آمیت سگال / اسرائیل هیوم / ۲۲ مه ۲۰۲۶
* اسرائیل و آمریکا در حال بررسی این موضوع هستند که آیا حذف مجتبی خامنهای بهتر است یا زنده نگه داشتن او؛ رهبری که همچنان فعال است اما تضعیف شده، و البته این پرسش که اساساً چه کسی ممکن است جانشین او شود.
همانند فیلم «روز گراندهاگ»، واشنگتن و اورشلیم ــ از اندیشکدهها گرفته تا اتاقهای فرماندهی ــ بار دیگر با این پرسش دستبهگریباناند: آیا باید خامنهای ترور شود؟ این بار اما صحبت از مجتبی است، نه علی. جز این، تقریباً همهچیز همان است که بود.
در هیاهوی تحولات، این واقعیت که اسرائیل برای نخستین بار در تاریخ خود رهبر یک کشور دشمن را کشته بود، تا حد زیادی تحتالشعاع قرار گرفت. این کشور در سال ۱۹۹۲ تمرین ترور صدام حسین، رئیسجمهور عراق، را انجام داده بود، اما در نهایت بهدلیل یک فاجعه عملیاتی، مأموریت هرگز اجرا نشد.
اسرائیل همچنین در سال ۲۰۰۲ ایده حذف هدفمند یاسر عرفات، رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین، را بررسی کرده بود. اوری دان، از نزدیکان آریل شارون، نخستوزیر وقت اسرائیل، روایت میکند که دو سال بعد از شارون پرسید آیا عرفات به مرگ طبیعی مرده است یا نه. شارون پاسخ داد: «بهتر است دربارهاش صحبت نکنیم.» ایالات متحده در آن زمان مخالفتی مطلق با یک ترور آشکار اعمال کرده بود.
اما در سال ۲۰۲۶، ایالات متحده در ترور رهبر کشوری با نزدیک به یکصد میلیون جمعیت با اسرائیل هماهنگ شد؛ اقدامی با این امید که پایههای رژیم را متزلزل کند. این امید، بسته به زاویه نگاه، تا حدی برآورده شد یا تا حدی ناکام ماند.
از یک سو، کنترل بلامنازع و عمودی از میان رفت. ایران درگیر کشمکشهای داخلی شد؛ موضوعی که در حملات به کشورهای خلیج فارس ــ حملاتی که کاملاً برخلاف موضع رهبری سیاسی بود ــ آشکار شد. پسر جانشین، چهرهای کمرمق، فاسد و زخمی توصیف میشود؛ و مشخص نیست که او واقعاً رهبری میکند یا صرفاً با جریان حوادث کشیده میشود.
از سوی دیگر، همچنان ساختار فرماندهی وجود دارد؛ هنوز کسی هست که بتوان به او تکیه کرد. تا زمانی که آیتاللهی با نام خامنهای وجود داشته باشد، ایران ظاهر یک دولت کارآمد را حفظ میکند. مسعود پزشکیان، رئیسجمهور، و عباس عراقچی، وزیر خارجه، اکنون به خود اجازه میدهند اندکی از خط سختگیرانه رهبر جمهوری اسلامی در موضوع هستهای فاصله بگیرند؛ کاری که در دوران پدر او هرگز جرأت انجامش را نداشتند. با این حال، این فاصلهگیری همچنان بسیار محدود است.
بنابراین، در سناریوهای شبیهسازی جنگ، معضل چنین ترسیم میشود:
از یک سو، مجتبی آخرین بازمانده و تنها وارث طبیعی باقیمانده است. اگر او ترور شود، ایران ممکن است وارد هرجومرج رهبری شود؛ وضعیتی که شاید به جناح معتدلتر امکان دهد به توافقی دست یابد. اسرائیل در حمله دوحه در سپتامبر گذشته دقیقاً چنین هدفی را دنبال میکرد. در آن حمله، موشکهای پیشرفتهای به ساختمانی شلیک شد که جناح سرسختتر حماس ــ همان بخشی که مانع توافق تبادل گروگانها شده بود ــ در آن مستقر بود.
از سوی دیگر، در ایران اساساً چیزی به نام «میانهرو واقعی» وجود ندارد. اگر خامنهای نباشد، کسی مانند انور سادات در پشت صحنه منتظر ظهور نیست. نبود او این خطر را ایجاد میکند که توافقی حاصل شود که روی کاغذ خوب به نظر برسد، اما در بنیاد تفاوت چندانی با توافق دوران باراک اوباما نداشته باشد.
دیوید بارنئا، رئیس موساد، پیشتر به همتایان آمریکایی خود میگفت که در دهه گذشته، دولت آمریکا نگرانیهای او را اینگونه پاسخ میداد: «چه کسی میداند در بلندمدت، مثلاً در سال ۲۰۲۶، زمانی که توافق شروع به انقضا میکند، چه رخ خواهد داد؟»
خب، اکنون در سال ۲۰۲۶ هستیم؛ به بلندمدت خوش آمدید.
حتی اگر رهبری متفاوتی موافقت کند که برنامه هستهای را برای ۱۵ سال متوقف کند، سال ۲۰۴۱ به هر حال فرا خواهد رسید.
خلاصه اینکه: یک معضل.