گفته بودی غریبی
ما نشنیدیم!
گفتی جایی را در این شهر بلد نیستی
ما خود را به نشنیدن زدیم!
گفتی نمیدانستهای این لباس ممنوع است
گفتی مانتوی مادرت بوده، قرض گرفتهای
گفتی فکر کردی اینطوری زیباتری
زیباتر شده بودی عزیزم، اما
قلب سنگی ما ندید...
پیادهات که کردند
گفتی سرت گیج میرود
گفتند این بهانه است
گفتی حالت خوب نیست
بیرحمانه گفتند همه همین را میگویند
گفتی داری میمیری
گفتند دروغ است
حتی همان وقتی که نتوانستی نفس بکشی
و دخترها جیغ کشیدند «او دارد میمیرد»
گفتند دروغ نگویید
«او نمیمیرد»
تنها جایی که آنها راست گفتند!
و تو هرگز نمردی عزیزم
حتی همان وقتی که نفس نکشیدی!
حتی وقتی پدر و مادرت آمدند
غریبانه تو را بردند سقز
من خودم دیدم تو زنده بودی
دروغ میگفتند مهسا مُرده
عزیزم!
این ما بودیم که مُردیم
ما که نپرسیدیم؛
آخر هیچکس مقصر نبود!
ما که نخواستیم هیچ کسی پاسخگو شود
ما مُردیم عزیزم
برای همیشه
همان وقتی که پذیرفتیم
جان را میشود گرفت
بی آنکه جزایی داد
بی آنکه جوابی داد
بی آنکه حتی گفته شود
«ببخشید!
نمیخواستیم چنین شود...»
ما را ببخش عزیزم
ما آنقدر گریستیم
که چشمهایمان ندیدند
چطور تو هنوز میخندی
هیچکس نفهمید
تو چقدر زندهای
همه خیال کردیم
دختری زیبا در شهری غریب
اگر نفسش بند بیاید
حتماً میمیرد...
مهسا جان نگاه کن!
چهار سال است تو نمردهای
و چهار سال است ما عزاداریم
با دلهایی مُرده
از بس فکر کردیم تو نیستی
آخر این چه مرگی است
که از زندهها زندهتری!؟
این چه مرگی است
که هنوز میدرخشی!
چه مرگی است
که از ما بیشتر هستی
نگاه کنید
مهسا زنده است
آنکه در آیچی گذاشتند
مهسا نبود
زندگی تمام شدهی ما بود
که رفت آن آرامستان
و مهسا
که بر مرگ ما گریست
تلگرام نویسنده
@ghomeishi3