۳۰ ژانویه ۲۰۲۶
بایستگی رهبری در دوران گذار به دموکراسی: پشتیبانی از نقش شاهزاده رضا پهلوی
ایران در بزنگاه گذار از استبداد جمهوری اسلامی و بازیابی بزرگی و آزادی است. پیروزی بیش از هر چیز وابسته به همبستگی ملی و همبستگی ملی نیازمند رهبری است.
به گواهی تاریخ، هیچ جنبش و گذار سیاسی بدون نقشآفرینی رهبری کارآ و مردمپسند به پیروزی نرسیده است. رهبری اقتدارگرایی نیست، بلکه توانایی پیوند دادن نیروهای پراکنده و راهنمونی به سوی صندوق رای و حاکمیت مردم است.
در ادبیات گذار به دموکراسی، «رهبری دوران گذار» بهمعنای تمرکز قدرت یا جانشینی اراده ملت نیست، بلکه نقشی هماهنگکننده است برای کاستن از پراکندگی نیروهای اجتماعی، افزایش قابلیت کنش جمعی و هدایت جنبش سیاسی به سوی نهاد رای عمومی. از این نگر، رهبری نه جایگزین حاکمیت مردم، بلکه شرط امکان تحقق آن در شرایط فروپاشی مشروعیت نظم اقتدارگراست.
چنانکه مهاتما گاندی در هند، آدولفو سوارز و خوان کارلوس اول در اسپانیا، ماریو سوارز و رهبران نظامی–مدنی در پرتغال، کنستانتین کارامانلیس در یونان، لخ والسا در لهستان، واتسلافهاول در چکسلواکی و نیز بسیاری دیگر با تکیه بر مشروعیت مردمی خود، نیروهای ناهمگن را گرد آوردند و نهادهای دموکراتیک را در کشورهای خود برپا کردند.
شوربختانه تجربه تلخ انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، بخشی از اپوزیسیون ایرانی را در دام «رهبرهراسی» انداخته و به نقش ناگزیر رهبری در دوران گذار کمبها دادهاست. اما جنبش آزادیخواهی ایران، همچون هر جنبش دیگری برای پیروزی، نیازمند رهبری است.
در این نوشته نشان میدهیم که چرا شاهزاده رضا پهلوی از بهسزاترین و کارآترین چهرهها برای ایفای نقش رهبری دوران گذار است.
این نوشته برای بیان وفاداری شخصی یا ترجیح ایدئولوژیک نیست، بلکه برای بررسی ویژگیهای ساختاری و کارکردی رهبری در دوره گذار و توانایی شاهزاده در ارتباط با آن است. انگیزه این نوشتار جستجو برای یافتن پاسخی با این پرسش بودرخوب که در شرایط کنونی ایران، کدام چهره سیاسی بیشترین توانش را برای ایفای نقش رهبریِ هماهنگکننده، پاسخگو و ملی دارد؛ پرسشی که پاسخ به آن ناگزیر میباید بر شواهد تجربی، رفتار سیاسی و پذیرش اجتماعی استوار باشد.
پشتیبانی مردمی
شاهزاده رضا پهلوی دهههاست که بر حاکمیت مردم، حقوق بشر و یکپارچگی ایران پای فشرده و چندی است که بخش بزرگی از ایرانیان در راهپیماییها و بپاخیزیها، به گونهای خودجوش نام وی را برای رهبری و بازگشت به ایران فریاد میکنند. یکی از این نمونهها اقبال مردم به فراخوان وی برای اعتراض در خیابان در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ است.
پشتیبانی از شاهزاده رضا پهلوی در نقش رهبری دوران سرنوشتساز کنونی، به معنی همافزایی نیروی مردم در برابر حاکمیت سرکوبگر در درونمرز و برکشیدن چهرهای از اپوزیسیون ایرانی در برونمرز است.
رواداری در برابر دیگر گزینههای رهبری
حق هر ایرانی است که برای خدمت به میهن نامزد رهبری شود، یا از رهبری که میپسندد پیروی کند. خود شاهزاده نیز بارها گفته است که رهبری را انحصاری نمیداند و بلکه حق هر کسی میداند که برای رهبری پا به میدان گذارد.
با وجود این، برخی که نه خود برای رهبری پیشقدم میشوند و نه کس دیگری را برای این کار معرفی میکنند، همچنان با رهبری شاهزاده مخالفت میکنند و حتی زمان بیشتری صرف مبارزه با وی میکنند تا با جمهوری اسلامی. نتیجه این رویکرد، آگاهانه یا ناآگاهانه، فرسایش جنبش اعتراضی و پایدارشدن استبداد جمهوری اسلامی است.
وجود گزینههای دیگر برای رهبری دوران گذار، به شرط رقابت سالم و نه تخریب و نیز اولویت بخشی به مبارزه با رژیم خودکامه جمهوری اسلامی و نه با یکدیگر، بهسود ایران است، چون کیفیت رهبری هر یک از نامزدها را بر میکشد و به ایرانی انتخاب بیشتر و بهتری میدهد. شاهزاده چنین رقابت سازندهای را با دیگر نامزدها پذیرفته و همین به اعتبار وی برای رهبری با نگری ملی در دوران گذار افزوده است.
مسئولیتپذیری در مبارزه با ساختار اقتدارگرای جمهوری اسلامی
در تمامی جنبشهای آزادیبخش جهان، مردم برای رسیدن به حق انتخاب قربانی دادهاند. هزینه دردناک قربانی ناشی از جنایت مستبدانی است که برای نگهداشت قدرت خود پاسخی جز گلوله برای خواست ملی نمیشناسند.
گذار به آزادی در ایران ما نیز بی هزینه نبوده و نمیتواند بود. اما متهم کردن کس دیگری جز حکومت جمهوری اسلامی در کُشتار مردم ایران نادرست و غیراخلاقی است.
در اندیشه سیاسی، تمایزی روشن میان «مسئولیت اخلاقیِ کنش اعتراضی» و «مسئولیت حقوقی و سیاسیِ سرکوب» وجود دارد. در نظامهای اقتدارگرا، تصمیم به استفاده از خشونت مرگبار نه محصول فراخوانهای اعتراضی، بلکه نتیجه اراده آگاهانه ساختار قدرت برای حفظ انحصار حاکمیت است. انتقال مسئولیت کشتار از عامل سرکوب به رهبران یا نمادهای جنبش اعتراضی، نهتنها تحلیلی نادرست، بلکه بازتولید روایت رسمی حکومتهای سرکوبگر است.
از نخستین روزهای زمستان ۱۴۰۴، مردم و بازاریانی که دیگر دورنمای بهبودی برای سختیهای اقتصادی و استبداد سیاسی نمیدیدند، در تهران و دهها شهر برای اعتراض به خیابانها ریختند. فهرست زیر گزارش ناکاملی از اعتراض دستهجمعی تا پیش از ۱۷ دیماه است.
● آغاز دیماه، گردهمایی و پایین کشیدن کرکرهها در بازار تهران
● آغاز دیماه، اعتراضهای گسترده و حمله به ساختمانهای حکومتی در اصفهان
● آغاز دیماه، اعتراض و گردهمایی صنفی در تبریز
● آغاز دیماه، گردهمایی اعتراضی و درگیری در اهواز، آبادان و شهرهای غربی
● ۷ دیماه، اعتراض بازاریان و درگیری با نیروهای انتظامی در شیراز
● ۷ دیماه، درگیری مرگبار و فشار بر بیمارستانها در کرج (فردیس)
● ۷ و ۸ دیماه، اعتراض و درگیری و تیراندازی و کُشتن در مشهد
● ۷ و ۸ دیماه، اعتراض و درگیری در بازار تاریخی رشت
فراخوان ویدیویی شاهزاده برای سر دادن شعار همزمان در شبهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، نه برانگیحتن اعتراض خیابانی، که همچنان که آمد پیش از آن هم وجود داشت، بلکه، همچنان که از نقش رهبری در مبارزه سیاسی انتظار میرود، برای گسترداندن جنبش به سرتاسر کشور، افزودن بر شمار شرکتکنندگان، هماهنگسازی جنبشهای پراکنده و بخشیدن رنگ ملی بدان بود. این فراخوان بازتاب گستردهای یافت و در شبکههای اجتماعی دهها میلیون بازدیدکننده داشت.
نظام ولایی، همچون همیشه پاسخ این اعتراضها را با سرکوب داد و برپایه برآوردهای به دستآمده تا انتشار این نوشته، گویا بیش از ۱۳۵ هزارنفر را در خیابان و زندان و بیمارستان کُشت (برآورد تلویزیون ایران اینترنشنال).
متهم کردن هر کس دیگری جز جمهوری اسلامی در کُشتار مردم، گمراه کننده و غیراخلاقی است، چرا که همچون ریختن آبپاکی است بر سر فرماندهان و کارگزاران اصلی که تصمیم به خشونت مرگبار برای سرکوب جنبش ملی گرفتند. به نمونههای تاریخی همانند در دیگر کشورها بپردازیم:
در هندوستان، مسئول کشتار ۳۷۹ معترض بیدفاع در جلیانوالهباغ (آمریتسار) در ۱۳ آوریل ۱۹۱۹ که بود؟ مهاتما گاندی یا نیروهای مسلح استعماری بریتانیا؟
در آفریقای جنوبی، کشتار ۶۹ معترض در شارپویل در ۲۱ مارس ۱۹۶۰ و ۵۷۶ معترض و دانشآموز در سووتو در ۱۶ ژوئن ۱۹۷۶ به گردن که بود، نلسون ماندلا یا پلیس آپارتاید؟
در اسپانیا و پرتغال و لهستان، مسئول خشونت و کشتار مردم، رهبران جنبش دموکراتیک بودند یا پلیس حکومتهای دیکتاتور؟
در یونان، کشتار ۲۴ نفردر ۱۴-۱۷ نوامبر ۱۹۷۳ ناشی از رهبری جنبش اعتراضی دانشجویان پلیتکنیک آتن بود یا سرکوباستبداد حکومتی؟
در کره جنوبی، آیا رهبران دموکراسیخواه مسئول کشتار بین ۲۰۰ تا ۲۰۰۰ معترض گواجو در ۱۸-۲۷ مه ۱۹۸۰ بودند یا نیروهای مسلح فرستاده دیکتاتوری نظامی؟
در چین، آیا رهبران دانشجویی مسئول کشتار صدها و شاید هزاران معترض دموکراسیخواه در میدان تیانآنمن در ۴ ژوئن ۱۹۸۹ بودند یا ارتش سرخ؟
در ایران، چه کسی متهم اصلی اعدامهای گسترده سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷، حمله خونین به جنبش دانشجویی در ۱۸ تیر ۱۳۷۸، سرکوب مرگبار جنبش سبز از خرداد تا دی ۱۳۸۸، برخورد خشن با اعتراض به گرانی بنزین در آبان ۱۳۹۸، و به ویژه بگیر و ببند و بکش هواداران خیزش مهسا از شهریور ۱۴۰۱ تا بهار ۱۴۰۲ بده و هست؟ نظام جمهوری اسلامی یا مردم معترض به گرانی و نداری و استبداد؟
پیمان ملی
شاهزاده بارها بر مشروطگی و حاکمیت ملی پای فشرده است: حقوق بشر، مبارزه خشونتپرهیز، عدم دخالت خارجی در سرنوشت ملی، پایبندی به یکپارچگی سرزمینی و به ویژه رای آزاد ملت و حاکمیت ملی.
بر پایه باور به این اصول، که میتوان آن را پیمان ملی دوران گذار دانست، بسیاری از ایرانیان در درون و برون مرز، و نیز اندیشهورزان و کنشگران سیاسی با باورهای سیاسی گوناگون، از نقش رهبری شاهزاده در دوران گذار پشتیبانی کردهاند.
سخن پایانی
وجود رهبری، تضمینکننده پیروزی نیست، اما بایسته آن است و از هزینه مالی و بهویژه جانی مبارزه میکاهد و احتمال پیروزی آن را بسیار افزایش میدهد.
نبود چهره فرادست رهبری، یکی از مهمترین دلایل ناکامیابی جنیشهای پیشین ایرانیان در گذار از جمهوری اسلامی بوده است. از همین رو، و در پی دلایلی که آمد، بهجاست که از رهبری شاهزاده رضا پهلوی برای پیروزی در مبارزه سیاسی دوران گذار پشتیبانی کنیم یا دستکم به جای مبارزه با وی، گزینه خود را پیشنهاد دهیم.
پشتیبانی از نقش رهبری شاهزاده رضا پهلوی در دوران گذار به معنای تصمیم درباره نظام سیاسی آینده ایران نیست، بلکه پیمان با رهبری پاسخگوست برای گذار از استبداد و رسیدن به نقطهای که ایرانیان بتواند آزادانه و آگاهانه شکل نظام و در پی آن مدیران حکومتی را انتخاب کنند.
از نگاه تحلیلی، پشتیبانی از یک چهره برای رهبری در دوران گذار، تصمیمی موقت، مشروط و قابل بازبینی است واعتبار آن نه از پیشینه تاریخی یا ارزش نمادین، بلکه ناشی از میزان پایبندی چهره رهبری به پاسخگویی، شفافیت و تعهد به واگذاری قدرت به اراده آزاد ملت است. پشتیبانی از رهبری برای دوران گذار، در چارچوب زمانی و نهادی مشخص، تهدیدی برای برپاداشت دموکراسی نیست، بلکه یکی از پیششرطهای برآمد آن است.
پاینده ایران!