ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Mon, 21.07.2025, 19:21
اگر در تاریخ

منصور فرهنگ

در گفتمان‌های هم‌وطنان ضد ولایت وقیح اظهارنظرهائی که با «اگر» شروع می‌شود فراوانند. اگر شاه چنین و چنان می‌کرد حرکت انقلابی مهار می‌شد و یا اگر نیروهای سکولار فریب خمینی را نمی‌‌خوردند نتیجه حرکت مردمی فاجعه ولائی نبود. «اگر در تاریخ» می‌تواند برای شاعران و داستان‌نویسان جالب باشد ولی برای تحلیلگران تاریخی و سیاسی نه تسکین دردی است و نه پاسخگوی مسئله‌ای.

یکی از درس‌های تلخی که می‌توان از پژوهش‌های تاریخی آموخت این است که چگونه تصمیمات سیاسی انتقام‌جویانه یا عجولانه نتایج مصیبت‌بار و شگفت‌انگیز به‌بار می‌آورند. به‌ درستی می‌توان گفت که بدون رهبری خمینی انقلاب ۱۳۵۷ نمی‌توانست آن‌گونه که اتفاق افتاد رخ دهد. صدای بی‌رقیب خمینی علیه شاه نه ‌تنها مخالفان چپ‌گرا، لیبرال و ملی‌ را به هیجان آورد، بلکه توده‌های فقیر شهری را نیز که از نظر سیاسی فعال نبودند و حتی تهدیدی برای وضعیت موجود تلقی نمی‌شدند، به میدان کشاند. این پیشامد نه برای شاه قابل تصوّر بود و نه برای خمینی.

در اواسط سال ۱۹۷۸، شاه تصمیم گرفت که خمینی را تحقیر کند. ابتدا انتشار مقاله‌ای توهین‌آمیز علیه او را تائید کرد و سپس از صدام حسین خواست که او را از عراق اخراج کند. قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر که به اختلاف مرزی ایران و عراق پایان داد رابطه‌ای نسبتاً دوستانه بین شاه و صدام بر قرار کرده بود.

بر اساس اسنادی که پس از سقوط صدام در سال ۲۰۰۳ توسط سازمان اطلاعات آمریکا ضبط شد، صدام از شاه خواسته بود که از ادامه حضور خمینی در عراق نگران نباشد. او به شاه قول داد که اجازه ندهد خمینی هیچ بیانیه‌ای صادر کند یا فعالیت سیاسی داشت باشد. شاه توصیه صدّام را نپذیرفت و از او خواست که هرچه زودتر اجازه اقامت خمینی در عراق را لغو کند. صدام با بی‌میلی تسلیم شد و به مأمورانش دستور داد که خمینی را به مرز کویت ببرند و از خاک عراق اخراجش کنند. سپس شاه از دولت کویت خواست به خمینی ویزای ورود به کشور را ندهد. لذا خمینی سه روز در منطقهٔ گمرک فرودگاه کویت اقامت کرد و نمی‌‌دانست که ازآنجا به چه کشوری تواند رفت.

دکتر ابراهیم یزدی (استاد دانشگاه در آمریکا و عضو نهضت آزادی) از تگزاس به کویت پرواز کرد تا از یک کشور اسلامی برای خمینی ویزا بگیرد ولی تلاشش بی‌نتیجه ماند. نفوذ شاه در کشورهای اسلامی قوی بود و لذا مخالفتش با اجازه اقامت دادن آنها به خمینی مورد تائید جملگی آنان قرار گرفت. در آن زمان ایرانی‌ها برای سفر به فرانسه نیازی به ویزا نداشتند. خمینی از رفتن به کشور اروپایی بیزار بود و از دکتر یزدی تقاضا کرد که از دولت اندونزی برایش تقاضای ویزا کند ولی اندونزی هم تقاضایش را رد کرد. بنابراین، یزدی او را به پاریس برد به این امید که اقامت در آنجا موقت باشد و یک کشور اسلامی را برای ویزا دادن به خمینی متقاعد کند.

آنچه شاه و خمینی تصوّر نمی‌‌کردند این بود که ورود او به فرانسه آغازی باشد برای شهرت بین‌المللی و متّحد کردن همه منتقدین و مخالفین شاه در پذیرش رهبری بلامنازع مردی که غالب آنان را کافر، مشرک و مرتد می‌دانست. صادق قطب‌زاده و ابراهیم یزدی خمینی را از فرودگاه به پاریس و چند روز بعد برای اقامت به نوفل‌لوشاتو بردند. وقتی ماشین آنان از خیابانی در جوار برج ایفل عبور می‌کرد قطب‌زاده به خمینی گفت که این برج ایفل معروف پاریس است. خمینی نگاهی به برج کرد و گفت «راجع به این برج هم به ما دروغ گفتند.» در نوفل‌لوشاتو ایرانیانی که مذهبی نبودند و هرگز نماز نخوانده بودند پشت سر او در نماز جماعت شرکت می‌کردند. همزمان، نوارهای سخنرانی خمینی از نوفل‌لوشاتو به ایران ارسال و در مساجد و محافل مذهبی برای فقیران شهری نواخته می‌شد. دیری نپائید که برخی از حامیان او تصویرش را روی ماه ‌دیدند.

من در آن زمان در ایالت کالیفرنیا تدریس می‌کردم و عضو فعّال عفو بین‌الملل بودم. مجلّه Inquiry که در سانفرانسیسکو منتشر می‌شد به من پیشنهاد کرد که در باره خمینی و حرکت انقلابی ایران مقاله‌ای بنویسم. برای اینکار تصمیم گرفتم که به نوفل‌لوشاتو بروم و با خمینی مصاحبه کنم. با پیشنهاد دکتر یزدی خمینی به من وقت مصاحبه داد. قبل از طرح سئوال، خودم را به او معرّفی کردم و گفتم که در آمریکا زندگی و تدریس می‌کنم. او در پاسخ گفت «منهم طلبه‌ام و امیدوارم که به قم برگردم و کار طلبگیم را ادامه دهم.»

کلمات خمینی چون موزیک دلنشینی شادم کرد زیراز یک رهبر انقلابی می‌شنیدم که علاقه‌ای به کسب قدرت سیاسی ندارد. هنگام اقامت در نوفل‌لوشاتو هر وقت خمینی «مصلحت» می‌دید در گفتگو با خبرنگاران و افرادی که به دیدنش می‌آمدند مدّعی می‌شد که مدافع دموکراسی، حقوق بشر، برابری جنسیتی و آزادی‌های سیاسی و مدنی برای همه ایرانیان است.

دروغها و فریبکاری‌های خمینی چه قبل از دستیابی به قدرت و چه در موضع قدرت بیانگر ماهيّت استالینیستی شخصيّت او بود، ماهيّتی بیگانه با اخلاق و معنويّت. او، چون هیتلر و استالین و دیگر مستبدّین خودشیفته، در ارتکاب همه دروغ‌ها و جنایاتش براین باور بود که هدف وسیله را توجیه می‌کند. خمینی مرد متعصّب و خودشیفته‌ای بود که با روشنگری ضدّیتی ذاتی داشت و دست‌یابی به قدرت مطلق او را به یک حیوان سیاسی جامعه‌ستیز و انتقام‌جو تبدیل کرد.

شاه تصوّر نمی‌‌کرد که اخراج خمینی از عراق موتور جنبش انقلابی ایران را شعله‌ور کند و خمینی که فرار به فرانسه برایش دردناک بود به خواب نمی‌‌دید که این سفر زمینه‌ساز امام‌شدنش در ایران و سمبل ضدروشنگری در سطح جهان شود. شاه با این باور از جهان رفت که جیمی کارتر، رئیس‌جمهور آمریکا، و شرکت‌های نفتی غربی علیه او توطئه کردند و خمینی صرفاً ابزاری در دست آن‌ها بود. و خمینی با ادّعای نایب امام غایب بودن از دنیا رفت و اگر چه از پیامدهای مهاجرت ناخواسته‌اش به فرانسه شگفت‌زده بود، اما توضیح او برای توده‌ها این بود که خداوند، به شکلی رازآلود و ماورایی، او را برگزیده بود تا احیای اسلام در جهان را رهبری کند.



نظر خوانندگان:


■ با سپاس دکتر فرهنگ عزیز برای این یاداشت کوتاه اما بسیار مهم که یادآور یکی از خطاهای دیگر محمدرضا شاه بود که حامیان امروز او، مانند بسیاری از خطاهای دیگرش آنرا نمی‌بینند و مخالفان دیکتاتوری شاه را سرزنش می‌کنند که چرا با دیکتاتوری شاه مقابله می‌کردند. مگر امروز خود با دیکتاتوری مقابله نمی‌کنند؟
آنطور که بارها نوشته شده شاه می‌توانست، یک سال قبل از پیروزی انقلاب و البته پیش از آنکه ۲۷ تن از امرای ارتش زیر فرمان او تسلیم خمینی شوند، به قانون مشروطیت تن بدهد و دولت را به شخصیتی مانند شاهپور بختیار واگذار کند. آنگاه نه انقلابی رخ می‌داد و نه نظام سلطنتی پایان می‌گرفت. خطای شاه خمینی را رهبر بلامنازغ انقلاب تبدیل کرد. همانگونه که شما نوشته‌اید او بود که در عمل خمینی محصور در دیکتاتوری صدام را به جهان آزاد فارغ از هر گونه محدودیتی پرتاب کرد.
بدفهمی محمدرضا شاه سبب شد که خمینی به صدها رسانه جهانی دست پیدا کند. رسانه‌هایی که در رقابت با یکدیگر شب و روز دروغ‌های خمینی را در سطح جهان بی‌آنکه بدانند بازتاب می‌دانند. آنها خمینی را از یک آخوند ناشناخته‌ای در نجف به یک شخصیت کاریزماتیک جهانی که ملت ایران برای رهبری او سر از پا نمی‌شناسد تبدیل کردند. اینگونه برخی از ایرانیان تحصیل کرده در کشورهای غربی هم برای دیدار او صف کشیدند. چرا حامیان محمدرضا شاه خطای او که نقش بزرگی در رهبر ساختن خمینی داشت را نمی‌بینند؟ محمدرضا شاه واقف نبود که چه می‌کند، اما حیرت‌آور ادعای حامیان امروز شاه است که واقعیت را دیده‌اند اما نمی‌خواهند نقش خطاهای شاه را در وقوع انقلاب بپذیرند.
با احترام، کاظم علمداری


■ با درود به دکتر فرهنگ گرامی، با ایشان و دکتر علمداری عزیز موافقم. ایشان گفتنی‌ها را خاطر نشان کردند، فقط اضافه می‌کنم که هواداران محمد رضا شاه اگر وقت یا حوصله ندارند که انبوه مقاله‌ها، کتاب‌ها، یادداشت‌های ۷ جلدی علم (تنها دولتمرد محرم و مورد اعتماد شاه)، انبوه اسناد طبقه بندی شده در دسترس را بخوانند، یا صدها فیلم مستند دوره شاه را ببینند، یا به ده‌ها ساعت مصاحبه‌های داریوش همایون (وزیر اطلاعات و جهانگردی) گوش بدهند، لطف کنند، اگر یک بار هم شده پیشنهاد شاه را در آخرین روزهای دی‌ماه به دکتر غلامحسین صدیقی برای نخست وزیری و تشکیل کابینه و شرط‌های صدیقی برای پذیرش آن از جمله ماندن شاه در ایران و تفویض وزارت جنگ به فریدون جم و پاسخ شاه به صدیقی و جم را بدون هیچ پیشداوری مرور کنند و اگر وقت و حوصله بیشتر داشتند مصاحبه نگار مجتهدی (خبرنگار ایران اینترنشنال) را با جان کرگ، فرستاده کارتر به پیش شاه را بینند.
متاسفانه دیکتاتورها واقعیت های زمینی را نمی بینند و نمی‌شنوند و اگر هم روزی روزگاری از خواب اوهام و غفلت بیدار شوند، دیگر دیر شده است؛ خیلی دیر!
سعید سلامی


■ برای من جای تعجب بسیار است که دو شخصیت کارآزموده سیاسی (دکتر فرهنگ و دکتر علمداری) در نوشتهء خود به جند نکته مهم اصلا اشاره نکرده‌اند: «بیماری مهلک شاه / سیاست های کارتر / نشست گوادالوپ / سفر دکتر یزدی به عراق و کویت / معرفی خمینی بوسیله بی بی سی و رسانه‌های دیگر غربی / کمک های بی‌دریغ بازاریان ناراضی بخاطر کم اهمیت شدن واسطه گری اقتصادی و...». ایران هم اکنون هم در همان شرایط قرار داد با بازیگرانی متفاوت و برنامه هائی دگرگون البته. نشسته بر سراسر شمال خلیج فارس، ایران استطاعت سوریه‌ای شدن ندارد و اگر ایرانیان راه حلی برای گذار کم هزینه پیدا نکنند. یک دکتر یزدی دیگر بزودی پیدا خواهد شد.
اسماعیل نوری علا


■ دگتر نوری علا گرامی،
حتمن عواملی که شما به آنها اشاره کرده‌اید هم در گسترش و پیروزی انقلاب نقش داشتند. مقاله دکتر فرهنگ بر موضوع خاص‌تر و بس پیش‌تر از زمان کنفرانس گوادالوپ، یعنی زمانی که هنوز خمینی در عراق زندگی می‌کرد و صدام حسین خواهان نگهداری و کنترل او بود تمرکز دارد. آن تصمیمی بسیار تعیین کننده بود. شاه اصرار به اخراج خمینی از عراق کرد. شاه با این اشتباه به خمینی خدمت کرد که از شخصیتی تقریبا نا شناخته به چهره‌ای جهانی و رهبر بلامنازع انقلاب بدل شود. نشست گوادلوپ از ۴ تا ۷ ژانویه ۱۹۷۹/ ۱۴ تا ۱۷ دی ۱۳۵۷، یعنی حدود یک ماه قبل از پیروزی انقلاب برگزار شد. زمانی که دیگر امکان حفظ رژیم شاه نبود. محمدرضا شاه در ۲۶ دی ۱۳۵۷، ایران را ترک کرد، و تنها ۳۷ روز قبل از پیروزی انقلاب به نخست‌وزیری دکتر بختیار رضایت داد، زمانی که شانس او برای حفظ رژیم بسیار اندک بود. شاه فرمانده کل قوا بود. اما امرای ارتش به سیاست بختیار تن ندادند. غرب به ویژه کارتر تمام تلاشش را کرده بود که رژیم شاه سقوط نکند. خواست کارتر این بود که شاه برای دوام سلطنت خودش آپوزیسیونی مانند جبهه ملی که مخالف نظام سلطنتی نبود را هم در قدرت دولتی سهیم کند. اما او نپذیرفت.
لطفن به نکاتی که جناب سلامی نوشته‌اند توجه بفرمائید. شاه حاضر نشد که حداقل برای حفظ رژیم خودش شروط دکتر صدیقی و سپردن ارتش به ارتشبد جم، سربازی بسیار شایسته، تن بدهد. او در بحبوحه انقلاب هنوز همۀ قدرت را برای خودش می‌خواست و تصور می کرد که با قربانی کردن هویدا و نصیری و چند تن دیگر می تواند قدرت انحصاری خودش را حفظ کند. شاه در آخرین مصاحبه خود در پاناما که بعد از انقلاب با دیوید فراست، خبرنگار صاحب نام انگلیسی انجام داد اذعان داشت که او می بایست فضای باز سیاسی را شش سال پیشتر می پذیرفت. زمانی که اقتصاد ایران در اوج رشد خود قرار داشت. آمریکا از زمان ایزنهاور، رئیس جمهور آمریکا به شاه گوشزد می کرد که قدرت فردی برای خودش و متحدیدن غربی اش خطرناک است. نسل جوانی که خود را مدافع نظام پادشاهی می‌داند و مدام علیه به اصطلاح ۵۷ها شعار می‌دهند و تهدید می‌کنند این واقعیت‌ها را که همه مستند است نمی‌خوانند.
با احترام، علمداری


■ آقای نوری علا گرامی، سلام و وقت به خیر، به برخی نکته های مورد اشاره شما می‌پردازم:
بیماری مهلک شاه: شاه اولین بار در تعطیلات نوروز سال ۱۳۵۳ در کیش متوجه تورمی در زیر قفسه سینه‌اش شد و این موضوع را با پزشک خود، دکتر ایادی در میان گذاشت. در ادامه، پزشکان فرانسوی تشخیص دادند که این تورم، نشانه‌ای از یک بیماری جدی است، خود شاه نیز از بیماری‌اش آگاه بود و این موضوع بر روحیه و اراده او در اداره کشور تأثیر گذاشت. در نهایت، مشخص شد که شاه به نوعی سرطان خون مبتلا است.
لطفا تصور کنید که اگر شاه بعد از آگاهی ار بیماری ناعلاج و مهلک خود به قول دکتر علمداری «برای دوام سلطنت خویش آپوزیسیونی مانند جبهه ملی که مخالف نظام سلطنتی نبود را هم در قدرت دولتی سهیم می‌کرد»، مسیر تاریخ میهنمان چگونه پیش می‌رفت.
سیاست کارتر/ کنفرانس گوادالوپ: همانطور که در کامنت پیشین نوشتم به دستور همین جیمی کارتر «لعنتی، نارفیق، خائن و...» (به قول برخی سلطنت‌طلبان)، یک ماموریت حیاتی در تهران انجام شد تا مشخص شود آیا شاه توان مقابله با انقلاب ۵۷ را دارد یا خیر. جان کریگ، دیپلمات آمریکایی به عضویت یک گروه ویژه درآمد تا همراه با سناتور رابرت برد، رهبر اکثریت سنا، با شاه ایران دیدار کند.
جان کریگ به خانم نگار مجتهدی، خبرنگار ایران اینترنشنال می‌گوید: «رییس‌جمهوری کارتر از سناتور برد خواست تا سفر ویژه‌ای به تهران داشته باشد و به‌صورت شخصی ارزیابی کند که شاه ایران تا چه مدت می‌تواند در قدرت باقی بماند. نگرانی زیادی در واشینگتن وجود داشت.» و اضافه می‌کند: «آیا شاه می‌تواند مقاومت کند؟ آیا شاه می‌تواند انقلاب را شکست دهد؟»
این گروه باید ارزیابی صریحی از توانایی شاه به کارتر ارائه می‌داد. جان کریگ ادامه می‌دهد: «ما در حال پرواز بودیم. از پنجره‌ها می‌شد دید که مردم به سمت ما تیراندازی می‌کنند. اما چیزی که مرا را بیش از همه شگفت‌زده کرد، دیوارهای خالی کاخ نیاوران بود. هیچ نقاشی، هیچ عتیقه‌ای به چشم نمی‌خورد.... بلافاصله متوجه شدم که شاه و خانواده‌اش در حال آماده شدن برای ترک ایران هستند. در ذهنم گفتم: این خیلی عجیب است. این‌ها چمدان‌هایشان را بسته‌اند. بدون شک آماده رفتن هستند.»
در سالن آیینه کاخ، شاه و فرح دیبا برای استقبال از مهمانان ایستاده بودند. کریگ در توصیف آن لحظه می‌گوید: «شاه در حالت اغما بود. ایستاده بود، اما بی‌حرکت. او فقط به روبه‌رو نگاه می‌کرد. هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. چشم‌هایش تکان نمی‌خورد. دستش را بالا نیاورد. اما وقتی دستم را در دست شاه گذاشتم، او حتا دستم را فشار نداد و دست نداد. شاه در تمام مدت ناهار حتا یک کلمه هم حرف نزد. اصلا غذا نخورد. حرکت نکرد. هیچ صحبتی نکرد... در مقابل، فرح دیبا تمام مکالمات را مدیریت می‌کرد. من نتیجه گرفتم که در روزهای پایانی حکومت، این فرح است که کشور را اداره می‌کند.»
این ناهار، هرچند در ظاهر بی‌اهمیت، اما یکی از نقاط عطف در تصمیم‌گیری سیاست خارجی آمریکا درباره آینده ایران بود.
قبل از کنفرانش گوادالوپ، معاون مشاور امنیت ملی فرانسه به دیدار شاه رفت تا از وضعیت روز ایران و تصمیم شاه گزارشی به ژیسکار دستن، رئیس جمهور ارائه دهد. او بعد از این دیدار از جمله نوشت: «... من در این دیدار با یک مرده متحرک مواجه شدم.»
شاه حتا در چند ماه قبل از انقلاب، از بادی که وزیدن گرفته بود و می‌رفت به توفانی بنیان کن بدل شود ارزیابی درست و واقعی نداشت. وی در تیرماه ۱۳۵۷، در مصاحبه با هفته‌ نامۀ آمریکائی نیوزویک گفت: «هیچ‌کس نمی‌تواند مرا سرنگون کند، من از پشتیبانی بزرگترین بخش ملت، از جمله کارگران و ۷۰۰ هزار سرباز برخوردارم.»
دکتر هوشنگ نهاوندی، وزیر علوم در کتاب «آخرین روزها» می‌نویسد: «پس از اقامت خمینی در پاریس از اعلیحضرت پرسیدم که آیا قصد ندارد از دولت فرانسه بخواهد به خمینی گوشزد کند که اصول اقامت بیگانگان را مراعات کند و از دخالت در امور ایران خودداری نماید، اعلیحضرت شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: “ژیسکار هم تلفنی از من پرسید. گفتم برایم مهم نیست.” و سپس اضافه کرد: “یک آخوند بدبخت شپشو با من چه می‌تواند بکند؟”
معرفی خمینی بوسیله بی‌بی‌سی و رسانه‌های دیگر غربی: خیلی کوتاه؛ یکی از نگرانی آمریکا و غرب در آن گرگ و میش اوضاع، ناشی از خلا قدرت بعد از رفتن شاه بود، بنابراین ترجیح می‌دادند که فعلا از یک رژیم مذهبی در برابر قدرت گیری احتمالی حزب توده (و به طور کلی کمونیست ها) حمایت کنند.
با احترام سعید سلامی