ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 16.01.2026, 10:14
شود خایه در زیر مرغان تباه!

سعید مظفری

مروجان شعار « پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» ، امروز که پاسداران مردم را با سلاح سنگین قتل عام می‌کنند آیا نباید به تشخیص دیروز خود شک کنند و اگر اشتباه کرده بودند اعتراف نمایند و تفکر خود را اصلاح کنند؟

آنانی که بختیار را نوکر بی‌اختیار نامیدند و بدون فرصت دادن به این آدم حسابی سوسیال‌دموکرات که می‌خواست راهی به آشتی ملی بگشاید و از این همه خرابی و کشتار که بعدتر دیدیم جلوگیری کند پیش پیش او را قضاوت کرده و راه عمل را بر او بستند آیا نباید امروز به اشتباه دیروز خود اعتراف کنند و یک آنالیز عقلی و نه ایدئولوژیک، از انتخاب دیروزشان ارائه دهند؟

آنانی که سینما رکس را آتش زدند و مردم را زنده زنده در آن سوزاندند، آنانی که پشت بام مدرسه علوی آدم‌ها را با عجله و بی‌محاکمه کشتند، آنانی که باعث جنگ با عراق شدند و هشت سال مصیبت و ویرانی بر این مملکت آوار کردند، آنانی که دسته دسته زندانیان سیاسی را در محکمه‌های فرمایشی و سرپایی به مرگ محکوم کردند و حکم ظالمانه خود را سریعا اجرا کردند، آنانی که نداها و مهساها و دختران و پسران ما را کشتند و هنوز هم دارند می‌کشند و فیلم‌هایش را هم منتشر می‌کنند تا از بقیه زهر چشم بگیرند، آنانی که نمازشان قضا نمی‌‌شود و بابت هر گلوله‌ای که به جمجمه عزیزان ما شلیک می‌کنند پاداش مالی به‌علاوه یک «اجر شما با امام حسین» دریافت می‌کنند، که نیازی به تفکر ندارند. آنان عقل را منبع استدلال می‌دانند و پای استدلالیان را هم چوبین! آنان موٰمن‌اند و موٰمن هم ایمان دارد نه عقل.

ایمان دارد به الله و جانشینان الله در زمین که از آنها دستور می‌گیرد و وظیفه خود را انجام می‌دهد تا روز آخر و تا زمانی که مثل آیشمن «با خنده به گور بپرد» و مثل داعشیان با ۷۲ حوری حرم خود محشور شود.

روی سخنم با آنانی است که هنوز نسبتی با عقل دارند و در گفتارها و نوشتارهای خود مدعی تفکر و تعقل و استدلال هستند. حال که در عصر ارتباطات و وفور منابع هستیم آیا لازم نمی‌‌بینید که باید دست از کلیشه‌ها و استرئوتیپهای مارکسیستی و اسلامی بشوییم و بپذیریم که ما هم آدم بودیم و اشتباهاتی داشتیم و هر آدمی اشتباه می‌کند و باید با تجربه از اشتباهات، خود را تصحیح کنیم چون فقط معصوم اشتباه نمی‌‌کند و آن هم یک وهم است.

کسی که هنوز قادر است تفکر کند باید بپذیرد که وقت شستن نام‌هاست. این که تو زمانی به چپ یا راست تعلق داشتی پس باید تا آخر عمرت قتل عام جوانان این سرزمین را ببینی و در تحلیل آن به هذیان و جزم‌های از پیش پرداخته پناه ببری ضعف مفرط تفکر است. تو نه چپ هستی نه راست. تو هیچ نیستی.

دیروز دیدم رسانه ایران‌اینترنشنال تعداد کشته شدگان را دوازده هزار نفر برآورد کرده بود! امیدوارم آن هم هذیان باشد یا من هذیان دیده باشم. اگر راست باشد که باید شاهنامه را به یاد آورد که «شود خایه در زیر مرغان تباه / هر آنگه که بیدادگر گشت شاه» و اگر راست باشد – که بزودی معلوم می‌شود – باید دید چه تغییرات رادیکالی در ایران رخ خواهد داد.

در محکوم کردن این جنایات رفقای چپ خوش‌خیال اروپایی ما تعلل می‌ورزند و این همه جنایات را به سیا و موساد نسبت می‌دهند! آیا ما که ایرانی هستیم و از ماهیت جنایات حاکمان‌مان باخبریم و بسیاری از ما هنوز زخم شلاق‌های اینان را بر تن و روح خود داریم باید از کلیشه‌های کپک‌زده در تحلیل‌هایمان استفاده کنیم. چون دشمن آمریکا هستند پس خوبند و جوانی که از مرگ بر آمریکا و اسرائیل گفتن خودداری می‌ورزد پس تروریست موسادی و سیایی است؟

آیا نمی‌‌ترسید به هم‌دستی با دشمنان ایران متهم شوید؟ آری، شما که این جوانان را به هم‌دستی با امپریالیسم متهم می‌کنید.

گله‌ام از مردم «عادی و عامی» نیست که آنان خوب درک می‌کنند و بر خلاف داستان روشنفکری در اروپا، اغلب از روشنفکران مان کارآتر بودند.

سخنم با «روشنفکرانمان» است. آیا وقت آن نرسیده تا مثل آن بزرگی که دیروز می‌گفت اگر قرار باشد که حکومت سابق برگردد اسلحه دست می‌گیرد و دوشادوش ملایان می‌جنگد شما هم امروز بگویید که استدلال عقلی اجازه بازاستفاده از کلیشه‌ها را نمی‌‌دهد و در هر لحظه باید با توجه به شرایط لحظه تفکر کرد و تصمیم گرفت؟

تا کی خشک-مغزی و جزم‌گرایی را اعتقاد به اصول و پرنسیب می‌نامید؟ و از درک لزوم و اعتبار تحلیل به‌مقتضای حال عاجزید؟

این چه عقلی است که شما به‌کار می‌برید که همه نشریات شما در این ۴۷ سال مجموعا به اندازه یک جلد از دایره‌المعارف دوران روشنگری فرانسه نتوانسته تاثیر بگذارد؟

دنبال مقصر نگردیم. واقفم که خلاقیت و آفرینش راهکار از تضارب آرا حاصل می‌شود و تاریخ‌ها و دین‌ها و فرهنگ‌های ایرانی تا کنون علیه گفتگوی فلسفی و آزاد بوده‌اند. نمی‌‌توان به تنهایی در کنجی نشست و همه مشکلات ایران را حل کرد. مشکلاتی که همه در خلق آنها دخیل بوده‌اند باید هم با همکاری همه حل شود. وقتش رسیده از همه واژه‌های مقدس که بوی کپکشان مغزهای ما را فلج کرده دست برداریم و همه واژه‌های مقدسمان را با آب خرد بشوییم. ملاک منافع ایرانیان است و سربلندی ایران. هر واژه‌ای در این راستا مقدس ماند بماند. به یک مجمع ملی شامل همه نیاز داریم. برخوردهای حذفی به نفع دشمنان ایران است.

مارک‌های چپ و راست دیگر دمده شده‌اند. در این حمام خون نه چپ چپ است نه راست راست. الآن وقت اندیشیدن با هم و عمل کردن با هم است. اندیشیدن سرد و منطقی و ریاضی و ارسطویی. با افلاطون خداحافظی کنیم.



نظر خوانندگان:


■ جناب مظفری گرامی٬ ممنونم ازت. همه چی در این مقاله‌ی کوتاه، دقیق و شرافتمندانه گفته شده است. آیا چپ پنجاه هفتی معنی «خرد» هم می‌فهمد ؟ دیوار برلین که سقوط کرد، تفکر آنان هم ساقط شد. چپ جهان سومی زور می‌زند که نفهمد. افسوس.
سعید


■ درود بر آقای مظفری گرامی، بحثی مختصر بدون شرح کشّاف.
این پرسشهایی اساسی که شما مطرح کرده اید و مستلزم تامّلات و غور و اندیشیدن فردی توام با مسئولیّت هستند، متاسفانه نتیجه گیریتان راه را بر همان چیزی میبندد که به محکومیّتش مطلب نوشته اید!!. احتمالا بپرسید چطور مگه؟. توضیح میدهم. ما برای چیره شدن به مسائل و مُعضلات میهنی دقیقا باید از همان «عقل اسلامی/ و راسیونالیته – یونانی/غربی» بگسلیم که در زبان افلاطون و ارسطو و اصحاب کلیسا و مارکس و متفکّران و اساتید معاصر دانشگاهی در کشورهای باختری از عصر یونان تا همین امروز کاربرد دارد. فعلا نیز از تک و توکی صداهای متفکّران باخترزمینی که افکارشان در تقابل با میراث یونانیان و مسیحیّت هستند، فعلا میگذرم تا بحث، مفصّل نشود.
اینکه چطور و چگونه میشود که انسانها در ایمان آوردن به اعتقاداتی و نظراتی و ایدئلوژیهایی از لحاظ روحی و روانی استحاله پیدا میکنند و برای اقتدار و قدرت و حاکم کردن اعتقادات خودشان به هر وسیله ای متوسّل میشوند تا دیگران را مطیع و تابع و گماشته خود کنند، پروسیه ایست پیچیده که فقط با «عقلانیّت اسلامی/λόγος/νοῦς یونانی و همچنین Reason /Intellect/Mind انگلیسی و Vernunft/Verstand آلمانی و Raison/Esprit فرانسوی و Ratio/Intellectus لاتین» و محاسبات ریاضی وار نمیتوان از پس آن برآمد. چنین تصوّری خبط آشکار است. انسانها حتّا اگر از لحاظ عقلانی /راسسونالیستی بر صحت چیزی متّفق باشند، از لحاظ احساسی و عاطفی و علایق شخصی و امیال و غرائز و سوائق به طور ناخوادگاه یا آنچه را که غربیها «ایرراسیونال» میگویند، در عمل رفتار خواهند کرد و موضع میگیرند. بنابر این، پیوند راسیونالیته و ابعاد تاریک و پیچییده روح و روان بشری فقط با کاربرد و کاربست مفاهیم ناب فلسفی و ارقام ریاضی حل شدنی نیستند. آنچه که ساختار جوامع اروپایی را دگرگون کرد، فقط اندیشیدن فلسفی نبود؛ بلکه هنر و نقّاشی و پیکرتراشی و موسیقی و رقص و آواز و ادبیّات و شعر و سینما و تئاتر و بازیها و البسه و جشنها و غیره و ذالک بودند. فلسفیدن و دانشجویی فقط ایجاد شکافهای ظریف و منفذهای میکروسکپی در ذهنیّتهای منجمد و منبسط و بسته ایجاد کردند تا بذرهای گسستن و آفریدن و به خود آیی انسانها امکانپذیر شوند.
در ایران ما، پروسه گسستن از میراث میترائیسم و دیانت مزدائی و سپس اسلامیّت، هیچگاه سیستماتیک و فلسفی و پیدار نبود؛ بلکه به میخ و به نعل زدنها و در «حدیث دیگران» عبارتبندی کردن حرفهای و دیدگاهها بود که آنهم از طریق «شعر» اتّفاق افتاد. ولی - خلاف اروپائیان – هیچگاه موضوع اندیشیدن و فلسفیدن برای طیف تحصیل کرده و آکادمیکر ایرانی محسوب نشدند و به حساب نیامدند. در حالیکه در اروپا، ادبیّات و شعر از کلیدی ترین سنگپایه های فلسفیدن و اندیشیدن بودند و هنوزم هستند. در نظر بگیرید متفکّری نامدار به نام «وایتهد» با آن مغز شگفت انگیز ریاضی و فلسفی اش در یکی از کتابهایش اعتراف میکند که «کولریج و وردزورث»، اشعاری دارند که واقعیّتها و وضعیّتهایی را به قدری دقیق انعکاس میدهند؛ طوری که ارقام ریاضی و مفاهیم فلسفی در توصیفشان عاجزند و فلج.
میترائیسم و دیانت زرتشتی و اسلامیّت و بابیگری و بهائیّت و مارکسیسم از تحوّلات روانی مردم ایران و طیف تحصیل کرده سرزمین ما هستند. همینطوری نمیتوان آنها را به دور انداخت و ندید گرفت. ما برای به خود آمدن و بیدار شدن به میراث و نتیاج و پیامدها و نقشهای تمام این تحوّلات روانی و اجتماعی و کشوری محتاج و ملزومیم تا بتوانیم دلایل ناکامیابیها و فلاکتها و ذالاتها و گسستها و قهقرائیها و خصومتها و خونریزیها و حتّا دوران درخشان و ستودنی میهنمان را بفهمیم و دریابیم. خصومت و انکار مطلق؛ یعنی تیشه به ریشه خود زدن. ما باید بفهمیم و بدانیم که چرا«نامه تنسر»، مانیفستی بود برای توجیه استبداد و کشتار دم و دستگاه موبدان در سلسله ساسانیان. همانطور که باید دریابیم چرا «قرآن» در دست آخوندها و مراجع تقلید و فقها به ابزار «قدرت و اقتدار و خونریزی» تبدیل شده است. همینطور بفهیم و دریابیم که چرا «تراژدیهای شاهنامه و داستان خانواده سام و زال و رستم» هنوز که هنوز است، ایده آل مردم ایران از هنر کشورداری و مناسبات اجتماعی است. پروسه انتقادی را باید از محکومیّتها و مجبوریّتها و علایق شخصی پاکسازی کرد تا بتوان هر چیزی را بدانسان که بوده است بدون واسطه دید و شناخت و بررسی و سنجشگری کرد.
در جامعه ایرانی متاسفانه، صف آرایی فکری و انتقادی در باره میراث تاریخی و فرهنگی نیاکان ما از عهد میترائیسم تا همین عهد ولایت فقیه با رادمنشی و صمیمیّـت و ژرفاندیشی انتقادی بدون حُبّ و بُغض، اتّفاق نیفتاد. ما یا در موضع انکار مطلق ایستاده ایم و همه چیز را دفن کرده ایم و منکر شدیم و میشویم. یا در موضع دروغبافی و یابس و طوبا گوییها و قصّه پردازیهایی که اصلا با تاریخ و فرهنگ ما، سنخیّتی نداشتند و ندارند. یا اینکه فقط بر بُعدی انگشت گذاشتیم و تاکید مُبرم کردیم که هیچ راهگشایی ارزشمندی برای مسائل و معضلات جامعه نبود و نیست. در نظر بگیرید متفکّری به نام «غزالی» را که بعد از آنهمه به قول خودش، تامّلات و تفحّصات و پیچ و خمهای قلمسوزی، به باتلاق «کیمیای سعادت» و «احیاء علوم الدّین» رسید؛ نه روش اندیشیدن دکارتی. حال بماند که صفحات آغازین کتاب معروف دکارت، تاثیر پذیرفته و حتّا کپیه برداری از اعترافات غزالی [= المنقذ من الضلال/رهایی از گمراهی] است.
بحث چپ ایدئولوژیکی که من آن را «شیعه گری ناب» میدانم، هیچگاه در وضعیّت انتقادی گسستن از چیزی و سپس پیوستن به چیزی دیگر رخ نداد؛ بلکه فقط «ثقلگاه ایمانخواهی و حبل المتینی» از «دامنه اسلامیّت نوع شیعه» به «حیطه ایدئولوژی مارکسیسم» جابجا شد. در این جابجایی تنها چیزی که هرگز اتّفاق نیفتاد همانا «اندیشیدن انتقادی و جویندگی و پرسشگری و شکّاکیّت» بود؛ یعنی مقولاتی که انسان را به سوی خویشاندیشی و قائم به ذات شدن و دیدن با چشمان مغز فردی خو د مددکار میشود؛ یعنی هدف و مقصدی که از اندیشیدن در یونان و اروپا بود و هنوزم هست. من نمیخواهم بحث را گسترش دهم و بازمیگردم به نتیجه گیری شما.
ما برای سنجشگری وضعیّت و میراث تاریخی و فرهنگی میهنمان به تنها چیزی که محتاج نیستیم، دقیقا همین«عقلانیّت اسلامی/λόγος/νοῦς یونانی و همچنین Reason /Intellect/Mind انگلیسی و Vernunft/Verstand آلمانی و Raison/Esprit فرانسوی و Ratio/Intellectus لاتین» هستند. ما مییتوانیم بی هیچ شکّ و تردیدی از متفکّران یونانی و اروپایی و آمریکایی و دیگر اندیشمندان اقصاء نقاط جهان انگیخته به اندیشیدن و فلسفیدن شویم و بیش و مهمتر از همه، «متدهای اندیشیدن» را از آنها بیاموزیم و سپس در رویکرد به جامعه خودمان بکوشیم که از راه «خردورزی» به سنجشگری میراث تاریخی و فرهنگی مردم میهنمان و آفرینندگی ایده ها و افکار بدیع و راهگشاییهای اجرایی همّت کنیم. بین «خردورزی ایرانی» با بدیلهای مشابه اش در یونان و کشورهای اروپایی، تفاوتی کلیدی و ریشه ای و اساسی وجود دارد. عدم شناخت و تفکیک تفاوت و تضاد خردورزی ایرانی با بدیلهای مشابه اش، باعث خبط و خطاهایی هولناکی خواهد شد که ما را در همچنان وضعیّتهای آچمز، میخکوب نگه خواهند داشت. بحث بر سر نادیده گرفتن روشهای دیگران نیست؛ بلکه بحث بر سر شناختن روشهای دیگران برای به کار بستن روش تجربیات خود ما ایرانیان است. امیدوارم متوجّه باشید که من چه میگویم. «خردورزی ایرانی»، پروسه ای مهرآمیز و آمیزشی و تاییدی و زیباآرایی و نگاهبانی و پیونداندن و پرورندگی و پرستاری است. ولی راسیونالیته باختر زمینیان و عقلانیّت اسلامی و لوگوس و نوئوس یونانی، روشهایی هستند برای چیره شدن و سلطه گری و گسستن و پاره پوره کردن و تمایز گذاشتن و منفک کردن قیراطی عین داده های ریاضی و فیزیکی و انفورماتیکی.
ما برای به خود آمدن مجبور نیستیم که تابع و دنباله رو و مطیع «متفکّران و فیلسوفان و اساتید برجسته دانشگاهی باخترزمینان و دیگران» باشیم؛ بلکه ما باید بیاموزیم که چگونه میتوان در مکتب دیگران، شاگردی کوشا و گشوده فکر شد و از روشهای اندیشیدن آنها به زایش افکار و اندیشه های خود کامیاب گردید و «سقراط و افلاطون و ارسطو و کانت و نیچه و شوپنهائور و جان لاک و توماس هابز و ویلیام جیمز و میشل فوکو و غیره و ذالک وطنی»شد. همین.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان


■ درود بر آقای مظفری که این بحث را گشودند و نیز کامنت پرمغز آقای حیدریان که البته در مورد آن اینجا به اختصار نمی‌توان چیزی نوشت.
و اما در مورد مقاله آقای مظفری. من هر دو تقصیر و گمراهی را مرتکب شدم: هم بختیار را نوکر بی‌اختیار نامیدم و هم با شعار «پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» همراهی کردم. من زمان انقلاب یک جوان پرشور ۲۳ ساله بودم و درک بسیار محدودی از مسائل اجتماعی داشتم. امروزه به خاطر اشتباهاتم، مخصوصا در مورد شاپور بختیار بسیار متاسفم.
جمله معروف او (حفظ وجاهت ملی برای من نیز میسر بود) اکنون آذین‌بخش دفتر کارم است. با تمام این پشیمانی، باید بکوشیم نظرات یکدیگر را بفهمیم و قبول کنیم که “هر سری عقلی دارد”.
به طور خلاصه چند نکته را جسارتا عرض کنم:
۱- نوشته‌اید “مجمع ملی شامل همه”. این مجمع چطور تشکیل می‌شود؟ در جریان جنبش زن زندگی آزادی این مجمع درست شد، اما دوامی نیاورد. دلیل اصلی این است که در هر مجمعی باید هر فکری به تناسب طرفداران‌ خود نمایندگی شود. چون ما عدد دقیق که هیچ، حتی عدد قابل اتکایی در مورد میزان طرفداری از هر عقیده‌ای نداریم، نمی‌توانیم مجمع ملی درست کنیم. پیش‌شرط این مجمع، به دست آوردن تخمین مناسب در مورد هر جناحی است.
۲- باید قبول کنیم که مبارزه مردم در ایران بخشی است از مبارزه دو اردوگاه، یکی به سرکردگی آمریکا و دیگری به سرکردگی چین. بسیاری از روشنفکران ایرانی بر این عقیده‌اند که سیستم سرمایه داری، سیستمی است که برایش سرنوشت و سعادت کل بشر چندان اهمیتی ندارد. من گرچه در رقابتی که بین این دو اردوگاه است، طرفدار دنیای آزاد و سرمایه داری و سیستم‌های دمکراتیک هستم، اما معتقدم که معایب سیستم سرمایه داری می‌تواند به پیروزی سیستم‌های دیکتاتوری و الیگارشی بینجامد.
مسائل بسیار اساسی هستند و باید بپذیریم که “چو گل بسیار شد پیلان بلغزند”.
با احترام . رضا قنبری. آلمان



■ جنابان سعید، حیدریان و قنبری
بی‌تعارف و صمیمانه ممنونم که اولین اندریافت/ تاثر/ احساس خود را پس از خواندن نوشته من با دیگران در میان گذاشتید. از نوشته های پیشین جناب حیدرین این را یادداشت کرده بودم که دقیقا حرف دل خودم هم هست و با ایشان کاملا موافقم:
«هر ملّتی در آیینه اسطوره‌هایش، گوهر خودش را می‌شناسد. تلاش از بهر فهمیدن تجربیات نهفته در تصاویر اسطوره‌ای و وااندیشی آنها در مفاهیم فلسفی امکانیست برای استقلال اندیشیدن در خصوص مُعضلات اجتماع و گرفتاریهای باهمزیستی. تا زمانی که کوشندگان آزادی نتوانند مایه‌های فکری اساطیر مردم میهن خود را در مفاهیم فلسفی بازاندیشند و در زبانی همگانفهم و شفّاف بدون مغلقگوییهای آکادمیکی عبارتبندی کنند، محال است بتوان ساز و کار مناسبات اجتماعی را در تک، تک عرصه‌های لازم مثل کشورداری، انتخابات، همسایه داری و دیپلماسی، قانون، منش، آموزش، اقتصاد، مناسبات جهانی و امثالهم سامانبندی کرد.»
پایان نقل قول
من نمیدانم آیا ایشان شعری هم منتشر کرده اند یا نه ولی از ذهن زلال و آینه وار ایشان هر چه میتراود به شعر ناب پهلو میزند و شعر هم نزدیکترین رفیق فلسفه است. من هم همینها را گفتم شاید با جمله بندی دیگر. من هیچ مخالفتی با فرمول شما ندارم ولی اگر جمله ای را با سبکی دیگر نوشتم منظورم این نیست که بقول ضرب المثلی هلندی «بچه را با تشت بیرون بیندازیم» هر چه بر این سرزمین گذشت بخشی از ماست و باید مورد شناسایی و تحلیل قرار گیرد. ولی معتقدم برای برپایی مجمعی ملی (حال به هر اسم دیگری ولی دربرگیرنده افرادی که به اصول دموکراتیک مذاکره باور داشته باشند ولو بعد از مذاکراتی چند به تشخیص و تصمیم خود همین جمع کنار گذاشته شوند) لازم است عقل ارسطویی (منظورم تسامحا عقل رها از جزمیات و دگمهای دینی و اساطیری و ایدئولوژیک – که اینها اساسا تخیلند نه عقل-) راهنمای ما باشد. منظورم به هیچ وجه دور ریختن آن جنبه هایی از زندگی انسانی که از احساسات و عواطف برمیخیزند نیست بلکه سنجش دخیل کردن آنها در تصمیمات بزرگ سیاسی است. اینها مربوط به دو حیطه هستند بنظرم. اصلا اینکه معتقدم تصمیمات بزرگ را باید جمع – هر چه بیشتر بهتر- با هم بگیرد نشان میدهد که معتقدم فرد بیشتر ممکن است خطا کند – منجمله خود من ، منجمله در همین نوشته- و خطای فرد اگر قدرتمند هم باشد میتواند به فاجعه ختم شود.
باز هم از شما تشکر میکنم و منظورم از تضارب آرا هم همین است که بتوانیم آزادانه و بر پایه عقل رها آرا هم را بفهمیم و بسنجیم و البته بعد از پذیرش آزادیم با شعر و ادب و نقاشی و سایر هنرها تاثرات خود را ابراز داریم. فقط مایلم در پایان به یک نکته اشاره کنم که عقل یونانی معمولا به همین عقل ارسطویی و رها از پیشفرضها و دگمها و جزمیات اشاره دارد و عقل اسلامی در تضاد با آن است و به اندریافتهایی اشاره دارد که با اصول دین ناهمساز نباشد. این را من البته عقل نمی نامم بلکه حداکثر همان عقال است یعنی تعریفی که مسلمانان از عقل بدست میدهند و آن را با پای بند شتر هم خانواده میدانند.
پاینده باشید / مظفری