در گفتوگویی در کلابهاوس، منتقد ادبی و تحلیلگر سیاسی پرآوازه، فرج سرکوهی به این پرسش پاسخ میدهد که اگر با ذهنیت و دانش امروز به شرایط سال ۱۳۵۶ بازمیگشت، چه مواضع و رویکردهایی در برابر انقلاب ۱۳۵۷ درست میبود و باید اتخاذ میشد. از آنجا که این گفتار بازتاب گستردهای در رسانههای اجتماعی داشت، لازم دیدم به نکات و جنبههایی از آن بپردازم.
هسته و جان کلام سرکوهی این است که در آن مقطع دیگر کار از کار گذشته بود، موج بهراه افتاده بود و هیچ نیرویی نبود که جلو “فاجعه” را بگیرد، گروههای سیاسی دیگر، ملیون و چپها، همه به حاشیه رانده شده بودند، همه اشتباه محاسبه و اشتباه تحلیلی داشتند و کسی تصور نمیکرد آخوند در ایران به قدرت برسد. ساواک به شاه دروغ میگفت و شاه را گمراه کرد، استبداد گوشش کر بود و کار خودش را کرده بود و حکومت نباید میگذاشت کار به آنجا بیانجامد.
در این میان اما پرسش اصلی این است که چه شد و چرا کار از کار گذشته بود و نقش مجموعه نیروهای چپ، ملیون و بخش بزرگی از روشنفکران و گفتمانسازان جامعه در رساندن روندهای جامعه به جایی که دیگر کار از کار گذشت، چه بود؟ سرکوهی با گریزی گذرا فقط به اینکه بگوید همه اشتباه محاسبه و تحلیل داشتند بسنده میکند و با بیان اینکه “سرپوش استبداد همه اینها را پوشانده بود و استبداد کار خودش را کرده بود” تماماً تقلیلگرایانه از پاسخ شایسته و همهجانبه به پرسش تن میزند.
من میکوشم در این نوشته فشرده به این موضوع بپردازم؛ اما پیش از آن باید تأکید کنم بیان روشن برخی بدیهیات مانند فاجعه نامیدن انقلاب ۱۳۵۷ و ابلهانه خواندن ترجیح جمهوری اسلامی به رژیم شاه در آن دوران از زبان آشنای دیرینه، فرج سرکوهی، برایم جدید و جالب بود که منطقاً نمیتواند بدون پیامد در انتخاب رویکرد در شرایط و صفبندیهای کنونی باشد.
عدم درک پویش اصلی جامعه
پویش و مضمون اصلی و محوری و به بیان ادبیات چپ، تضاد اصلی در کشور ما در قریب دو سده گذشته و بهویژه پس از انقلاب مشروطه، گذر از سنت به مدرنیته، گذر از جامعهای به شدت عقبمانده و در خواب قرون فرورفته به جامعهای امروزین و پا گذاری در راه توسعه و پیشرفت بود. این امر خود مهمترین عاملی است که میبایست تعیینکننده و شاخص دوری و نزدیکیها، همسوییها و دشمنیها در سپهر سیاسی و اجتماعی ایران میبود. در یک سو همه افراد و جریانهایی که خواهان توسعه و پیشرفت کشور و استقرار نهادها و بنیانهای نظامی مدرن در ایران بودند و سوی دیگر نیروها و اقشار پاسدار نظامها و هنجارهای کهن و سنتی که در رأس آن مذهب بهعنوان مهمترین پایگاه سنت قرار داشت.
این مهم تا حد زیادی پس از مشروطه و در دوران رضاشاه عینیت یافت. روشنفکران و نخبگان عرصههای مختلف، همسو و مددکار رضاشاه در ساختن ایران و برپایی ساختارهای مدرن بودند. اما این مهم دیری نپایید و بهتدریج بر اثر عوامل متعدد که در این مختصر قصد پرداختن به آنها را ندارم، یک تغییر پارادایم ایجاد شد و در فضای روشنفکری و سیاسی ایران گفتمان ضدامپریالیستی، ضدغربی با سیمایی سنتگرایانه به گفتمان غالب و نیز قالب (قلب شده) تبدیل شد و گفتمان پیشرفت در مسیر مدرنیته و توسعه کشور، یعنی پویش و نیاز اصلی کشور، به سایه رفت.
رویکرد انقلابی بهجای اصلاحطلبی
این تغییر پارادایم و ژرفش گسل بین بخش بزرگی از نیروهای روشنفکری و سیاسی ایران با حکومت در برهه زمانی انقلاب سفید در سال ۱۳۴۱ بروز آشکار یافت. انقلاب سفید بزرگترین و عمیقترین اصلاحات در تاریخ نوین ایران بود که توسط محمدرضاشاه به اجرا گذاشته شد و همه عرصههای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی ایران را بهکلی دگرگون کرد. اما عمده نیروهای سیاسی ایران که پیش از آن کموبیش رویکردی اصلاحطلبانه با رژیم شاه داشتند، بهجای حمایت همهجانبه از این اصلاحات و برخورد همدلانه، به نفی و تقابل با آن پرداختند. آن را “کندی فرموده” اعلام کردند و بیش از پیش به سیاست انقلابی و “براندازانه” رو آوردند و در نتیجه در جهت غلط تاریخ ایستادند. بیشتر همسویی و همدلی با قیام ارتجاعی خرداد ۴۲ طرفداران خمینی بود که به مثابه چرکنویس و نسخه تمرینی انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ باید به آن نگریست.
شک نیست که منطق جنگ سرد و جهان دو قطبی بر سیاستهای حکومت و رژیم شاه نیز تأثیر داشت و در آن سو نیز خطاهای بسیاری وجود داشت؛ اما شایسته نیست هیچ جریانی خود را پشت خطاهای دیگری پنهان کند.
در تمام دوران بیش از یک دهه و نیم پس از آن تا انقلاب فاجعهبار ۱۳۵۷، بیگانگی نسبت به امر سازندگی کشور و غلبه گفتمان ضدغربی و ضدامپریالیستی و انقلابگری رنگ و بوی تندتری به خود گرفت. اندیشه چپ تودهای با عقل منفصل خود در فضای فکری جامعه سیطره داشت. سپس جنبش چریکی پدید آمد با حاکم کردن منطق خون و آتش و انقلاب و نگاه به جهان از نوک مگسک تفنگ؛ همراه با احکامی چون امپریالیسم، دشمن اصلی خلقهای جهان، بورژوازی کمپرادور و سرمایهداری وابسته، دشمن اصلی داخلی بهمثابه پایگاه اصلی امپریالیسم و بهدنبال آن نفی پیشرفتهای صنعتی تحت عنوان صنایع مونتاژ و...
در این دوران، نقطه اشتراک و خطای مشترک همه شاخههای گرایشهای چپ: تودهای، چریک، سهجهانی و نیز چپهای مذهبی و بخشی از نیروهای موسوم به ملیون، اتخاذ سیاست سرنگونی و انقلابی و نه اصلاحطلبانه در قبال رژیم شاه بود. عجبا! بخشی از نیروهایی که هماکنون نیز در برابر رژیم بهکلی اصلاحناپذیر جمهوری اسلامی اصلاحطلباند، آن زمان در برابر آن نظام مُصلِح و بنا بر تجربه تاریخی اصلاحپذیر، تا بن دندان انقلابی بودند. بههرحال، آنچه که اساساً دیده نشد و بهکلی زیر پا گذاشته شد، ضرورت سمتگیری کلان سیاسی و اجتماعی و تعیین جبهه برپایه جدال اصلی جامعه، یعنی سنت و مدرنیته بود.
نیمی از حقیقت
آقای سرکوهی در گفتار خود و در سفر خیالی به سال ۱۳۵۶ میگوید که ملیون و چپها به حاشیه رانده شده و برای جلوگیری از فاجعه کاری ازشان برنمیآمد. این حرف درستی است؛ اما این فقط نیمی از حقیقت است؛ پس نقش آنان در تمام دو، سه دهه پیش از آن، در گفتمانسازی، در ایجاد آن فضای فاجعهبار و در جبههگیری تاریخی خطا چه شد؟ او میگوید آنان اشتباه محاسبه و اشتباه تحلیلی داشتند و کسی تصور نمیکرد آخوند در ایران به قدرت برسد. همین؟ فقط اشتباه محاسبه، نه دههها همسویی و همنوایی با آخوند و اسلام سیاسی؟ سرکوهی میگوید حکومت نمیبایست بگذارد کار به آنجا بیانجامد. این هم حکم درستی است؛ اما باز هم نیمی از حقیقت. آیا همگان، همه جریانها، همه ما، هر یک متناسب با نقش و جایگاهمان، وظیفهای نداشتیم نگذاریم کار به آنجا بیانجامد؟
سرانجام سرکوهی عامل و مشکل اصلی را به وجود استبداد فرو میکاهد و تقلیل میدهد و میگوید “سرپوش استبداد همه اینها را پوشانده بود. استبداد کار خودش را کرده بود.” این تکعاملی دیدن پدیدهای چندینوجهی، گریز از دیدن و بیان عوامل متعددی است که من کوشیدم برخی از آنها را در بالا ذکر کنم و خلاف توصیهای است که خود سرکوهی میکند که بکوشیم انقلاب را درک کنیم.
سرآخر بار دیگر تأکید کنم که نه سرکوهی گرامی، نیمی از حقیقت، حقیقت نیست.
■ با کلیات نوشته بالا همراهی دارم. در ضمن همانطور که خود آقای احمدی گفتند در نگاه آقای سرکوهی نیز تحولی مثبت دیده میشود. اضافه میکنم که اشاره سرکوهی به “اشتباه محاسباتی” میتواند مفهومی مبسوط داشته باشد، بدین صورت که در نتیجه آن “اشتباه محاسباتی” نیروهای چپ و بسیاری از ملیون در جهت نادرست تاریخ قرار گرفتند. واقعیت پذیرفته شدهایست که سمت درست تاریخ همیشه زیباترین سمت نیست. شکی نیست که کل مردم ایران به راه غلط رفتند و شکی نیست که نظام و شخص محمد رضاشاه نیز در این غفلت مردم تقصیری داشتند، اما بقول آقای احمدی “شایسته نیست هیچ جریانی خود را پشت خطاهای دیگری پنهان کند.”
موفق باشید، پیروز.
■ آقای احمدی عزیز. مطالعه دیدگاه شما در رابطه با یکی از گرههای تاریخ ایران برایم بسیار آموزنده بود. نظرات شما سنجیده و درست است و به پیشبرد این بحث خیلی کمک میکند. در ادامه بحث شما به دو نکته اشاره میکنم. نکته اول اینکه نقش روشنفکران (در مقابل توده مردم) در انقلاب ۵۷ بیش از آن است که معمولا در بررسیها در نظر گرفته میشود. پایه استدلال من جملهای است که خمینی در یک نوار کاست بعد از شبهای انستیتو گوته گفت. او به روحانیون گفت که شما هم صدای اعتراض خود را بلند کنید، “ببینید دیگران اعتراض میکنند اما کسی کارشان ندارد”! من این جمله را با گوش خودم شنیدم و خیلی دوست دارم اگر کسی از دوستان آن را دقیقتر میداند (همراه با تاریخ دقیق) توضیح بدهد.
آنها که به انستیتو گوته میرفتند و مورد نظر خمینی بودند، چرخ انقلاب را به حرکت درآوردند. این روشنفکران دم از “خواست و نیروی تودهها” میزدند، غافل از اینکه تودهها تابع نیروهای سنتگرا هستند. نکته دوم اینکه، چرا این روشنفکران به تقابل با رژیم شاه برخاستند؟ در این رابطه فکر میکنم مقاله “چرا روشنفکران با سرمایهداری مخالفاند؟” نوشته رابرت نازیک (ترجمه عزتالله فولادوند) بسیارقابل تأمل است. رابرت نازیک معتقد است که علت مخالفت روشنفکران این است که قدر و منزلت بیشتری برای خود قائل هستند، نسبت به آنچه در سیستم سرمایهداری به آنان داده میشود. رژیم شاه نیز از این بابت (گرچه سرمایه داری خالص نبود) نظر نازیک را توجیهپذیرتر میکند.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ در بحث دربارهٔ فضای فکری و فرهنگی پیش از انقلاب، معمولاً همه نگاهها فوراً به گروههای سیاسی و روشنفکری معطوف میشود و از آنان پرسیده میشود که چرا نتوانستند مسیر تاریخ را تغییر دهند. این پرسش البته بجاست. اما تنها با یک نگاه کاملتر به بافت فرهنگی همان دوره میتوان نسبتهای مسئولیت را درستتر سنجید.
برای درک فرهنگ رسمی و آنچه حکومت پهلوی بهعنوان «فرهنگ غالب» به جامعه تزریق میکرد، کافی است امروز چند ساعت پای شبکههای ماهوارهای که فیلمهای پیش از انقلاب را بیوقفه بازپخش میکنند بنشینیم(ماهواره یاه ست شبکه تی وی کلاسیک که البته با جم کلاسیک اشتباه نشود). انبوه فیلمهایی که پیش روی ما قرار میگیرد ــ آثاری عمدتاً سطحی، سرگرمیمحور، و بریده از واقعیتهای زیستهٔ مردم ــ بهترین سند برای فهم این واقعیت است که قدرت سیاسی چگونه عامدانه فرهنگ را بهسوی ابتذال و بیفکری هدایت میکرد.
این فیلمها نه تنها توان پرورش تفکر انتقادی نداشتند، بلکه حتی بازنمایی صادقانهای از زندگی اجتماعی و تضادهای زمانه ارائه نمیکردند. اگر «فضای فاجعهبار»ی در دهههای پیش از انقلاب شکل گرفت، بخشی از آن دقیقاً محصول همین مهندسی فرهنگی بود که مردم را به جهانهای خیالی و مصرفگرایانهٔ بیمسئولیت پرتاب میکرد. در برابر این جریان مسلط، هرگاه اثری متفاوت خلق میشد ــ مانند «گاو» به قلم غلامحسین ساعدی ــ دولت با تمام توان به سرکوبش میپرداخت. شکنجهها و فشارهایی که ساعدی از ساواک تحمل کرد و بر جای گذاشتن زخمی روانی که مانع بازگشت او به شرایط عادی زندگی شد، نمونهای آشکار از این سیاست نظاممند نابودی اندیشه است. نا گفته نماند زمانی که در دهه پنجاه در آلمان غربی دانشجو بودم یکی از کانال های تلویزیونی فیلمی در باره سینمای سطح پایین ایران نشان داد و در این فیلم با کارگردان مشهور ساموئل خاچاطویان (یا خاچیکیان) مصاحبه ای شد و از وی پرسیدند که آیا شما اجازه دارید در فیلم های خود نکان انتقادی از شاه مطرح کنید و ایشان با خنده پاسخ دادند که شاه نکته انتقادی ندارد که قابل مطرح شدن باشد. بنابراین، اگر بهدرستی از روشنفکران و نیروهای سیاسی دربارهٔ خطاهای تحلیلیشان سؤال میکنیم، نمیتوانیم چشم بر این واقعیت ببندیم که فضای غالب فرهنگی، مجالی برای شکلگیری آگاهی انتقادی جمعی باقی نمیگذاشت. روشنفکران هم در دل همین زیستجهان مخدوش فعالیت میکردند و در بسیاری موارد خود نخستین قربانیان دستگاه سرکوب بودند.
سرزنش تمامعیار آنان بدون توجه به این ساختار، چیزی جز سادهسازی تاریخ نیست.
با احترام علیمحمد طباطبایی
■ جناب طباطبایی گرامی مسئله عمق بیشتری دارد آنهایی که در کشورهای دمکراتیک و فضای آزادتری زندگی میکردند وضعشان بهتر نبود و با بازگشت به ایران چیز تازهای به ارمغان نیاوردند و کم و بیش همراه جریان “ضد امپریالیستی” مسلط شدند و در رکابش سینه زدند. مهم نیست که در کدام فضای فرهنگی سیر و سیاحت میکنی وقتی فرهنگ آلوده به دین را با خود یدک میکشی. کلا کلمهای از سکولاریسم و لائیسه از این همه فعالین خارجنشین قبل از انقلاب بر زبان و قلم جاری نشد هر چند در فضایی زندگی میکردند که جدایی امور دین از سیاست امری عادی بود. چپهایی که به دیدار خمینی میرفتند و نقش چنین ارتجاعی را حتی در تاریخ معاصر را نیز نمیشناختند تا خطرناک بودن آن را پیشبینی کرده و راهی دیگر نشان دهند. ولی آنها افکاری را، آن هم با ترجمه خاصی از بخشی از فضای فرهنگی غرب با خود به “ارمغان” آوردند که با فرهنگ درونی و جان سختشان تناسب داشت و از نقطه اشتراکشان با انقلاب اسلامی حکایت میکرد. همین الان بعد از گذشت ۴۰ سال باز هم آن را در طرفداری از اتحاد روسیه، ایران، ونزولا، کوبا و شرکا میبینیم. همه مقصر بودند، چه حاکمیت و چه “روشنفکران” و توده مردم. اگر استثنایی هم بود در مرداب قاعده غرق شد.
با احترام سالاری
■ توضیح آقای سالاری روشنگرانه و کاملا روی هدف است. نشان دادن همان نگاه انحرافی و نادرست چپ که هنوز هم ادامه دارد، نگاهی که در عمق خودش هر نسخهای از سیستم سرمایهداری را محکوم به نابودی قهرآمیز میداند، نگاهی که آنها را واداشت تا از قهقراییترین نیروهای مذهبی تحت عنوان “ضد امریالیستی” حمایت کنند، و امروز (بقول سالاری) از روسیه، ایران و ونزوئلا. مسلما کجرویهای بسیار در دوران پهلوی رخ داد بویژه عدم تنوع در لایه های سازمانی دولت، روح مقاله احمدی نیز همین نکته است که کمبودهای سیاسی آن دوران توجیهگر انحرافات خانمان سوز جنبش چپ نمیباشد.
موفق باشید، پیروز.
■ خدمت جناب سالاری عزیز عرض شود که منظور من دفاع از ایده چپ چه در گذشته و چه امروز نیست. اعتقاد من بر این است که کوبیدن و مقصر دانستن روشنفکران و نویسندگاه چپ در دوره پهلوی برای رویداد انقلاب ۵۷ نه درست است و نه گرهی از دشواریهای بیاندازه ما باز میکند. همواره این اصل هنوز بر قرار است که نمیتوان شخصی را به خاطر داشتن دیدگاه یا ایدئولوژی خاص حتی داعشی بودن مجرم دانست مگر آن که جرمی مرتکب شده باشد که قانون از قبل آن را معین کرده است. پرسش اصلی این است که چرا بهترین جوانان ما در دوره پهلوی دوم به جای انتخاب زندگی مرفه و آینده مطمئن راه چریکی را انتخای می کردند که از ابتدا خودشان می دانستند با انتخاب این راه چند ماهی بیشتر زنده نخواهند ماند.
من چندین سال است که به دنبال یافتن پاسخ این پرسش خود هستم و هر کتاب مربوط به این موضوع را از سالهای منتهی به انقلاب به این سو مطالعه کردهام و تا آنجا که دیدهام تاریخنگاران و محققین متاسفانه در این خصوص کار مهمی انجام ندادهاند. به راستی چرا در دوره محمد رضا شاه تا آنجا که خود من شاهد و ناظر بودم نزد ما نوجوانانی که هیچ اطلاعی از مبارازات سیاسی و تاریخ معاصر ایران نداشتیم که دارای سوگیری سیاسی خاصی با رژیم پهلوی باشیم. این حکومت برای ما از مشروعیت لازم برخوردار نبود و من در نزد دوستان و اقوام و فامیل هرگز إحساس نکردم که هیچ کدام از آنها حکومت شاه را به نوعی حکومت مشروع کشور خودش بداند بلکه تا آنجا که به خاطر دارم همگی بین خود و حکومت یک فاصله طی ناشدنی را إحساس می کردیم.
بنده منکر کارهای ارزنده بسیاری که در دوره پهلوی انجام شده نیستم. اما چرا این کارها با وجود تبلیغاتی که انجام میشد به چشم ما نمیآمد؟ چرا در کنار اپوزیسیون یک جمع طرفدار پر و پا قرص حکومت پهلوی وجود نداشت؟ با وجود آن همه تغییرات چشمگیر که در ظرف نیم قرن انجام شده بود چرا ما ترجیح میدادیم خود را ضد حکومت بدانیم و از این که کسی ما را طرفدار حکومت بداند إحساس شرم میکردیم؟
اینها پرسشهای مهمی است که باید پاسخ داده شوند. چرا ما به اشتباه شاه و حکومت او را در فاصله بسیاری که با کشورهای غربی داشتیم مقصر اصلی قلمداد میکردیم؟
البته به نظر من یکی از مهمترین مسائل و شاید مهمترینشان همان معضل غرب و کشورهای غربی است. تا پیش از آشنایی با کشورهای غربی و فاصلههای نجومی که با آن کشورها داشتیم چنین مشکلاتی هم در بین مردم نبود. عقب ماندگی و وجود أنواع بیماریها و قحطی و از این قبیل سرنوشت الهی بود و ما فقط موظف بودیم که از درگاه باری تعالی بخواهیم که هرچه زودتر به این گرفتاریها خاتمه دهد. اما با شناخت کشورهای غربی و قوانین آنها فکر کردیم که ما هم میتوانیم دیر یا زود از هر جهت مانند آنها شویم. و به عقیده من مشکلات از همین جا آغاز شد چون هرگز و هنوز نتوانستیم به این آرزوی خود جامه عمل بپوشانیم.
اگر با غرب آشنا نشده بودیم غرق در أنواع بیماریها و فلاکتها دست و پا میزدیم اما متوجه وضعیت اسفناک خود نبودیم. در واقع آغاز آشنایی با غرب باعث مشکلات بسیاری در ایران و کشورهای مشابه شده است. چرا نتوانستیم و هنوز نمیتوانیم غربی بشویم و خیال خود و جهان را راحت کنیم؟ به نظر من یافتن این پاسخها بسیار مهمتر است از مجرم دانستن روشنفکران چپگرا در دوره قبل از انقلاب. از پر حرفی خود عذر خواهی می کنم. مسائل بسیار زیاد و پیچیده است و اینجا فرصت مطرح کردن همه آن ها نیست.
با ارادت بسیار خدمت شما علی محمد طباطبایی
■ جناب طباطبائی گرامی- شخصا بر این باورم که عامل اصلی تمام موارد ذکر شده طول دراز مدت سلطنت ۳۷ ساله شاه بود، که بنا بگفته خودتان حتی اعضای یک فامیل هم با او موافق نبودند (البته گروهی با مخالفت با این ایده میگویند، پس چطور این حکومت کنونی بیش از شاه هنوز پا برجاست، که البته علت آن خشونت سیتماتیک حکومت فعلی است که در سلطتنت شاه نبود) در روش و پروتکل مسؤلیت اجرائی میگویند نباید در مسؤلیتهای کلان نباید فرد بیش از پنج شش سال بماند چون بشر جایز الخطاست و در بهترین شرایط حدود درصد تصمیماتش اشتباهی است، و این اشتباهات در دراز مدت اگر بماند روی هم تلمبار شده و فاجعهآمیز خواهد بود.
از طرفی دیگر هیچ حکومتی نمیتواند تمام مردم را راضی نگه دارد، چون تمام مردم یک کشور منافع مشترکی ندارند و حتی ضد منافع همدیگر هم هستند. بنابراین در کشورهای پیشرفته به جای حکومت مادام العمری، حکومتها دورهای چهار تا مثلا ده ساله شدهاند (تصور اینکه حکومت ترامپ یا بایدن مادام العمری بود آسان است). در انتخابات حکومت های دورهای گروهی برنده و راضی و گروه دیگر بازنده و ناراضی میشوند، ولی در چهار پنج سال بعد راضیها و ناراضیها راضی. بنابراین نوعی توازن وجود دارد. در حکومتهای مادام العمری گروه برنده برای چندین دهه میماند و به تدریج قویتر و قویتر و بازنده ضعیفتر و ضعیفتر تا که کارد به استخوان به استخوان رسیده و شورش میکند. از منظری دیگر حاکم مادامالعمری حتی اگر شخص در اول کار فردی صالح بوده باشد به تدریج تحت فشار منفعتطلبان داخلی و خارجی (البته داخلی بیشتر) دیکتاتور میشود - چون انسان ظرفیت قدرت بلا منازع در زمان نا محدود را ندارد.
با احترام. کاوه
■ جناب احمدی گرامی ، درود بر شما. پاسخ دوستانه و روشنگرانه شما به آقای سرکوهی بسیار درست و بجا، روشنگرانه و به هنگام بود. گزارۀ «پنجاه و هفتیها» و اینکه چرا چپ و روشنفکران پیش از انقلاب نتوانستند وضعیت را به درستی تحلیل کنند (اگر به راستی بر آن باشیم که در آن زمان هم چیزی به نام چپ در معنای درست آن وجودد داشته است)، هنوز ریگی در کفش نیروهای اوپوزیسیون یا میهن پرست است که راه رفتن را برای آنها دشوار میسازد. امید است با پرداختن بیشتر به چنین گفتگوهای بنیادینی بتوانیم ریگ را از کفش خود در آوریم، راه پیش رو را درستتر بشناسیم و بهتر راه برویم. با سپاس از شما.
بهرام خراسانی ۱۹ آبان ۱۴۰۴
■ آقای طباطبایی عزیز. سؤالی که برای شما مطرح است، برای من نیز مطرح است. و نیز اینکه با شما موافقم که “مشکل اصلی” آشنایی با غرب بود. شما زمان شاه در اروپا بودید، و علیرغم تنفس در فضای دمکراتیک، باز هم ضدشاه شدید (منظورم جو عمومی است، نه حتما شخص شما). چرا؟! بنابراین فقط موضوع دیکتاتوری شاه و استبداد در داخل ایران مطرح نبود. از دوستان بسیار قدیمی کنفدراسیون شنیدهام و نیز گهگاه خواندهام که دانشجویان ایرانی در اروپا، آن اوایل روابط خوبی با سفارتهای ایران (مثلأ در آلمان و فرانسه) داشتهاند. این تفاهم و روابط شامل انتقال ارز و جشنهای مشترک بوده است. این روابط به مرور خراب میشود و در نهایت به رویارویی میرسد. دلیل اصلی آن به نظر من در درجه اول جنبه جهانی داشته است (پدیده کاسترو، تطاهرات علیه جنگ ویتنام).
نکته دوم، در واقع “مشکل فرعی” به طینت آدمی برمیگردد. تا آنجا که من در احوال خودم و دیگران دقت کردهام، طبیعت آدمی ترجیح میدهد تقصیر ناکامی خود را به گردن دیگران بیندازد. ما نیز آن زمان عقبماندگی ایران را به گردن شاه میانداختیم. هماکنون نیز ناتوانی خود در کنار انداختن یوغ ج.ا. را تا حد زیادی به گردن “عدم اتحاد اپوزیسیون” میاندازیم. سخن بسیار است....
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ آقای طباطبایی عزیز، حرف اصلی من مقصر جلوه دادن گروه خاصی نبود چون همه به سهم خویش در این فاجعه نقش داشتند. تمرکزم به ساحت فکری ما ایرانی هاست و مهم نیست که در کدام “فضای فکری و فرهنگی” زیست میکنیم. با این نوع نگرش دینمابانه هر کجا که باشیم چارچوبی از پیش آماده داریم تا افکار و عقاید و نظریات جدید را در انطباق و تناسب با آن نگرش عقیم کنیم. تا زمانی که اینگونه به عقاید و آرای غربیان رجوع میکنیم چیزی عایدمان نمیشود که هیچ، بلکه به مشکلات خویش اضافه هم میکنیم. در ضمن در مورد جمله شما: “مگر آن که جرمی مرتکب شده باشد که قانون از قبل آن را معین کرده است. پرسش اصلی این است که چرا بهترین جوانان ما در دوره پهلوی دوم به جای انتخاب زندگی مرفه و آینده مطمئن راه چریکی را انتخاب می کردند” باید عرض کنم که ترور و تنبیه و کشتن رفقا در هر جا که رخ دهد جرم است. انتخاب کج راهه چریکی جدا از آموزههای غلط و اعواج فکری، متاثر از کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و بسته بودن فضای سیاسی بعد از آن است که تحلیلی جدا میطلبد.
با درود سالاری
■ سپاس از دوستانی که در مورد مقاله و این مقوله ابراز نظر کردند.
آقای سالاری گرامی از آنهایی یاد کردند که در اروپا زندگی میکردند و چیزی بجز بخشی از فضای فرهنگی غرب را که با جان سخنانشان تناسب داشت به ارمغان نیآوردند. سخن بسیار درستی است. کنفدراسیون دانشجویان ایرانی که بسیار پر شمار و قدرتمند بود مواضع بسیار مخربی داشت. اعضای آن دیگر مانند بخشی از فعالین سیاسی در ایران در زندان یا در خانه تیمی و یا مخفی گاه نبودند که نا آگاهی و کم سوادیشان و کم سوادیمان را ناشی از سرکوب قلمداد کنیم.
این تشکل تا پیش از “انقلاب سفید” سال ۱۳۴۱ مواضع اصلاحطلبانه در برابر رژیم شاه داشت. طرح سپاه دانش برای فرستادن دیپلمههای دبیرستانی به جای خدمت نظامی به روستاها برای سواد آموزی از سوی کنفدراسیون ارائه شده بود. اما به ناگاه پس از آن به سوی موضع سرنگونی و انقلابی غلطید و برخی از اصول انقلاب سفید را که بزرگترین تحولات و اصلاحات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی را در کشور پدید آورد و سیمای ایران را دگرکون کرد “توطئه رژیم ضد خلقی شاه” برای انحراف مبارزات انقلابی ارزیابی کرد. این نیرو که شاهد جنبش بزرگ دانشجویی ۶۸ اروپا نیز بود به جای آموختن از جنبههای مثبت آن همانگونه که اقای سالاری نیز نوشتند بدترین جنبههای فضای سیاسی اروپا را با خود به ارمغان آورد.
به نقل از مقالات تحقیقی آقای حمید شوکت، کنفدراسیون دانشجویان به مثابه پرشمارترین تشکل نیروهای سیاسی که عمدتا گروههای مختلف چپ و نیز اقلیتی چپ اسلامی در آن حضور داشتند در کنگره سراسری چهارم خود که در سال ۱۳۵۴ در شهر کلن آلمان برگزار شد پیامی برای پشتیبانی به خمینی تحت عنوان “زعیم عالیقدر مبارزات ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی” فرستاد. در این پیام با ادبیاتی اسلامی از مبارزات او علیه یزید زمانه حمایت شده بود.
توجه کنید چند سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی. من از جمله به همین دلایل جنبش ارتجاعی پانزده خرداد سال ۴۱ خمینی را چرکنویس و نسخه تمرینی انقلاب سال ۵۷ میدانم. انقلاب و فاجعهای که نیروهای چپ و ملیون به خاطر مبانی مشترک فکری با اسلامگرایان گاه با نیت خیر به سهم خود و نه به عنوان مهمترین عامل راه جهنم و راه سلطه بختک سیاه جمهوری اسلامی را بر کشور ایران و نسلهای آتی آن فرش کردند.
فریدون احمدی
■ با تشکر بسیار از جناب کاوه. مطالبی که نوشتید برای من بسیار تازه و آموزنده بود و نه جایی خوانده بودم و نه به فکر خودم رسیده بود و حقیقا عرض میکنم که از شما چیزهای تازهای آموختم. این که به قول خودتان: «هیچ حکومتی نمیتواند تمام مردم را راضی نگه دارد، چون تمام مردم یک کشور منافع مشترکی ندارند و حتی ضد منافع همدیگر هم هستند. بنابراین در کشورهای پیشرفته به جای حکومت مادام العمری، حکومتها دورهای چهار تا مثلا ده ساله شدهاند در انتخابات حکومت های دورهای گروهی برنده و راضی و گروه دیگر بازنده و ناراضی میشوند، ولی در چهار پنج سال بعد راضیها و ناراضیها راضی. بنابراین نوعی توازن وجود دارد. در حکومتهای مادام العمری گروه برنده برای چندین دهه میماند و به تدریج قویتر و قویتر و بازنده ضعیفتر و ضعیفتر تا که کارد به استخوان به استخوان رسیده و شورش میکند.»
جناب قنبری گرامی نکته شما هم بسیار به جا و آموزنده است که می فرمائید: «تا آنجا که من در احوال خودم و دیگران دقت کردهام، طبیعت آدمی ترجیح میدهد تقصیر ناکامی خود را به گردن دیگران بیندازد. ما نیز آن زمان عقبماندگی ایران را به گردن شاه میانداختیم».
از جناب سالاری عزیز نیز تشکر میکنم. شما از واژه ترور برای سازمانهای چریکی استفاده کردهاید. تصور نمیکنم که شما آنها را مانند گروههای داعش و القاعده تروریست و هم ردیف بدانید. این خط فکری است که در ایران افرادی به ویژه محمد قوچانی در نشریاتی که در سالهای گذشته منتشر کردهاند سعی در پروراندن آن داشتهاند که من از اهداف پشت پرده ایشان چیزی نمیدانم.
ارادتمند شما؛ علیمحمد طباطبایی
■ نه جناب طباطبایی گرامی, من به سان محمد قوچانی “سعی در پروراندن” چیزی ندارم. شما اگر به اعدام انقلابی، یا به حذف مخالفین در داخل یک سازمان که داعیه آزادی و برابری را دارد، اعتقاد دارید آن چیز دیگریست. قصد گفتگو و تاباندن نوری بر تاریکی هاست نه پشت پا زدن.
موفق باشید و با احترام سالاری
■ جناب طباطبائی گرامی. ممنون از پاسخ شما - من این ایده را مدت هاست که در موارد مختلف مطرح کردهام، اما دریغ از یک پاسخ حتی منفی و دلائل سکوت آن. شاید روشنفکران و نامداران نویسنده بر این باورند که ما هنوز شایسته حکومتهای دورهای نیستیم. حتی جمهوری خواهان هم که در مرام نامه و مانیفست جمهوریت که حکومتها باید دورهای باشد، غیر از شعارهای انشائیوار هیچ اشارهای به آن ندارند، که انسان را یادآور جمهوری های عیدی امین و قذافی و صدام و پوتین مینماید.
البته انجام آن مثل هر نوع تغیر پارادیمی تغییر سادهای نیست. و شاید یکی دو نسل میخواهد تا جا بیفتد. در شهریور بیست کنفرانس تهران این ایده از طرف روزولت مطرح شد، ولی فروغی نخست وزیر بدلیل اینکه در شرایط کنونی به هرج و مرج میانجامید نپذیرفت. رضا شاه هم با این ایده آمد که با مخالفت روحانیت روبرو شد. حال اگر شما این ایده را باتمام مشکلات آن میپذیرید، پس در نشر و توضیح و تائید آن با آن قلم توانا و دانش و تجربه گران بهای خود پیش قدم شویم.
با احترام مجدد کاوه.
■ جناب کاوه عزیز. دلیل سکوت، تا آنجا که به من برمیگردد، این است که اعتقاد به رأی مردم در مسائل حکومتی، تلویحا به معنی ادواری بودن زمامداری نیز هست. معهذا تاکید میکنم که نظر شما را در این زمینه میپذیرم. این نکته را نیز باید مد نظر داشت، که علیرغم تعویض مسؤلین عالی رتبه کشور، چطور میشود ثبات نسبی در سیاستهای اقتصادی و...داشت؟
با احتراام. رضا قنبری
■ با سلام و با تشکر از این بحثهای مفید.
ایدهای را که کاوه گرامی در مورد دورهای بودن مناصب عنوان میکند، در چارچوب جامعهشناسی و فلسفه سیاسی تحت عنوان “صندلی همیشه خالی” مطرح میکنند. برای مثال به کتاب “چپ، دموکراسی و اقتدارگرایی” نوشته دکتر علیرضا بهتویی که در سایت ایران آکادمیا به رایگان در دسترس است نگاه کنید:
https://iranacademia.com/news/چپ،-دموکراسی-و-اقتدارگرایی/
با احترام - حسین جرجانی
■ این نوشته پاسخی به سئوال ” اگر با ذهنیت امروز به سال ۵۷ باز میگشتید، چه میکردید؟” نداده ست. بلکه صحبتهای آقای سرکوهی را به نقد کشیده ست. حتی اگر بخواهیم حرفهای آقای سرکوهی را مورد انتقاد قرار دهیم. لازم ست نوار صوتی صحبتهای فرج سرکوهی را گوش کنیم تا بتوانیم در مورد نظرات او و این سئوال “اگر با ذهنیت امروز به سال ۵۷ باز میگشتید، چه میکردید؟! بحث و گفتگوی سازنده کنیم.
سرکوهی نظر خود را با دهنیت امروزش بیان کرده کسی نمیتواند این حق را از او بگیرد. هریک از ما همین امروز هم نظرات متفاوتی در مورد دیروز و امروز داریم. مسئله این ست. آسیبشناسی انقلاب ۵۷ ایران هنوز موفق به دستیابی به نظری جامع و مورد قبول صاحب نظزان و محققان تاریخ و جامعه شناسی نرسیده و علائق سیاسی به شناخت علل فروپاشی چکومت پادشاهی ترجیح داده می شود. بهر صورت هریک از ما به گونهای در سقوط حکومت استبدادی پادشاهی موضع گیری موافق، بیطرف و مخالف داشتیم. این نوع مواضع را در شخصیتهای سیاسی مطرح آن زمان نیز میشناسیم. ولی برآیند کنش و واکنش های حکومت، قدرتهای خارجی، مردم، روحانیون، نیروهای مخالف حکومت و.... به فروپاشی حکومت و به قدرت رسیدن روحانیون مرتجع شد. آیا چنان سقوطی اجتناب ناپذیر بود؟ کاش دوستان بنویسند که با فکر امروز در آن سالها چه میکردند. آقای فریدون احمدی هم از کنار این موضوع گذشته ست.
https://www.youtube.com/watch?v=hMkI6uc0HoY&t=4s
با احترام؛ کامران امیدوارپور