در ایام جوانی که خود را مارکسیست-لنینست میدانستیم، گاه در زندان و بیرون از زندان، بحثهایی با آدمهای فهمیده و با سوادی در میگرفت که میگفتند با شما نمیتوان وارد ائتلاف شد و شعارهای «جبههٔ متحد ضد فلان و بهمان» که سر میدهید، همگی باد هواست. وقتی آنها را به وحدتستیزی متهم میکردیم، سعی میکردند برایمان توضیح بدهند که چرا ما را باور نمیکنند. چند سوال را که آنها در آن روزگار پیش میکشیدند، به یاد میآورم:
- مگر طرفدار انقلاب سوسیالیستی و استقرار دیکتاتوری پرولتاریا نیستید؟
- مگر غیر از خودتان بقیه را بورژوا و خرده بورژوا نمیدانید و دنبال محو همه طبقات و در عمل، محو همه روشنفکران «خردهبورژوا» نخواهید رفت؟
- در فاصله فوریه تا اکتبر ۱۹۱۷، چه تحولاتی در اقتصاد و ساختارهای اجتماعی روسیه اتفاق افتادند که در فاصله ۷ ماه، مرحله انقلاب از «دموکراتیک» به «سوسیالیستی» تغییر کرد و با کودتای لنین-تروتسکی، فرمان شکستن همه قلمها و قلع و قمع متحدان دیروز صادر شد؟ مگر لنین پیشوای شما نیست و شما در صورت پیروزی، مدل موفق پیشوا در «ساختمان سوسیالیسم» را دنبال نخواهید کرد؟
اکنون که در ذهنم به آن پروندههای غبارگرفته مراجعه میکنم و به اوضاع این روزها بر میگردم، میبینم که پر بیراه نمیگفتند و در واقع آنها کاملاً حق به جانب بودند. ائتلاف، مقدماتی دارد و با هر کسی که نقاب وحدتخواهی بر چهره بزند، نمیتوان همپیاله شد. این مقدمات از جمله اینهاست:
۱- هدف مرحلهای مشترک. مثلاً کسی که هدف مرحلهای خود را سرنگونی بلاواسطه تمامیت نظام حاکم قرار داده، با کسی که دنبال اصلاح آن یا شکلی از گذار خشونتپرهیز باشد، نمیتوانند یک ائتلاف پایدار ناظر بر مرحله تحول، درست کنند. همین نیروها اگر هدف مرحلهای را مثلاً استقرار دموکراسی و تعهد بر قبول نتایج صندوق رأی تعریف کنند، آنگاه در هدف مرحلهای همپوشانی خواهند داشت.
۲- راه و روش مشترک. جریانی که اعمال قهر مسلحانه و یا توسل به قدرتهای خارجی را خطوط قرمز خود اعلام میکند، زمینهای برای ائتلاف با جریانی که این خطوط قرمز را برعکس ترسیم کرده باشد، نمییابد.
۳- قبول قواعد مشترک بازی. یکی از مهمترین این قواعد، به مفهوم «هژمونی» در میان مؤتلفین بر میگردد. این حق مسلم همه مؤتلفین است که بکوشند تا در جریان مبارزه و در فردای بعد از تحول، دست بالا را داشته باشند و نقش نیروی هژمون را از آن خود کنند. اما این تلاش باید بهوسیلهٔ قواعدی تنظیم و محدود شود که مهمترین آن قبول قاعده «همه با هم» بهجای قاعده «همه با من» است. وقتی یکی از نیروهای طالب ائتلاف، مثلاً خود را «رهبر انقلاب ملی» اعلام کند، هر نوع ائتلافی را ممتنع خواهد کرد، چرا که موجودیت سیاسی بقیه را بلاموضوع کرده و برای همکاری، چارهای جز تن دادن به رهبری رقیب خود و انحلال موجودیتی، باقی نمیگذارد.
۴- قاعده دیگر «قاعدهٔ وزن» است. در ائتلاف، قاعده «اکثریت-اقلیت» کار نمیکند، چرا که بر اساس این قاعده، جریان اکثریت میتواند، اقلیتها را کلاً بیاثر کند. در پیمان ائتلاف، که حاصل مذاکرات ائتلاف است، باید هر یک از مؤتلفین، به اندازه وزن خود دیده شود. زیادهخواهی یا نادیدهانگاری وزن واقعی دیگری، مذاکرات را به بنبست و ناکامی میکشاند. الان چند دهه است که در آلمان دولتهای ائتلافی بر سر کار هستند. پیگیری مذاکرات ائتلاف در میان احزاب این کشور و چگونگی تنظیم قرارداد ائتلاف و تقسیم پستها، میتواند برای ما ایرانیان درسهای زیادی داشته باشد.
اگر با این مقدمات به «پدیدهٔ رضا پهلوی» بر گردیم، به یک شاهزاده تبعیدی بر میخوریم که بعد از ۴۶ سال سرگردانی و تلوتلو خوردن، میرود که در طیف راست افراطی سیاست ایران جایگاهی برای خود تعریف کند. آقای پهلوی را میتوان سمبل سرگشتگی و نوسان میان نظرات ناسخ و منسوخ دانست که از فردای سقوط پدرش تا جریان جرجتاون، میان سلطنت استبدادی و موروثی، مشروطهخواهی و حتی جمهوریخواهی در نوسان بود.
رضا پهلوی، در جنبش سبز دستبند سبز به دست کرد و با شور و شوق بسیار به حمایت از آن روی آورد. جنبش «زن، زندگی، آزادی»، مثل سیلی او را با خود برد و وقتی شعار ائتلاف جوانترها، فضای مجازی را پر کرد، او به راحتی در جرجتاون به جمعی پیوست که نه مشروطهخواه بودند و نه سلطنتطلب و منشوری را امضا کرد که فرسنگها با افکار سنتی و اقتدارگرایانه سلطنتطلبان فاصله داشت.
بعد از شکست زودهنگام «ائتلافنما»ی جرجتاون، روند چرخش به راست ولیعهد آغاز شد و پس از آنکه نورسیدگانی نظیر سعید قاسمینژاد و امیرحسین اعتمادی کنترل دفتر او را به دست گرفتند، این روند شتاب گرفت و در کنفرانس مونیخ ۲، با تصویب «دفترچهٔ اضطرار» یک نقطه عطف تعیینکننده را پشت سر گذاشت. شاهزاده سرگردان با تبدیل شدن به «رهبر-شاه»، اعلام رسمی خود با عنوان «رهبر انقلاب ملی» و رونمایی از سندی که جوهر اصلی آن «همهٔ قدرت به رضا شاه دوم» است، سرانجام به مردی در انتظار جایگاه «پدر تاجدار با اقتدار» بدل شد.
اینکه این آش را چه کسانی برای او پختند و عقبهٔ نورسیدگان چه نقشی در جذابسازی شاهزاده برای راست ترامپیست و بنیادگرایی یهود بازی میکند، از اموری هستند که شاید زمانی که همه اسناد از طبقهبندی خارج میشوند، از آنها هم رمزگشایی بشود. اما، هر چه هست، این رضا پهلوی دیگر آن رضا پهلوی متمایل به جمهوریخواهی و دموکراسی و نیز، رضا پهلوی جرجتاون نیست! او مهرهای در یک سناریوی بزرگتر است که برای ساختن یک بدیل مدرن و اقتدارگرا طراحی شده است تا در صورت سقوط جمهوری اسلامی، بتواند زمام امور را در ایران به دست بگیرد. بهرهبرداری از تکنیکهای فاشیستی از ویژگیهای اینگونه جریانات اقتدارگراست که هماکنون در میان طراحان «گارد جاویدان» شاهزاده تمرین میشود.
بلایی که جمهوری اسلامی بر سر ایران آورد، ابتداییترین حقوق انسانی را هم به سوژهٔ مبارزهٔ سیاسی تبدیل کرده است و یک جریان اقتدارگرا چیزی که کم ندارد، شعار جذاب است! شکست گفتمانهای جریانات چپ، ملی و اسلامگرا، حفرههای گفتمانی بزرگی خلق کردهاند. حفرههایی که برای یک جریان اقتدارگرا بسیار مناسب و جذاباند. تنها سد مهم در مقابل تهاجم این اقتدارگرایی، امواج نیرومند تحولات فرهنگی در لایههای زیرین جامعهٔ ایرانی است که جنبش «زن، زندگی، آزادی» مهمترین نشانهٔ وجود آن است.
ظاهراً گارد جاویدان، برای تسخیر قدرت و غلبه بر فرهنگ و اهالی فرهنگ، روی حاشیهٔ فقیر و فاقد هویت فرهنگی و اجتماعی حساب باز کرده است، که حساب چندان بیربطی هم نیست. از مشروطه تا امروز چه تعداد از اهالی سیاست را میشناسیم که مدیون لمپنها و حاشیه نبوده باشند؟ حرف نوادگان شعبان جعفری هم روشن است: «وقتی مورچه و زنبور شاه دارد...؟» پدر تاجدار برای جلب این گروه از بیچیزان نیازی به ائتلاف با نمایندگان آن تحول فرهنگی ندارد. او به چماق آنها نیاز دارد، نه به کلهٔ پرباد «انتلکتوئلها»! ائتلاف چماق و فرهنگ؟ ترامپ را هم به خنده میاندازد!
آیا همه چیز تمام شده است؟ نه! هنوز چیزی شروع نشده است! وقتی جمهوری اسلامی به این نتیجه برسد که دیگر تاریخ مصرف رهنمود فلاحیان، وزیر اطلاعات مقتدر رفسنجانی برای بازی کردن با کارت پهلوی، به سر رسیده و پهلوی ممکن است به خطر تبدیل شود، کارتها یک بار دیگر بر خواهند گشت و یک پهلوی ناکام میتواند مجدداً «مشروطهخواه» شود.
یادمان باشد که گرچه پهلوی لباس «رهبر-شاهی» دوخته شده بهوسیلهٔ نورسیدگان در خیاطخانهٔ مونیخ۲ را به تن کرده است، اما هنوز کلاه مشروطهخواهی، انتخابات آزاد و تعیین شکل نظام بهوسیلهٔ مردم را دور نینداخته است و به نوسانهای شدید هم عادت کرده است. پدران ما، با تجربه نوعی از سیاست شرقی، عمیقاً بر این باور بودند که این نوع سیاست، پدر و مادر ندارد! دارد؟
■ آقای پورمندی عزیز، حرف درستی را مطرح کردی، منطق حرف هایت کلمه به کلمه به دلم نشست؛ چون حرف های مرا هم به زیبایی بیان کردی. دستت درد نکند و سپاسگزارم.
سعید سلامی
■ در ۵۷ یک جابهجایی قدرت از یک حکومت مستبد سیاسی و اقتدارگرا ولی توسعهطلب به حکومتی مستبد دیگر که نه تنها ازادی سیاسی بلکه ازادی مدنی را هم سلب کرده همراه با اقتدار و سرکوب ولی غیر توسعهگرا و فناتیک شد. آنچه که امروز به طنز پنجاه هفتی میخوانند همانا عاملین این تغییر میباشد اما آنچه که بچشم میخورد بستر مشترک استبداد در این دونوع حکومت است گویی که مدیریت کشور چه در شکل توسعهطلب و غیر آن بدون توسل به استبداد میسر نیست و در طول تاریخ معاصر هم بعینه دیده میشود که دوره آزادیها بسیار کوتاه و بیشتر توام با هرج و مرج ولی دوره سازندگی تحت لوای اقتدار مثبت طولانیتر بوده است و میتوان گفت آنچه که دوره استبداد توسعهگرا را با شورش مصادف نمود وادادن استبداد و باز نمون فضای سیاسی در دوره کارتریسم بوده است و نه آماده شدن شرایط عینی انقلاب. این بدان معنا نمیباشد که ملت شایسته آزادی نیست بلکه حصول به دموکراسی مقدماتی میخواهد که لازمه آن سطح معینی از توسعه میباشد و از این رو شاهزاده که خود وارث دو دوره استبداد توسعهگرا هست میبایست از بندبازی مابین استبداد و دموکراسی دست کشیده و با اعلان موضع و بدون هراس از هجوم گروههای پرسروصدا و کم تعداد که از ابتدا خواستار دموکراسی تمام عیار آنهم در شرایط وجود صدها مشکل معیشتی و جریانهای تجزیهطلب و یا زیادهخواه و تودههای نامتشکل هستند به صدای مردمی که در ابتدا خواستار یک زندگی نرمال هستند پاسخ دهد.
بهرنگ
■ آقای احمد پورمندی مشکلات را به درستی بیان کردهاید اما جای راه حل عملی شما خالی است. چگونه می توان بر این پراکندگی ها غلبه کرد و به حیات این اختاپوس ولایی خاتمه داد.
شاد باشید شهرام
■ جناب پورمندی شما درست میگویید اما بیاد آوریم انقلاب ۵۷ را که هنگامی که طوفان آن انقلاب برخاست چپ چارهای نداشت جز پیوستن به انقلاب یا به شاه. آیا چپ میخواهد یکبار دیگر در همان برزخ گرفتار شود و بین شاه و شیخ مجبور به انتخاب شود؟ شاید بهتر باشد چپ در اتحادی مشخص در درون خود, شرایط اتحاد خود را با شخص رضا پهلوی مطرح و برای عموم انتشار دهد تا شاید تحت تاثیر افکار عمومی بتوان به اتحادی منصفانه دست یافت قبل از آنکه دیر شود.
نیما
■ پورمندی عزیز و گرامی، یک به یک نکات شما دقیق و روی هدف هستند. اما ندا و صدای کلی مقاله شما سوالاتی را برای من و برخی عزیزان برجسته میکند:
۱- موضوعی که البته جدید نیست: اگر روشنفکران ایرانی کلیت مجموعه رضا پهلوی را با چوب افراطی های راست “نوادگان شعبان جعفری” برانند؟ آیا این به مفهوم سپردن رضا پهلوی و وزن سیاسی او به جریان خطرناک پوپولیست نیست؟ در ضمن میپذیریم که هیچ کرنشی نیز در مقابل بی تمدنی و جنگ طلبی ضد مردمی افراطی ها نمیتوان کرد، در واقع این شمشیری دو لبه است، و بخواهیم یا نه نمیتوان آنرا ندیده گرفت. درست نمیبینم که گفتمان قطع رابطه با رضا پهلوی و سلطنت طلبان به اصل کنشگری در میان روشنفکران ایرانی تبدیل شود. البته نوشته شما در این راستا نیست، اما پرهیز از آنرا بهتر است گوشزد کنیم.
۲- من با شما همراهم که رویکرد هایی نظیر ” وقتی مورچه و زنبور شاه دارد..” روشی برای تحمیق و سوار شدن بر احساسات “ناچار و در تنگنا بودن” بخشی از مردم است، چرا که بخشی ازجامعه ایران (که کمیت آنرا نمیدانم) هنگام بحث در مورد آینده سیاسی ایران میگویند “اگر این برود کی میآید؟”. اما، اگر از مورد حاکمیت فردی، سروری، شاهنشاهی و غیره بگذریم و فقط روی نتیجه بخش بودن جنبش های پراکنده مردم تمرکز کنیم؟ جامعه ایران را خیلی بیشتر متمایل به “چهره” میبینیم تا “انجمن”. بهترین شرایطی که میتوان تصور کرد حمایت مستقیم (یا غیر مستقیم ولی معنی دار) چهره هایی نظیر نرگس ، مهندس موسوی، تاجزاده، رضا پهلوی... از کنشگری یکدیگر است. چنین روشی میتواند از طرف نیروهای اپوزسیون بصورت یک خواسته جدی از چهره های سیاسی مطرح شود.
۳- ضوابطی که برای وحدت و جبهه بر شمردید آموزنده است و از بابت روشنی کلام سپاسگزارم. نکته ای را اضافه میکنم و اگر به بیراه میروم آماده گوش فرا دادن هستم. مگر نه این است که من، ما و دیگری در پروسه عمل تغییر میکنیم و گاه متحول میشویم؟ پس اگر رضا پهلوی با جمعی از دمکراسی خواهان وارد کفتگو در باب جنبش و راه حل ها شود، شاید هم او و هم طرف مقابلش به سمتی که نمیدانیم (و تازگی دارد) متمایل شوند؟
من در شرایط امروز امکان و تناسبی برای وحدت در اپوزسیون ایران نمیبینم. اما میدانم که جبهه واحد برای پیروزی نهایی بر رژیم ولایی با غلبه نوعی از گفتمان حمایتی در میان اپوزسیون شروع میشود، دست کم اکثریت اپوزسیون. این نه به مفهوم حمایت از برنامه ها یا استراتژی ها است بلکه به مفهوم حمایت از کنش ها برای غلبه بر دیکتاتوری و استقرار حاکمیت ملی است. اگر دیدگاه های کاملا متفاوتی از حاکمیت ملی وجود دارد؟ این مساله ای میشود که حل آن برای نزدیکی و وحدت عمل در مرحله ای بالا تر ضروری است، اما همچنان لایه حمایتی در کنش ضد دیکتاتوری را نفی نمیکند و میتوان آنرا حفظ کرد. در حقیقت به نوعی فرهنگ سازی در این زمینه نیاز داریم تا کانال های گفتگو با قضاوت های تند و نهایی قطع نشوند.
۴- میدانیم که سلطنت طلبان از لایه های متعددی تشکیل شده اند و متاسفانه قشر پرخاشگر و غیر متمدن آنان صدای بلند تری دارد. رضا پهلوی قطعا از آن دسته نیست و نمیتواند باشد، نه به لحاظ فکری و نه شخصیتی، اما میتواند به جاده صاف کن آنها تبدیل شود. نظریات شخص معتبری چون آقای پورمندی را نهیب خوبی در این جهت میدانم. تنها باید در نظر داشت که رودررویی با افراطگرایان ایرانی راه درازی در پیش دارد و شخص رضا پهلوی را نباید بسادگی باخته به آنان فرض کرد. اگرهمایش های «ائتلافنما» قبلا انجام شده و این “راه رفته” است، ارزشش را دارد که بار دیگر و چه بسا صد بار دیگر آزموده شود.
موفق باشید، پیروز
■ آقای پورمندی مینویسد (این رضا پهلوی دیگر آن رضا پهلوی متمایل به جمهوریخواهی و دموکراسی و رضا پهلوی جرجتاون نیست!) جناب پورمندی، آن روز که رضا پهلوی متمایل به جمهوری خواهی و دموکراسی بود چه کردید و چقدر از او استقبال نمودید؟ هیچ، آن روز هم مخالف بودید. آن روزها و بعدا بارها دستش را به سوی شماها و همه مخالفانش دراز و التماس کرد بیایید دور هم بنشینیم و به ائتلاف و اتحاد و دستکم به یک هماهنگی برسیم. همان روزها هم خود را تافته جدا بافته دانستید که چرا ما با این ابهت و بزرگی به درخواست یک جوان جویای نام، آری بگوییم. در صورتیکه بهترین موقعیتی بود که خواستهای سیاسی خود را برای آینده ایران به او که نیازمند شما بود دیکته کنید، بقبولانید و از او امضا بگیرید (چون آن روزها به یاری شما سخت نیازمند بود) و پیماننامه را منتشر کنید که کسی نتواند از تعهد و وظائف خود عدول کند. هنوز هم دیر نشده از چند گروه مشخص چپ، جبهه ملی، و سایرین که باید باشند جمعیتی را تشکیل دهید و علاج واقعه قبل از وقوع نمایید چون بنظر میرسد در حال بدست آوردن موقعیتهایی در درون ایران شدهاند و مردم ناچار و با چار! کسی را غیر از او در صحنه نمیبینند بیشتر و بیشتر او را صدا میزنند. اعلام شماها که میخواهید سهم خود را در رهایی مردم با ائتلاف مشروطه خواهان انجام دهید جلوی تک روی او را میگیرد چون مردم از حرکت سازنده شما استقبال خواهند کرد. این روش بهترین و موجهترین راه برای بدست آوردن یک حکومت شورایی است که فوقش به رضا پهلوی نوعی مدیریت مانند سخنگویی با کشورهای دیگر هم میتوان داد. امروز همه این آرزوها امکان پذیر است و فردا چه زود دیر می شود* جمله از شاعری است.
با احترام به شما و کلیه گروههای سیاسی ایران دوست.
سیاوش
■ جناب پورمندی با درود!
نوشتهاید “الان چند دهه است که در آلمان دولتهای ائتلافی بر سر کار هستند. پیگیری مذاکرات ائتلاف در میان احزاب این کشور و چگونگی تنظیم قرارداد ائتلاف و تقسیم پستها، میتواند برای ما ایرانیان درسهای زیادی داشته باشد”. اما کاش مینوشتید که چرا شخص شما و همفکرانتان که در آلمان و سایر دموکراسیها زندگی میکنید از این درسها استفاد نکرده و حداقل یک ائتلاف بزرگ بین بقول خودتان “دموکرتها” برقرار نکردهاید؟ بخصوص که هنوز پست و مقام و بودجهای هم برای تقسیم وجود نداشته که ائتلاف را مشکل کند.
چند روز پیش اعلامیهای برای یادآوری مراسم بزرگداشت زنده یاد “شیدان وثیق” در ایران امروز منتشر شده بود که صدها نفر از جمله خود شما آنرا امضا کرده بودید. چطور این آقایان و خانمهای دموکرات (هر چند نامهای ملی-مذهبی هم در میان اسامی به چشم میخورد) تحصیل کرده و دلسوز در همه این سالها نتوانستهاند یک ائتلاف بزرگ بین خود بوجود بیاورند و تا تحت عنوان مثلا “جبهه، اتحاد، ائتلاف (یا هر نام مناسب دیگری) دموکراتها” به مبارزات سیاسی منسجم و حساب شده علیه رژیم ارتجاعی ولایت فقیه بپردازند؟ در آن صورت احتمال زیادی وجود داشت که هزاران جوان تحصیل کرده ایرانی در داخل و خارج به هواداری آن تشکل برخیزند و برای مثال با برگزاری گرد هم آیی های بزرگ سالانه در مناسبتهای مختلف در پایتختها و شهرهای مهم کشورهای دموکراتیک اروپا و آمریکای شمالی توجه مردم ایران و مراکز سیاسی دنیا را به مبارزات مردم ایران برای آزادی و دموکراسی جلب کند. مطمئنا در چنان وضعیتی نه تنها شاهزاده رضا پهلوی و جریان پادشاهی خواه پیرو او مایل به ائتلاف با “جبهه دموکراتها” میشدند بلکه احزاب و تشکلهای دموکراتیک و سیاستمداران بزرگ در دنیای آزاد نیز به همکاری و کمک به “جبهه دموکراتها”ی ایران برای پشتیبانی از مبارزات مردم ایران برای رسیدن به آزادی میپرداختند.
شاید جنابعالی دلایلی برای این بی توفیقی داشته باشید اما صرفنظر از کارشکنیهای رژیم و عوامل آن که طبیعی است غیر از ناکارآمدی، فقدان انگیزه و یا حتی تکبر و خودخواهی و فقدان حسن نیت چه دلیلی میتوان بر این شکست اقامه کرد؟ برای جنابعالی و همفکرانتان با آن قلمها و زبانهای روان و گویایی که دارید انتقاد از شخصیتها و تشکلهای دیگر آسان است اما کاش این قلمها و بیانها وجهه همت خود را ایجاد چنان تشکلهای فراگیری کرده بودند تا چراغی فرا راه مسیر دشوار مردم ایران در گذار به دموکراسی و توسعه هم جانبه (اقتصادی، اجتماعی، سیاسی) برافروزد.
خسرو
■ وقتی مخالفین رژیم چه فردی و چه گروهی در خارج و در فضایی آزاد بیش از چهل سال به سر و کله همدیگر میزنند از هواداران آنها در داخل و در فضایی بسته و پر از خشونت چه انتظاری میتوان داشت؟ سوءاستفاده رژیم از این اوضاع هم جای خود. در مقالاتی که این روزها عجولانه و بدون بررسی دقیق در رابطه با واقعه مشهد نوشته شده، هر کس بسته به جهت گیری سیاسی خود (مشروطه و پادشاهی خواه، چپ، اصلاح طلب و گذار طلب) نظر داده است، جوری که کلا “اپوزیسیون” رژیم را مشغول کرده. چرا؟ چون عملا وظیفه ای جز پرداختن به این جدلها و اعلامیههای محکوم یا حمایت میکنیم، برای خویش قائل نیست. اگر مخالفین به وظیفه خود درست عمل کنند، چه بسا بجای تنش، ما شاهد یکپارچه شدن معترضین در این نوع گردهماییها در داخل کشور باشیم و با چتر حمایت سازمان داده شده از آنها در خارج. بالطبع شاهد خنثی شدن سوءاستفاده رژیم هم خواهیم بود.
با احترام سالاری
■ با تشکر از همه عزیزان که با شرکت در این گفتگو، به من و شاید به بازدید کنندگان سایت کمک می کنند تا به فهم بهتری از مساذل پیچیده سیاست در ایران برسیم، سعی می کنم با مهم ترین نکان مطروحه تماس بگیرم.
آقای سلامی عزیز!
نظر لطف شما، باعث قوت قلبم می شود. سپاسگزارم.
بهرنگ گرامی!
راستش منظور شما را نگرفتم. آیا شما یک دوره اقتدار متکی بر استبداد فردی را برای عبور کشور از بحران، ضروری یا اجتناب ناپذیر می بینید؟ تجربه کشور هایی مثل کره جنوبی، سنگاپور و چین، نشان می دهند که توسعه اقتصادی به اتکای قدرت متمرکز و دیکتاتوری گروهی از نخبگان سیاسی و نظامی ،امر غیر ممکنی نیست و این امکان هم وجود دارد که بعد از شکل گیری پایه های یک اقتصاد نیرومند و سالم، شرایط برای گذار به دموکراسی هم فراهم شود. در مورد ایران، نظر به نقش نفت و گاز در اقتصاد ایران، وجود یک اقتصاد خصوصی کثیرالعده، موقعیت ژیوپولتیک ویژه کشور با ۱۵ همسایه، تجربه ناکامی نظام های استبدادی توسعه گرا در گذشته و یک انقلاب بزرگ و نا کام، من چنین گزینه ای را نا محتمل و فاقد کارآیی می بینم و تصور می کنم که اگر هم به دلایلی چنین اتفاقی در ایران بیفتد، حکومت فردی، به تشدید بحران و ناکامی سریع منجر خواهد شد. ولی کاملا موافقم که سطح انتظار جامعه، فعلا یک « زندگی نرمال» است و هر حکومتی که بتواند آنرا متحقق سازد، مورد پشتیبانی مردم قرار خواهد گرفت.
شهرام عزیز!
سوال شیرین « چه باید کرد؟» پاسخ ساده ای ندارد. ایران اسیر ثروت ها و موقعیت ژئو پولتیک ممتاز خود است. فعلا آنچه می بایست قاتق نانمان باشد، بلای جانمان شده است. جهان هم دستخوش تحولات بزرگی است . این تحولات هم آبستن فرصت های زیادی برای ماست و هم حامل خطر هایی عظیم! نه جای کاوه ایست و زمان امید به اسکندری! آدم های بزرگی که بتوانند در بازی های کلان جهانی ، به نام ایران نقش آفرینی کنند، از دل مبارزات و تشکل ها ی بزرگ سر برمی آورند.
به رغم گسست های نسلی، ایران صاحب یک نسل جوان و میان سن، با تخصص و کارآیی بالاست . نیرویی که می تواند ستون های نسبتا محکم یک لیبرال-دموکراسی جهان سومی باشد. اگر نیرو های سیاسی عملا موجود، از راست محافظه کار، تا میانه رو ها و تا چپ سوسیال دموکرات ، بتوانند خود را از جادوگران ثروت ، ژئوپلتیک و جذبه های راست افراطی جهانی، رها کنند، نیروی اجتماعی بزرگی آمادگی و عطش بنای یک لیبرال دموکراسی ایرانی و باز به روی همه قطب ها و ناقطب های جهانی را دارد. ما آنقدر ثروت و امکانات داریم که بتوانیم هم سبیل ترامپ را چرب کنیم و هم شی و پوتین را آرام نگه داریم. از عمان و امارات که کوچکتر نیستیم!
در هر حال حرف اول و آخر در داخل ایران زده خواهد شد. زن-زندگی-آزادی افق روشنی را گشوده است. حرکتی که ۱۷ زن و مرد دلیر با انتشار بیانیه رفراندم و تشکیل مجلس موسسان (https://x.com/MahmoudianMe/status/1946125013230518685) آغاز کردند، میتواند تا تشکیل شورای مدیریت گذار یا شورای ملی رفراندم ادامه پیدا کند و خارج را هم در پشت سر خود به صف نماید.
نیمای عزیز
آنچه به عقلم می رسید، درارتباط با یادداشت شهرام نوشتم. طبعا اگر اوضاع از کنترل خارج شود، کشور در بحران بزرگی گرفتار خواهد شد. برای اینکه این اتفاق نیفتد، سیاست باید ظرفیت های سازش پذیری خود را تا هرجای ممکن افزایش بدهد. باید خود را برای بدترین حالت آماده کنیم و برای یک «جبهه نجات ملی» ظرفیت سازی کنیم.
پیروز عزیز!
بزرگوارید. کاملا با شما موافقم که میراث پهلوی ها، یک ظرفیت ملی است که نباید به دست نااهلان، عوامل نفوذی و جوانان جویای نام، به فنا برود و به ملعبه دست پوپولیسم اقتدار گرا بدل شود.
در مورد چهرههایی که نام بردید، هم نرگس ، هم تاجزاده و هم آقای قادری، به اندازه قابل فهمی به رضا پهلوی چراغ دادهاند. متاسفانه سنگ پرانی عوامل مشکوک و تشکر ناشیانه آقای پهلوی از شعار دهندگان، فضای مسموم را مسموم تر کرد. شناسایی دست های نهاد های امنیتی و مقابله با ارتش سایبری می تواند به سالم سازی فضا کمک کند. مورد مهندس موسوی کمی متفاوت است . به قول پوکر باز ها ، او خیلی سنگین باز است! در هرحال، همنطور که اشاره کردید، راه تغییر را نباید بر کسی بست.
بقیه نکات شما درست و آموزنده است. نباید ناامید و خسته شویم و باید از هر گونه ولخرجی اکیدا بپرهیزیم.
سیاوش گرامی!
اینطور نبوده که از سوی دموکراتها و جمهوریخواهان همیشه دست رد بر سینه رضا پهلوی زده شده باشد. دوستان جمهوریخواه ما، در شورای مدیریت گذار، حتی بسیار بیش از اندازه برای رسیدن به تفاهم با پهلوی مایه گذاشتند. در جرج تاون هم این جمهوریخواهان نبودند که کافه را به هم زدند. پهلوی نتوانست فشار افراطیون را پس بزند و عقب نشست. الان هم با شما موافقم که «باچار و ناچار!» ، برای نجات ایران ناگزیر به توافقیم. راست جهانی به جریانی که در آن دوستان کافی نداشته باشد، روی خوش نشان نخواهد داد. این حقیقت را باید بفهمیم و منزه طلبانه، روی ترش نکنیم. پهلوی را باید از چنگ اعضای کنونی دفترش نجات داد!
خسروی عزیز
سپاس از تذکرات دلسوزانه شما! همانطور که پیشتر هم گپ و گفتی داشتیم، به قول حافظ، «که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها!». دو تجریه جنبش سبز و زن-زندگی-آزادی مرا در این نظر راسختر کرد که خارج، در غیاب داخل ظرفیت تشکیل جبهه و ائتلاف را ندارد. دلایلش مفصل است. همانطور که در رابطه با کامنت شهرام نوشتم، امیدم به این است که حول حمایت از دوستان داخل گرد هم بیاییم و همه امیدم این است دوستان داخل گامهای بعدی را به سمت تشکیل شورا بردارند و پروژه بزرگ استارت بخورد.
آقای سالاری گرامی
تجربه مشهد بار دیگر اندازه دستهای بلند امنیتیها را به ما نشان داد. آنها در همه جا حضور دارند و در تقویت جریان اقتدارگرای سلطنتطلب هم نقشآفرینی میکنند. تمرکز بر مبازره علیه اقتدارگرایان حاکم، افشای دامها و عوامل حکومت در جامعه و شبکههای اجتماعی و حفظ پاکیزگی زبان و رفتار به ما کمک میکنند تا میدان مانور آنها را کم کنیم. نزدیکی دو جریان اقتدارگرای غالب و مغلوب، حامل خطر بزرگی برای آینده کشور است.
با ارادت پورمندی
■ به نظر میرسد که اپوزیسیون حاضر در واقعه مشهد از اتخاذ تاکتیک درست ناتوان بوده. مثلا سخنران دعوت شده میتوانست یکی از اعضای شناخته شده جبهه ملی باشد و سایر دعوت شدگان هم در کنار خانواده زنده یاد خسرو علیکردی حضور داشته باشند یا حداقل در موقع تشنج از سکوی سخنرانی پایین بیایند و هیجانی و احساسی برخورد نکنند. این نوع مراسم ها باید محلی برای همدلی باشد نه عنوان ابزار سیاسی فردی یا گروهی که برنده تنش تنها حکومت اسلامی است. به نظر نمیرسد به جز حکومت و اعوان و انصارش کسی این مرگ را قتل حکومتی نداند. در تجمعات و اعتراضات انتخاب تاکتیک مناسب نشان از پختگی مخالفان است که دست رژیم را برای سؤاستفاده میبندد و افراطی های حاضر در صحنه را هم منفعل و یا افشا و منزوی میکند. به اینگونه رخدادها باید بر اساس واقعیات برخود کرد نه بر اساس جهت گیریهای سیاسی و جناحی.
با درود به دوستان سالاری
■ آقای سالاری بسیار خوب گفتند که “این نوع مراسمها باید محلی برای همدلی باشد نه عنوان ابزار سیاسی فردی یا گروهی”. اما در نظر داشته باشیم که رویکرد رژیم در این اواخر فشار و ارعاب حد اکثری است و شواهد نشان میدهد آنها زمینه چینی لازم برای این بگیر و ببند را آماده کرده بودند. جمهوری اسلامی خود را در نهایت ضعف و آسیبپذیری میبیند و از هر ظرفیت تحملی تهی شده است.
با احترام، پیروز