ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Thu, 15.01.2026, 19:26
چرا تحلیل‌گران از فهم محبوبیت رضا پهلوی درمانده‌اند؟

رضا کاظم‌زاده

عنوان اصلی مقاله:
چرا بسیاری از تحلیل‌گران سیاسی ایران از فهم جهش محبوبیت رضا پهلوی درمانده‌اند؟

مقدمه: یک پدیده‌ی پیش‌بینی‌نشده
رشد جهشی و ناگهانی محبوبیت رضا پهلوی در ماه‌های اخیر، به ویژه بازتاب گسترده‌ی نام او در تظاهرات، نه‌تنها برای حاکمیت، بلکه برای بخش بزرگی از تحلیلگران و کنشگران سیاسی ایرانی نیز غافل‌گیرکننده بود. این درماندگی تحلیلی خود را در دو سطح نشان داد:

نخست، ناتوانی در پیش‌بینی فراگیری این پدیده؛ و دوم، ناتوانی مستمر در توضیح علل آن، حتی پس از مواجهه‌ی عینی با واقعیت.

این یادداشت استدلال می‌کند که این ناتوانی صرفا ناشی از کمبود داده یا خطای تحلیلی نیست، بلکه ریشه در پیش‌فرض‌های ایدئولوژیک، روانی و هویتی دارد که امکان مشاهده‌ی بی‌واسطه‌ی واقعیت اجتماعی را از بسیاری از تحلیل‌گران سلب کرده است.

۱. پیش‌فرض‌ها به‌مثابه مانع شناخت
بخش قابل‌توجهی از تحلیل‌گران سیاسی ایرانی، سال‌ها با تصویری نسبتا تثبیت‌شده از جامعه‌ی ایران، آرایش نیروهای سیاسی، و جایگاه خاندان پهلوی زیسته‌اند. در این تصویر، رضا پهلوی یا اساسا فاقد وزن سیاسی تلقی می‌شد، یا حداکثر به‌عنوان نمادی نوستالژیک و غیرموثر در نظر گرفته می‌شد.

همین پیش‌فرض‌ها باعث شد که نه‌تنها امکان پیش‌بینی رشد محبوبیت او از میان برود، بلکه حتی پس از وقوع آن نیز، تحلیل‌گران در پذیرش خود «واقعه» دچار مقاومت شوند.

واکنش‌هایی از جنس نسبت دادن تصاویر به صداگذاری، برجسته‌سازی یکسویه‌ی رسانه‌ها، یا تقلیل پدیده به عملیات تبلیغاتی، بیش از آنکه تحلیل باشند، مکانیسم‌های دفاعی در برابر واقعیت هستند.

۲. انکار واقعیت و نگاه از بالا
در میان بخشی از تحلیل‌گران – عمدتا برآمده از سنت‌های چپ، ملی–مذهبی و اصلاح‌طلب – نوعی نگاه تحقیرآمیز و از بالا به پدیده‌ی پهلوی همچنان حفظ شده است. این نگاه که ریشه در تاریخ منازعات ایدئولوژیک دهه‌های گذشته دارد، اغلب با نوعی خشم فروخورده یا کینه‌ی حل‌نشده همراه است.

در چنین چارچوبی، محبوبیت اجتماعی رضا پهلوی نه به‌عنوان یک واقعیت اجتماعیِ قابل توضیح، بلکه به‌مثابه «خطا»، «فریب توده‌ها» یا «بازگشت ارتجاع» فهم می‌شود.

نتیجه آن است که تحلیل جای خود را به داوری اخلاقی و تحقیر اجتماعی می‌دهد؛ داوری‌ای که بیش از آنکه درباره‌ی جامعه‌ی ایران سخن بگوید، از موضع و موقعیت روانیِ خود تحلیل‌گر پرده برمی‌دارد.

۳. تقلیل پدیده به نوستالژی: حذف عاملیت
حتی در تحلیل‌های به‌ظاهر بی‌طرفانه و جامعه‌شناسانه – برای مثال در برخی برنامه‌های رسانه‌ای – رشد محبوبیت رضا پهلوی اغلب با دو عامل توضیح داده می‌شود:

۱. فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی سایر نیروهای سیاسی
۲. نوستالژی نسبت به دوران پهلوی

مسئله‌ی محوری اینجاست که در این چارچوب‌ها، عاملیت خود رضا پهلوی عملا حذف می‌شود. گویی آنچه امروز رخ داده، نه نتیجه‌ی کنش، موضع‌گیری، گفتار و سبک حضور سیاسی او، بلکه صرفا میراثی است که از پدر و پدربزرگش به او رسیده است.

این نوع تحلیل، ناتوان از دیدن این واقعیت است که در سیاست معاصر، «فضیلت» لزوما به معنای نظریه‌پردازی، سابقه‌ی زندان، یا تولید متون ایدئولوژیک نیست.

۴. دشواری پدیده‌ی پهلوی: سیاست بدون الگوی کلاسیک
رضا پهلوی نه فیلسوف است، نه نظریه‌ی سیاسی مدون دارد، نه کتاب مرجع نوشته، نه سابقه‌ی مبارزه‌ی چریکی یا زندان دارد. همین ویژگی‌ها او را برای ذهنیت سنتی تحلیل‌گران ایرانی که سیاست را در قالب الگوهای کلاسیک روشنفکری، انقلابی یا ایدئولوژیک می‌فهمند، به پدیده‌ای «نامفهوم» بدل می‌کند.

اما دقیقا همین فقدان‌هاست که می‌تواند به منبعی برای جذب اجتماعی بدل شود:
سیاست‌ورزی کم‌ادعا، غیرایدئولوژیک، فاقد زبان تحقیرگر، و عاری از بار سنگین گذشته‌های فرقه‌ای.

۵. وقتی آرزو به عقلانیت بدل می‌شود
یکی از مشکلات بنیادی تحلیل‌گران ایرانی، عقلانی‌سازی آمال و آرزوهای خویش است. آنان مجموعه‌ای از پیشانگاشت‌های تاریخی، جامعه‌شناسانه و سیاسی دارند که به‌جای آنکه ابزار شناخت باشند، به فیلترهای انسداد شناخت بدل شده‌اند.

در جامعه‌ی ایران، سیاست صرفا یک کنش عمومی نیست؛ با زندگی عاطفی، هویت فردی و معنای حیات افراد گره خورده است. برای بسیاری از کنشگران، وفاداری سیاسی نه یک انتخاب عقلانی، بلکه بخشی از ساختار روانی و هویتی آنان است.

۶. سیاست، هویت و ترس از فروپاشی
برای نسلی از تحلیل‌گران، فعالیت سیاسی در نوجوانی یا ابتدای جوانی (مثلا در قالب چپ، ملی–مذهبی یا اصلاح‌طلب) نقش تعیین‌کننده‌ای در گذار آنان از خانواده به محیط اجتماع و جهان بزرگسالان داشته است. این تعلق سیاسی، بخشی از هویت اجتماعی و حتی معنای زندگی آنان را شکل داده است.

در چنین شرایطی، تغییر موضع سیاسی صرفا یک بازنگری فکری نیست؛ بلکه تهدیدی است علیه هویت، گذشته، و انسجام روانی فرد. از همین رو، مواجهه با پدیده‌ای که این چارچوب‌ها را به چالش می‌کشد، اغلب با انکار، تحقیر یا خشم پاسخ داده می‌شود.

نتیجه‌گیری: مسئله، رضا پهلوی نیست
درماندگی تحلیل‌گران در فهم رشد محبوبیت رضا پهلوی، بیش از آنکه ناشی از پیچیدگی خود این پدیده باشد، ریشه در ناتوانی آنان در گسست از پیش‌فرض‌های تثبیت‌شده، وفاداری‌های هویتی و سرمایه‌گذاری‌های عاطفیِ انباشته‌شده در  طول زمان دارد.

مسئله‌ی اصلی، نه شخص رضا پهلوی، بلکه بحران ابزارهای فهم سیاست در ایران معاصر است؛ بحرانی که بدون بازاندیشی عمیق در نسبت میان سیاست، هویت و روان فردی، هم‌چنان تداوم خواهد یافت.

این ناتوانی تحلیلی در حال تبدیل‌شدن به گسستی عمیق است؛ گسستی میان آن بخش از نخبگان خارج از کشور که با تکیه بر سرمایه‌ی رسانه‌ای و نمادین، خود را نماینده‌ی جامعه یا مفسر جنبش‌های اجتماعی و واقعیت‌های متحول و پرشتاب در دل جامعه‌ی ایران می‌دانند.

برای نخستین‌بار، فاصله‌ای جدی میان جنبش اعتراضی در داخل کشور و بخش مهمی از اپوزیسیون سنتی در خارج شکل گرفته است. آنچه امروز عیان شده، نه صرفا یک اختلاف سیاسی، بلکه بحرانی در شیوه‌های فهم، تفسیر و بازنمایی امر سیاسی در ایران معاصر است.

* رضا کاظم‌زاده (روانشناس)
۱۰ ژانویه ۲۰۲۶



نظر خوانندگان:


■ آقای کاظم‌زاده با کمال احترام، آقای رضا پهلوی از رانت پدر و پدر بزرگش برخوردار است و آن نتیجه جنایات رژیم فقها و در نتیجه نوستالژی نسبت به رژیم گذشته است. به یاد داشته باشید که جمعهت کشور در سال ۱۳۵۵ کمی بیشتر از ۳۳ هزار نفر بود یعنی حدود دو سوم جمعیت فعلی کشور پس از انقلاب ۵۷ به دنیا آمده‌اند و این نوستالژیک بودن پدیده آقای رضا پهلوی را نمایان می‌سازد. این جمعیت استبداد پادشاهی و سرکوب‌های ساواک را تجربه نکرده است و تنها از دلار ۷ تومان و مورد احترام بودن پاسپورت ایرانی سخن‌ها شنیده است.
به باور نگارنده ما ایرانیان دچار فرهنگ عقب‌مانده‌ای هستیم مصداق آن از جمله پشتیبانی اکثریت ما از خمینی بود. مصداق دیگر آن نتایج نظر سنجی موسسه گمان در سال ۱۴۰۳ می‌باشد. در این نظر سنجی آقای رضا پهلوی با ۳۲ درصد محبوب‌ترین سپس احمدی نژاد با خامنه‌ای ده درصد! توماج صالحی شش درصد و خانم نرگس محمدی کنشگر حقوق بشر، برنده جایزه صلح نوبل کسی که به مدت ۱۱ سال از دیدن فرزندانش محروم بوده است تنها پنج درصد (نصف خامنه‌ای جنایت کار و آحمدی‌نژاد کودتاچی) طرفدار داشته است! آیا این غیر از عقب‌ماندگی است؟ ایا این غیر از تسلط فرهنگ مردسالار و زن‌ستیز است؟ از نظر روانشناسی اجتماعی این پدیده را چگونه می‌سنجید؟ کشوری که عقب مانده است و انقلاب ۵۷ را رقم می‌زند می‌تواند از روی درماندگی و استیصال به آقای پهلوی پناه برد تا از این نظام قرون وسطایی خلاص شود. هرچند باور دارم که سلطنت بازگشت ناپذیر است.
به امید روزهای بهتر برای ایران استبداد زده
شهرام


■ با احترام. سلطنت طلبها در شش هفت سال گذشته بطور سیستماتیک با امکانات مالی و الکترونیکی قوی و همچنین حمایت سفت و سخت اسرائیل بطور مویرگی در سراسر ایران و خارج آن کار سازمانی انجام دادند. این خود بخود هیچگونه رسالتی را برای آقای پهلوی ایجاد نمی‌کند. شخصا با چند جوان که شدیدا شیفته ایشان و سلطنت هستند در تماس بودم، کلیپ های عجیب و غریب از عظمت شاهنشاهی قدیم و جدید ایران و آبادی ایران در سه صوت در صورت به قدرت رسیدن مجددا پهلوی، بطور دائم بین اینها در جریان است. به جوانان احترام می‌گذارند و وعده وعید های مختلف می‌دهند. در واقع پوپولیسم محض.
اگر وسعت این فعالیت و ایجاد پایگاه مردمی یک رسالت سیاسی ایجاد میکند، پس احزاب راست افراطی اروپا با رونقی که دارند، باید برای آنها هم همان رسالت را قائل شد. منبعد برای خانم لوپن و شرکا پذیرش بیشتری داشته باشیم؟؟؟!!!
در شرایطی که احزاب راست افراطی در اروپای دمکراتیک و پیشرفته با طیف احزاب لیبرال توانستند گسترش یابند، از مردم بیچاره ایران چه توقعی است، که نزدیک به پنجاه سال است که هر روز مزخرفات و حرفهای تکراری ملاها را در شرایط اجتماعی و اقتصادی دردناک می‌شنوند. در چنین شرایطی اگر کسی سراغ یک جوان با هزار ناراحتی و مشکل برود و به او اهمیت بدهد و برایش ارزش و احترامی قائل باشد، جای چه تعجبی دارد که او را تا حدی شیفته خود کنند که حاظر به فعالیت و تلاش برای آن جریان سیاسی باشد.
سوالی که تا کنون شخصا نتوانستم برای آن پاسخ قانع کننده‌ای پیدا کنم که گذشته از فرزند شاه بودن آقای پهلوی، چه خصوصیاتی ایشان را از یک فرد عادی تا آن حد متمایز می‌کند که منویات ایشان قرار است که سرنوشت یک کشور با ۹۰ میلیون جمعیت را رقم بزند.
ممنون از توجه شما بهمن


■ جناب کاظم‌زاده‌ی گرامی، ممنونم از تحلیل دقیق‌تان. همان طور که نوشته‌اید، مسئله، رضا پهلوی نیست، مسئله گسست از تئوری‌های پنجاه و هفتی‌هاست که تکراری است و بدون راه حل و ناتوانی آن‌ها در شناخت نسل جدید. این که سلطنت برگشت‌پذیر باشد یا نباشد، مسئله این نیست در رفراندوم مشخص خواهد شد، اما مهم آن است که این نسل جدید، اسلام سیاسی را ساقط خواهد کرد. آن چیزی که باید چپ‌ها مشتاق به آن باشند.
به امید پیروزی، سعید


■ با عرض احترام بە نویسندە این مقالە، و ضمن تایید برخی از نکات ذکر شدە مخصوصا انفعال قسمت اعظم روشنفکران و اپوزیسیون خارج از رشدنمایی این جریان فقط در چند روز، این فقط مرتبط با روانشناسی فردی نیست بلکە می‌تواند وابستە بە فرایندهای روانشناسی اجتماعی نیز باشد:
گزینش عمومی انتخاب از روی اجبار در زمان بحران: حجم عظیمی از این گرایش نە از روی انتخاب آگاهانە و یا نتیجە طبیعی فرایند‌های اجتماعی-شناختی بلکە ناشی از خلا رهبریت یک جنبش در زمان مواجهە بحران و گرایش از روی اجبار بە تنها گزینە پیش رو. بە همین منظور اتحاد نیروهای مترقی برای تعیین یک شورای رهبری از تمامی احزاب، خلق‌ها و جریانات برای جلوگیری از گسترش اپیدمیک سطحی‌نگری و فرایندهای نادموکراتیک جلوگیری کنند.
یزدانی


■ نکته‌ی درخشان این یادداشت، جابه‌جایی محل مسئله است: از «رضا پهلوی به‌عنوان فرد» به «بحران ابزارهای فهم سیاست در ایران معاصر». این متن به‌درستی نشان می‌دهد که ناتوانی بسیاری از تحلیل‌گران، نه از فقدان داده، بلکه از درهم‌تنیدگی سیاست با هویت، خاطره و سرمایه‌گذاری‌های عاطفی می‌آید.
تحلیل شما یادآور این واقعیت مهم است که در سیاست امروز ایران، آنچه تعیین‌کننده است الزاماً سابقه‌ی ایدئولوژیک یا روایت‌های کلاسیک مبارزه نیست، بلکه توانایی برقراری نسبت تازه با جامعه‌ای زخم‌خورده، خسته از تحقیر و تشنه‌ی زبان غیرایدئولوژیک است. این یادداشت بیش از آنکه درباره‌ی یک چهره‌ی سیاسی باشد، آیینه‌ای است در برابر نخبگانی که هنوز می‌خواهند واقعیت اجتماعی را با پیش‌فرض‌های فرسوده توضیح دهند. دقیق، شجاعانه و به‌موقع.
منوچهر بهمنی


■ تحلیل جالب و قابل تاملی هست، دعوت به اندیشیدن است به جای تکرار مکرارات. مردم ایران از اکثریت این اپوزوسیون عقب‌مانده اصلاح‌طلب و چپ محور مقاومتی جلوتر هستند. مثال در شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» از جنبش سبز سال ۱۳۸۸ تا امروز هر سال قوی‌تر از قبل.
آزاد


■ جناب کاظم زاده با سلام، 
شما تنها تیتروار گزاره هایی را بر اساس روانشناسی فردی برشمرده اید. پس تحلیل شما برای اثبات گزاره ها کجاست و آن چه شما به عنوان تحلیل درست در نگاه به رضا پهلوی می پذیرید چیست؟ 
در واقع شما خود پیش داوری هایی پدید آورده اید که هر کسی کوچکترین دیدگاهی در باره رضا پهلوی داشته باشد، لزوما و به اجبار باید شامل یکی از این پیش داوری ها و حکم های صادر شده از سوی شما باشد. به عنوان کسی که خود در این باره نوشته و تحلیل خود را ارائه داده است، خود را در هیچ یک از این مقوله های شما نمی یابم. شما تنها برچسب هایی را ساخته اید و لزوما باید یکی یا چند تا از اینها به من چسبیده و در نتیجه تحلیل من بی‌اعتبار گردد. 
این گونه که نمی‌شود یک پدیده اجتماعی را تحلیل کرد و به ویژه خطای متدیک شما در این است که پدیده اجتماعی را به یک یا چند گزاره روان شناسی فردی تقلیل داده‌اید و در اثبات آن نیز تحلیلی ارائه نداده‌اید. در علوم اجتماعی بحث‌هایی در سال های اخیر در جریان هستند که پرسش های جدی در باره نقش گرایش هایی از روانشناسی به میان می آورند که در تلاش توضیح روندهای اجتماعی از دید روانشناسی هستند. آیا در جریان این بحث ها هستید؟
با احترام محمود تجلی مهر


■ دست مریزاد رضا کاظم زاده گرامی. مطلبی بسیار ارزنده و به موقع. در روزهای اخیر پس از مشاهده ناباوری و آشفته سری برخی کنشگران سیاسی به اقبال گسترده از رضا پهلوی در جامعه و میان جوانان و دیدن انکار گستاخانه واقعیت توسط برخی از آن ها بیش از پیش به این پدیده فکر می کردم و مهمترین عامل در این زمینه یعنی تلاش برای ندیدن یک واقعیت را نفی هویت و نیز جایگاه و انتخاب سیاسی این افراد می دیدم . شما در این مقاله به درستی بر سه عرصه تاکید کرده اید: ناتوانی آنان در گسست از پیش‌فرض‌های تثبیت‌شده، وفاداری‌های هویتی و سرمایه‌گذاری‌های عاطفیِ انباشته‌شده در طول زمان.
من از دیرباز در زمینه همان که شما وفاداری های هویتی نام نهاده اید مصداق های زیادی از میان کنشگران سیاسی و نیز دوستان و همفکران سابق خودم به ذهنم خطور می کرد. با خود می اندیشیدم که فلانی انسان هوشمندی است و قاعدتا باید فلان مساله و خطا بودن آن رویکرد را دریابد پس چرا چنین نیست بعد به همین عامل نفی هویت رسیدم که اگر او چریک سابق، زندانی زمان شاه، خویشاوند آن “شهید” ، تئوری پرداز و یا از رهبران فلان جریان سیاسی و ... نباشد و مواضعی را اتخاذ کند که نافی این ویزگی های هویتی باشد، چه مولفه هویتی دیگری برای او باقی می ماند؟ کدام رسانه و با چه عنوانی ترغیب می شود که به سراغ او بیاید؟ به نظر می رسد این پدیده یکی از بیماری های موجود در سپهر سیاسی ایران بویژه در میان کنشگران هم نسل من باشد.
با سپاس مجدد فریدون احمدی