وقتی بغض فروخورده، سیل اشک شد و در منشور قطرات شور آن، منظره شهرهای ماتمگرفته را شکسته بر جای گذاشتی، برای آنکه دوباره برخیزی و کمر راست کنی، لختی درنگ کن، به راه رفته و به بایدها و نبایدها!
خیزشی که به آرامی آغاز شد و با نشستن در مقابل تفنگ و در سکوت، بانگ برآورد که «خستهایم و در جستوجوی خانه بهار، در سودای آبرو، نان و کاریم»، به سرعت تغییر مسیر داد تا در آن آخر هفته سیاه، به سیلی سهمگین بدل شود و در دستان سنگین و آماده حرامیان تا دندان مسلح، در قربانگاهی مهیب فرو افتد.
آنها میدانستند. همه پیمایشها به آنها گفته بودند که سیلی خواهد آمد و باید برای مهار آن آماده باشند و آماده بودند! دیگرانی فراتر از مرزها هم گویا آماده بودند. با بوقهایی که میشناسیم و وظیفه دارند مغزهای جوان و ساده را داغ کنند. و این بار گویا، با ساز و برگی فراتر از بوق، آنگونه که خود رسماً فریاد کردند که «دل قوی دارید، ما نه در کنار شما، که در میان شما هستیم!»
آنها آماده بودند، آیا ما هم آماده بودیم؟ آن زمان که وعده آن تاجر حراف و چشمشیشهای، آن «پرزیدنت دلها» را همچون تکیهگاه مطمئن به مردم فروختیم، آیا با خود اندیشیدیم که اگر آن کمکها در راه بمانند، چه خواهد شد؟ آیا به جانهای عزیزی که ممکن بود بر باد بروند، به هزاران چشمی که نابینا شدهاند و دهها هزار نفری که در سیاهچالها در انتظار مرگ، روزشماری میکنند، اندیشیده بودیم؟ آیا به خانوادههای آنها که بینان سر به بالین میگذارند، فکر کرده بودیم؟ آیا واقعاً کمکی از جنس نان در راه بود که امروز شرمنده جانبازان و جانباختگان نباشیم و آنها فقط «قهرمانان» رسانههایمان نباشند؟ و مهمتر از اینها، ما دنبال چه بودیم، کدام نقشه راه را داشتیم و چرا اینگونه برقآسا گرفتار فاجعه شدیم؟
آنکه ردای رهبری را به تن کرد، باید پیش از دیگران و بیش از دیگران به این سوالات آزاردهنده بیندیشد و برای آنکه فرصت اندیشیدن بیابد، ابتدا باید یک گام به پس بردارد. خود را از چنگ ماشین پروپاگاندایی که ساخت یا برایش ساختند، دور کند، با بزرگان صاحباندیشه متواضعانه بنشیند و ببیند که با خود، با خانواده پهلوی، با مشروطیت و با مردم ایران چه کرده است. کدام خطاها میتوانست رخ ندهد؟
این شاید، وجه مهمی از بازاندیشی باشد، اما همه داستان نیست. همه باید از ویرانهای که بهجا مانده، فاصله بگیریم و با خود خلوت کنیم که «بر میهنم چه رفته است؟» جمهوریخواهان، چپها، ملیون، فمینیستها، سبزها، فعالین اتنیکی، دموکراتها و هر کس که مدعی سیاست بود و هست، برای اندیشیدن، باید از لجنزار سیاسی، آلوده به نکبت فردگرایی، گروهگرایی، پوپولیسم و... که ساختهایم، فاصله بگیرد تا بتواند ببیند و بشنود.
مگر همگی مطمئن نبودیم که خیزشی بزرگ در راه است؟ کدام آمادگی را گرفته بودیم؟ چرا به استقبال آن نرفته بودیم؟ چرا در این ده روز طوفانی، حیرتزده، همچون برقگرفتهها، در شوک، فقط نظارهگر بودیم؟ مسئولیت ما در تبدیل فضای سیاسی اپوزیسیون به عرصه تاخت و تاز بوق، دروغ و عوامگرایی چه بود؟ صحبت از ارقام حیرتانگیز کشته، زخمی و زندانی است. کسی که وارد عرصه سیاست میشود، باید پذیرای مسئولیت و عواقب همه اقدامات و نااقدامات خود باشد. ما باید ابتدا از فضاهای بسته و مسموم فاصله بگیریم. درنگ کنیم، درنگ و درنگ!
مردم ما شریفند، مبارزند، قهرمانند و... بله، میتوانیم دهها صفت خوب دیگر هم ردیف و آنها را بار مردم کنیم. اما آیا این مردم، در لایههای مختلف خود، فقط قهرمان و شریفند و نیاز به تیمار فکری ندارند؟ روشنگران جامعه آیا، میتوانند با اینگونه لالاییها بخوابند و چشم به روی همه نشانهها و نگرانیهای فروپاشی اجتماعی ببندند؟ امروز جامعه ما به یک پرسش بزرگ بدل شده است: چرا؟
تنگدستی و سختی معیشت، بسیار بیشتر از زمان وقوع این خیزش، دهها میلیون تن از مردم را مچاله کرده است. با این وصف، همین مردم سر در گریبان، باید تشویق شوند و خود نیز بخواهند که به راه رفته بیندیشند و آن چرای بزرگ را مزاحم تلاش برای معاش ندانند.
و سرانجام حکومت اقتدارگرایان، به رهبری علی خامنهای، بدون برداشتن یک گام به پس، چگونه میتواند این پرونده سیاه جنایت علیه بشریت را در نزد حامیان خود ببندد؟
بعد از آنکه خیزش تاریخی و بینظیر «زن-زندگی-آزادی» بخشهای بزرگی از جامعه را تکان داد، امروز با درهم کوبیده شدن بیرحمانه خیزش جانبهلبرسیدگان برای یک زندگی معمولی، جامعه زخمی ایران، خواه ناخواه وارد یک دوران رنسانس بزرگ شده است.
جناح چپ و میانه اپوزیسیون، با یک کارنامه کممایه ۴۷ ساله، همه سنگرها را به جناح راست سلطنتطلب واگذار کرد. آنها با شتاب آمدند، زدند، کوبیدند، رقصیدند و با همان شتاب که شروع کردند، در نخستین همآوردی اجتماعی، به سختی بر زمین خوردند.
برای همراه شدن با رنسانسی که جامعه ایران را بازتعریف خواهد کرد، ابتدا باید همگی یک گام عقب بنشینیم. مدالهای حلبی یا طلاییمان را دور بریزیم. بر همه باورها و ناباوریهای خود شک کنیم و بهویژه به اندیشمندان و نسل جوان و زنانمان فضا بدهیم که نقش پیشتازی خود در این بازنگری ملی را ایفا کنند.
بقای ایران شاید همچنان فصل مشترک همه بازیگران صحنه سیاست باشد. یک گام به پس برداریم! آنکه بر جای خود بایستد، شاید سرباز جزیره دورافتادهای است که خبر پایان جنگ را نشنیده است!
■ پورمندی عزیز، حتی اگر با برخی گفتههایتان موافق نباشم اما لحن سخن شما را میستایم. صدای شما دردمند و در ضمن دراز کردن دست برای همکاریست. من و بسیاری همفکرانم مستمرا پشتیبانی از رضا پهلوی را ضروری دیدهایم، ولی همواره مایوس میشدم که برخورد سکولارها، جنبش او را هر چه بیشتر از دایره عقلگرایی دور کند. صادقانه نمیدانم آیا هنوز امیدی هست که پادشاهیخواهان از در غلتیدن به پروژههای توطئهگرانه ترامپ-پوتین و شرکا جلوگیری کنند؟ اما فرقی نمیکند، که آنها بخشی از مردم و جنبش ایران هستند و در این شرایط حساس دوری از ادبیات تقسیم و حذف، وظیفه هر ایرانی است.
پورمندی گرامی قابل نفی نیست که بسیاری از بدخواهان سوءاستفاده نابکارانه از قتل عام مردم داغدیده ایران کردند و میکنند، اما هر خردمند ایرانی نیز بیاید و به مسولیت و کوتهکاری خود معترف باشد که هنوز ایجاد ابزار مادی و معنوی حمایت و سازماندهی مردم شروع هم نشده. سخن شما دال به فاصله گرفتن از “لجنزار سیاسی، آلوده به نکبت فردگرایی، گروهگرایی، پوپولیسم و... که ساختهایم...” لازم است توسط اندیشمندانی همچون خودتان معنی دقیق و کالبد شکافی شود، تا کسانی که مصالحه در اصول را غیر ممکن میدانند دست کم آمادگی در بازنگری اصول را جایز بدانند.
موفق باشید، پیروز.
■ جناب پورمندی گرامی! از شما صمیمانه درخواست دارم لیست “بزرگان صاحب اندیشه” که مورد نظرتان است را علنن صریحن اعلام کنید تا همه بدانیم و بدانند. و در فرازی دیگر آنان را با ذکر نام و نه بصورت عام به نشست با شاهزاده پهلوی بخوانید.
موفق باشید/ کاوه انصاری
■ آقای انصاری گرامی!
تصور میکنید که کار درستی است که من در روزنامه لیست منتشر کنم؟ برای کار دیگری دنبال اسامی نخبگان ایرانی در خارج از کشور بودم. شگفت آور است شمار کار آفرینان میلیاردر، اساتید دانشگاه ها، متخصصان در زمینه فن آوری، اقتصاد، علوم اجتماعی و نیز فعالین مدنی و سیاسیون کاربلد و صاحب اندیشه! تهیه کردن چنین لیستی، موضوع فقط چند ساعت کار بیشتر نیست، مهم وجود ارادهای برای گوش دادن است. مشکل اینست که چشمها و گوشها را تعطیل کرده، همه دهان شدهایم و میدان بدست جارچیها و ماجراجویانی افتاده است که هر فراخوان به اندیشیدن و باز اندیشی را به باد دشنام میگیرند.
با ارادت پورمندی
■ احمد عزیز: گذر از جمهوری اسلامی بهدلیل در اختیار داشتن هر سه ضلع مثلث قدرت، یعنی زر، زور و مذهب، فرآیندی بسیار دشوار و پرهزینه خواهد بود. با این حال، پس از عبور از این نظام، تکلیف سه امر بدلی در جامعه ایران برای همیشه روشن میشود؛ اموری که هرچند در ظاهر همسنگ به نظر میرسند، اما از نظر اهمیت در یک سطح قرار ندارند.
نخست، جمهوری اسلامی سرنگون خواهد شد؛ امری که اگرچه نقطه عطفی تاریخی است، اما در قیاس با دو موضوع دیگر، اهمیت کمتری دارد. دوم، جایگاه روحانیت و نسبت آن با قدرت و جامعه برای همیشه تعیین تکلیف خواهد شد. و در نهایت، که از همه مهمتر است، تکلیف مذهب در ایران روشن میشود و نسبت آن با سیاست، جامعه و زندگی عمومی بازتعریف خواهد شد.
چنین رویدادی بهیقین بزرگترین اتفاق تاریخ ایران خواهد بود و حتی میتوان آن را بیبدیل در مقیاس جهانی دانست؛ زیرا فروپاشی نظامی که بهطور همزمان تمامی ابزارهای قدرت را در اختیار داشته باشد، دستکم برای من، نمونهای پیشین در تاریخ معاصر و حتی جهان ندارد.
اکنون، در چنین شرایطی، برای دستیابی به این دستاورد تاریخی، شایسته نیست که جنابعالی و دیگر دگراندیشان به اختلافات شخصی به این و آن گیر دهیم؛ بلکه هر فرد، به سهم خود، باید در جهت عبور ملت از این گذر دشوار تلاش کند. اینکه در فردای پیروزی چه کسی چه نقشی خواهد داشت، نه مسئلهی امروز، بلکه امری است که از طریق تشکیل شورای گذار، تغییر قانون اساسی و برگزاری انتخابات آزاد، بهصورت شفاف و قانونی تعیین خواهد شد. مسلما ملت ایران با آن ملت سال ۵۷ فرق میکند!!
اردتمند؛ امین
■ امین (حسین؟) عزیز با فرمول زر، زور و تزویر تو و روند تقدم و تاخرها همدلم. نقطه گرهی بحث، در احاله مسائلی به آینده است که تکلیفشان باید در روند شکل گیری یک ائتلاف ملی روشن شود. حتما با من مخالف نیستی که تکلیف ساختار قدرت بعد از تحول، در پروسه به زیر کشیدن قدرت حاکم معلوم می شود، نه بعد از آن. این را همه تجارب جهانی و همه تئوری های گذار تایید می کنند. در این روند، شعار درست ” همه با هم ” به سهولت به شعار اقتدارگرایانه ” همه با من” تبدیل می شود، چنانچه در بهمن شد و اکنون هم سلطنت طلبان در سودای تکرار آن هستند. این فرمول “بحث بعد از مرگ شاه” نوعی حقه بازی است که باید نسبت به خطرات آن وقوف داشته باشیم و دیگران را هم انذار بدهیم. ائتلاف برای دموکراسی نمی تواند غیر دموکراتیک باشد! در چنین ایتلافی ، به معمای پیچیده ” چگونگی شکل گیری یک رهبری مشروع در شرایط سلطه استبداد” و یافتن حلقه مفقوده ، پایخ فردی و وعده سر خرمن ” بگذار من بگیرم، بعدا تقسیم می کنیم” نمی دهند. اینگونه فرمول ها، حتی اگر از سر خیرخواهی باشند- که نیستند- در یک جامعه پیچیده و متکثر مثل ایران مطلقا کار نمی کنند. شکل گیری یک رهبری ” مشروع” که بتواند تنوع و تکثر جامعه را نمایندگی کند، کاری دشوار، اما اجتناب ناپذیر است. صورت این مسئله غامض را نه با ” دعوا نکنیم” پزشکیان و نه با “همه با هم” خمینی و نه با قرشمال بازی و ” هر که نگه، اجنبیه!” نوکیسه های اقتدارگرا می توان پاک کرد. بدترین تحلیل که به توهین پهلو می زند، فروکاستن مسایل ملی به اموری نظیر اختلاف شخص است.
با ارادت پورمندی
■ احمد پورمندی گرامی،
بالاخره، بعد از نود و بوقی، موفق شدم که یک نکته مورد اختلاف پیدا کنم! من با عبارتی که در زیر میآید مخالفم: “تکلیف ساختار قدرت بعد از تحول، در پروسه به زیر کشیدن قدرت حاکم معلوم میشود”. بر آنم که ساختار قدرت بعد از تحول، بهتر است قبل از پروسه به زیر کشیدن قدرت حاکم تعیین شود. وگر نه کسانی ممکن است بگویند که به کمک قدرتهای خارجی قدرت حاکم را به زیر میکشند و پس از آن هر جوری که دلشان خواست، ساختار قدرت را تعیین میکنند. این کار هم احتمالا فقط از راه تعیین جزئیات ساختار مجلس موسسان انجام میشود. خمینی، مجلس موسسان را به مجلس خبرگان تبدیل کرد و شد آنچه شد. در این دور باید مواظب باشیم، مجلس موسسان، واقعا مجلس موسسان باشد. تعداد زیاد نمایندگان و حضور احزاب مختلف و انجمنهای صنفی، و ....، بهتر است به نوعی باشد که امکان پیدایش نوع تازهای از دیکتاتوری را به حداقل برساند.
با احترام - حسین جرجانی