زمانی که قلم به دست گرفتم تا به نقد از بیانیهای با امضای “جبهه اصلاحات” بپردازم، سخنان خانم آذر منصوری، رئیس جبهه اصلاحات، در ایران امروز را خواندم که به تکذیب آن بیانیه جعلی پرداخته. راستش من وقتی دوبار این به اصطلاح بیانیه، را خواندم در وحله اول دچار بهت و حیرت شدم. مگر میشود در بیانیههای پیشین تاکید کنی که در کنار مردم ایستادهای، و حالا محتوائی را روی کاغذ ارائه دهی که در تضاد آشکار با همان بیانیههای پیشین باشد. با ناباوری و با وجود نفرتی که نسبت به این متن داشتم، تصمیم به دوباره خواندن آن گرفتم منتها با دید “ناباوری”. هرچه بیشتر خواندم نوعی کالای قلابی را یافتم که تمام تارو پودش داد میزد چیزی بیش از یک جعل نیست.
بیانیه با امضای جبهه اصلاحات بود و در پائین، اسامی احزاب عضو این جبهه. با کمال تعجب در ردیف ۴ و ۵ دو بار نام حزب “جبهه اصلاحات” را میبینی. یعنی دو حزب “جبهه اصلاحات” عضو جبهه اصلاحات!! اقتباس از اسم حزب “توسعه و تدبیر” عضو شورای همکاری احزاب اصلاحطلب و تغییر آن به اسم حزب “اعتدال و توسعه”، و در آخر “دفتر تحکیم وحدت”. البته تا جایی که میدانم «دفتر تحکیم وحدت» سالهاست وجود خارجی ندارد و منکر هم نمیشوم که حزب “اعتدال و توسعه” در این جبهه حضور داشته باشند. ولی نمیتوان قبول کرد که جبهه اصلاحات در بیانیه چندی پیشش، بنویسد “ما در کنار مردم ایستادهایم” بعد زمانی که همان مردم در خیابان به قتل میرسند، بنویسد “ما در کنار برادران خود در جبهه اصولگرایان” ایستادهایم.
خوشبخنانه شاهد از غیب آمد و سخنان آذر منصوری را در “ایران امروز” خواندم که این بیانیه جعلی از “جبهه اصلاحات” نیست. او میگوید “این انتخاب تاریخی ماست، در کنار مردم، برای ایران” و در ادامه همدردی میکند با خانوادههای جان باختگان، و مهمتر از همه میگوید: بحران امروز، بیش از هر چیز بحران حکمرانی است. من این تکذیب را به فال نیک میگیرم چون در رسانهها حمله به جبهه اصلاحطلبان از هر طرف شروع شد. از جمله خواندم “نگفتیم اینها همان استمرارطلبانند که اکنون در مقابل مردم ایستادهاند”. معتقدم این نشان از شجاعت اخلاقی دارد که منتقدین به این بیانیه، در اصلاح انتقاد عجولانهشان، صحبتهای آذر منصوری را نیز درج کنند.
رژیم حاکم بر ایران با تمام بزرگنمائی و کشتار و سرکوبش، به موضع دفاعی رانده شده. جوششی که از بازار شروع شد به سرعت در حال سرایت به سایر اقشار جامعه میباشد. دو حزب کرد کشورمان (حزب دموکرات کردستان ایران و حزب کومله)، اصناف و سندیکاهای جدیدی که به اعتراضات پیوستهاند، رژیم را ناچار نموده دست به تخریب همصدائی و همراهی اصلاحطلبان با سایر اقشار جامعه بزند. این که مردم و معترضین، با دست خالی، با وجود فقر وحشتناکی که دچارش شدهاند تا چه مدت قادر به ادامه مبارزه میباشند را نمیتوان پیشبینی کرد. ولی خشم و نفرت به قدریست که شهرها و مناطق جدیدی به رزمندگان خیابانی میپیوندند و این روند ظاهرا ادامه هم خواهد داشت.
سوالی که در حال حاضر جوابی برای آن نمیتوان یافت، این است که این اعتراضات روز بهروز خشمگینتر به کجا منتهی میشود؟ جای تعجب و در عین حال تاسف است که با وجود پتانسیل بزرگی که در داخل کشور برای ایجاد یک آلترناتیو وجود دارد همه راهها به درج یک بیانیه منتهی میشود. شخصیتها، گروهها و احزاب، بهتزده و متحیر در انتظار واقعهای میباشند که در راه است. انگار همه، چنان درسی از تجربه نافرجام ۵۷ گرفتهاند که هنوز هم ترس از تکرار آن فاجعه، همه را عاجز از هر اقدام و ابتکاری نموده. یادتان هست بزرگترین جبهه سیاسی ملی سرزمینمان چنان عجولانه به استقبال یک آخوند قرن حجری شتافت که هنوز هم دچار افت و عواقب آن میباشد. پارادوکسی بزرگتر از دو صحنه ترک شاه گریان و ورود با شکوه آخوند، نمیتوان یافت.
نویسنده این سطور به عنوان فردی متعلق به نسل پیش از فاجعه ۵۷، با نگاهی به عقب و گوشه چشمی به آینده، با وجود جو تبزده و خشمگین کنونی جامعهمان، تنها راه حل را در درون کشورمان میبینم. امروز شنیدم که دولت جدید ونزوئلا، که از همان دولتمردان گذشته تشکیل شده، تمام زندانیان سیاسی آن کشور را آزاد کرده، یعنی بهترین اقدام، زمانی که کشور در میان دو راه ترس و اضطراب از یک سو، و از دست دادن استقلال از سوی دیگر قرار دارد.
در ایران نیز، بالاخره رژیم حاکم بر کشورمان باید قادر به این درک باشد که به علت حد بالای جنایات، اعدامها، چپاول و سرکوبی که مرتکب شدهاند بخش بزرگی از جامعه نیز گوشه چشمی به آینده، آیندهای که قادر به دادخواهی و انتقام باشند، دوختهاند. اقدام بسیار بهجای دولت جدید ونزوئلا میتواند درسی برای حاکمان کر و کور کشور ما نیز باشد که راه فرارشان به ونزوئلا بسته شده. آن ممه را لولو برد. کمتر مکانی باقی ماند که حکومتش آماده استقبال از رهبر سالخورده و خرفت، همراه با اعوان و انصار بدنامش باشد.
به هر حال هر چه هم بالا پائین کنیم راه فرار دیگری برای حاکمان کنونی ایران باقی نمیماند به جز این که ردای توبه به تن کنند و از بقایای قربانیان جنایتهایشان، تقاضای عفو و بخشش کنند. مردم نجیب ما در گذشته نیز نشان دادهاند، چنانچه صداقتی در گفتههای زانو به زمینزدگان مشاهده کنند به خاطر صلح و امنیت سر زمینشان، احساس عفوشان به احساس انتقامشان میچربد. ادامه سرکوب و اعدام، این عدم تمایل به بخشش را، در آن روز، که شاید زیاد هم دور نباشد، تقویت میکند.
اینجا نقش سپاه، هم نامعلوم و هم تعیینکننده است، افراد سپاه فرزندان همین سرزمین میباشند. در گذشته چند تن از سران آنها پشت به حاکمیت و رو به مردم کردند. چنانچه تحویل حکومت از نالایقهای گذشته به یک تیم لایق و میهندوست صورت واقعیت بخود بگیرد، سپاه میتواند با ایفای یک نقش تاریخی، به نظم جدید و مردم بپیوندد. بله، قبول دارم، این احتمال در حال حاضر یک آرزو بیش نیست. ولی هر راهحل دیگری نیز در حد یک آرزو میباشد.
در اینجا پیشنهادی به شخصیتی دارم، که با وجود انتقادهایم نسبت به او، احترام برایش نیز قائلم. شاهزاده رضا پهلوی. از نظر این منتقد، ولی علاقمند، خیلی زیبا میبود چنانچه او از خارج کشور، دست دوستی و همکاری به سوی شخصیتها و صاحب نظران مایل به گذار مسالمتآمیز، مانند جمع ۱۷ نفره، و دیگرانی که در زندانند دراز کند و نویسنده فصل جدیدی در تاریخ کشورمان، در زمانی بسیار حساس و بحرانی باشد.
در زمانی که که در چهار گوشه سرزمینمان، اعتراض و غرش، روز بروز دارای وسعت بیشتری میشود، حمله، بدگویی به رضا پهلوی، و از سوی هواداران او به دگرباوران، نه شایسته و نه پسندیده است. بحث جمهوری و پادشاهی نیز نه تنها راه گشا نیست بلکه نوعی خروج از بزرگراهی است که در آن رو به حرکت هستیم.
کاش میتوانستم شاهد وحدتی باشم که با طنین بلند بخوانم: چه مبارک سحری، چه فرخنده شبی. ولی افسوس که این نیز یک آرزو بیش نیست.
داریوش مجلسی، ژانویه ۲۰۲۶