جمهوری اسلامی در بُنبست سقوط
واکاوی خیالخانه خامنهای و چرخه تولید خشونت در دوران رهبری او
طرح مسئله و نمود بحران
جمهوری اسلامی از زمان تأسیس در رفراندوم ۱۳۵۸ تا اکنون که در اواخر سال ۱۴۰۴ هستیم، در نزاع میان زیستن که جامعه خواستار آن است و انقلابیگری عصر جنگ سرد، که حکومت خواستار آن است، بهسر میبرد. جامعه ایرانی در میانه این نزاع، هزینههای جانی، مادی و معنوی زیادی را از دست داده است. امری که باعث شده ما در بنیانهای اجتماعی و مناسبات دولت – ملت با شکافهای متراکمی روبرو شویم که هریک امروزه از حالت بالقوه به بالفعل به سمت تقاطع گام برمیدارند.
این متن را در زمانی مینویسم که مردم ایران با خیزشی عظیم، در روزهای ۱۸ دیماه به بعد، شرایطی نو از وضعیت سیاسی جامعه ایرانی را به نمایش گذاشت. حکومت ج.ا که پس از انتخابات سال ۸۸ در ورطه بحران مشروعیت فرو رفته بود با ندانمکارهای ناشی از سرمستی قدرت بر جامعه، راهی را در پیش گرفت تا به جای حل، بحران به سرکوب و امحای آن اقدام کرد. در مسیر بحران مشروعیت، لایه سخت قدرت حاکمیت که در نهاد رهبری ولایت فقیه متجلی است، ناگزیز ورود به کانال گرایش به متعهدها و خالصسازی معتقدین به ایدئولوژی نظام گام بردارد. نتیجه آن انتقال بحران مشروعیت به بحران مضاعف ناکارآمدی نظام در بستر حضور افراد مطیع، غیرخلاق، ناشایست و بله قربان گو حرکت کند. پایان برجام در دوره اول حکومت حسن روحانی، زمینگیر شدن حکومت در بحران ناکارآمدی را به نمایش گذاشت.
ظهور جنبش اعتراضی ۱۳۹۸ که در نتیجه بیخردی ناشی از افزایش قیمت بنزین و پس از آن اعتراض مشهد با دسیسه کارگزاران لایه سخت قدرت شروع شده بود، چنان از مدار سلطه حاکمیت خارج شد تا آغازگر راهی برای شکسته شدن استخوانهای حکومت ج.ا، یکی پس از دیگری شنیده شود. لایه سخت قدرت به رهبری علی خامنهای در اوج بحران مشروعیت و ناآکارآمدی در تدبیر اعتراض برنیامد؛ بلکه با سرکوب خشن و بیرحمانه، تلاش کرد تا سرپوشی خونین بر کل این جنایتها بگستراند. این تزاید بحران ناکارآمد با سقوط هواپیمای اوکراینی که توسط نیروهای سپاه در نتیجه شلیک دو موشک، به نهایت خود رسید. حسن روحانی در پشت سر خود کولهباری از اصطکاک و مواجه با جامعه را در ذیل رهبری علی خامنهای به جا گذاشت.
دیری نپایید تا با روی کار آمدن ابراهیم رئیسی، بحران ناکارآمدی در اوج خود در سطوح مختلف ظاهر شود. رئیسی در اندیشه جانشینی رهبری با حرکاتی نمایشی و تقلیدی از مسؤلین دهه ۶۰ انقلابی، به دنبال نامی برای رهبری آینده بود. حکومت در مقابل در مسیر ارائه الگوی حکومت اسلامی با جامعه در چالش بود. جامعه تحت فشار اقتصادی، دنبال منفذی برای رهایی و تنفس بود. لذا در کنشی متضاد با رویگردانی از ساختار، بیتفاوت به حکومت و ایدئولوژی آن روزگار سرمیکردند. سبک زندگی از الگوی مدنظر حکومت به سوی شیوه زیست آزاد، در چارچوب زندگی سکولار و غیرمنتظم به باورهای دینی و شریعت پیش میرفت. حکومت ناگزیر از احیای گشتهای ارشاد و مقابله با سبک زندگی نسل جوان و نوظهور در ج.ا. شد.
چالش این دوگانه به مرگ دختر جوان و مظلومی منتهی شده که در نهایت سادگی و وقار بود. مرگ او، گسستهای نهادینه و پایدار در ساختار حکومت ج.ا را تحریک کرد و به صورت یک جنبش قوی زنانه در همبستگی با مردان برای فتح یک خاکریز حکومت آغاز شد. جنبش مهسا، اولین جنبش اجتماعی موفقی بود که تودههای اجتماعی با اعتراض و نافرمانی، حق پوشش را از حکومت بازستاند. پیروزی این جنبش در نتیجه همبستگی اجتماعی و ترس حکومت از تراکم بحرانها منتهی به سقوط بود. اگرچه لایه سخت قدرت در این فقره از کشتار و اعدام و سرکوب بازنایستاد؛ اما امکان تحمیل سبک زندگی را از دست داد.
جامعه خسته و زخمی از مواجه سرکوبگرایانه و کشتار در خود فرو رفت؛ اما مترصد ضربهای سخت و نهایی به حکومت بود. آمدن پزشکیان و حرکت دست به عصای او در مقابل جامعه، ناشی از ترس حاکمیت از مواجه با جامعه بود. علی خامنهای در اندیشه گذار به رهبری بعدی در همکاری با مدیری بیخلاقیت و بیکیاست به مثابه فردی مطیع و بلهقربانگو بود. چیزی که در تصور نمیگنجید و بر آن تحلیلی استوار نشده بود، بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید بود. آمدن او با تصور برخورد شدید با ایران هم همراه نبود. تمام تحلیلگران و استراتژیستهای بزرگ، حمله به ایران را ورود به جهان پرآشوب نزاعهای نیابتی تصور میشد.
اسرائیل تمام بستر لازم را برای خرد کردن خامنهای و همفکرانش را آماده کرده بود. حمله به سرکنسولی ایران در دمشق، بازی دادن سنوار و جناح جنگطلب حماس به خلق فرصت بینظیر ثبیت همیشگی اسرائیل، ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و فرو بستن چشم برای تمام رفتار نابخردانه گروهی افراطی در زمین حکومتی نظامی که شبها با چشمهای باز میخوابند. فرصت ایجاد شده بود؛ بقا و موجودیت اسرائیل در خطر افتاده و رفتارهای غیرانسانی و غیراخلاقی، امکان سقوط تمام ضوابط و مقرارات بینالمللی و ارزشهای انسانی را برای اسرائیل توجیه میکرد. جنگ بدون محاسبه چشمانداز تحولات آینده آن، کار را تا بدانجا رساند که دیوار مستحکم و دژ استوار خامنهای، چون پوشال آتش بگیرد و بر هوا شود. از انفجار پیجرها تا کشته شده حسن نصرالله و جانشینش، مرگ رهبران میدانی حماس و حمله به کابینه حوثی و در نهایت در اوج ناباوری، جنگ ۱۲روزه با ایران، ببر غران در برابر اسرائیل و غرب را چون ماکتی مقوایی در هم کوبید.
پایین جنگ ۱۲روزه، آغاز سقوط اقتصادی و درهم پیچیدگی اوضاع در درون ایران بود. فرماندهان میدانی پیشبرنده ایران در سپاه و تمام دانشمندان هستهای دیگر نبودند تا در وضعیت بحرانی، ناجی خامنهای باشند. خامنهای تنها محاط در ناکارآمدترین افراد در حکومت و مجلس و قوه قضائیه شده بود. کارگزاران ناکارآمد در مواجه با بحرانهایی از نوع مواجه با اعتراضهای عمومی، راهی جز مقابله خشونتآمیز ندارند. البته ج.ا از بدو تأسیس برای حذف رقبا با بهرهبرادری از ابزارهای خشونتآمیز چون کشتار، اعدام و حبسهای طولانی مدت توانسته بود ساحت سیاسی را به باورمندان حکومت دینی و ولایت فقیه محدود سازد. حال خامنهای به دلیل برخورداری از یک شخصیت ضعیف، ناگزیر از استفاده از چرخه حذف و خشونت بود؛ زیرا شخصیت ضعیف، هیچگاه وجود افراد توانمندتر و خلاقتر از خود را در ساختار تحمل نمیکنند. برای درک موضوع به واکاوی شخصیت خامنهای در چارچوب کشف زوایای مخفی خیالخانه او و اثر عینی بر سیاستگذاری کلان در ج.ا و واکنشهای سیاسی او بپردازیم.
خیالخانه علی خامنهای و رهبری جمهوری اسلامی
خیالخانه خامنهای در دورانی از تاریخ ایران شکل گرفته که در آن از یکسو اسلامگرایانی چون نواب صفوی و از سوی دیگر ایدههای چپگرایانه ضد امپریالیستی غرب به مثابه گفتمان مسلط در فضای فکری ایران حاکم شده بود. در این چارچوب اسلامگرایان با نمود جریان نواب صفوی و ارتباطی که او با اخوان المسلمین در مصر برقرار کرد، به مثابه یک ایده بدیل در عرصه جنبشهای فکری خود را مطرح میکردند. در جهان اسلام با شکست ناسیونالیسم عربی در مواجه با اسرائیل و غرب، اسلامگرایان با طرح، «الاسلام هو حل»، اسلام همانا راه حل است؛ در صدد کسب قدرت با هر روش و رویکردی بودند. آموزههای اسلامی که همواره در چارچوب اخلاقیات مقید در دین تعریف میشد؛ تحت تأثیر انگارههای مارکسیستی که هدف وسیله را توجیه می-کند؛یعنی برای رسیدن به هدف که غایتی متعالی است، تحقق آن با هر روش و شیهای توجیهپذیر میکردند. لذا اسلامگرایان در این چارچوب به دو روش نامشروع از لحاظ دینی برای کسب قدرت اقدام کردند.
ترور و بمبگذاری که در آموزههای قرآنی، حدیثی، روایات متعدد در باب حرمت خون انسانهای بیگناه به خصوص مسلمان و نیز عدم مشروعیت ترور نقل شده است.(الاسلام قد الفتک و ان المسلم لا یفتک/ اسلام ترور را ممنوع کرده و مسلمان به ترور ناجوانمردانه نمیپردازد. روایت منقول از پیامبر اسلام است.) این توجیه، بستر ترور از جمال عبدالناصر تا انورالسادات را شکل داد. در ایران نیز جمعیت فدائیان اسلام به رهبری نواب صفوی به ترور حسنعلی منصور نخستوزیر اقدام کردند که سبب دستگیری بسیاری از اعضای جمعیت و هیئت مؤتلفه بازار شد. در مصر سید قطب از سران فکری اخوان المسلمین نویسنده کتاب معالم فی الطریق/ راهنمای در راه و در ایران نواب صفوی اعدام شدند.
در این جا باید به نکتهای کلیدی اشاره کرد که جریان اخوان المسلمین به طور خاص و اسلامگرایان به طور عام از شخصیتهای بارز و درجه اول در الازهر یا زیتونیه و...نبودند؛ بلکه حسن البناء و یارانش که اندیشمند آنان سید قطب از درجه علمی در ردهای علمی علوم اسلامی نبودند. در ایران هم در صورت کنکاش در اسلامگرایان شخصیتی بارز علمی پیدا نمیکنید. در چارچوب تفکر شیعی نمود یافته در بستر انقلابیگری اسلامی، وضعیت اسفناکتر است؛ زیرا افرادی در پایینترین سطح برخورداری از علوماسلامی و مقلد از جریانهای اسلامگرا در جهان عرب و هند و پاکستان بودند. در این نقطه است که اسلامگرایان وطنی برای تولید محتوا با گرایش به ایدههای چپ مارکسیستی به ارائه تصویری انقلابی از تفکر شیعی پرداختند. بارزترین آنها علی شریعتی بود که بر میراث دوگانه اسلام شیعی و مارکسیستی به تولید محتوا میپرداخت.
علی خامنهای در این فضای فکری، نه درسآموختهای بارز و متبحر در علوم اسلامی بود و نه در میان اندیشمندان فردی با نمودی فکری و یا کتاب و ایدهای شناخته میشد. تصویر ارائه شده از او به عنوان فردی ادیب، لازمه کنش ارتزاق حوزوی او بوده که برای منبر، فردی که میتوانست خطابهای درسآموز از تاریخ اسلام و معارف آن ارائه بدهد، بیشتر برای مجالس دعوت و از مواهب مادی آن برخوردارتر میشد. در مشهد هم چون بستر ادبی شعر جایگاهی خاص در میان عوام داشته، بهرهمندی از حافظه شعری هم امری شایع بوده است. حال در این چارچوب علی شریعتی هم سبکی از خطابهخوانی را متداول کرده بود که در آن لحن آتشین و گیرای اثربخشی در ذهان عمومی داشت. علی خامنهای در خطابه خوانی هم از سبک و سیاق علی شریعتی بهره میبرد.
او فردی تولیدکننده محتوا و اندیشمندی در سیاق اسلامگرایی نبود؛ بلکه فردی مقلد از تولیدات فکری دیگران بود. یعنی اگر به علی شریعتی توجه کنیم؛ او در ابتدای مسیر با ترجمه کردن از متون دیگران چون جودت السحار(کتاب ابوذر) آغاز کرد؛ اما در نهایت از بُنمایه پردازش و بازخوانی تاریخ اسلام و خوانشی جامعهشناختی از خود اثری در مقام معلم انقلاب برسازد. علی خامنهای نه اثری ماندگاری ترجمه کرده است و نه تولید کرده است. این روند همواره بر مسیر زندگی او سایه افکنده است. حتی زمانی که به عنوان مجتهد درس خارجی آغاز کرد؛ اجازه انتشار عمومی درس داده نمیشود، از ترس مواجه انتقادی یا اشکال در درس، تنها به نکات و روایات خوانی اخلاقی در ابتدای درسهای خارج او در صدا و سیما اکتفاء میشود. در باب دستگاه تبلیغی که تلاش میکند از او چهرهای کتابخوان و مطلع در حوزههای مختلف ادبی و علوم گوناگون باید یک پرسش اساسی کرد که عرصه گسترده دانایی و برخورداری از دادههای مختلف علمی و دانشی چه اثر وضعی و فکری بر شخصیت و کنش رهبری او داشته است؟
علی خامنهای در این چشمانداز از عقبه فکری او، در سال ۱۴۰۴، هنوز گرفتار در دوگانههای برساخته فکری دهه ۴۰شمسی است. او در سی و هفت سال رهبری با تقسیم جهان به دوگانههای جهان خیر و شر، غرب و شرق، جهان امپریالیسم و استعماگر و جهانی دشمن و همراهان ایدئولوژیک خود را به جبهه خودی و مستضعف که جهان آینده به وعده الهی در قرآن وارثان جهان هستند؛ عمل کرده است. او بر این ادبیات چپ اسلامگرایانه، نه کلمهای افزوده و نه در مقام یک رهبری تئوریسین همطراز با نظریهپردازان پسا استعماری و جنبشهای رهایی بخش آمریکای لاتین، حرفی نو در تکامل ایدههای ۴۰ شمسی بپردازد.
علی خامنهای که شخصیتی قوی علمی و بارز در میان صنف آخوندهای حوزوی نداشته است(در این زمینه به سخنان ایشان در مجلس خبرگان تنصیب رهبری توجه کنید) هنگامی که به جایگاه رهبری پس از روحالله خمینی میرسد، موقعیت نداشته را با اتکاء به دو نهاد وزارت اطلاعات و سپاه انقلاب اسلامی، بوجود آورد. مرجعیت و مقبولیت را با بازیهای سیاسی که وزارت اطلاعات برمیساخت و سپاه آن را اجراء میکرد، بزور دار و درفش بدست میآورد. در عرصه سیاستگذاری این فرد اسیر در ایدههای دهه ۴۰ شمسی و انگارههای تاریخی شکست خورده در تاریخ بعد از سقیفه بنی ساعده، در عرصه جهان اسلامی تلاش کرد تا به برسازی امپراتوری شیعی یا هلال سبز شیعی اقدام کند.
این کنش برسازی امپراتوری شیعی، چند مبنا در ذهن خامنهای داشت؛ او تمام شکستهای تاریخی را بستری قابل تحقق در چارچوب ساختار ج.ا متصور میدید. آن چه شیعه در طول تاریخ از کسب آن در عرصه نظری و عینی باز مانده بود، مسائلی چون جانشینی پیامبر اسلام و خلافت و امامت عینی علی بن ابیطالب، شکست منجر به صلح با معاویه توسط حسن بن علی ابن ابیطالب، شهادت حسین بن علی و یارانش در کربلا، و نهضتهای شیعی بعد از آن تا انقلاب اسلامی در قرن ۲۰، اکنون در زمانه علی خامنهای و رهبری او بر این ساختار فرصتی برای تحقق پیدا کرده است. در این تفکر ایران در اسارات تفکری ایدئولوژی در آمده است که علی خامنهای تحت آموزههای دوره انقلاب در صدد تبدیل شکستها به پیروزی بود. آن چه علی خامنهای به همراه فرمانده میدانی او قاسم سلیمانی در منطقه غرب آسیا و در وسط جهان اسلام صورت بخشیدند را باید در چارچوب این تفکرات مورد واکاوی قرار گیرد.
برای تحقق ایدههای شیعی، تفکر آخرالزمانی آن به عنوان ضرورتهای قبل از ظهور امام غایب شیعه، به بازنمایی شخصیتهای خیالی چون سید خراسانی و پیروزیهای شیعه قبل ظهور و...پرداختند. افرادی از دل حوزه که به مقامات عالیه حوزوی از طریق نزدیکی به قدرت و برسازی پوشش عرفانی و اخلاقی، با ترسیم روایتهایی چون ارتباط علی خامنهای با امام غایب و جعل روایتهای اسطورهای، تلاش کردند بر بنیاد این تفکر آخرالزمانی توجیهی مذهبی بدهند.
تاریخ شکستهای مذهب شیعی همراه با تفکرات اسلامگرایانه و ادبیات مارکسیستی، ذهنیت علی خامنهای به مثابه رهبر، ساختار ج.ا را شکل داده است. حال این جایگاه که از طرف روح الله خمینی در کتاب ولایت فقیه، چنین تعریف شده که شما هر قدرت و مقامی را که برای پیامبر اسلامی میتوان تصور کرد برای ولی فقیه هم قابل تصور است. همچنین، مقامی که قابلیت تعطیلی واجب رکنی و عبادی (نماز، روزه، حج و...) اسلام به مثابه یک دین دارد؛ بیشک با این هدف که حفظ نظام از اوجب واجبات است، این اختیار را به علی خامنهای میدهد تا با کشتار هزاران، هزار انسان معترض و بیگناه که از سیاست اسارت ایران به تنگ آمدهاند را به عینه نشان دهد. البته خامنهای در دوران رهبری خود و با اتکاء به میراث کشتار خونین خمینی در دهه ۶۰ شمسی، از جویهای خون بسیاری برای حفظ موقعیت این نظام گذشته است؛ اما در جریان کشتار روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، این جویهای خون به دریایی مواج از خون ایرانیان جوان و بیگناه تبدیل شده است.
خامنهای در اوج بحران مشروعیت که در سال ۱۳۸۸ نمود یافت با گرایش به خالصسازی به سمت بحران ناکارآمدی کارگزاران پیش رفت، جایی برای التیام این بحران و علاج آن با خرد و دانایی باقی نگذاشته است. ناکارآمدها در بدنه کارگزاری و عدم خلاقیت و برخورداری از روح انسانیت که نهادینه در بنیادهای فکری فردی از لایههای دونپایه اجتماعی در مقام رهبری، او را به قاتلی حرفهای برای تثبیت ساختار ج.ا تبدیل میکند.
در پایان باید دانست که فردی که حربهی آخر کشتار در اوج نالایقی به ابزار در اختیار همیشگی مدیریت خود تبدیل میکند؛ انسانی لایق نبوده که با درایت و دانایی سیستمی را رهبری نماید؛ بلکه او فردی با خیالخانهای مملو از عقدههای فروخفته برساخته از تاریخ و حقارتهای عدم برخورداری از موقعیتهایی است که نتوانسته در طول زندگی بدست آورد. این فرد میتواند در زیستنامه علی خامنهای نمودار شود.