اشرف منتظری، دختر آیتالله منتظری، در روایتی تکاندهنده از بازداشت دختر و نوهاش، جزئیات یک شب بیخبری، فشارهای روحی و برخوردهای خشونتآمیز نیروهای امنیتی را تشریح کرد.
روایتی از یک شب بازداشت؛ وقتی همدلی جرم شد
اشرف منتظری
چندین ساعت بیخبری از دختر و نوهام و پیگیری از این کلانتری به آن کلانتری، تماسهای مکرر با افراد مختلف جهت پیگیری وضعیت آنها و نگرانی از سرنوشتشان، خاطرات سالهای قبل انقلاب و البته بعد از انقلاب را زنده کرد.
حس بیخبری از عزیزان، حس غریبی است که در این سالهای عمرم بسیار آن را چشیدهام و با همهٔ کسانی که در این روزها آن را چشیدهاند، همدلی میکنم.
پس از پیگیریهای مکرر و بعد از یک شب بازداشت، روز بعد با قرار کفالت آزاد شدند و او را در آغوش کشیدم.
از دخترم شرح ماوقع را پرسیدم و شنیدم که او با دیدن کودکی که مادرش را با تمام وجودش محکم گرفته بود و مادری که روبروی گارد ویژه محکمتر ایستاده بود و ایستادگیش را به رخ میکشید. آن صحنهٔ غمانگیز و لحظهٔ بیرحم، دختر و نوهام را به سوی حمایت و مراقب از آن کودک کشاند تا با او همدلی کنند.
چندی بعد، به ناگاه، مردان نامرد لباس شخصی با برخورد وحشیانه، دخترم را از پشت سر، کشان کشان به سمت یک خودروی شخصی میکشیدند. نوهام که از برخورد با مادرش مبهوت بود، مادرش را محکم گرفته بود و او را نیز با توهین و نثار کلمات زشت و شرمآور به درون یک ماشین شخصی هل دادند و با خود بردند.
شنیدن اعمال فشار روحی و روانی و بعضاً جسمی، زدن چشمبند و دستبند، بازرسی بدنی بسیار شنیع، انگشتنگاری برای کسانی که حتی یک شعار ندادهاند، بسیار غمانگیز بود.
شنیدن برخوردهای زشت و ناگوار که با دختران و پسران جوان این سرزمین که سرمایههای کشورمان هستند، حتی برخوردهای زشتی که با یک خانم ۷۰ ساله شده بود، همگی گویای این بود که این ظلم و جور بیپاسخ نخواهد ماند.
مگر درخواست این مردم چه بوده، که مستحق چنین رفتارهای ناگواری هستند؟
این بود قصهٔ پر غصهٔ ماجرای بازداشت دختر و نوهام.
اشرف منتظری
یازدهم دی ماه ۱۴۰۴