریان شد استانداردش پذیرش بدون چون و چرای خودش به عنوان رهبر پیش و پس از ۵۷ بود (”نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد”). این قسمت از درسهای ۵۷ - تکثر پذیری در عمل - چیزیست که روشنفکران ایرانی در مورد آن متفق القولاند و بدون شک یکی از تضمینهاییست که احتمال حذف و خشونت را کاهش میدهد.
من با شما موافقم که موقعیت آقای رضا پهلوی برای نمایندگی مردم ایران در غلبه و گذار از جمهوری اسلامی منحصر به فرد است و کارشکنی و بهانه تراشی در این مهم موجب فرصتسوزی میشود، اما لازم و حیاتی است که شاهزاده رضا پهلوی نیز نقش تاریخی خود را درک کنند و آنرا به عهده گیرند. از کنشها و فرازهایی نظیر “من پدر مردم ایران هستم” بطور جدی فاصله بگیرند، فعالان و رهبران میدانی جنبش نظیر نرگس و تاجزاده را در چهارچوب مبارزه ضد دیکتاتوری به رسمیت بشناسند، از تقسیم مردم و شاهنشاه سازی زود هنگام فاصله بگیرند. مسلما برخی نیروهای بینالمللی همچون ترامپ و پوتین از رویکرد دموکراتیک آقای پهلوی ناخشنود خواهند شد، این دیگر به هنر رهبری ایشان مربوط میشود که برای جلب حمایت رهبران جهانی اصول دموکراتیک ملی را قربانی نکنند.
با احترام، پیروز.
■ جناب فتح الله زاده گرامی! احتمالا در تشخیص فاصلهها دچار خطای دید شدهاید. من با یک تناقض روشن و نگران کننده روبرو هستم و امیدوارم که شما و آقای اسدی روشنم کنید. در کنفرانس مونیخ ۲ از سندی با عنوان دفترچه اضطرار با حضور آقای پهلوی رونمایی شد که همه قدرت به مدت سه سال ـــ و با امکان تمدید ـــ بعد از تغییر نظام را به شخص رضا پهلوی واگذار میکند. این سند در بخش ساختار قدرت، به نوعی کپی کتاب جهاد اکبر خمینی است. حتما برای شما روشن است که اگر عیسی مسیح را هم به مدت سه سال در مقام صاحب اختیار مطلق بنشانید، بعد از سه سال چنان میخ استبداد را در قلب ایران فرو میکند که برای در آوردنش باید سی سال دیگر جنگید. البته آقای پهلوی ـــ مثل آقای خمینی، زیر درخت سیب ـــ سعی می کند که در رسانهها فقط حرفهای زیبا بزند و از اشاره به دفترچه اضطرار فرار کند. اما خب، من مارگزیده حق دارم که نگران آن سند باشم و حرفها را باد هوا تصور کنم. حالا از شما و آقای اسدی میخواهم که روشنم کنید! سند را باور کنم یا حرف ها را؟ اصلا چرا میان سند و حرفها این همه فاصله است؟ چرا صاحب حرفها، سند را باطل اعلام نمی کند؟ شما اساتید که انشاالله دنبال کم فروشی نیستید، دو کلام جواب مشخص بدهید تا من هم به مریدان جناب پهلوی بپیوندم. کار سختی که نیست، هست؟
پورمندی
■ من در عجبم که آقای پورمندی مارگزیده، میرحسین موسوی را باور دارد که هنوز عکس خمینی را در اتاقش آویزان کرده و بهش علاقمند است و قبلا هم برگشت به دوران طلایی امام را آرزو کرده بود، ولی رضا پهلوی را باور ندارد. اولی در همین پیام اخیرش ما را به اجابت دعا توسط خداوند رجوع میدهد و لبخند محمدی را وعده میدهد و دومی یک حکومت سکولار دمکرات را هدفش قرار داده. کدامیک از این ریسمانها بیشتر به مار زیر درخت سیب شباهت دارند. لازم است که آنها که رضا پهلوی را پبشوا میخوانند به کارنامه خود نگاه کنند. علی جوانمردی یکی از اینها است. از زمانی که سرپرستی بخش فارسی صدای آمریکا را به عهده گرفته همه اخبار مربوط به رضا پهلوی و حتی ویدیو های مردم که پهلوی را صدا میزند سانسور صد در صدی کرده.
با احترام، بابک خرمدین
■ آقای خرمدین! پاسخ شما را قبلا در بخش کامنت مقاله خودم داده بودم و به نظرم، فقط تبلیغات منوتو را تکرار میکنید و کلا خیلی پرت هستید. نه موسوی را میفهمید و نه سیاست را.
پورمندی
■ با درود بر جناب دکتر اسدی و تشکر از ایشان برای انتشار این مقاله مهم و با ارزش.
مقاله با ارزش آقای دکتر اسدی بیانی روشن و استدلالی محکم و متین در ضرورت تفاهم پیرامون رهبری اپوزسیون و پشتیبانی از نقش شاهزاده رضا پهلوی برای گذار به دموکراسی دارد و فکر نمیکنم ایرانیانی که به آزادی و استقرار دموکراسی در ایران و اعتلای وطن علاقمندند (که منهم خود را در زمره آنان میدانم) مخالفتی با کلیات این مطالب داشته باشد. با اینحال به عنوان یک دانشجوی اقتصاد سیاسی ملاحظاتی دارم که فکر میکنم توجه به آنها میتواند سازنده باشد. خوشبختانه جناب دکتر اسدی استاد اقتصاد و آشنا با نظریههای اقتصاد سیاسی هستند بنابراین سوء تفاهمی بر سر مفاهیم مورد بحث پیش نخواهد آمد.
مقاله در زمینه کلی گذار به دموکراسی در ایران نوشته شده است و متمرکز بر موضوع حساس و مهم رهبری گذار به دموکراسی است. رهبری سیاسی موضوعی است که بدون اغراق ده ها کتاب و صدها مقاله علمی و دانشگاهی در مورد آن نوشته شده و از جوانب مختلف مورد بررسی قرار گرفته است. آنچه در اینجا مورد نظر من است نه ویژگیهای فردی و اجتماعی رهبران سیاسی بلکه مفهومی است که رهبران سیاسی به دلیل آن اهمیت مییابند و موفقیت و شکست آنها بر اساس آن سنجیده میشود. این مفهوم عبارت است از حل مساله اقدام یا کنش جمعی (Collective Action).
آقای دکتر اسدی به زیبایی نوشتهاند: “در ادبیات گذار به دموکراسی، «رهبری دوران گذار» بهمعنای تمرکز قدرت یا جانشینی اراده ملت نیست، بلکه نقشی هماهنگ کننده است برای کاستن از پراکندگی نیروهای اجتماعی، افزایش قابلیت “کنش جمعی” و هدایت جنبش سیاسی به سوی نهاد رای عمومی”. بنابراین ایشان به درستی حل معضل “اقدام جمعی” را مبنایی برای درک ضرورت تفاهم بر موضوع رهبری گذار به دموکراسی مطرح میکنند.
برای توضیح موضوع فرض کنید در حال حاضر حدود ۶۲ میلیون نفر از هموطنان ما واجد شرایط رای دادن در انتخابات (ریاست جمهوری، مجلس، شوراها) باشند. همچنین فرض کنیم ۸۰% از این جمعیت یا حدود ۵۰ میلیون نفر مخالف خامنهای و رژیم ارتجاعی ولایت فقیه بوده و مایل به تغییر آن به یک دموکراسی سکولار باشند. حال بر اساس مطالعات تجربی حتی بسیج ۱۰% این جمعیت مخالف (۵ میلیون نفر) در چارچوب یک مبارزه سنجیده خشونت پرهیز قادر خواهد بود رژیم را سرنگون و ایران را از شر رژیم کودک کش و قرون وسطایی جمهوری اسلامی آزاد کند.
نکته اصلی همان بسیج و هماهنگ کردن این شمار بزرگ از هموطنان مخالف رژیم و متحد و آماده نگهداشتن آنها برای “اقدام جمعی”، علیرغم هزینه های مالی و جانی، در مبارزات پیگیر، اعم از نافرمانی مدنی، اعتصابات و تظاهرات و اعتراضات، علیه رژیم تا سقوط آن است. این معضلی است که تا رهبری سیاسی اپوزسیون نتواند آنرا حل کند قادر به ساقط کردن رژیم ولایت فقیه نخواهد بود مگر آنکه رژیم در حملات خارجی، مانند رژیمهای عراق صدام حسین و لیبی قذافی، از بین برود و یا به دلیل فساد و ناکارآمدی خود مانند شوروی دچار فروپاشی شود.
در ادبیات اقتصاد سیاسی دو نظریه مهم در موضوع اقدام جمعی و نحوه حل این معضل توسط دو اقتصاددان سیاسی بزرگ طرح و توسط بسیاری از اقتصادانان و صاحبنظران علوم سیاسی و اجتماعی مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. چون در اینجا مربوط به بحث ما است بطور خلاصه اشاره میکنم.
- نظریه منکور اولسون: منطق کنش جمعی (۱۹۶۵) اولسون میپرسد: چرا گروهها، حتی اگر منافع مشترک داشته باشند، در بیشتر موارد نمیتوانند با هماهنگی هم اقدام مؤثر انجام دهند؟ پاسخ آن است که افراد ترجیح میدهند بدون پرداخت هزینه از منافع جمعی بهرهمند شوند. مفهومی که تحت عنوان سواری مجانی (Free-Rider Problem) بحث شده است. هرچه گروه بزرگتر باشد انگیزه مشارکت افراد در اقدام عمومی کمتر و احتمال شکست کنش جمعی بیشتر است. بنابراین منافع عمومی، مانند دموکراسی، آزادی، امنیت، بهخودی خود مبارزان را بسیج نمی کند. راه حلهای اولسون آن است که کنش جمعی فقط وقتی پایدار میشود اگر:
- مشوقهای انتخابی (Selective Incentives) وجود داشته باشد پاداش یا هزینه خاص برای مشارکت یا عدم مشارکت در نظر گرفته شود،
- سازمان دهی و رهبری متمرکز باشد،
- سازماندهی در گروه های کوچک تر و بصورت شبکه ای انجام شود.
پیام این نظریه برای مبارزات سیاسی آنست که بدون رهبری، سازمان، و سازوکار انگیزشی، جنبشها حتی با نارضایتی گسترده شکست میخورند.
- نظریه الینور استروم (برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال ۲۰۰۹): کنش جمعی بدون دولت یا اجبار النور استروم از سوی دیگر میگوید انسانها تنها در کوتاه مدت سود و زیان خود را محاسبه نمیکنند بلکه برای منافع بلند مدت تر حاضرند همکاری کنند. او نشان میدهد که در دنیای واقعی حتی جوامع محلی، بدون دولت مرکزی یا زور، میتوانند منابع مشترک بلند مدت را پایدار و با موفقیت مدیریت کنند. در نظریه او کنش جمعی ممکن است اگر قواعد نهادی درستی وجود داشته باشد. به عبارت دیگر در نظریه استروم کنش جمعی پایدار زمانی شکل میگیرد که: (iمرزهای عضویت روشن باشد، (ii قواعد توسط خود اعضا تدوین شود، (iii نظارت درون گروهی وجود داشته باشد، (iv تنبیهها منصفانه باشند، (vسازوکار حل اختلاف وجود داشته باشد، (vi خودگردانی به رسمیت شناخته شود.
بنابراین اولسون بر آن است که بدون رهبری و سازمان اقدام جمعی شکست میخورد در حالیکه استروم میگوید بدون نهادهای مناسب (حتی علیرغم رهبری) اقدام جمعی شکست میخورد. در واقع جنبش های موفق علاوه بر رهبری و سازماندهی به نهادهای مناسب، قواعد شفاف و خودگردانی نیاز دارند. اگر دقت کنیم می بینیم اپوزسیون ایران دقیقاً از یک سو با مشکل اولسون روبه روست زیرا با پراکندگی، سواری مجانی و فقدان نقطه ی کانونی روبرو است. از سوی دیگر اپوزسیون ایران هم زمان به راه حل استرومی نیاز دارد یعنی ائتلافهای قاعدهمند، تقسیم قدرت و نهادسازی موقت و شفاف.
بنابراین اگر بخواهیم بر اساس مدل اولسونی توضیح دهیم چرا اپوزیسیون ایران با وجود نارضایتی گسترده ناکام مانده است؟ پاسخ آن است که هر چند اپوزیسیون ایران در سرنگونی استبدد و گذار به دموکراسی و رفاه با یک منفعت عمومی عظیم مواجه است؛ اما از آنجا که علیرغم منفعت عمومی بزرگ اپوزیسیون ایران گسترده و بسیار متکثر است و از سوی دیگر مشارکت در اقدام جمعی بسیار پرهزینه (سرکوب، زندان، مرگ) می باشد کنش جمعی با شکست مواجه می شود. بسیاری از کنشگران ترجیح میدهند دیگران هزینه بدهند و خودشان منتظر نتیجه بمانند. به قول معروف میگویند بگذار ببینیم چه میشود. هرگاه اینها به اندازه کافی پیش رفتند بعد حمایت میکنیم.
بسیاری بهانه میکنند من با این رهبر مشکل دارم، پس کنار میکشم. در نتیجه علیرغم اعتراض ها بسیج پایدار نیست. علیرغم خشم مردم اما سازماندهی وجود ندارد. نیست. اولسون فقدان مشوق ها را موجب فروپاشی کنش جمعی میداند. در اپوزیسیون ایران پاداش مشارکت معلوم نیست در حالیکه هزینه مشارکت در اقدام جمعی بسیار بالا است. سازوکار حمایت از مشارکتکننده روشن نیست که موجب می شود علیرغم عقلانیت فردی انفعال جمعی وجود داشت باشد. بنابراین از نگاه اولسون: اپوزیسیون ایران بدون رهبری هماهنگ کننده، نقطهی کانونی، و سازمان حداقلی نمیتواند پیروز شود. این دقیقاً همان جایی است که نقش یک چهرهی کانونی (مثل شاهزاده رضا پهلوی) معنا پیدا میکند. نه بهعنوان “حاکم آینده” بلکه همانطور که آقای دکتر اسدی میگویند بهعنوان راه حل مسئلهی هماهنگی.
متقابلا الینور استروم به ما هشدار میدهد که رهبری بدون نهاد سازی میتواند به دلیل بی اعتمادی منجر به انشعاب و شکست شود. از دیدگاه نظریه استروم مساله اپوزیسیون ایران فقط مشکل رهبری نیست بلکه مشکل نبود قواعد مشترک نیز است. بیاعتمادی به سیاستمداران، ترس از مصادره جنبش و حتی حافظه تاریخی ۱۳۵۷، موجب حساسیت شدید به تمرکز قدرت شده است. در مدل استروم، “منبع مشترک” چیزی است که همه از آن استفاده میکنند اما اگر بد مدیریت شود نابود میشود. در اپوزیسیون ایران، منابع مشترک عبارتاند از: مشروعیت جنبش، فداکاری مردم، حمایت بینالمللی و سرمایه نمادین اعتراض. اما بدون قواعد و نهادهای سنجیده و پایدار این منابع فرسوده میشوند یا دررقابتهای درونی نابود میشوند. بنابراین در این نظریه بر تعریف شفاف نقش ها، مرزبندی روشن اختیارات و مسئولیت ها، نظارت، سازوکار حل اختلافات و پاسخگویی تاکید میشود. بدون اینها، هر رهبری، حتی محبوب، فرسوده میشود.
حال اگر بخواهیم با تلفیق دو مدل السون و استروم به اپوزسیون ایران بپردازیم می بینیم که نظریه اولسون میگوید چرا بدون رهبری و سازماندهی شکست میخوریم در حالیکه نظریه استروم میگوید چرا حتی با وجود رهبریِ بدون نهادهای مناسب هم شکست میخوریم. بنابراین مدل پیشنهادی برای اپوزسیون ایران آنست که لازم است یک رهبری کانونی برای حل مسئله هماهنگی داشته و در عین حال نهادهای گذار شفاف، زمانبدی شده قابل بازبینی با قواعد مکتوب برای حل مسئله بیاعتمادی ایجاد کنیم. در این چارچوب ائتلاف تشکل های سیاسی اعضای ائتلاف را به مثابه مالک مشترک گذار تلقی میکند و نه تابع رهبر و شاهزاده رضا پهلوی نه “رهبر کاریزماتیک مطلق” بلکه نقطه کانونی هماهنگی است. او حامل مشروعیت نمادین قابل تبدیل به مشروعیت حقوقی است مشروط به اینکه با نهاد سازی به موقع و مناسب اعتماد اپوزسیون و به تبع آن عموم مردم را برای رهبری دوران گذار و واگذاری قدرت در زمانی که مردم رای دهند، کسب کرده باشد. بنابراین نه رهبر بدون قاعده و نه قاعده بدون رهبری راه بجایی نخواهد برد و موفقیت شاهزاده و شخصیتها و رهبران سیاسی اپوزسیون، از جمله آقای دکتر اسدی، در ایجاد چنین سیستم سازگار و کارآمدی برای هدایت فرایند گذار به دموکراسی در ایران است که میتواند معضل “اقدام جمعی” مخالفان میلیونی رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی را حل و رژیم جهل و جنون و جنایت حاکم بر کشور را ساقط کند.
ارادتمند - خسرو
■ جناب دکتر اسدی با درود مجدد.
من با توجه به طولانی شدن اظهار نظری که داشتم به ادامه منطقی پیشنهادم در نحوه حل معضل اقدام جمعی (Collective Action) مبارزان و آزادیخواهان کشورمان نپرداختم اما چون دیدم امکان خارج شدن مقاله شما (و به همراه آن اظهار نظر من) از بخش مقالات ایران امروز وجود دارد این بخش تکمیلی را نیز فرستادم و امیدوارم ملاحظه کنید.
این پیشنهاد در واقع عملیاتی کردن نظریه های اقتصادانان سیاسی بزرگ منکور اولسون (Mancur Olson) و النور استروم (Elinor Ostrom) برای ایجاد یک رهبری جمعی جنبش انقلابی بمنظور سازماندهی مخالفان و نیز ایجاد نهادهای مورد نیاز برای حل معضل “کنش جمعی” و تسهیل فرایند گذار به دموکراسی در ایران است.
پیشنهاد من از چند سال پیش آن بوده است که رهبران اپوزیسیون در خارج از کشور همت به خرج داده و یک پارلمان در تبعید، متشکل از نمایندگان منتخب ایرانیان داخل و خارج از کشور تشکیل دهند. این نمایندگان میتوانند از طریق یک انتخابات آنلاین سالم، رقابتی و منصفانه انتخاب شوند. انتخابات آنلاین در بسیاری از کشورهای دنیا، شماری از ایالت های کشور آمریکا و نیز برای انتخاب مدیران بسیاری از شرکتهای بزرگ بین المللی انجام میشود. موسسات و شرکتهایی ایجاد شده اند که این انتخابات را با تضمین سلامت فرایند رای گیری، شمارش آرا و اعلام نتایج آن برگزار میکنند. حتی موسسه هایی هستند که این انتخابات را برای توسعه دموکراسی با کمترین هزینه انجام دهند و موسسات دانشگاهی (در سوئیس) نیز وجود دارند که میتوانند بر سلامت انتخابات آنلاین نظارت کرده و سلامت برگزاری انتخابات را گزارش کنند. بنابراین تشکیل چنین مجلس یا پارلمان در تبعیدی عملی بوده و خیال پردازی نیست؛ تنها به تصمیم و همت رهبران سیاسی اپوزسیون و در راس آن شاهزاده رضا پهلوی بستگی دارد.
من فکر میکنم تشکیل یک پارلمان در تبعید متشکل از نمایندگان منتخب ایرانیان داخل و خارج از کشو زیر نظر نهادهای ذیربط سازمان ملل و دیگر سازمانهای حقوق بشری، در واقع تجسم عینی نظریه های اولسون و استروم برای حل معضل اقدام جمعی بوده، خواهد توانست موضوع رهبری جنبش انقلابی ایران را که هم اکنون در جریان است، به بهترین وجه حل کند. طبیعی است که شاهزاده رضا پهلوی میتوانند با بیشترین آرا به این پارلمان انتخاب شده و اگر بخواهند سخنگوی پارلمان در تبعید ایرانیان باشند. طبعا دیگر شخصیتهای سیاسی و مدنی کشور از داخل و خارج ایران میتوانند با رای مردم عضو این پارلمان در تبعید شده و بهترین ائتلاف سیاسی اپوزسیون در قالب یک مجلس در تبعید را تشکیل دهند. جلسات این مجلس میتواند بصورت آنلاین و با نظارت ایرانیان داخل و خارج از کشور تشکیل شده و مصوبات آن میتواند قدم به قدم فرایند گذار به دموکراسی را هدایت کرده و به پیروزی انقلاب اجتماعی-سیاسی آزادیبخش ایران کمک کند.
تشکیل این پارلمان دارای هرگونه توجیه منطقی است زیرا رژیم سفّاک و خون ریز حاکم بر ایران نا مشروع بوده و به دلایل واضح حقانیت حکمرانی را از دست داده است. ساز و کارهای استصوابی آن رژیم نمایندگان مجلس، روسای جمهور و نمایندگان مجلس خبرگان رهبری را به جای نمایندگان مردم ایران به منصوبان مستبد خون ریز حاکم بر کشور، یعنی علی خامنه ای، تنزل داده است. بنابراین طبیعی است ایرانیان تلاش کنند یک مجلس شورای ملی واقعی ایجاد کنند. این پارلمان در تبعید راه های گذار به دموکراسی در ایران را هموار خواهد کرد. این موضوع به اندازه ای روشن است که به قول معروف تصور آن باعث تصدیق می شود؛ برای مثال:
- پارلمان در تبعید میتواند از میان نمایندگان یک هیات اجرایی برای تصدی مسئولیت ها و اقدامات دولت در تبعید انتخاب کند، این هیات یا کمیته اجرایی نمایندگی مردم ایران را داشته و مشروعیت مکاتبه و گفتگو با پارلمانها، رهبران سیاسی و موسسات بین المللی برای جلب حمایت آنان از انقلاب ملی ایران را خواهند داشت.
- پارلمان در تبعید میتواند با مصوباتی سازوکارهای شفافی برای دریافت کمک از دولتها و سازمانهای حامی دموکراسی ایجاد کرده و حتی با انتشار اوراق قرضه انقلاب ملی ایران هزینه اجرای برنامه ها و پیشبرد انقلاب را تامین کند. اگر تنها دو میلیون ایرانی خارج از کشور بطور متوسط نفری ۱۰۰۰ یورو اوراق قرضه پارلمان در تبعید را خریداری و نگهداری کنند پارلمان در تبعید و هیات اجرایی آن دو میلیارد یورو برای پیشبرد برنامه های خود در اختیار خواهد داشت. خزانه داری (پارلمان یا) دولت در تبعید میتواند با تعیین نرخ بهره و سر رسید های مناسب انگیزه لازم برای خرید این اوراق قرضه را ایجاد کند.
- با در اختیار داشتن منابع مالی لازم دولت در تبعید (هیات اجرایی منتخب پارلمان در تبعید) میتواند ضمن حمایت از خانواده های جان باختگان، مجروحان یا آسیب دیدگان مبارزات داخل کشور حتی از فرماندهان نیروهای مسلح و سرکوب که از اجرای دستورات سرکوبی مردم خودداری کنند حمایت مالی کرده و از مدیران دستگاه های دولتی برای اعتصاب یا استعفا و قطع همکاری با رژیم ارتجاعی و ضد میهنی حاکم پشتیبانی کند.
- پارلمان در تبعید میتواند با منابع مالی در اختیار و حمایت دولتهای دنیای آزاد به ایجاد رادیو تلویزیون ملی ایران در تبعید اقدام و برای دسترسی ایرانیان داخل کشور به اینترنت آزاد تلاش کند.
- ...
به امید استقرار سریعتر آزادی و دموکراسی در ایران / خسرو