ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Thu, 22.01.2026, 8:12
گذار دموکراتیک بدون بدیل ناممکن است

کاظم عملداری

گذار دموکراتیک بدون بدیل سیاسی روشن، ائتلاف ملی و سازمان‌یافتگی مسئولانه ممکن نیست. قیام برای آزادی، اگر قرار است به نتیجه‌ای پایدار برسد، سیاست‌ورزی می‌خواهد، نه قمار با جان مردم. تجربهٔ معاصر ایران بارها درستی آن را تأیید کرده است.

فردریک انگلس می‌نویسد قیام «هنری است همچون جنگ»؛ یعنی کنشی پیچیده که بدون سازمان، رهبری جمعی، برنامه و بدیل سیاسی، نه‌تنها به رهایی منجر نمی‌شود، بلکه می‌تواند به فاجعه بیانجامد.

۱۳۵۷: پیروزی قیام، شکست سیاست
انقلاب ۵۷ نمونهٔ کلاسیک قیام و انقلابی است که پیروز شد، اما فاقد بدیل دموکراتیک بود. جامعه علیه استبداد سلطنتی شورید، اما اپوزیسیون سکولار و دموکرات نه سازمان داشت، نه ائتلاف، و نه نقشه‌ای روشن برای حکمرانی پس از سقوط. خلأ قدرت به‌سرعت توسط روحانیت با هزاران اماکن مذهبی، مناسک و ُمبلِغ پر شد که از تشکیلات، ایدئولوژی و رهبری منسجم برخوردار بود. نتیجه روشن بود: سقوط یک دیکتاتوری و تأسیس دیکتاتوری‌ای عمیق‌‌تر و همه جانبه‌تر.

۱۳۸۸: جنبش بزرگ، بن‌بست ساختاری
جنبش سبز با مشارکت میلیونی و مطالبات مدنی مشخص شکل گرفت، اما آگاهانه از ورود به فاز قیام و درگیری مستقیم با ساختار قدرت پرهیز کرد. این رویکرد از یک‌سو هزینهٔ انسانی را کاهش داد، اما از سوی دیگر نشان داد که بدون سازمان فراگیر و بدیل قدرت، حتی جنبش‌های بزرگ نیز در برابر ماشین سرکوب به بن‌بست می‌رسند. درس ۸۸ روشن بود: اخلاق اعتراض مهم است، اما گذار سیاسی بدون ابزار قدرت ناتمام می‌ماند.

۱۳۹۶: خشم بی‌افق
اعتراضات دی‌ماه ۹۶ فوران خشم اقتصادی و اجتماعی بود؛ گسترده، خودجوش و بی‌رهبر. اما نبود سازمان و افق سیاسی مشترک، این اعتراضات را به حرکت‌هایی پراکنده بدل کرد که سرکوب شدند بی‌آن‌که چشم‌اندازی برای گذار ایجاد کنند. شورش بی‌سازمان، در نهایت به سود استبداد حاکم تمام می‌شود.

۱۳۹۸: آبان خونین و مسئولیت سیاست
آبان ۹۸ نقطه‌ای بود که حکومت اعتراض را با کشتاری کم‌سابقه پاسخ داد. جامعه به خیابان آمد، اما نه رهبری جمعی وجود داشت، نه بدیل سیاسی، و نه توان حفاظت از معترضان. در اینجا هشدار بُعدی اخلاقی–سیاسی می‌یابد: فراخوان به خیابان بدون آمادگی سیاسی، می‌تواند به بهای جان مردم تمام شود. رادیکالیسم مسئول با تحریک هیجانی تفاوت دارد.

۱۴۰۱: مهسا/ژینا؛ روایت رهایی و خطر تکرار
جنبش مهسا/ژینا عمیق‌ترین جنبش فرهنگی–سیاسی چهار دههٔ اخیر بود که با شعاری فراگیر: زن، زندگی، آزادی به یک پاردایم شیفت، یعنی قطع امید از اصلاح رژیم رسید. این جنبش از مشروعیت اخلاقی گسترده‌ای برخوردار بود، اما شکاف دیرینه همچنان باقی ماند: بدیل حکومتی شفاف و ائتلاف ملی سازمان‌یافته شکل نگرفت. هم‌زمان، تزریق امیدهای کاذب — از «سقوط قریب‌الوقوع» تا انتظار مداخلهٔ خارجی یا ظهور منجی — ریسک تکرار چرخهٔ پرهزینه را افزایش داد.

دی‌ماه ۱۴۰۴؛ بدون بدیل، قیام راه آزادی نیست
اعتراضات خیابانی و خونین دی‌ماه ۱۴۰۴ بار دیگر نشان داد که شجاعت مردم جایگزین سیاست نمی‌شود. جامعه‌ای که زیر سرکوب عریان زندگی می‌کند، با هر فشار تازه مستعد انفجار است؛ اما فوران خشم بدون راهبرد، سازمان و بدیل سیاسی الزاماً به آزادی نمی‌انجامد.

«هنر سیاست» در چنین شرایطی به‌معنای انفعال نیست، بلکه کنش مسئولانه است: پیوند خیابان با ائتلاف ملی، سازمان‌یافتگی پایدار و نقشهٔ راه روشن برای گذار.

جمع بندی:
درس مشترک این تجربه‌ها روشن است: جامعهٔ ایران بارها آمادهٔ اعتراض بوده است؛ اما هرجا بدیل دموکراتیک، سازمان و نقشهٔ راه غایب بوده، یا استبداد بازتولید شده است (۱۳۵۷)، یا اعتراض‌ها با  هزینه‌های سنگین انسانی سرکوب شده‌اند.

پیام برای امروز روشن است:
- پیش از فراخوان قیام، بدیل حکومتی و ائتلاف ملی بسازیم.
- خشم اجتماعی را به گذار برنامه‌مند پیوند بزنیم.
- و رادیکالیسم را با مسئولیت سیاسی تعریف کنیم، نه با هیجان و وعده های غیر واقعی.

قیام اگر قرار است به آزادی بینجامد، باید ادامه هنر سیاست‌ورزی باشد؛ نه قمار با جان مردم.



نظر خوانندگان:


■ آقای علمداری با سلام
در انقلاب ۵۷ بنده که جوانی ۱۵ ساله بودم مستقیما شرکت داشتم. ولی نمیدونم این اپوزیسیون سکولار و دموکراتی که شما ازش صحبت می‌کنید که و کجا بود. تا انجایی که من یادم میاد از طرفی اسلامیون بودند که از اول رهبری و هدایت اعتراضات را در دست داشتند و در کنارشون چپی‌ها و چپ‌گراها بودند که مثل اسلامیون از دموکراسی وحشت و تنفر داشتند به عنوان محصول غرب و غرب زده‌ها. این جنابان که تنفر از شاه کورشان کرده بود دنبال اسلامیست‌ها راه افتادند و همچه فاجعه‌ای را رقم زدند. ان خلا قدرت بعد از انقلاب هم که تذکر دادید در اصل مدت زمانی بود که اسلامیست‌ها احتیاج داشتند تا به کمک حزب توده و بعدا فداییان اگثریت (که بنده متاسفانه مدتی دنباله‌روشان بودم) حکومت وحشت و شکنجه را بنیاد کنند. من بسیار بیمناک و متاسفم که در کشورهای اروپایی هم این روند رو مشاهده می‌کنم یعنی اتحاد طیف های زیادی از چپ ها واسلامیست‌ها برای نابودی دمکراسی. امیدوارم که دمکراتها با اتحاد بتوانند مانع این موضوع شوند.
با احترام فرزاد


■ در همراهی و با الهام از نظر استاد فرهیخته علمداری گرامی
دموکراسی یک پروژه است، نه یک اتفاق ! در جوامع استبدادزده، غیبت یک جایگزین (بدیل) دموکراتیک، سازمان‌دهی منسجم و نقشه راه مشخص، منجر به بازتولید استبداد می‌شود:
۱. خلاء قدرت و ترس از هرج‌ومرج: در غیاب یک سازمان سیاسی جایگزین، فروپاشی نظم موجود به معنای هرج‌ومرج مطلق تلقی می‌شود. در چنین شرایطی، بدنه جامعه و حتی بخش‌هایی از نخبگان، «نظم مستبدانه» را به «ناامنی پایدار» ترجیح می‌دهند و آگاهانه یا ناخودآگاه به بازسازی یک قدرت مطلقه جدید تن می‌دهند.
۲. تداوم فرهنگ سیاسی اقتدارگرا: استبداد تنها در نهادهای سیاسی نیست، بلکه در لایه‌های فرهنگی رسوخ می‌کند. بدون یک نقشه راه برای «گذار فرهنگی» و آموزش تمرین‌های دموکراتیک، مردم و رهبران جدید همان الگوهای رفتاری گذشته (حذف مخالف، کیش شخصیت و انحصارطلبی) را در قالبی جدید تکرار می‌کنند.
۳. تخریب نهادهای مدنی توسط مستبد: حاکمان مستبد پیش از سقوط، تمام نهادهای واسط (احزاب، سندیکاها و رسانه‌های آزاد و...) را نابود می‌کنند. وقتی تغییری رخ می‌دهد، به دلیل نبود این نهادها، جامعه توانایی مدیریت انتقال قدرت را ندارد و ناچار است به تنها نهادهای سازمان‌یافته باقی‌مانده (مانند ارتش یا گروه‌های افراطی) تکیه کند که خود حاملان استبداد جدید هستند.
۴. فقدان کادرسازی و نخبگان جایگزین: سازمان‌دهی سیاسی باعث تربیت رهبرانی می‌شود که قواعد بازی دموکراتیک را می‌شناسند. در غیاب سازمان، افرادی بر موج اعتراضات سوار می‌شوند که فاقد برنامه حکمرانی هستند؛ این افراد پس از به قدرت رسیدن، برای حفظ بقای خود به همان ابزارهای سرکوب پیشین متوسل می‌شوند.
۵. اتمیزه شدن جامعه: استبداد افراد را از هم جدا و اعتماد اجتماعی را نابود می‌کند. بدون نقشه راه برای بازسازی این اعتماد و ایجاد همبستگی ملی، جامعه پس از فروپاشی مستبد به پاره‌گروه‌های متخاصم (قومی، مذهبی یا طبقاتی) تقسیم می‌شود. این تنش‌ها راه را برای ظهور یک «مشت آهنین» جدید به بهانه برقراری وحدت باز می‌کند. ، دموکراسی یک پروژه است، نه یک اتفاق. بدون ابزار (سازمان) و نقشه (برنامه)، سقوط یک مستبد صرفاً به معنای جابجایی جایگاه حاکم و محکوم است، نه تغییر ساختار قدرت.
با احترام - رودی


■ فرزاد گرامی، اگر چه نکته درستی را در مورد قیام ۵۷ گفتید که “تنفر از شاه .. چپی ها را کور کرده بود و بدنبال خمینی راه افتادند” اما این ربطی به کلیت درستی که آقای علمداری مطرح کردند ندارد، که در فقدان تشکیلات دمکرات و مرتبط با مردم، قیام های آزادی بخش به شکست یا نتیجه منفی می انجامند. تنها ایراد من به علمداری عزیز این است که نقش فراخوان رضا پهلوی را نادرست نشان دادند. جنبش خود بخودی مردم در دی ماه به غلیان در آمد و رژیم سفاک خامنه ای سیرت جنایت کار خود را نشان داد. این جنبش ادامه دارد و در فراز بعدی خروشان تر پا به میدان خواهد گذاشت و با کمال تاسف خشونت باز هم روی کریه خود را نشان خواهد داد. اگر ایرادی وارد باشد به کل اپوزسیون و جامعه روشنفکری ایران است که در اتحاد و ایجاد تشکیلات واحد هنوز اندر خم کوچه اول است.
موفق باشید، پیروز.


■ آقای دکتر علمداری عزیز. کوشش شما برای پیدا کردن راه برون‌رفت از استبداد حاکم شایان تقدیر است. من هم به نوبه خود می‌کوشم کمکی به وضوح وضع کنم. تا اینجا صحیح می‌فرمایید که “گذار دموکراتیک بدون بدیل، ناممکن است”. من اضافه می‌کنم که همین بدیل، در جریان مبارزه ساخته می‌شود، آن هم با افت و خیز فراوان و چه بسا با هزینه سنگین. روی عبارت “جریان مبارزه” تاکید می‌کنم، زیرا در جریان مبارزه است که راه‌حل‌ها و سیاست‌ها و افکار به محک می‌خورند. همین “به محک خوردن”هاست که افکار ضعیف و سیاست‌های نادرست را به کنار می‌زند، و فکر کارآمد و راهگشا رشد می‌کند. در فقدان این جریان مبارزه، ده‌ها و صدها نظریه به میان می‌آیند، بدون اینکه بشود فهمید کدام کارسازتر هستند. اینکه ده‌ها سال است نمی‌توان برای دفع استبداد حاکم به اجماع رسید، به این دلیل است که مبارزه میدانی (با وسعت و عمق و زمان کافی) وجود ندارد که سیاست‌ها را پیرایش کند. کاملأ می‌دانم که اینجا مشکل “مرغ و تخم‌مرغ” مطرح می‌شود که من هم برایش راه‌حل قاطع و روشنی ندارم. اما این نکته قابل تأمل است که: در سیاست نمی‌توان به اتحاد رسید، مگر اینکه جامعه بتواند انتخاب روشن‌تری به دست بدهد. من فلسفه پراگماتیسم را اینطور می‌فهمم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ آقای علمداری،
درست می فرمایید، ما برای اینکه به توانیم از جمهوری اسلامی عبور کنیم نیاز به یک بدیل سیاسی داریم. اما من فکر می کنم پیش از آنکه یک بدیل سیاسی بسازیم نیاز به یک تاریخ مشترک داریم؛ تاریخی که به توانیم بدیل سیاسی مان را رویش سوار کنیم. انقلاب ۵۷ یک تاریخ مشترک پشتش بود. مردم جنبش تنباکو با پناه گرفتن در پشت سنگر دین در برابر دربار و کمپانی غربی ایستاده بودند و پیروز شده بودند. مردم انقلاب مشروطه باز با رفتن زیر پرچم دین بر دربار پیروز شده بودند. در کودتای انگلیسی ها و رضا شاه، مجلس و مردم شکست خورده بودند. در جنبش نفت باز مردم با پشتیبانی از دولت ملی مصدق و طرح ملی کردن نفت بر دربار و خارجی ها پیروز شده بودند. در مرداد سال ۳۲ دوباره مردم در یک کوران سر درگمی در برابر کودتای آمریکایی ها شکست خورده بودند. در ۱۵ خرداد ۴۲ گروهی از مردم تلاش کرده بودند با رفتن در زیر پرچم‌ دین دوباره دست به تهاجم بزنند اما سرکوب شده بود. این تاریخی بود که ما پیش از انقلاب ۵۷ می شناختیم. این تاریخی بود که حتا حکومتی ها با اکراه می شناختندش. این تاریخ مشترک ما بود. تاریخی بود که انقلاب ۵۷ را جلو می برد. تاریخی بود که شورش ضد شیعی و ضد آخوندی “علی شریعتی” و حرفش را که “من هزار بار با توماچ کمونیست احساس نزدیکی بیشتری می کنم تا فلان آیت الله” امکان پذیر کرده بود. این تاریخی بود که پشت خروش چریک های فدایی کمونیست و مجاهدین مسلمان ایستاده بود و در روز تیرباران خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان کمونیست میلیون ها ایرانی را به ماتم برده بود. این تاریخ مشترک ما بود، تاریخی که فرصت ساخته شدن یک بدیل سیاسی را در ذهن میلیون ها ایرانی آماده کرده بود (همان بدیل ذهنی یی که انقلاب را به پیروزی رسانده بود و پس از انقلاب هم نیرویش را با پشتیبانی از دو گروه به حکومت رسیده‌ی سوسیال دمکرات بازرگان و بنی صدر نشان داده بود). تاریخ مشترک امروز ما کجاست؟ ما بدیل سیاسی مان را می خواهیم روی چه تاریخی بنا کنیم؟ انقلاب بزرگ مردم ۵۷ را که به جای ‌‌واکاوی چگونگی شکل گرفتن و‌ پیروز شدنش مسخره کردیم، تلاش دو‌ سال و نیمه ی پس از انقلاب همان مردم را برای کنار انداختن خمینی و‌ آخوندهاش نادیده گرفتیم ،کودتای خمینی در سال ۶۰ را حق سیاسی او خواندیم چون “قانون اساسی بهش این امکان را داده بوده” و فراموش کرده بودیم که قانون اساسی شاه هم حق کنار گذاشتن مصدق را بهش داده بود با اینهمه ما آن حرکت را در تاریخ مشترک پیش از انقلاب مان کودتا خوانده بودیم. حالا اینجا در میان این برهوت بی تاریخی ما چه جوری می خواهیم یک بدیل سیاسی بسازیم؟ چه جوری می خواهیم یک “ائتلاف ملی” بدون احساس مشترکی از تاریخ بر پا کنیم؟ ما که تلاش های مردم “بی زبان” را بی رحمانه فراموش کرده ایم و‌ بی رحمانه تر مسخره کرده ایم و فریاد حق خواهی شان از آخوندهای کودتا کرده را نادیده گرفته ایم (چون با “حقی” که ما می شناختیم یکی نبود)،حالا با کدام ادعای تاریخی یی می خواهیم به دنبال ساختن یک بدیل سیاسی باشیم؟ با چه سند تاریخی بی می خواهیم بگیم ما به دنبال پس گرفتن حق مردمیم؟ با تاریخ بیشرمانه ای که آخوندها و سلطنت طلب ها برای انقلاب ۵۷ و دو سال و نیم بعدش نوشته اندش؟ با تاریخی که حیرت چند ماهه ی جهان و چشمان خیره شده اش به انقلاب را پشت داستان احمقانه ی “خواست خارجی ها بود” پنهان کرده؟ تاریخی که ما می خواهیم پشتوانه ی بدیل سیاسی مان بکنیم‌ کجاست؟ در همه ی این چهل و چهار ساله ی پس از کودتای سال ۶۰ کدام یک از ما تلاش کردیم تاریخ واقعی اون انقلاب و دو ساله و‌ نیمه ی بعدش را به نسل های خشمگین بعدی نشان بدیم؟ کدام یک از ما جرئت کردیم پامان را از قاب عکس های قبیله ای مان بیرون بذاریم و بگیم انقلاب ۵۷ انقلاب آخوندها نبود، انقلاب برای اسلام نبود،، زشت نبود، حرکت سیاسی مردم پس از پیروزی انقلاب جاهلانه نبود، خرافاتی نبود، هشیار بود، چهل و هفت سال از ما جلوتر بود (ما تازه به سوسیال دمکراسی باور کرده‌ایم آنها پس از پیروزی انقلاب به سمتش رفتند). کدام یک از ما در باره ی این تاریخ چیزی گفته؟ حالا ما چه جوری می خواهیم و‌ می توانیم بدون این تاریخ مشترک بدیل سیاسی و‌ بدیل حکومتی بسازیم؟ به بخشید باز زیاده نویسی کردم، قصدم مطلقن انتقاد به طرح خوب شما نبود، می خواستم از کمبودش بگم. گمونم باید به جای اینکه مزاحم نوشته های دیگران بشم خودم نوشته های خودم را بنویسم.
علی سعیدزنجانی


■ با سلام، من هم برای آینده ایران چاره‌ای جز ائتلاف حول محور سوسیال‌دموکراسی نمی‌بینم. تمام اختلاف نظرهای دیگر در مقابل خواست همزمان “آزادی، عدالت و توسعه پایدار” رنگ می‌بازند.
با احترام - حسین جرجانی


■ جناب علمداری در اینکه بدون بدیلی دموکراتیک شورش‌ها شکست خورده و یا در نهایت به بازسازی استبداد می‌انجامد شکی نیست. متاسفانه جامعه دین خوی ما بیش از آفریدن و ساختن رهبران و بدیل جایگزین بدنبال آن کس هستند که یک روز با شمشیر و یا گرز خود می‌آید تا همه چیز را درست کند.  این آنکس، می‌تواند مهدی موعود و یا ترامپ باشد تا نسرین ستوده و نرگس محمدی و تاجزاده در بند و موسوی در حصر؛ چرا که اینان فاقد شمشیر و گرز اند و بر سر خصم نمی‌کوبند تا خشم ما مردم را تسکین دهند. شعار “پهلوی برمیگرده” نشانی غم‌انگیز از فقدان و عدم تمایل به بدیل دمکراتیک پس از ۱۰۰ سال استبداد در جامعه است.
نیما



■ جناب نیما، شما دو تا ادعای خیلی بزرگ را در کامنتتان مطرح کرده‌اید، یکی می‌فرمایید مردم ایران دین خو هستند و یکی می‌فرمایید مردم ایران همیشه منتظر کسی هستند که با شمشیر و‌ گرز بیاید و آنها را نجات بدهد. چون بحث آقای علمداری خیلی جدی و متین است خوشحال می‌شوم که ادعاهایتان را با سند ثابت بفرمایید.
با سپاس. ب. ب


■ آقای جرجانی گرامی، سوسیال دموکراسی چیز خیلی خوبی هست اما «ائتلاف» اگر فقط دور یک محور خاص باشد گردهم‌آیی گروهی افراد همفکر می‌شود نه یک ائتلاف بزرگ اجتماعی. ائتلاف واقعی آن است که تمام گرایش‌های مردمی را در بر بگیرد.
ارادتمند، یوسف جاویدان


■ یوسف جاویدان گرامی، لازم نیست گروهای دیگر تشکل خود منحل کنند یا دست از عقاید خود بردارند. موضوع این است که ائتلاف حول محور پادشاهی یا جمهوری چیزی در مورد برنامه‌های حکومتی که زندگی مردم را تحت تاثیر قرار می‌دهد، نمی‌گوید و مردم چشم‌انداز واضحی را نخواهند دید. اما اگر حول سوسیال‌دموکراسی به معنی خواست همزمان “آزادی، عدالت وتوسعه پایدار” ائتلاف شود، هم مردم چشم‌انداز واضحی خواهندداشت، و هم خواهنددانست که در فردای جمهوری اسلامی، تا سال‌ها، ازافراط و تفریط (دریک توافق عمومی و در یک آشتی ملی) پرهیز خواهد شد. به عبارت قدیمی، سوسیال‌دموکراسی، راه حل مرضی‌الطرفین خواهد بود.
با احترام - حسین جرجانی


■ با سلام، در این نوشته‌ی جناب علمداری و نظرات دوستان، به نقش قدرتهای جهان و دخالت آنها در تغییر رژیمها توجه نشده ست که سئوال انگیز ست.
* اشغال نظامی ایران توسط متفقین ۳ شهریور ۱۳۲۰ در بحبوحه جنگ جهانی دوم ۱۹۴۱ صورت گرفت. علت آن خطر جهانی نازیسم و فاشیسم بود. رضا شاه خلع و تبعید شد . فرصتی شد که مشروطه و آزادی جان بگیرد.
پس از سه روز بحرانی صبح روز ۶ شهریور، محمد علی فروغی با وزیران خود در مجلس شورای ملی حاضر شد و برنامه خود را در نطقی کوتاه اعلام و وزیران کابینه را معرفی کرد و نمایندگان را در جریان تصمیم دولت مبنی بر ترک مقاومت قرار داد. وی با بیان این‌که دولت باید بی‌درنگ به مذاکره با کشورهای حمله‌ کننده به ایران بنشیند، از نمایندگان مجلس درخواست رای اعتماد کرد؛ مجلس به اتفاق آرا به کابینه فروغی رأی اعتماد داد.
شرائط شهریور ۱۳۲۰ برای ادامه کار دولت و مجلس مساعد بود. با تمام افراط و تفریط ها و کم تجربگی بهترین دوران سیاسی ایران بوده ست.
* جنبش ملی شدن نفت ایران ۱۳۲۹ بعداز جنگ جهانی دوم، در ایران و جهان وضع تغییر اساسی کرد. بعداز شکست نازیسم و فاشیسم ، دوباره شوروی و کمونیسم دشمن اصلی غرب گردید. جنگ سرد با ابعاد وسیعی در جنگ های استقلال طلبانه ی کره و هندوچین (ویتنام) خصلت نمائی کرد. انگلیس هم با قانون ملی شدن صنایع نفت ایران دشمنی را شروع کرد.
دیگر از آن انگلیس و بعد آمریکا که برای خلع رضا شاه آمده بودند خبری نبود. دشمنی های انگلیس و آمریکا با کودتای نظامی ۲۸ مرداد۳۲ نشان داد که قدرتهای جهانی در هر زمان که مناقع اشان ایجاب کند. دست به هر اقدامی میزنند.
بعداز جنگ جهانی دوم تمام نازی های و طرفداران المان مثل تیمسار زاهدی، تیمسار آریانا، مهندس شریف امامی و...به کار برگشته بودند و حزب فاشیستی سومکا نیز دوباره فعالیت داشت. بهر صورت با کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ موضوع مجلس و دولت منتخب نمایندگان احزاب برای همیشه منتفی شد.
* سقوط حکومت پادشاهی ۲۲بهمن ۵۷ حکومت محمد رضا شاه پهلوی ظاهرا با اقتدار کامل تا سال ۵۵ تمام مخالفان خود را قلع و قمع کرده بودکسی فکر نمیکرد که حکومت در ظرف دو سال کنار می‌رود.
دکترین حقوق بشر جیمی کارتر ۱۳۵۵ حکومت پهلوی دوم را بشدت دچار بحران کرد. یه نظر میرسید که کارتر و شاه قصد گشایش فضای سیاسی نداشتند. وگرنه به نامه ی سرگشاده رهبران جبهه ملی اعتناء می کردند.چون نمی خواستند وقایع بعداز شهریور ۱۳۲۰، آزادی احزاب، مجلس نمایندگی مردم و قوانینی نظیر ملی شدن نفت پا بگیرد.
تولید و صدور ۷ میلیون بشکه نفت در آن زمان برای غرب حیاتی بود.حالا چگونه در یک فرایند دو ساله و مذاکرات و لابی گری ها بین دولت جیمی کارتر ، شاه و سران کشوری و لشگری ، سازمان امنیت و نمانیدگان روحانیون و خمینی در پاریس و تهران در دیماه ۵۷ با سفر ژنرال هایزر نماینده ی نظامی کارتر به تهران انتقال قدرت به روحانیون صورت گرفت . کتابها و اسناد و مدارک فراوان ست.
نگارنده این ها را مرور کرد تا نشان دهد محصول ۲۵ سال حکومت محمد رضا شاه فاجعه ای بود که ایران را از مجلس و قانون و دولت منتخب نمایندگی محروم کرده بود. در حالیکه در شهریور ۱۳۲۰ این نهاد ها وجود داشت. روحانیون و خمینی نیز به دروغ قول تشکیل مجلس موسسان را دادند که هرگز تشکیل شد. در شهریور ۱۳۲۰ طیف های مختلف سیاسی در زیر سقف مجلس جمع شدند. ولی در سال ۵۷ چنین امکانی محال بود.
امروز شرائط به مراتب از سال ۵۷ برای همگرائی نیروهای سیاسی پای بند به آزادی، دموکراسی و رعایت منشور جهانی حقوق بشر دشوارتر شده ست.
مضافا، قدرتهای جهانی به مراتب افراطی تر از گذشته، حامل سیاست های مخربی هستند که موجب ادامه‌ی حکومت فاشیستی دینی ایراندر دوران جنگ سرد و پسا آن دوران شدند و امروز هم نمی گذارند که جنبش های آزادی خواهانه مردم ایران در کنار گذاشتن حکومت اسلامی پیروز شود. دخالت آنها و تقاضا ازآنها فقط جبهه جنبش های مردم ایران را متشتت و پراکنده می‌کند.
بدیل حکومت دینی را مجلس موسسان و نمایندگان مردم از سراسر ایران می‌تواند تعیین کند. ولی چنین گفتمان راهبردی به دلایل زیادی رسانه ای نمی‌شود.
با احترام کامران امیدوارپور


■ با سپاس و قدردانی از دوستانی که لطف کردند و دیدگاه‌ها و نقدهای خود را نوشتند. به‌جای پاسخ‌دادن جداگانه به هر یک از نظرها، در اینجا جمع‌بندی و نتیجه‌گیری خود را از مباحث مطرح‌شده ارائه می‌کنم.
از همان زمانی که بنیان‌گذار جمهوری اسلامی آشکارا از مسلح‌کردن کودکان سخن گفت و با تأکید بر اینکه «اسلام با خون زنده است»، تا زمانی که خامنه‌ای فرمان “آتش به اختیار” را صادر کرد، خشونت را نه امری اضطراری، بلکه جزئی از هویت ایدئولوژیک حکومت معرفی کرد، روشن بود که با قرائتی از دین مواجه‌ایم که حیات خود را نه در اخلاق، عدالت یا معنویت، بلکه در حذف و کشتار مخالفان تعریف می‌کند. پیامد این نگاه، تقدیس مرگ، عادی‌سازی خشونت و تهی‌کردن دین از جوهر انسانی آن بوده است.
چهار دهه تجربهٔ زیسته نشان داده است که این نظام برای بقای خود هیچ خط قرمزی نمی‌شناسد. جان انسان‌ها، آیندهٔ نسل‌ها و حتی چهرهٔ دین، همگی به ابزارهایی برای حفظ قدرت فروکاسته شده‌اند. حکومتی که بقا را در خشونت می‌بیند، اگر مهار نشود، ناگزیر دامنهٔ خشونت را گسترش می‌دهد؛ نه‌فقط در داخل کشور، بلکه در سطح منطقه‌ای و حتی جهانی.
از این‌رو، عبور از جمهوری اسلامی نه صرفاً یک مطالبهٔ سیاسی، بلکه یک ضرورت اخلاقی، انسانی و تاریخی است. مسئلهٔ اصلی دیگر این نیست که آیا باید از این نظام عبور کرد یا نه؛ بلکه این است که چگونه می‌توان با کمترین هزینهٔ انسانی، اجتماعی و ملی از آن گذر کرد، بی‌آنکه صداها و منافع متنوع ایرانیان با گرایش‌ها و سلایق گوناگون نادیده گرفته شود. یافتن پاسخ به این پرسش باید به محور گفت‌وگوی اندیشمندان، کنشگران و صاحب‌نظران ایرانی و غیرایرانی تبدیل شود.
در این مسیر، واقع‌بینی ضرورتی انکارناپذیر است. ایران در خلأ ژئوپولیتیک قرار ندارد. کشورهای همسایه و قدرت‌های جهانی، از جمله جهان غرب، هر یک منافع خاص خود را در منطقه دنبال می‌کنند. نادیده‌گرفتن این واقعیت‌ها نه اخلاقی است و نه خردمندانه. راه گذار کم‌هزینه از جمهوری اسلامی تنها زمانی امکان‌پذیر است که ایرانیان، با تکیه بر نیروی اجتماعی خود و با درک واقع‌بینانه از موازنهٔ نیروها، راه‌حلی منطبق با شرایط واقعی کشور بیابند.
گذار از این «شر مطلق» آزمونی است نه فقط برای سیاست، بلکه برای وجدان جمعی ما: اینکه آیا می‌توان آینده‌ای ساخت که در آن قدرت مهار شود، خشونت قاعده نباشد، و دین — برای آنان که به آن باور دارند — بار دیگر از ابزار سرکوب به قلمرو معنا، اخلاق و کرامت انسانی بازگردد.
با احترام، کاظم علمداری