”اعدام بس”
“سکوت” وقتی یک انتخاب باشد، تسلیم شدن به شرایط نیست.
چقدر گفتیم مردم با فرهنگ ایران جنگطلب نیستند. آنها نمیخواهند برتری سلاحهای کشنده، مرگ انسانها، پیروز را و حقیقت را، مشخص کند.
چقدر گفتیم بگذارید حرفها زده شود، کشور را امنیتی نکنید، هر سخنی را نپسندیدید، انگ توطئه و سخن دشمن، به آن نزنید.
چقدر گفتیم ببینید مردم چه میخواهند. مگر کشور مال همآنها نیست. ببینید اکثر مردم چه میخواهند. حتی اگر همه ما را نخواهند، حتی اگر حکومت اسلامی را نخواهند، آنها حق دارند.
چقدر گفتیم با زندان نمیشود به جنگ اندیشه رفت. به زور نمیشود کسی را مسلمان کرد. چرا از ۴۸ سال اشتباه، عبرت نمیگیرید!
چقدر گفتیم جان عزیز است، خدا آن را داده، به آسانی نگیریدش، نگذارید جنگها، جانها را بیارزش کنند.
چقدر گفتیم دل مردم را بهدست بیاورید، دلتان را به چند درصد هوادار اندک و پر سر و صدا، خوش نباشد.
چقدر گفتیم فشارهای اقتصادی کمر مردم را شکسته. نگویید همه چیز هست، فقط گران است! آن گرانی که اکثر مردم از عهده خریدش برنیایند، فرقش با قحطی چیست؟ همهمان را فقیر کردید. همه را سرافکنده کردید.
نخواستید گوش کنید. نخواستید بشنوید. فکر کردید با نشنیدن، مشکلات محو میشوند. تظاهر کردید نمیدانید!
هر روز زندانها بزرگتر شدند. زندانیها بیشتر.
هر که از سرِ درد نوشت، شد عامل دشمن!
اما شکستن سکوتم که خیلی هم دوستش دارم، تنها بخاطر آنها که گفتم، نبود.
آمدم بگویم اعدام جوانها را بس کنید.
آخر یک بچه ۲۰ ساله یا بیست و چند ساله چطور میتواند عامل موساد باشد، چطور میتواند قاتل باشد. دشمن مردم باشد...
قاتل آن است که از خانهاش وسیله قتل را برمیدارد، میداند چه کسی را میخواهد بکشد، و با هدف کشتن او ضربهاش را میزند، که آن هم قابل ترحم است.
چطور دلتان میآید جوانهای احساساتی را که در فضایی پر از خون و دود و گلوله، حتی اشتباهی هم کرده باشند، به عنوان محارب اعدام کنید. شما فرزند جوان ندارید...
نمیدانید جوان احساساتی میشود
نمیدانید جوان به وضع موجود معترض است.
نمیدانید اعدام یک جوان یک ملت را عزادار میکند.
نمیدانید قلب یک ملت میشکند...
چرا تمام مراحل دادگاهشان را پخش نمیکنید، اعترافشان را که واقعا قصد قتل داشتهاند.
به خدا ما در جنگ صد شهید هم میدادیم آنقدری قلبمان نمیشکست، که میشنویم جوانی به اعدام محکوم شده. هر چقدر هم کوکتل مولوتوف داشته، هر چقدر هم آتش زده باشد، حتی خانه خدا را، آخر این چه خدایی است که شما دارید، بخاطر آجرهای خانهاش، رضایت میدهد به کشتن یک انسان، آنهم جوان!
من سکوتم را شکستم تا بیایم و بگویم، ما جنگ نمیخواهیم، دروغ میگویند که اکثر مردم طرفدار جنگ هستند. آمدم بگویم ما داریم لِه میشویم زیر فشار گرانی، چرا مشکلات مردم را نمیبینید...
و آمدم بگویم اعدام را بس کنید.
بگذارید اگر دشمن حمله کرد، جنازهمان افتاد زمین، جوانها رغبتی به برداشتن جنازهمان داشته باشند...
نگویند اینها همانها هستند که تا خطر جنگ رفع میشد، چوبههای دار را برپا میکردند، و جز جوان هم نمیکشتند!
مردم به اندازه کافی از اسلام ما بدشان آمده، به اندازه کافی اسلام ما فقیرشان کرده، زندگی عادی آنها را گرفته، شما را به خدا بیش از این شرمندهمان نکنید.
اعدام را بس کنید...
اگر به دنبال گردن میگردید تا با اعدام، رعب و وحشت ایجاد کنید تا مردم دیگر اعتراض نکنند، بیایید ما را اعدام کنید!
ما را که گفتیم مردم به اینها اعتماد کنید!
ما را که گفتیم اسلام دین رحمت است.
بیایید ما را اعدام کنید که یکدرصد هم تصور نمیکردیم روزی با ترساندن مردم بخواهیم بر آنها حکومت کنیم.
بیایید، این گردن ما و شما، که اذان صبح را برای ما دینداران هم، تلخ کردید و زهر!
نماز را هم برای ما تلخ کردید.
بیایید این گردن ما و شما که خدا را هم شرمنده کردید. آخر کدام خدایی به مرگ بنده جوانش راضی است. آنهم با چوبه دار، با اذان صبح.
سکوت من و بسیاری مردم، از رضایت نیست.
دیگر امیدی به هدایت شما نداریم.
قدرت مزه کرده به دهانتان.
نگران کاخهایتان هستید.
و خدا را بهانه کردید برای ظلمها
و خودتان هم میدانید
و خودتان هم میدانید...
کشور را برداشتید
پولها را برداشتید
حکومت را هم
اما
جان جوان نگیرید
شما را به خدایی که نمیشناسید
اعدام را بس کنید
که ما همه
میمیریم...
تلگرام نویسنده
@ghomeishi3