ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Sat, 24.01.2026, 22:52
مرثیه‌ای برای نوزده‌ سالگیِ مدفون

قربان عباسی

پدیدارشناسیِ خون و بن‌بست: مرثیه‌ای برای نوزده‌ سالگیِ مدفون

خیابان، پیش از آنکه مسیری برای عبور باشد، در تجربه‌یِ زیسته‌یِ یک جوانِ ایرانی، یک «آستانه» است؛ مرزی میانِ خفقانِ چهاردیواری و افقِ مبهمِ رهایی. اما وقتی از جوانی نوزده‌ساله سخن می‌گوییم که شرمِ سفره‌یِ خالیِ پدر، ستون فقراتِ غرورش را شکسته است، خیابان دیگر نه یک معبر، که یک «فریادِ مجسم» می‌شود. او به خیابان نمی‌آید که قدم بزند؛ او به خیابان می‌آید تا حجمِ تنِ رنجورِ خود را به رخِ تاریخ بکشد.

خیابان، در آن لحظه، دیگر خیابان نیست؛ صحنه‌ای است که زمان در آن می‌ایستد و تاریخ، با صدایی خفه، نفس می‌کشد. جوان نوزده‌ساله‌ای که از خانه بیرون می‌آید، چیزی جز شرمساری پدر و مادرش را بر دوش ندارد؛ شرمساریِ ناتوانی از خرید نان، شرمساریِ نگاه‌هایی که شب‌ها بر سفره‌ی خالی می‌لغزند. او نه ایدئولوگ است و نه قهرمان؛ بدنِ نحیفِ امید است که به خیابان قدم می‌گذارد تا بگوید زندگی دارد از دست می‌رود. خیابان، در این لحظه به آستانه تبدیل می‌شود: آستانه‌ی میان بودن و نبودن، میان رؤیا و مرگ.

پدیدارشناسیِ این حضور، با «شرم» آغاز می‌شود. شرم، غلیظ‌ترین تجربه‌یِ عاطفیِ فقر است. وقتی پسر نوزده‌ساله، لرزشِ دستانِ پدر را هنگامِ خالی کردنِ جیب‌هایش می‌بیند، یا نگاهِ رو به زمینِ مادر را در برابرِ ویترینِ قصابی، جغرافیا در ذهنش فرومی‌پاشد. در این لحظه، «خانه» که باید مأمن باشد، به قفسی از حقارت بدل می‌شود. نوزده‌ساله بودن، یعنی لبه‌یِ پرتگاهِ آرزوها ایستادن؛ یعنی لبریز بودن از تمنایِ زندگی، در حالی که واقعیتِ اقتصادی چونان بختکی سربی بر قفسه‌یِ سینه‌ات نشسته است.

او به خیابان می‌آید. خیابان در نگاهِ او، «فضایِ عمومی» نیست؛ عرصه‌یِ تقابلِ «تنِ بی‌دفاع» و «آهنِ مستبد» است. او می‌آید تا بگوید: «من هستم»، اما خیابانِ شهرِ من، سال‌هاست که گوش‌هایش را با بتن و سرب پر کرده است. خیابان حافظه دارد. سنگفرش‌ها می‌دانند پاهایی که بر آن‌ها می‌دوند، پاهای فرار نیستند؛ پاهای مطالبه‌اند. صداها، نه شعار، که ناله‌ی فروخورده‌ی سال‌ها تحقیرند. اینجا بدن‌ها سخن می‌گویند؛ بدن‌هایی که از فرط گرانی لاغر شده‌اند، از فرط بیکاری خمیده‌اند، از فرط شرم سر به زیر دارند. جوان، با قلبی که هنوز ریتم کودکی را حفظ کرده، به خیابان می‌آید تا لحظه‌ای از این شرم رها شود؛ تا بگوید فقر فقط عدد نیست، زخمی است که هر روز تازه می‌شود.

یک ساعت. تنها شصت دقیقه‌یِ لرزان طول می‌کشد تا نوزده سال امید، تکه‌تکه شود. پدیدارشناسیِ گلوله، پدیدارشناسیِ «انقطاع» است. گلوله فقط نمی‌کشد، گلوله «زمان» را در تنِ جوان منجمد می‌کند. وقتی سُربِ سرد، بافت‌هایِ گرمِ قلبی را می‌درد که لبریز از عشق به مادری رنجور بود، در واقع یک «جهان» منهدم می‌شود. قلب در اینجا فقط یک تلمبه‌یِ خون نیست؛ کانونِ آرزوهایی است که قرار بود فردا را بسازد.

یک ساعت بعد، خیابان صورت عوض می‌کند. همان آستانه، دهان باز می‌کند و گلوله را می‌بلعد؛ گلوله‌ای که مسیرش کوتاه است اما پیامدش بی‌انتها. قلب جوان را می‌شکافد؛ قلبی که هنوز فرصت نکرده عاشق شود، کتابی را تمام کند، یا دست پدرش را با افتخار بفشارد. اینجا، پدیدارشناسی مرگ، عریان می‌شود: مرگ نه به‌مثابه حادثه، که به‌مثابه سیاست؛ نه خطا، که قاعده‌ای سرد. خیابان، که قرار بود میدان گفت‌وگو باشد،فضایی برای شیطنت‌های جوانی به گورستانی بی‌نام بدل می‌شود.

جوانمرگی در ایران، یک رخداد نیست؛ الگوست. الگویی که هر بار با نامی تازه تکرار می‌شود و هر بار خانواده‌ای را به سکوتی ابدی می‌سپارد. مادر، در خانه‌ای که بوی نان نمی‌دهد، اکنون بوی پیراهن پسرش را نگه می‌دارد. پدر، که شرمساری نان را تاب آورده بود، این غم جگرسوز را چگونه تاب بیاورد؟ خیابان، در اینجا، امتداد خانه می‌شود؛ خانه‌ای که دیوار ندارد و سقفش آسمانی است که بی‌تفاوت نگاه می‌کند.

تصور کن: لحظه‌ای که او بر زمین می‌افتد، آخرین تصویری که در چشمانِ خیسش می‌لرزد، نه پیروزی است و نه حماسه؛ شاید تصویری از چایِ سرد شده‌یِ خانه‌ است و مادری که هنوز منتظر است تا صدایِ کلید در قفل بپیچد. او سقوط می‌کند و با هر قطره خونی که از سینه‌اش به سیاهرگِ خیابان می‌نوشاند، بخشی از آینده‌یِ یک سرزمین لخته می‌شود.

در ایران، خیابان دیگر بویِ دود و آهن نمی‌دهد؛ بویِ «جوانیِ ناتمام» می‌دهد. هر سنگی در این پیاده‌روها، شاهدی است بر قامتی که زودتر از موعد تاشده است. پدیدارشناسیِ خیابان در جغرافیاهایِ استبدادزده، پدیدارشناسیِ «تروما»ست. ما از خیابان‌هایی عبور می‌کنیم که هر گوشه‌اش، قتلگاهِ یک لبخند است. نوزده‌سالگی، سنی است که باید در آن خطا کرد، گریست، عاشق شد و دوید؛ اما در اینجا، نوزده‌سالگی به سنِ «شهادتِ اجباری» بدل شده است.

پدیدارشناسی خیابان یعنی دیدن آن‌چه دیده نمی‌شود: ترسِ جمعی که به شجاعت بدل می‌شود، امیدی که از دل نومیدی سر می‌زند، و خشونتی که با ادعای نظم، بی‌نظم‌ترین کار را می‌کند. جوانان ایران، پیش از آن‌که پیر شوند، به تاریخ سپرده می‌شوند؛ نه به‌عنوان عدد، که به‌عنوان جای خالی. هر جای خالی، شکافی است در روایت زندگی؛ شکافی که با هیچ آمار و بیانیه‌ای پر نمی‌شود.

چگونه می‌توان گریه نکرد؟ وقتی می‌دانی آن که در خاک خفته، نه برای قدرت جنگیده بود و نه برای شهرت؛ او فقط می‌خواست پدرش در آستانه‌یِ پیری، طعمِ تلخِ شرمساری را نچشد. او قربانیِ سیستمی شد که «بقایِ خود» را در «فنایِ فرزندانِ خاک» می‌بیند. گلوله‌ای که در قلبِ او نشست، پیش‌تر از لوله‌یِ تفنگِ یک مزدور، از نهادِ یک بی‌عدالتیِ سیستماتیک شلیک شده بود.

امروز، زمینِ ایران سنگین است. نه سنگین از کوه‌ها و جنگل‌ها، بلکه سنگین از هزاران قلبِ نوزده‌ساله‌ای که در اعماقش می‌تپند اما صدایی ندارند. ما ملتی هستیم که قبرستان‌هایمان از دانشگاه‌هایمان جوان‌ترند. ما ملتی هستیم که مادرانمان به جایِ تورِ عروسی، پارچه‌یِ سفیدِ کفن در صندوقچه‌ها دارند.

خیابان می‌گرید، اما اشکش دیده نمی‌شود. اشک‌ها در کفش‌ها جمع می‌شوند، در آستین‌ها پنهان می‌مانند، در گلوها می‌سوزند. این گریه، گریه‌ی جمعی است؛ گریه‌ای که به فریاد بدل می‌شود و باز خاموش می‌گردد. جوان نوزده‌ساله، با گلوله‌ای در قلب، به ما یادآوری می‌کند که آینده، اگر امروز کشته شود، فردا ندارد. او نه قربانی تصادف، که قربانی تعلیقِ مزمنِ زندگی است؛ تعلیقی که نسل‌ها را میان انتظار و مرگ معلق نگه داشته است.

در خیابان، زمان فشرده می‌شود. کودکی، جوانی و مرگ در یک قاب می‌نشینند. این فشردگی، معنای جوانمرگی است: حذف فاصله‌ها، کوتاه‌کردن مسیرها، بستن راه‌های ممکن. پدیدارشناسی این صحنه، ما را وادار می‌کند به دیدن بدن‌ها، نه شعارها؛ به شنیدن ضربان قلب‌ها، نه خطابه‌ها. هر گلوله، گفت‌وگویی را قطع می‌کند که هنوز آغاز نشده بود.

و سرانجام، خیابان می‌ماند با لکه‌ای که شسته نمی‌شود. لکه‌ای که نه خونِ یک نفر، که خونِ امکان‌هاست. جوان نوزده‌ساله، در سکوتِ پس از شلیک، به نمادی بدل می‌شود از نسلی که می‌خواست زندگی کند و به مرگ حواله شد. اینجا، سوگواری نه انتخاب، که وظیفه است؛ سوگواری برای خیابانی که می‌توانست محل عبور باشد و شد محل دفن. اشک، در این سوگواری، زبان حقیقت است؛ حقیقتی که می‌گوید جوانمرگی، وقتی سیاست می‌شود، جامعه پیر می‌گردد و آینده، پیش از تولد، به خاک سپرده می‌شود.

اما تو‌ای جوانیِ غارت‌شده!‌ای که گلوله را چون مدالی از شجاعت در میانه‌یِ سینه‌ات پذیرفتی تا نانِ سفره‌یِ پدرت بیش از این آغشته به اشک نباشد. تو نرفته‌ای؛ تو در رگ‌هایِ این خیابان لخته شده‌ای. هر بار که کسی از آن نقطه عبور می‌کند، اگر کمی گوش بخواباند، صدایِ تپش‌های ناتمامِ تو را می‌شنود که هنوز فریاد می‌زنی: «آیا زندگی، سهمِ من نبود؟»

داغِ تو، نه با مرثیه سرد می‌شود و نه با گذشتِ زمان. این داغ، زخمی است که بر پیشانیِ تاریخِ ما مانده است؛ نشانه‌ای از روزگاری که در آن، قیمتِ یک قرصِ نان، قلبِ تپنده‌یِ یک پسرِ نوزده‌ساله بود.

بگذارید نامه‌ای را که به مادرش نوشته برایتان بازگو کنم:

نامه‌ای از اعماقِ خاک (فرزندی که نوزده‌ساله ماند)

مادر، سلام. می‌دانم که صدایت در گلو شکسته و چشم‌هایت، دو چشمه‌یِ خونین شده‌اند که شب و روز بر سفره‌یِ خالی‌مان می‌بارند. مرا ببخش که بی‌خداحافظی رفتم. مرا ببخش که آن روز، وقتی از در بیرون می‌رفتم، به پشت سرم نگاه نکردم؛ می‌ترسیدم اگر لرزشِ چانه‌ات را ببینم، پاهایم سست شود و دوباره برگردم به آن کنجِ اتاق و زل بزنم به دست‌هایِ پینه‌بسته‌یِ بابا که بویِ ناامیدی می‌داد.

مادر، آنجا که من ایستاده بودم، هوا نبود؛ شرم بود. هر لقمه نانی که بابا با خجالت سرِ سفره می‌گذاشت، مثلِ تیغی از گلویِ من پایین می‌رفت. من نوزده‌ساله بودم، مادر! باید کوه را جابه‌جا می‌کردم، اما حتی نمی‌توانستم باری از روی دوشِ نحیفِ تو بردارم. خیابان مرا صدا زد؛ نه برای جنگ، برایِ فریادِ تمامِ آن حرف‌هایی که در گلویم لخته شده بود.

آن لحظه که گرمایِ سُرب را در سینه‌ام حس کنم، درد نخواهد داشت. درد، آن نگاهِ بابا است وقتی که به کفش‌هایِ پاره‌ام خیره می شود. وقتی تیر به قلبم بخورد، فقط یه لحظه سردم خواهد شد. یک‌هو تمامِ خاطراتِ کودکی‌ام مثلِ دانه‌هایِ تسبیح از هم خواهد پاشید. در آن صدم‌ثانیه، صورتِ تو را خواهم دید که داری برایم دعا می‌کنی. می‌خواهم بگویم «مادر، دعا نکن، اینجا فرشته‌ها هم جلیقه‌یِ ضدگلوله ندارند. درضمن مثل همیشه زود زود بهم زنگ نزن که کجام در بهشت گوشی‌ها را بر نمی‌دارند.»

مادر، وقتی در آغوشِ سردِ زمین خوابیدم، دیگر نگرانِ گرانیِ نان نباش. من اینجا دیگر گرسنه نمی‌شوم. اما دلم برایِ بویِ نانِ گرمی که تو با عشق می‌خریدی، تنگ میشه. مرا در پیراهنی که دوست داری به خاک بسپار؟ همان که می‌گفتی رنگش به صورتِ جوانم می‌آید! البته اگر برای جسدم پول گلوله‌ها را طلب نکنند آخر مادر می دانی که ارزش وجودی افرادی مثل من حتی دو گلوله هم نیست.می دانم اگر چنین کنند پولی نخواهید داشت پس بی خیال جسدم بشوید بالاخره جایی دراین زباله دانی خواهد بود که جسدم تجزیه شود.

گریه نکن، فدایِ قلب مهربانت شوم. هر قطره اشکِ تو، لخته‌یِ خونی می‌شود در قلبِ زمین. من نمرده‌ام؛ من فقط نوزده‌سالگی‌ام را در خیابان جا گذاشته‌ام تا شاید روزی، پسری دیگر، نوزده‌ساله‌ دیگری، مجبور نباشد میانِ «شرمِ پدر» و «گلوله‌یِ مزدور»، یکی را انتخاب کند. من لخته‌یِ خونی هستم که قرار است رگِ خوابِ این شهر را بیدار کند. مواظبِ بابا باش؛ به او بگو سرت را بالا بگیر، پسرت برایِ نان نرفت، برایِ «حرمتِ نان» رفت.

و اما بارِ گرانِ ما زندگان!

و شمایی که هنوز نفس می‌کشید و سایه‌تان بر سنگ‌فرش‌هایی می‌افتد که خونِ نوزده‌ساله‌ها را مکیده است. بشنوید! ما که مانده‌ایم، دیگر آدم‌هایِ سابق نیستیم. ما حاملانِ یک «ترومایِ جمعی» و یک «دِینِ ابدی» هستیم. مسئولیتِ اخلاقیِ ما در قبالِ این خون‌هایِ به ناحق ریخته، نه با گریستن تمام می‌شود و نه با فراموشی درمان می‌یابد.

ما بازماندگان، «نگهبانانِ حافظه» هستیم. بزرگترین شرمی که می‌تواند گریبانِ یک ملت را بگیرد، عادی‌سازیِ فاجعه است. اینکه صبح از روی لکه‌هایِ شسته شده‌یِ خون عبور کنیم و شب به روزمرگی‌هایِ حقیرمان پناه ببریم، یعنی ما هم تیرِ خلاصی به قلبِ آن جوان زده‌ایم. مسئولیتِ ما، «روایت کردن» است. نباید بگذاریم روایتِ جلاد، جایگزینِ حقیقتِ قربانی شود. ما باید نام‌هایِ آن‌ها را چون تعویذی بر لب داشته باشیم.

اخلاق حکم می‌کند که ما «شاهدانِ صادق» باشیم. هر قطره خونی که بر زمین ریخت، یک «پرسش» است که از ما پرسیده می‌شود: «تو برایِ حرمتِ این زندگی چه کردی؟» سکوت در برابرِ شری که جوانی را می‌بلعد، سکوت نیست؛ همدستی است. ما وظیفه داریم بن‌بستِ فکریِ استبداد را با تبرِ آگاهی بشکنیم. اگر آن جوان، سینه در برابرِ گلوله سپر کرد، ما باید سینه در برابرِ «دروغ» سپر کنیم.

مسئولیتِ ما این است که نگذاریم این خون‌ها لخته شوند و از حرکت بازایستند. ما باید این لخته‌ها را به «جریانِ مداومِ آگاهی» بدل کنیم. نباید اجازه دهیم مرگِ آن‌ها به یک عدد در گزارش‌هایِ حقوق‌بشری تقلیل یابد. هر جوانِ کشته‌شده، یک «امکانِ بشری» بود که از جهان گرفته شد؛ یک موسیقی که نواخته نشد، یک جراح که به اتاق عمل نرسید، یک عاشق که به وصال نرسید.

ما بازماندگان، مدیونِ آن نگاه‌هایِ واپسین هستیم. اخلاقِ ما در گروِ ایستادگیِ ماست. اگر ما امروز در برابرِ ظلم خاموش بمانیم، در واقع به مزارِ تمامِ آن نوزده‌ساله‌ها دستبرد زده‌ایم. مسئولیتِ ما ساختنِ جهانی است که در آن، هیچ مادری مجبور نباشد پیراهنِ خونیِ پسرش را بو کند تا زنده بماند. ما باید لرزشِ صدایِ آن مادر را به فریادی بدل کنیم که پایه‌هایِ هر استبدادی را به لرزه درآورد.به یاد داشته باشیم: زمین درد می‌کند، و درمانِ این درد، نه تیرِ خلاص، که بیداریِ ماست. ما باید زمینِ پُر از لخته را با عدالت، شست‌وشو دهیم تا دست هیچ تاریکی‌ای و هیچ اهریمنی نتواند جان زیبای جوانان مان را برباید و زیبایی شان را به یغما ببرد. تا مبادا بیش ازاین شرمسار آن دختر جوانمرگ باشیم که در دفترش نوشته بود:

«من از مرگ هراسی ندارم
به شرطی که مرگ من رستاخیز دوباره وطنم باشد
به شرطی که در میان بازوان آزادی بیفتم»



نظر خوانندگان:


■ بی‌تردید، یکی از زیباترین و تأثیرگذارترین نوشته‌های آقای قربان عباسی است؛ نوشتاری که با لطیف‌ترین تعابیر انسانی و احساسی، یکی از تلخ‌ترین فصل‌های تاریخ کشورِ ماتم‌زده‌ی ایران را پیش چشم ما می‌گشاید و وجدان‌های بیدار و هوشیار را به کنشی شایسته، آن‌گونه که سزاوارِ خون‌های به ناحق بر زمین‌ریخته است، فرا می‌خواند. من، با چشمانی لبریز از اشک، به سطرهای پایانی آن رسیدم. سپاسگزار این مرثیه‌ی عمیقاً انسانی و وجدانی شما هستم.
شهرام


■ شهرام جان من هم با اشک این مقاله پر احساس را خواندم. از ابعاد این جنایت خون در رگ آدم منجمد می‌شود. یاد سخن بانویی از بازماندگان هولوکاست افتادم که پس از از سر گذراندن و دیدن فجایع دوران جنگ دیگر به انسانیت اعتقاد نداشت. من مانده‌ام که چگونه عده‌ای توان انجام چنین جنایتی را دارند و نانشان را در خون این ملت میزنند و به زندگی عادی خود ادامه می‌دهند.
با سپاس از آقای عباسی و با آرزوی مانگاری قلم توانایش. سالاری