البته منظورم از مردم تسامحاً آحاد ایرانیان درون ایران است. مردم به معنای مدرن «ناسیون» که بتوان چند خصیصه مدرن سیاسی را به ضمیر ناخودآگاه جمعی آنان نسبت داد، هنوز در ایران به ثبات شکلی خود نرسیده است.
ایرانیان خارج از ایران تصوری تقریبی دارند از آنچه که پس از جمهوری اسلامی میخواهند؛ ولی هر فرد و محفلی تصور خود را دارد و پس از ۴۷ سال هنوز نتوانستهاند یک مخرج مشترک پیدا کنند. بلکه فقط خواست است و ایده و ایدهآل؛ و هر کس یا هر محفل برای تحقق ایدهآل خود در حد مطالعه و ترجمه و تألیف و انتشار در هر جا که ممکن باشد میکوشد. ولی در نهایت، این روندِ کند و خیالپردازیهای بیحاصلِ اساطیری و ایدئولوژیکِ روشنفکران ما، مردم را به این نتیجه رسانده که اگر ۴۷ سال دیگر هم صبر کنند، وضع تغییر معناداری نخواهد کرد.
البته منظور من پیدا کردن مقصر نیست؛ چون به قول احمدشاه «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید»، بلکه منظورم نشان دادن دور باطلی است که گرفتاراش هستیم. از یک طرف تا از اجتماع آحاد آموخته، ناسیون شکل نگیرد و از تعامل ناسیون و حکومتِ آموخته، کنش سیاسیِ خشونتپرهیز، مقبولِ هر دو طرف نشود، مطالبه دموکراسی به تظاهرات و اغتشاشات فرو میکاهد.
ناگفته پیداست که پیششرط تعامل دموکراتیک، آموزش علمی است (نه اسطورهای و دینی و ایدئولوژیک) و زمینه آموزش علمی، خواستِ یک دولت علمی-اندیش است. آگاهم که این شد همان مسئله ازلی و ابدیِ «اول مرغ یا تخممرغ؟».
روشنفکران ما به تنهایی نمیتوانند این مشکل را حل کنند، نه در خارج و نه در داخل؛ چون این مسئله چند سر دارد که باید با هم هماهنگ کار کنند. در ادوار قبلی تاریخ ایران این فرصت از دست رفت؛ چون وقتی حکومت میخواست، روشنفکران مقاومت کردند و وقتی روشنفکران خواستند، خود را در خلأ دیدند. این امر البته مطلق نیست و در دوران کوتاهی که مثلاً امثال محمدعلی فروغیها و احمد کسرویها و ملکالشعرای بهارها با دولت وقت همکاری کردند، نتایج درخشانی حاصل شد که البته میل استبدادی و نبود نهاد قدرتمند تصمیمگیر، همه چیز را به هوس یک فرد گره میزند...
اما راهحل؟ هیچ راهحلی با نسخه یک فرد به دست نمیآید. راهحل در تفکر علمیِ جمعی نهفته است. تا تصمیمگیری در مسائل استراتژیک به چند نهاد واگذار نشود و تا پایه تصمیمگیریِ آن چند نهاد، علم و خرد جمعی نباشد و تا تأثیر اسطوره و عرفان و ایمان و ایدئولوژی و عاطفه و هیجان در روند تصمیمگیری و تصمیمسازی به صفر مطلق نرسد، از این دور باطل رهایی نداریم. ولی از آن طرف، عمر ما هم محدود است. مردم میبینند که صبر ایوب میخواهد تا ببینند آنانی که از استبداد سود عینی میبرند و همه ثروت و امکانات و فرصتهای مملکت را برای خود و فرزندان خود برداشتند، دست از چپاول بردارند. برای همین است که منتظر پلان و نقشه راه و برنامهای که روشنفکران باید برای آنها تدارک ببینند نمیمانند و خود دستبهکار میشوند؛ اگرچه بر اساس «خود گام در راه نِه و هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت».
در آینده نه شکل حکومت مهم باید باشد و نه نام این یا آن فرد. مهم این است که فرد تصمیم میگیرد یا جمع؟ آن هم جمعی که اساس تصمیمگیریاش توافقات جهانیِ حقوق بشری و خرد جمعی باشد. بر این اساس میتوانیم همه سرمایههای اجتماعی و سیاسی خود را به کار گیریم و مردم و دولت مدرن بسازیم و از این دورِ خود چرخیدنِ ۲۵۸۴ ساله خلاص شویم.
اگر حاکمان جدید – که مردم چگونه به قدرت رسیدنشان را فراموش خواهند کرد اگر از زندگی خود راضی باشند – این تجربه زیسته و تاریخیِ بشری را نصبالعین قرار دهند، سعادت ابدی را برای خود و مردم ایران به ارمغان میآورند و اگر نه، دیر یا زود خود نیز به سرنوشت قبلیها دچار خواهند شد. حداکثر سعادت یک ملت در گرو حداکثر مشارکت جمعیِ سیاسیِ آحاد آن ملت است.