چکیده
در مردادماه ۱۴۰۴ مطلبی به قلم من، تحت عنوان «تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران» در ایرانامروز منتشر شده بود.[۱] اکنون در تداوم آن نوشته، میکوشم تا اندکی به شرح و بسط ماجرا بپردازم.
خلاصه آنچه نوشته بودم از این قرار بود که «به نظر میرسد که شکافهای درون جناحهای سیاسی در ایران، و برقراری پیوندهای جدید میان ایشان، به مرحله تازهای رسیده و رفته رفته، آرایش سنتی نیروهای سیاسی تغییر یافته، و یک آرایش جدید در حال ظهور است. شکاف میان جناح موسوم به اصولگرا، از دوره احمدینژاد جدیتر شد و در انتخابات ۱۴۰۳ به اوج خودش رسید.
جریانهای موسوم به اصلاحطلبان نیز از دوره احمدینژاد و به ویژه از ۸۸ به بعد، با چند جدایی جدی در درون خودشان مواجه شدند. بهعلاوه، ناکامیهای پیدرپی اصلاحطلبان، افول پایگاه اجتماعیشان را به دنبال داشت و مزید بر آن گسستها شد. بر این پایه، زوال تدریجی اصلاحطلبان شرایطی را پدید آورد که شاخههایی از آنها، بقای خودشان را در نزدیکی با اصولگرایان یافتند.[۲]
همین تحولات، در سطحی محدودتر و شکلی متفاوت، درون پادشاهیخواهان و مشروطهطلبان، و جمهوریخواهان مخالف نظام نیز رخ داده است.
از اینرو، پیامد این واگراییهای درونجناحی، پیدایش و تبلور همگراییهای برونجناحی بود. بهطوریکه که در انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۳، چهرههایی مانند لاریجانی یا پزشکیان، بسیار نزدیک و در مرز مشترک میان اصولگرایی و اصلاحطلبی قرار گرفتند. در حالیکه نه تاجزاده و پزشکیان در ظرف اصلاحطلبی میگنجیدند و نه جلیلی و لاریجانی را میشد اعضای یک جناح به نام اصولگرا تلقی کرد.
اما جنگ ۱۲ روزه، به طرز بیسابقهای بر سرعت این تحولات افزود و بنابراین، تقسیمبندی سنتی «اصولگرا - اصلاحطلب – برانداز» در لحظه اکنون، جای خود را به آرایش جدیدی داده است:
(i) تداومطلبان: طرفداران بقای جمهوری اسلامی.
(ii) گذارطلبان: حامیان گذار از جمهوری اسلامی.
(iii) سرنگونیطلبان یا انقلابطلبان: کوشندگان سرنگونی جمهوری اسلامی.
طبعا سه جبهه نوظهور، به شرحی که گفته شد، یکدست نیستند و در درون هر یک از آنها، با یک طیف روبهرو هستیم.»
آنچه اکنون قصد دارم بر مطالب پیشین بیافزایم، مبانی و بنیانهای اشتراک و افتراق سه جریان یادشده هستند:
جبهه «تداومطلبان»
وجه مشترک اعضای جبهه «تداومطلبان»، اصرار بر بقای ساختار حکمرانی مبتنی بر «ولایت فقیه» است و از «حزب کارگزاران سازندگی» گرفته تا جبهه پایداری اعضای این جبهه هستند. در واقع بهرغم تفاوتهای قابلتأمل نگرش اعضای این جبهه به مسائلی نظیر سیاست خارجی، اقتصاد و نظایر آن، بر سر یک اصل مهم توافق وجود دارد و آن بقای ساختار کنونی نظام است.
وجه افتراق اعضای جبهه «تداومطلبان» نیز مسئله جانشین رهبری است. از اینرو، اعضای این جبهه برای تسخیر جایگاه رهبری با یکدیگر رقابت میکنند. بهطوری که مدتهاست که به شکلی برنامهریزیشده، چهرههایی به عنوان کاندیداهای احتمالی از سوی اعضا مطرح میشوند. به عنوان نمونه، مدتهاست که رسانههای متعلق به برخی از «اصلاحطلبان دیروز و تداومطلبان امروز»، تلویحا اعلام میکنند که حسن روحانی بهترین گزینه برای تصدی این پست است.
در این جبهه، مواضع چپهای «محور مقاومتی»، یعنی طرفداران مبارزه با اسرائیل، مانند علی علیزاده و شاخهای از طرفداران حزب توده اعم از طرفداران فعلی حزب یا توابها، مواضعی نزدیک به جبهه پایداری دارند و نگران آن دسته از تحولاتی هستند که ایران را از مبارزه علیه غرب و اسرائیل واداشته و به آنها نزدیک کند.
از همین روی، طی ماههای گذشته شاهد منازعاتی آشکار و پنهان میان اعضای این جبهه بودهایم:
شمخانی ادعا کرد که روحانی از ماجرای هدف قرار گرفتن هواپیمای اوکراینی با خبر بوده،[۳] حسامالدین آشنا بقیه را تهدید میکند و چیزی به این مضمون میگوید که نگذارید دهان روحانی و ظریف باز شود و اسرارتان فاش شود،[۴] در همان ایام فیلم عروسی دختر شمخانی منتشر میشود،[۵] از سعید لیلاز گرفته تا اعضای جبهه پایداری از ظریف انتقاد میکنند که چرا درباره بند اسنپبک در برجام به مردم دروغ گفته است، [۶] ظریف ادعا میکند که اسنپبک ایده لاوروف بوده و لاوروف هم ظریف را مقصر میداند، [۷] علیاکبر صالحی ادعای ظریف را درباره لاوروف رد میکند [۸] و قالیباف منتقد مواضع ضدروسی روحانی و ظریف میشود.[۹] ولیالله سیف اعلام میکند که روحانی مسئول حیف و میل منابع طلای کشور بوده، [۱۰] عیسی کلانتری ناگهان درباره مافیای آب افشاگری میکند [۱۱] و از قصور هاشمی رفسنجانی سخن میگوید. [۱۲] به موازات، امیر حسین ثابتی نماینده مجلس، از یک سو روحانی را بابت برجام نکوهش میکند و از سوی دیگر، معترض رانتخواری شمخانی در قضیه نفتکشها میشود. [۱۳] یحیی رحیم صفوی اشاره معناداری به مرگ هاشمی رفسنجانی در استخر میکند [۱۴] و اندکی بعد، تصاویری از سبک زندگی دخترش در خارج از کشور منتشر میشود.[۱۵]
جبهه «گذارطلبان»
وجه اشتراک گذارطلبان، ضرورت گذار از نظام مبتنی بر «ولایت فقیه»، به یک نظام جدید است. آنها معتقدند که ساختار این نظام جدید باید موضوع همهپرسی (رفراندوم) باشد و سپس یک «مجلس مؤسسان» برای تدوین قانون اساسی جدید تشکیل شود. اغلب آنان بر این باور هستند که جمهوری اسلامی «اصلاحناپذیر» است و «هشدار» و «نصیحت» و «اصلاحات جزیرهای» در اینجا و آنجا، بیفایده خواهد بود. مراد ایشان از «گذار»، تحولی آرام از نظام و ساختار سیاسی موجود، به یک نظام و ساختار سیاسی جدید است، به گونهای که این تحول منجر به تخریب کشور نشده و فرایند مزبور قابل کنترل باشد.
واگرایی فزاینده میان «اصلاحطلبان دیروز» که از سال ۸۸ آغاز شده بود و اوج آن پس از جنگ ۱۲ روزه عیان شد، سبب شده تا بخشی از ایشان، به همراه مخالفان جمهوری اسلامی، جبهه «گذارطلبان» را تشکیل دهند. چنانکه در بیستم تیرماه ۱۴۰۴ بیانیهای با تأکید بر ضرورت «برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان» از سوی میرحسین موسوی منتشر شد و ۸۰۰ نفر، از مصطفی تاجزاده گرفته تا کاظم علمداری، مهرانگیز کار، آن را امضا کردند.[۱۶]
اندکی بعد، بیانیه جداگانهای با امضای ۱۷ نفر (قدیانی، فروهر، قادری، رزاق، مدنی، وسمقی، صادقی، مومنی، سلطانی، شیرازی، فقیهی، سیفزاده، ضرابی، محمودیان، محمدی، ستوده و هشترودی) منتشر شد. در این بیانیه نیز بر برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان تأکید شده بود.[۱۷]
وجه افتراق گذارطلبان، شامل دو اصل است: اول اینکه چه کسانی قرار است مدیریت گذار را بر عهده داشته باشند و دوم اینکه چه تصوری از یک نظام حکمرانی مطلوب دارند.
همچنانکه در یادداشت قبلی بیان کرده بودم، به عنوان نمونه، محسن کدیور در ۹ تیر (۳۰ جون ۲۰۲۵)، یعنی ۱۱ روز قبل از انتشار بیانیه میرحسن موسوی، پیشنهاد داده بود که هیئتی سه نفره مرکب از خاتمی، روحانی و موسوی، بر برگزاری رفراندوم و انتخابات مجلس مؤسسان نظارت داشته باشند. از سوی دیگر عدهای نگران دلبستگیهای پیشین موسوی به «آرمانهای امام خمینی» بودند. مواردی از این دست را میتوان وجه افتراق اعضای جبهه «گذارطلبان» دانست. [۱۸]
جبهه «سرنگونیطلبان» یا «انقلابطلبان»
وجه اشتراک جبهه «سرنگونیطلبان» یا «انقلابطلبان»، از این قرار است که:
۱- «گذار» را غیرعملی و ناممکن میپندارد. به این دلیل که «گذار» مستلزم مشارکت عناصری از درون جمهوری اسلامی است.
۲- محتمل میدانند که پروژه «گذار»، «فریب» یا «بازی جدید» جمهوری اسلامی برای خرید زمان بیشتر باشد.
۳- هزینه انقلاب نکردن را بیش از هزینه انقلاب میدانند و معتقدند که تداوم حیات جمهوری اسلامی، چیزی از ایران باقی نخواهد گذاشت.
۴- استقرار یک نظام جدید را چاره کار ایران میدانند.
در اینجا نیز با طیف متنوعی از نیروهای سیاسی مواجه هستیم: از یک سو جمهوریخواهانی مانند شیرین عبادی، کامران متین، آرش جودکی، و از سوی دیگر، پادشاهیخواهانی اعم از مشروطهطلب و سلطنتطلب نیز، شاخه اصلی و پیشتاز این جبهه سیاسی محسوب میشوند. حتا به تفصیلی که در یادداشت پیشینام توضیح دادم، جمعی از اعضای سازمانها و احزاب چپ، در گردهمایی پادشاهیخواهان در مونیخ (۴ مردادماه / ۲۶ جولای ۲۰۲۵) شرکت کردند تا در یک اقدام نمادین، تغییر مواضعشان را نسبت به تفکرات ۵۷ نشان دهند. بیتردید سازمان مجاهدین هم میتوان یکی از اعضای این جبهه دانست.
موازنه نیروهای سیاسی
زوال جبهه «اصلاحطلبان سابق» ناشی از ناتوانی ایشان در «موازنه سیاسی» با جبهه «اصولگرایان سابق» بود. بدینسان، واگرایی فزاینده و زوال جبهه «اصلاحطلبان سابق» را باید نتیجه ۴۷ سال ناکامی ایشان در رقابت، مصالحه، کشمکش و زورآزمایی با جبهه «اصولگرایان سابق» دانست.
به اعتبار آنچه سخن رفت، آنچه به عنوان «موازنه نیروهای سیاسی» در سه جبهه جریان دارند، به شرح زیر است:
۱- مراد جبهه «تداومطلبان» از «موازنه نیروهای سیاسی»، در درون جبهه، رقابت و زورآزمایی میان خودشان در تسخیر کرسی رهبری است. مانند رقابت «حزب کارگزاران» با «جبهه پایداری» و رقابت این دو، یا سایر اعضای جبهه «تداومطلبان». در بیرون جبهه، «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان»، رقبای خطرناکی محسوب میشوند و «تداومطلبان» بیمناکاند که حذف یا تضعیف اصل «ولایت فقیه»، منجر به فروپاشی اساس جمهوری اسلامی شده و متعاقبا، ایشان را برای همیشه از صحنه سیاسی حذف کند. جنگ قدرت «تداومطلبان»، ماجرایی در «بالا» و میان بازیگران همیشگی قدرت، و در درون و نظام حکمرانی است و به نتیجه رسیدن آن، نیازمند به خدمت گرفتن مردم کوچه و بازار و کسب توافق «عوام» نیست.
۲- تلقی جبهه «گذارطلبان» از «موازنه نیروهای سیاسی»، در درون جبهه، رقابت و وزنکشی میان دو جریان عمده است: کشمکش میان آنانکه مقصودشان از پدیده «گذار»، گذار از جمهوری اسلامی به یک ساختار دموکراتیک معمول است، با آنانکه مقوله «گذار» را گذار از یک جمهوری اسلامی کهنه، به یک جمهوری اسلامی نوین با تعاریف نامشخص تصور میکنند و همچنان خواهان پیوند دین و سیاست هستند (مانند روشنفکران دینی). در بیرون جبهه «گذارطلبان»، «موازنه نیروهای سیاسی»، عمدتا به معنای رقابت با جبهه «تداومطلبان» فهمیده میشود. برخلاف «تداومطلبان»، «گذارطلبان» نیروهایی خارج از دایره قدرت و بیرون نظام حکمرانی هستند و مردم عادی جامعه و نخبگان، عمدهترین منبع اقتدارشان است.
۳- در جبهه «سرنگونیطلبان»، «موازنه نیروهای سیاسی» معنای دیگری دارد. در درون، طرفداران سلطنت مطلقه، پادشاهیخواهان مشروطه، مجاهدین و جمهوریخواهان، در رقابت با یکدیگرند. در بیرون، زورآزمایی با نظام جمهوری اسلامی و جبهه «تداومطلبان» در جریان است. «سرنگونیطلبان» نیز کنشگرانی خارج از دایره قدرت و بیرون از نظام حکمرانی هستند
| آرایش جدید نیروهای سیاسی در ایران منبع: یادداشت شهرام اتفاق در رسانه ایران امروز |
| جبهه | عنصر وحدتبخش | اختلاف درونی | برخی اعضای جبهه |
|---|---|---|---|
| تداومطلبان | اصل ولایت فقیه و تداوم پیوند دین با سیاست | چه کسی جانشین رهبر باشد؟ روحانی یا کاندیدای جبهه پایداری یا ... | حزب کارگزاران سازندگی، جبهه پایداری، برخی از روزنهگشایان، برخی از چپهای محورمقاومتی (علیزاده و غیره) و ... |
| گذارطلبان | حذف ولایت فقیه | نظام مطلوب آینده کدام است؟ | موسوی، تاجزاده، علمداری، کار، قدیانی، فروهر، قادری، رزاق، مدنی، وسمقی، صادقی، مومنی، سلطانی، شیرازی، فقیهی، سیفزاده، ضرابی، محمودیان، محمدی، ستوده و هشترودی، کدیور، برخی از روشنفکران دینی و ... |
| سرنگونیطلبان | سرنگونی جمهوری اسلامی | نظام مطلوب آینده کدام است؟ | پادشاهیخواهان مشروطه، جمهوریخواهان، سلطنتطلبان، مجاهدین، برخی از جریانهای چپ و ... |
تذکر
این بحث را در یادداشتهای دیگری همچنان ادامه خواهم داد. اما جا دارد که بار دیگر تأکید کنم که دستور کار این نوشته، دفاع یا رد نظرات و دیدگاههای جبهههای سیاسی معرفی شده نیست؛ بلکه صرفا کوشش شده تا وجود و موقعیت این سه جبهه و تمایزات میان آنها نمایان و آشکار شود.
————————
برخی از منابع و مراجع
[۱] اتفاق، شهرام (۱۴۰۴) تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران
[۲] زوال اصلاحطلبان را پیشتر، در این دو نوشته پیشبینی کرده بودم:
اتفاق، شهرام (۱۴۰۱) چرا «اصلاحات» در ایران به بنبست رسیده است؟
اتفاق، شهرام (۱۴۰۳) «اصلاحطلبان» علیه «اصلاحطلبی»
[۳] «شمخانی – روحانی» و هواپیمای اوکراینی
[۴] تهدید حسامالدین آشنا
[۵] انتشار فیلم عروسی خانواده شمخانی
[۶] انتقاد از ظریف بابت اسنپ بک
[۷] ظریف – لاوروف – اسنپبک
[۸] علی اکبر صالحی چگونه ادعای ظریف را رد میکند
[۹] انتقاد قالیباف از ظریف و روحانی بابت ضدیت با روسیه
[۱۰] انتقاد سیف از روحانی بابت حیف و میل منابع طلای کشور
[۱۱] اعترافات دیرهنگام عیسی کلانتری درباره مافیای آب
[۱۲] عیسی کلانتری: رفسنجانی فکر میکرد آبهای زیرزمینی تمامی ندارد!
[۱۳] نفتکشهای شمخانی از زبان امیر حسین ثابتی نماینده مجلس
[۱۴] طعنه یحیی رحیم صفوی به مرگ رفسنجانی در استخر
[۱۵] انتشار تصاویر دختر رحیم صفوی در خارج از کشور
[۱۶] بیانیه بیش از ۸۰۰ نفر در دفاع از طرح موسوی
[۱۷] بیانیه ۱۷ نفر
[۱۸] ایده کدیور برای مدیریت رفرادوم و انتخابات
لینک هر سه بخش «تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران»
* تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش اول
* تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران / بخش دوم
* تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران/ بخش سوم
■ سلام جناب اتفاق
مقالهی جنابعالی به روی نخبگان و بازیگران سیاسی که مملکت را ملک طلق خود میدانند، متمرکز است و نقش نیروهای اجتماعی و جنبشهای مردمی را در تحولات سیاسی نادیده میگیرد.
همچنین به نقش نسل جوان و دانشجو به خصوص نسل Z بی توجه است.
در ضمن با توجه به کثیرالملله بودن ایران، وزن ملت های مختلف ساکن در آن و خواستهای آنها را ، نادیده میگیرد.
همچنین جنبشهای کارگری و نقش زنان و اقلیتهای مذهبی را به عنوان نیروهای موثر در جامعه به کل فراموش می کند.
با سپاس نقیبی
■ سلام و درود جناب نقیبی عزیز
اعضای جبهه «تداومطلبان»، عمدتا متمرکز بر توافقات پنهانی در داخل ساختار قدرت، در آن «بالا» هستند و اتکای کمتری به «پایین» دارند.
اما منبع قدرت دو جبهه «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان»، مردم عادی و نیروهای سیاسی خارج از قدرت (اعم از نسل جوان و دانشجو به خصوص نسل Z وهمچنین جنبشهای کارگری، زنان، اقلیتهای مذهبی، اقوام، به همراه احزاب و تشکلهای بیرون حکومت و ...) هستند و به «پایین» اتکا دارند.
به زبان ساده، مثلا یک جوان نسل z در زیر مجموعه یکی از سه جبهه زیر قرار میگیرد. اما نظراتش در جبهه «تداومطلبان» اهمیت کمتری خواهد داشت. درحالیکه نظرات و پشتیبانیاش در جبهه «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان» بسیار مهم است.
بنابراین، «تداومطلبان» حداکثر هر چهارسال یکبار در هنگام رایگیری به مردم نیاز دارند، درحالیکه به ثمر رسیدن پروژههای «گذارطلبان» یا «سرنگونیطلبان»، بدون مشارکت فعال و درازمدت مردم عادی و نیروهای سیاسی خارج از قدرت (اعم از نسل جوان و دانشجو به خصوص نسل Z وهمچنین جنبشهای کارگری، زنان، اقلیتهای مذهبی، اقوام، به همراه احزاب و تشکلهای بیرون حکومت و ...) به ثمر نخواهد رسید.
ممنون از دقت نظر شما - شهرام اتفاق
■ سلام مجدد جناب اتفاق
با سپاس از تحلیل تان درباره جبهه های سیاسی و پاسخ به نقد وارد شده. با این حال ، به نظرم پاسخ جنابعالی همچنان بر نقش نخبگان و بازیگران سیاسی متمرکز است و ساختار جنبش های اجتماعی را به عنوان نیروهای مستقل و اثرگذار نادیده میگیرد. بر همین اساس به نظرم چند نکته قابل تأمل است.
اولا) جبههها به طور یکسان از نیروهای اجتماعی بهره نمیبرند. درست است که گذارطلبان و سرنگونی طلبان متکی به مردم هستند ، اما این اتکا به معنای یکسان پنداری خواسته های جنبش های اجتماعی با برنامههای این جبهه ها نیست. به عنوان مثال جنبش زنان در زن ، زندگی ، آزادی و یا جنبش کارگران ، بازنشستگان و فرهنگیان و یا جنبش های دانشجویی و یا اقلیتهای قومی ، اهدافی فراتر یا متفاوت تر از جبهه های سیاسی مورد اشاره جنابعالی دارند و صرفاً در قالب این جبهه ها قابل تحلیل نیستند.
ثانیا) نیروهای اجتماعی میتوانند خود به بازیگران مستقل تبدیل شوند. باز به عنوان نمونه تحولات اخیر در جنبش زن ، زندگی ، آزادی نشان داد که جنبش های مردمی مسیر خود را میروند و حتی میتوانند جهت دهنده یا تغییر دهنده ی موازنه بین جبهههای سیاسی باشند. به عبارتی دیگر ، ممکن است این جبهه ها مجبور به پاسخگویی به خواسته های نیروهای اجتماعی شوند ، نه صرفاً هدایت کننده ی آنها.
ثالثا) با در نظر گرفتن اینکه ، ایران کشوری چند ملیتی است و خواست های مناطق مختلف مانند بلوچستان ، کردستان ، آذربایجان و … میتواند ساختار قدرت را در سطح محلی و یا ملی تحت تأثیر قرار دهد. این موضوع میتواند هم بر جبهه ی تداوم طلبان فشار وارد کند و هم بر دو جبهه دیگر تأثیر بگذارد.
رابعاً) امروز دیگر کسی نمی تواند مدعی شود که نسل جوان و نسل Z فقط حامی هست ، بلکه آنها امروز تبدیل به بازیگر شده اند. جوانان امروز هیچ شباهتی به جوانان 57 ندارند. آنها پشتیبان جبههها نیستند هرچند شاید در بخش هایی خواسته های آنها با خواسته های جنبش ها همسویی داشته باشد. آنها اشکال جدیدی از کنشگری مثل فعالیت در فضای مجازی و جنبشهای خودجوش و مواردی از این دست ایجاد می کنند که در چارچوب جبهههای موجود نمی گنجد.
خامسأ) به نظرم شاید بتوان در بخش سوم مقاله ی تغییر آرایش نیروهای سیاسی در ایران ، به این موارد نگاه ویژه تری انداخت. شاید بتوانید در بخش سوم همین مقاله ، تحلیل را از حالت بالا به پایین خارج نموده و ساختار قدرت و جامعه را بهتر نشان دهید.
من ضمن پذیرش بخشی هایی از تحلیل جنابعالی ، بر اهمیت نیروهای اجتماعی به عنوان بازیگران مستقل تأکید مجدد دارم و معتقد هستم که تحلیل سیاسی امروز ایران ، بدون توجه به این نیروها ناقص خواهد بود.
با سپاس - نقیبی
■ آقای نقیبی عزیز
۱ - شما معتقد هستید که «نیروهای اجتماعی میتوانند خود به بازیگران مستقل تبدیل شوند.» خب در این مورد اختلافی با هم نداریم. مگر جبهه «گذارطلبان» متشکل از نیروهای اجتماعی مستقل نبوده؟ موسوی و آن ۱۷ نفر که ایده «گذار» را مطرح کردند، افرادی «مستقل» بودند که راهکاری روی میز گذاشتند و عدهای هم از ایده آنها حمایت کردند.
بنابراین، اگر سایر نیروها (اعم از زنان، کارگران، بازنشستگان و فرهنگیان، دانشجویان، اقلیتهای قومی و ...) راهکار جدیدی فراتر از ایدههای این سه جبهه دارند، میتوانند آن را مطرح کنند و ما نیز آن را به عنوان یک جبهه جدید در سپهر سیاسی ایران شناسایی خواهیم کرد.
۲ - آنچه معمولا در این جبههها مورد بحث و وفاق قرار میگیرد، جزئیات خواستههای اعضا نیست. بلکه یک خواسته منفرد کلی و مشترک است: مثل توافق جمعی درباره حاکمیت صندوق رای. در نتیجه، تکلیف مطالبات احزاب، نیروهای مستقل، زنان، کارگران، بازنشستگان و فرهنگیان، دانشجویان، اقلیتهای قومی و غیره را صندوق رای معلوم خواهد ساخت.
شهرام تفاق
■ با درود. هرچند بررسی خوبی از آرایش نیروهای سیاسی کشور انجام گرفته، اما خواستم نکتهای از قلم افتاده را به نگارندهٔ مقاله یادآوری کنم و آن، اشاره به بخش نیروهای چپِ مقاومتی و خاستگاه حزبی برخی از آنهاست. نگارندهٔ محترم در این رابطه مینویسد: «شاخهای از طرفداران حزب توده اعم از طرفداران فعلی حزب یا توابها...».
میخواهم مطرح کنم که از اعضای حزب توده، هیچ فردی دارای دیدگاهِ محورِ مقاومتی نیست. افرادی که خود را از حزب توده میدانند، در واقع از هواداران یا اعضای «تشکیلات راه توده» هستند که تشکیلاتی بیگانه با حزب توده است. این تشکیلات، متشکل از برخی افراد اخراج شده یا جداشده از حزب توده میباشد.
نویسندهٔ مقاله مطرح کرده است که در آینده باز هم به این موضوع خواهد پرداخت. پیشنهاد می شود جناب اتفاق به این موضوع توجه کنند و در نوشتهٔ آینده، این مسئله به درستی در نظر گرفته و تصحیح شود.
نادر هژبری
■ با تشکر از جناب اتفاق برای مقاله ارزندهاشان.
نکته من تا اندازهای در امتداد اظهار نظر جناب نقیبی و پاسخ شما به اظهار نظر ایشان است.
دسته بندی سه گانه شما «تداومطلبان»، «گذارطلبان» و «سرنگونیطلبان» در نگاه نخست تصویری گویا از جابهجاییهای سیاسی امروز ایران به دست میدهد. این تصویر، بهویژه در ثبت شکافهای درون نخبگانی و همگراییهای جدید میان نیروهای پیشتر متخاصم، واجد ارزش توصیفی بالاست. با اینحال، پرسش اساسی آن است که آیا این نوع تحلیل، فراتر از توصیف سیاسی، از استحکام نظری و دستگاه تحلیلی تبیینگر برخوردار است یا نه؟ نکته من آنست که بدون پیوند دادن این آرایش جدید به نظریههای دولت، جامعه و تحول سیاسی، چنین تحلیلی در سطح «نقشهی نخبگان» باقی میماند و از توضیح ریشههای بحران بازمیماند. توضیح آنکه:
در سنت کلاسیک علم سیاست، بهویژه در نظریهی Samuel P. Huntington، بیثباتی سیاسی نه محصول فقر یا توطئه، بلکه نتیجهی مدرنیزاسیون نامتوازن است؛ وضعیتی که در آن بسیج اجتماعی با سرعتی بسیار بیشتر از ظرفیت نهادهای سیاسی برای جذب، نمایندگی و تنظیم مطالبات رشد میکند. هانتینگتون تأکید میکند که مسئلهی اصلی جوامع در حال گذار، «توسعه» نیست، بلکه نظم سیاسی است؛ و فقدان نهادهای کارآمد، به فروپاشی اقتدار و تشدید تعارض میانجامد. اگر این چارچوب را مبنا قرار دهیم، آرایش جدید نیروهای سیاسی در ایران را نباید صرفاً حاصل تغییر مواضع افراد و گروهها، بلکه واکنشی به شکاف فزایندهی میان دولت و جامعه دانست؛ شکافی که در آن نیروهای اجتماعی بسیجشده راهی برای نمایندگی نهادی نمییابند و به اشکال متعارض کنش سیاسی روی میآورند.
جبههی موسوم به «تداومطلبان» را میتوان نمایندهی نهادهای تثبیتشدهی قدرت دانست که بر بقای ساختار ولایت فقیه بهعنوان هستهی نظم سیاسی تأکید دارند. اختلافات درونی این جبهه، برخلاف ظاهر پرتنش آن، عمدتاً بر سر توزیع قدرت در رأس هرم است: جانشینی رهبری، توازن میان نهادهای امنیتی، بوروکراتیک و سیاسی، و سهمخواهی از منابع اقتدار. از دیدگاه نظری، این منازعات نشانهی پویایی سیاسی نیست، بلکه علامت فرسایش نهادی است. همان گونه که هانتینگتون هشدار میدهد، وقتی نهادها قادر به تولید منافع عمومی نباشند، رقابت سیاسی به جنگ درون نخبگانی تقلیل مییابد (اخیر پزشکیان گفت بود نگران بوده اتفاقی برای خامنه ای بیفتد، در جنگ ترور یا کشته شود، و نیرو های داخل نظام بجان هم بیفتند). در این وضعیت، مردم نه منبع مشروعیت، بلکه ابزار یا مزاحم تلقی میشوند. به همین دلیل، سیاست «تداومطلبان» اساساً سیاستی در بالا و درون دولت است، نه سیاستی اجتماعی.
«گذارطلبان» را میتوان محصول مستقیم شکست اصلاحات در جذب و نمایندگی نیروهای اجتماعی دانست. این نیروها به این جمعبندی رسیدهاند که نظام سیاسی موجود از نظر نهادی اصلاحناپذیر است و تنها راه، گذار کنترلشده از طریق رفراندوم و مجلس مؤسسان است.با اینحال، ضعف اصلی این جبهه نه در نیت، بلکه در ابهام نظری و اجتماعی آن است. روشن نیست این نیروها نمایندهی کدام طبقات اجتماعیاند، چه نوع نظم اقتصادی–سیاسیای را مطلوب میدانند و نسبتشان با مسئلهی دین، دولت و ملت چیست. از منظر نظریههای گذار، «گذار» بدون ائتلاف اجتماعی مشخص و نهادهای جایگزین، بیش از آنکه پروژهای سیاسی باشد، به آرزو بدل میشود.
جبههی «سرنگونی طلبان یا براندازان» بر این باور است که هزینهی انقلاب کمتر از هزینهی تداوم وضع موجود است. این دیدگاه، هرچند از خشم اجتماعی و تجربهی انسداد سیاسی تغذیه میکند، اما اغلب از تحلیل دقیق دولت غافل میماند. در نظریهی انقلاب اجتماعیِ Theda Skocpol، انقلاب نه با اراده، بلکه با فروپاشی ظرفیت دولت ممکن میشود. همچنین در نظریهی کنش جمعی و منازعهی سیاسیِ Charles Tilly، بسیج موفق مستلزم سازمان، منابع و فرصتهای سیاسی است. نادیدهگرفتن این شروط، گفتمان سرنگونی یا براندازی را به نوعی ارادهگرایی سیاسی تقلیل میدهد که که تبیین کننده نیست.
بنابراین بنظر من تحلیل با ارزش جنابعالی در این مرحله (البته گفته اید آنرا تکمیل خواهید کرد) علیرغم دقت در توصیف، از چند ضعف بنیادین رنج میبرد: فقدان ارتباط گروه های سیاسی یاد شده با طبقات اجتماعی و اقتصادی در تحلیل؛ ابهام در و نپرداختن به گفتمانهای مسلط هر جبهه؛ خلط مفهومی گذار و انقلاب؛ تقلیل سیاست به منازعهی نخبگان و غیبت جامعه در منازعات (الیت) نخبگان سیاسی. آنچه امروز در ایران جریان دارد، نه صرفاً تغییر آرایش نیروهای سیاسی، بلکه بحران نظم سیاسی است؛ بحرانی که بدون تحلیل دولت–جامعه، نهادسازی و بسیج اجتماعی قابل فهم نیست. اگر تحلیلهای سیاسی از سطح توصیف عبور نکنند و به این لایههای عمیقتر نپردازند، میتوانند واقعیت پیچیدهی جامعهی ایران را به رقابتهای نخبگانی فرو کاهند.
ارادتمند- خسرو
■ سلام مجدد
ضمن همسویی با بخشیهایی از تحلیل جناب اتفاق و همچنین جناب خسرو بایستی عرض کنم، من هدفم کنار گذاشتن تحلیل جبههای آقای اتفاق نیست، بلکه به نظرم تحلیل ایشان را بایستی با لایه تحلیل نیروهای اجتماعی تکمیلترش کرد. شاید بهتر باشد در جدول پایانی مقالهی جناب اتفاق ، ستونی با عنوان نیروهای اجتماعی اثرگذار بیرونی اضافه شود که نشان دهد هر جبهه چگونه با این نیروها مواجه است یا از آنها تأثیر میپذیرد. به این ترتیب ، تحلیل از حالت صرفا نخبگان سیاسی خارج شده و تاثیر بین جامعه و ساختار قدرت را بهتر نشان می دهد.
با سپاس - نقیبی
■ نادر هژبری عزیز
من برای پژوهش در باب نکته شما، به دو تا کانال تلگرامی «حزب توده» و همچنین «راه توده» مراجعه کردم و به مطالعه برخی پیامها پرداختم. مثلا در کانال تلگرامی «حزب توده» نام فلسطین ۲۱۱ بار نام اسرائیل ۳۶۴ بار واژه امپریالیسم ۵۴۴ بار و واژه حجاب ۹۰ بار در کانال تلگرامی حزب توده به آدرس زیر تکرار شده است: https://t.me/tudehpartyirandotorg
در کانال تلگرامی راه توده نیز تقریبا اوضاع به همین منوال بود. https://t.me/rahetudeh
گمان میکنم که به هر حال حجم توجه به موضوع اسرائیل و فلسطین و امپریالیسم، در هر دو کانال، بسیار بیش از توجه به مسائل و معضلات داخل کشور باشد. اما محتمل است که من بر خطا باشم.
در عین حال، حسب فرمایش شما میکوشم تا در تحلیلهای بعدی خودم، اطلاعات بیشتری گردآوری کنم و با دقت بیشتری به تفکیک «حزب توده» و «راه توده» بپردازم. لطفا شما هم محبت بفرمایید و فکتهایی از هر دو بخش حزب را در اختیار ما بگذارید تا به تحلیل مستدل ما کمک کند و مددکار ما باشد.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
■ خسرو عزیز
۱) یک وجه مشترک در نگاه شما و آقای نقیبی به موضوع وجود دارد. آن وجه مشترک این است که چرا درباره بقیه ظرفیتهای اجتماعی صحبت نشده است؟ واقعیت امر از این قرار است که خارج از این سه جبهه سیاسی، ظرفیتهای بالقوه دیگری هم وجود دارد:
فرض کنیم که فردا صبح با یک کودتا مواجهه شویم. کودتایی توسط افراد گمنام از درون ساختار قدرت برای تثبیت یا برعکس برای تغییر جمهوری اسلامی. یا فرض کنیم که از فردا صبح یک جنبش اعتراضی جدید حول مسائل اقتصادی یا غیره در کشور شکل بگیرد. جنبشی که مانند جنبش زن زندگی آزادی، فاقد رهبری باشد. یا فرض کنیم که اعتصابات سراسری رخ بدهد. اعتصاباتی که از یک صنف یا یک بازار در فلان شهر کوچک شروع میشود و بدون رهبری یا سازماندهی مشخص، سراسر کشور را درمینوردد.
چرا این موارد در تحلیل من دیده نشده است؟ مقدمتا به این دلیل که شناسایی آن مستلزم تولد و تجلی آن است. این جریانهای فکری و سیاسی پس از ظهورشان شناسنامهدار میشوند. بنابراین، آیا میتوانیم احتمال یا نقشآفرینی اینگونه حرکتهای سیاسی و اجتماعی را در سپهر سیاسی ایران دست کم بگیریم؟ به هیچ وجه.
۲) من معتقدم و این را به صراحت گفتهام که طی ۴۶ سال گذشته، دستاوردهای مقاومت مدنی و جنبشهای اجتماعی از «پایین» بسیار چشمگیرتر از دستاوردهای ناشی از چانهزنی برگزیدگان سیاسی در «بالا» بوده است. [1] پیروزی جنبش زن زندگی آزادی برای دستیابی به «پوشش اختیاری» یک نمونه بارز آن است. بنابراین شانس موفقیتهای «پایین» همچنان بیش از «بالا»ست.
۲) یک نکته خاص در بحث شما مطرح است و آن عبارت است از ضرورت کندوکاو درباره پایگاه طبقاتی و اجتماعی و گفتمانهای مسلط هر جبهه. با شما موافقم و لازم است تا درباره آن بیشتر بیاندیشیم.
سپاسگزارم - شهرام اتفاق
[1] بنگرید به: https://youtu.be/KatGahxzVPM
■ آقای نقیبی عزیز
در پاسخ به پیشنهاد گرانقدر شما و خسرو عزیز، حتما سطر و ستونهای جدول را تکمیل خواهم کرد تا این سوءتفاهم مهم برطرف شود.
سپاس فراوان - شهرام اتفاق
■ جناب شهرام اتفاق - خیلی ممنون از روشنگریهای اموزنده و جناح بندیهای مفید شما. متاسفانه مشکلات ما که علت عقب ماندگیهای ماست ریشههای ابتدائیتر و عمیقتری دارد که کمتر به آن ها پرداخته شده و میشود. به اعتقاد من عامل اصلی و ازلی ما حکومتهای مادامالعمری ماست. که ریشه اصلی آن هم در فرهنگ ماست. در اجتماع ما اکثر قاطعی فقط ایده سیاسی و اجتماعی خود را باور دارند و تحمل تفکر دیگری را ندارند. یا به عبارتی انگیزه و عادت زیاده خواهی آنهم فقط برای خود در محدوده اجتماعی دارند. و بعلت همین نوع تفکر و زبادهخواهی و انحصارطلبی است که از آنچه حق و شایسته خودمان هم هست محروم بودن و هستیم.
سلطنتطلب زمان شاه مخالفان را تودهای و کمونیست و نسل امروزشان تربی بالتری کرده و امروز او را یا پنجاه هفتی یا چپول یا عقب مانده و احمق مذهبی مینامند. فقاهتطلبان مخالفشان را مرتد، و مهدورالدم و نوکر و جاسوس امریکا و اسرائیل مینامد - چپیها بقیه را امپریالیستی و...، که شاید ریشه اصلی و دلیل تداوم حکومت مادام العمری همین باشد.
البته این خود بزرگ بینی و یا عدم تحمل عقیده دیگری شاید تا حدی در ذات بشر البته در شدت و حدت و ملایمتی وجود دارد. اما متاسفانه ما فرهنگ «همریستی مسالمتآمیز» نداریم و متاسفانه فرهنگ اکثریت ما «همزیستی ستیزآمیر» است)
البته هیچ حکومتی نمیتواند تمام یک جامعه یا ملت را راضی نگه دارد، چون اقشار جامه منافع و تفکر واحدی ندارند و چه بسا که در تضاد منافع هم هستند.
و بهمین دلیل هم جوامع پیشرفته از دویست و اندی سال پیش متوجه این مورد مهم شده و به همه عقاید معتبر ابراز وجود نوبتی دادهاند. در حکومتهای دورهای هر از چهار پنجسال در انتخاباتی گروهی برنده و گروهی بازنده میشوند بنابراین گروهی راضی و گروهی ناراضی میشوند، اما برای دوره محدودی و نه سی چهل پنجاه سال.
در انتخابات چهار یا پنج سال بعدی ممکن است راضی های قبلی ناراضی و ناراضیها راضی شوند. و همچنین هیچ حاکمی بعد از دو دوره اجازه ورود سه باره را ندارد. این تسلسل و توازنی است که این جوامع را پایدار نگه داشته و میدارد. در حکومت ها ی مادام العمری، برندگان که راضی ها هستند برای مدت نامحدود سی چهل سال هر روز هم قویتر و ناراضی ها هم ضعیفتر میشوند که نُرم و روندی طبیعی بوده و خواهد بود تا که کارد به استخوان اقلیت ناراضی رسیده وشورش وانقلاب شود.
در حکومت های مادام العمر حتی اگر حاکم هم شخصی صالح و پرهیزگار هم باشد به دلیل فشار منافع داخلی و خارجی (بیشتر داخلی) به بیراهه کشیده میشود چون «ادمیزاد ظرفیت قدرت بلامنازع آنهم در زمان نا محدود را ندارد»، ولی در حکومت دوره ای این فرصت برای بیراه کشیدن شدن حاکم بسیار محدود تر است - ناگفته نماند که تغییر این پارادیم ساده نیست و چه بسا که به نسل بعدی یا حتی بیشتر بیانجامد.
متاسفانه این تفکر هنور در بیشتر روشنفکران، تحلیل گران و نویسندگان ما مورد توجه قرار نگرفته و مثل تابوئی میماند که حتی در نفی و مضار آن هم پرهیز میشود. در پایان، گرچه روشنگری ها ی اموزنده و عبرت انگیز باعث فهم و ادراک بیشتر و بالاتری هستند ولی مصداق سروده سعدی «خواجه در بند نقش ایوان است» میباشند.
با احترام، کاوه
■ جناب کاوه عزیز
گمان میکنم که باید فهم و دانستههای خودمان را با یکدیگر به اشتراک بگذاریم و هر چه بیشتر درباره آنها گفتگو کنیم تا راهی برای حل مشکلاتمان پیدا کنیم. ممنون از توجهتان.
سپاسگزارم. شهرام اتفاق
■ جناب اتفاق با تشکر از توجهی که به اظهار نظرها داشته اید. احتمالا نتوانسته ام منظور خود را در کامنت قبلی به روشنی بیان کنم. منظور من آن بود که تقسم بندیهای سیاسی اگر بدون توجه به ارتباط این جبهه ها یا تشکل های سیاسی با لایه های زیرینی اجتماعی، که این گروه های سیاسی آنها را نمایندگی میکنند، و وابستگیهای اقتصادی آنها انجام گیرد میتواند پیچیدگیهای اجتماعی و نظام سیاسی ایران را نادیده گرفته آنرا به سطح رقابتهای نخبگان سیاسی تقلیل دهد. برای احتراز از این اشتباه ناخواسته لازم است تحلیل های خود را در چارچوب های نظری شناخته شده و پذیرفته شده انجام دهیم تا تصویر روشنتری از تحولات سیاسی به دست آید. برای مثال در نظریه ساموئل هانتینگتون موتور اصلی انقلابهای اجتماعی-سیاسی شکاف میان دولتِ (یا در واقع نظام سیاسی حاکم) منجمد و جامعهی بسیجشده و آماده خیزش های انقلابی است. بر اساس نظریه های جک گلداستون نیروهایی که به این موتور شتاب می دهند بحران معیشت و بحران مشروعیت نظام حاکم است. تدا اسکاچیل می گوید آنچه نتیجه این تحولات را تعیین میکند رفتار نخبگان سیاسی و توانمندی یا انسجام دولت (یا بر عکس ناتوانی) او در مدیریت اوضاع و به عبارت دیگر فروپاشی امور از هم است. چارلز تیلی هم عامل نهایی موفقیت یا شکست انقلابیون را در سازمانیابی اجتماعی میداند. هنگامی که به این نظری ها توجه میکنیم متوجه میشویم که تغییر و تحولاتی که در روابط جبهه های سیاسی مشاهده میشوند، که جنابعالی در مقاله خود بخوبی خطوط کلی آنرا تصویر کرده اید، در واقع واکنشهای متفاوت آنها به همین دینامیک یا پویائیهای اجتماعی-سیاسی در جامعه هستند.
از آنجا که هر جامعه ویژگیهای خاص خود را دارد که ممکن است در نظریه های کلی مشخص نباشد یک راه درک بهتر این پویائیهای اجتماعی-سیاسی جوامع بررسی آنها در سناریوهای جایگزین است. مثلا با در نظر گرفتن تقسیم بندی جنابعالی میتوانیم این سئوال را در نظر گرفت که حال که دولت، به دلایل مختلف (از جمله بحران مالی و مشروعیت نظام سیاسی)، دچار فرسایش اقتدار شده است و نمیتواند برنامه های اقتصادی-اجتماعی خود را اجرا کند آیا کاسبان تحریم (اولیگارشها یا مافیاهای مالی-نظامی) که منطقی است تصور کنیم از استمرار طلبان حمایت میکنند در برابر گسترش اعتراضهای طبقات متوسط و کارگران و مزد بگیران که در بحران اقتصادی شاهد بدتر شدن وضعشان زندگی و ناتوانی دولت در کنترل اوضاع هستند:
۱) همچنان از نظام سیاسی حمایت کرده و مانع تغییرات ساختاری خواهند شد یا ۲) بر نظام سیاسی فشار خواهند آورد برای جلوگیری از انقلاب به مردم امتیاز داده و عقب نشینی کند (نظریه عجم اوغلو و رابینسون).
در سناریو اول، ممکن است رژیم به حیاتش ادامه دهد اما مشروعیت و کارآمدیاش فرسایش مییابد. زیرا جامعه ناراضی اما پراکنده است و نخبگان شکاف دارند، اما به فروپاشی نمیرسند. میتوان تصور کرد در این حالت مثلا شاخصهای عینی اقتصادی تورم مزمن بالای 40–50٪ ادامه یافته سقوط تدریجی ارزش پول ملی تعلیق سرمایهگذاری و فرار سرمایه افزایش اقتصاد غیررسمی و دلاریزهشدن تداوم یابد. از سوی دیگر اعتراضات مقطعی و صنفی (بازار، معلمان، بازنشستگان) افزایش یافته و مشارکت سیاسی کاهش پیدا کند. مهاجرت نخبگان گسترش یافته و به دلیل بیاعتمادی و بیتفاوتی سیاسی بدنه میلیونی مردم علیرغم سرکوب های کنترلشده انسجام نیروهای امنیتی حفظ شود. در نتیجه شاهد فرسایش قدرت رژیم سیاسی ، اما عدم تغییرات ساختاری باشیم.
در سناریو دوم میتوان گذار کنترل شده از بالا را در نظر گرفت. در این سناریو نخبگان سیاسی-نظامی برای جلوگیری از فروپاشی به توافقی حداقلی برای انجام اصلاحات ساختاری می رسند (به پیشنهاد اخیر محمد خاتمی توجه شود). این اصلاحات میتواند تلاش برای بازسازی مشروعیت نظام تلقی شود. در این سناریو ممکن است با تنش زدایی از روابط خارجی، مهار نسبی تورم، تزریق منابع ارزی آزاد شده برای افزایش مخارج جاری و عمرانی دولت رونق اقتصادی آرامسازی جامعه، باز شدن محدود فضا برای سرمایهگذاری ا یک سو و اصلاحات اجتماعی مانند آزادی برخی زندانیان سیاسی، کاهش نظارتهای استصوابی برای افزایش نسبی مشارکت انتخاباتی، کاهش، کاهش سختگیریها در پوشش زنان و فعالیتهای دانشجویی و غیره و حتی تغییراتی در چهرههای امنیتی–سیاسی اتجام شود. البته شرط تحقق این سناریو حفظ وحدت نسبی در رأس قدرت و عدم ورود شوکهای خارجی یا اقتصادی خواهد بود. از سوی دیگر فقدان اعتماد اجتماعی و سیاسی میتواند علیرغم تلاش اصلاح طلبان موجب شکست گذار شود.
سناریو سومی هم قابل تصوراست که در آن فرسایش مشروعیت (Legitimacy) و آمریت (Authority) رژیم سیاسی میتواند به بحران اجتماعی سیاسی و نهایتا انقلابی ناگهانی منتهی شود. یعنی اصلاحات دیر شده باشد. این وضعیت برای مثال ممکن است هنگامی پیش آید که دولت دچار ناتوانی در اعمال اقتدار شود. بحران اقتصادی یا جنگ شوک ایجاد کرده و جامعه را از کنترل نخبگان خارج کند. در بعد اقتصادی فروپاشی پول ملی همراه با ناتوانی دولت در پرداخت حقوق و کمبود کالاهای اساسی به اعتصابات سراسری (نفت، حملونقل، بازار) دامن زده و شرایطی ذهنی جامعه را برای انقلاب آماده کند. در نتیجه اعتراضات میلیونی و پیوسته برا افتاده و شرایطی پیش آید که در آن طبقه متوسط و فرودستان تنها راه نجات خود را براندازی رژیم سیاسی بیابند. در این حالت شوراها یا شبکههای خود سازمان یافته ایجاد شده و شعارهای مردم رادیکالتر می شود. بین نیروهای امنیتی شکاف ایجاد شده نیروهای سرکوب از اجرای دستورات فرماندهان خود امتناع میکنند. سرانجام با گسترش اعتراضات نظام سیاسی سقوط میکند.
بنابراین تعیین خطوط کلی جناح های سیاسی هنگامی دانش ما نسبت به تحولات اجتماعی سیاسی را عمیقتر می کند که با اتصال این جناحهای سیاسی به عقبه اجتماعی-اقتصادی آنها و با تحلیل رفتار آنها در مقابل تحولات برونزا (مانند روابط بین المللی یا تحریم های اقتصادی و غیره) و نیز تعامل آنها با یکدیگر پیشران های تحولات اجتماعی سیاسی را مشخص کرده و تصویر روشنی از پویائیهای نظام اجتماعی-سیاسی ارائه دهیم. البته برای نمایش صحیح این پویائیها نیاز به تئوریهای پذیرفته شده تحولات اجتماعی سیاسی و بکار گیری ابزار پیشرفته تحلیلی (نظیر مدل سازیهای ریاضی و کامپیوتری) نیز داریم.
برای جنابعالی در بسط و تعمیق مطالعات اجتماعی-سیاسی تان آرزوی موفقیت میکنم.
ارادتمند- خسرو
■ خسرو عزیز
بسیار از توجهتان ممنونم. همچنانکه پیشتر گفته بودم، این یادداشت من نیمهکاره است و همچنان ادامه خواهد یافت. معتقدم که وجوه مورد اشارهتان، رویکردتان و دغدعهی خاطرتان بسیار با اهمیت است و بدون تردید در بخش سوم این سلسله نوشتهها به آن میپردازم.
سپاسگزارم. شهرام اتفاق