یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۲۶
فرانسه امروز با بحرانی روبهروست که نمیتوان آن را صرفاً به اعتراضهای خیابانی، ضعف دولت یا مشکلات اقتصادی نسبت داد. آنچه در این کشور جریان دارد، حاصل تلاقی چند بحران است: بنبست سیاسی، بدهی فزاینده دولت، کاهش اعتماد عمومی، فرسایش خدمات عمومی و شکاف عمیق میان جامعه و نخبگان سیاسی.
تحولات روزهای اخیر این وضعیت را وارد مرحلهای تازه کرده است. اعتراضهایی که ابتدا با مطالبات دانشآموزان درباره کمبود امکانات آموزشی و وضعیت مدارس آغاز شد، به جنبشی گستردهتر علیه افزایش هزینههای زندگی، نابرابری و کاهش مخارج عمومی تبدیل شد. روز شنبه، ۱۷ اکتبر، صدها هزار نفر در شهرهای مختلف فرانسه به خیابانها آمدند. در حاشیه این تظاهرات، گروههایی دست به غارت فروشگاهها، آتشزدن ساختمانها و درگیری با پلیس زدند. خبرگزاری رویترز گزارش داده است که در جریان ناآرامیها یک معترض جان باخت، صدها مأمور پلیس زخمی شدند و شمار بازداشتشدگان تا روز یکشنبه به حدود ۱۸۰۰ نفر رسید.
اما خشونتهای خیابانی، با وجود اهمیت و پیامدهای جدیشان، تنها بخشی از ماجرا هستند. پرسش اساسی این است که چرا فرانسه، با اقتصاد بزرگ، نهادهای دیرپای جمهوری، نظام گسترده تأمین اجتماعی و جایگاه محوری در اتحادیه اروپا، به چنین وضعیتی رسیده است؟
پاسخ را باید در پیوند میان بحران حکمرانی، محدودیتهای مالی دولت و نارضایتی انباشتهشده در جامعه جستوجو کرد.
۱. بحران سیاسی؛ دولتی که اختیار دارد، اما پشتوانه کافی ندارد
یکی از مهمترین ویژگیهای بحران کنونی فرانسه، فاصله میان اختیارات رسمی دولت و توانایی واقعی آن برای تصمیمگیری و اجرای سیاستهاست.
نظام سیاسی فرانسه در جمهوری پنجم، بهویژه از نظر اختیارات رئیسجمهور، ساختاری نسبتاً قدرتمند دارد. این نظام برای جلوگیری از بیثباتی دولتها و ایجاد امکان تصمیمگیری مؤثر طراحی شده است. اما تجربه سالهای اخیر نشان داده که تمرکز اختیارات در رأس حکومت، هنگامی که به پراکندگی نیروهای سیاسی و کاهش اعتماد عمومی برخورد میکند، لزوماً به معنای توانایی بیشتر برای اداره کشور نیست.
امانوئل مکرون در سالهای گذشته کوشیده است فرانسه را از طریق اصلاحات اقتصادی، تغییر نظام بازنشستگی و بازسازی ساختارهای دولتی اداره کند. با این حال، او بهتدریج با مخالفت گسترده بخشهایی از جامعه و دشوارتر شدن مناسبات پارلمانی مواجه شده است.
اکنون دولت سباستین لوکورنو برای پیشبرد بودجه سال ۲۰۲۷ با مجلسی روبهروست که در آن هیچ جریان سیاسی از اکثریت روشن و باثبات برخوردار نیست. در چنین شرایطی، تصویب اصلاحات مالی مستلزم توافقهایی دشوار میان احزابی است که درباره مالیات، بازنشستگی، هزینههای عمومی و اولویتهای اقتصادی اختلافات جدی دارند.
مشکل فقط این نیست که دولت برای تصویب برنامههای خود با مخالفت روبهروست؛ مسئله این است که هر تصمیم اقتصادی مهم میتواند بحران سیاسی تازهای ایجاد کند، درحالیکه عقبنشینی از تصمیمها نیز اعتبار دولت را تضعیف میکند.
این وضعیت یک تناقض اساسی به وجود آورده است: دولت برای مهار بحران مالی به اصلاحات نیاز دارد، اما برای اجرای اصلاحات به اعتماد عمومی و پشتیبانی سیاسی احتیاج دارد؛ همان عواملی که در سالهای اخیر تضعیف شدهاند.
انتخابات ریاستجمهوری و پایان دوره مکرون
انتخابات ریاستجمهوری سال ۲۰۲۷ نیز بر این مشکلات سایه انداخته است. با نزدیک شدن به پایان دوره ریاستجمهوری مکرون، احزاب و رهبران سیاسی انگیزه بیشتری دارند که مواضع خود را برای رقابت انتخاباتی تثبیت کنند. در چنین فضایی، مصالحه بر سر اصلاحات دشوارتر میشود؛ زیرا هر حزب ممکن است هزینه سیاسی توافق با دولت را بیش از فایده آن بداند.
از این منظر، بحران فرانسه فقط بحران یک رئیسجمهور یا یک کابینه نیست؛ بحران سازوکار سیاسیای است که در شرایط چندپارگی جامعه و پارلمان، برای ایجاد توافقهای پایدار با دشواری روبهرو شده است.
۲. بحران بدهی؛ دولتی که دیگر نمیتواند همه وعدههای گذشته را تأمین کند
اگر بحران سیاسی موتور تشدید تنشهاست، بحران مالی یکی از مهمترین محدودیتهایی است که دست دولت فرانسه را بسته است.
تصویر مالی فرانسه در سال ۲۰۲۶:
🔹نسبت بدهی عمومی به تولید ناخالص داخلی در پایان سهماهه دوم: ۱۱۹ درصد
🔹حجم بدهی عمومی فرانسه: ۳.۶ تریلیون یورو
🔹کسری بودجه پیشبینیشده برای سال ۲۰۲۶: ۵/۴ درصد
🔹میزان صرفهجویی و درآمد اضافی موردنظر در بودجه ۲۰۲۷: ۵۴ میلیارد یورو
(منابع: مؤسسه ملی آمار فرانسه (INSEE) و گزارشهای بودجهای دولت فرانسه)
بدهی عمومی فرانسه در پایان ژوئن ۲۰۲۶ به حدود ۳۵۹۶ میلیارد یورو، معادل ۱۱۹ درصد تولید ناخالص داخلی، رسید. این نسبت در پایان سال ۲۰۱۹ کمتر از ۱۰۰ درصد بود. دولت انتظار دارد بدهی در سال ۲۰۲۷ نیز افزایش یابد.
البته بالا بودن بدهی بهخودیخود به معنای ورشکستگی یک کشور نیست. فرانسه اقتصادی بزرگ، نظام مالیاتی گسترده و دسترسی به بازارهای مالی دارد. مسئله زمانی جدی میشود که دولت نتواند کسری بودجه را مهار کند و سرمایهگذاران نیز به توانایی سیاسی و اقتصادی آن برای کنترل بدهی تردید پیدا کنند.
در چنین شرایطی، دولت باید برای استقراض هزینه بیشتری بپردازد. این هزینهها خود به افزایش کسری بودجه کمک میکنند و منابع کمتری برای آموزش، سلامت، حملونقل و دیگر خدمات عمومی باقی میگذارند.

گزارش ششم اکتبر یورونیوز نشان میدهد که بازده اوراق قرضه دهساله فرانسه به حدود ۵ درصد رسیده بود؛ سطحی که از سال ۲۰۰۲ سابقه نداشت. فاصله نرخ استقراض فرانسه و آلمان نیز افزایش یافته بود؛ نشانهای از اینکه بازارها ریسک مالی و سیاسی فرانسه را جدیتر ارزیابی میکنند.
چرا دولت به کاهش هزینهها روی آورده است؟
دولت لوکورنو برای بودجه سال ۲۰۲۷ برنامهای در حدود ۵۴ میلیارد یورو صرفهجویی و افزایش درآمد ارائه کرده است. هدف آن است که کسری بودجه از حدود ۵.۴ درصد تولید ناخالص داخلی در سال ۲۰۲۶ به ۵ درصد در سال آینده کاهش یابد. اما تحقق این هدف به تصویب بودجه در پارلمانی وابسته است که دولت در آن اکثریت مطمئنی ندارد.
این برنامه دولت را با یک دوراهی دشوار روبهرو کرده است:
◽اگر مخارج را کاهش دهد، ممکن است کیفیت خدمات عمومی افت کند و نارضایتی اجتماعی افزایش یابد.
◽اگر از کاهش مخارج عقبنشینی کند، کسری بودجه و هزینه تأمین مالی بدهی میتواند بیشتر شود.
◽اگر مالیاتها را افزایش دهد، ممکن است فشار بیشتری بر خانوارها و بنگاهها وارد شود و رشد اقتصادی آسیب ببیند.
بنابراین، مشکل فرانسه فقط بدهی انباشته نیست؛ مشکل این است که دولت برای حل آن باید تصمیمهایی بگیرد که هزینههای اجتماعی و سیاسی قابلتوجهی دارند.
۳. تناقض دولت رفاه؛ چرا مردم احساس میکنند خدمات عمومی در حال فروپاشی است؟
یکی از ویژگیهای مهم فرانسه، نقش گسترده دولت در تأمین اجتماعی است. نظام بازنشستگی، خدمات درمانی، آموزش عمومی، حمایتهای خانوادگی و کمکهای اجتماعی طی دههها بخش مهمی از توافق اجتماعی میان شهروندان و حکومت را تشکیل دادهاند.
این نظام به شهروندان اطمینان میداد که دولت، صرفنظر از درآمد و موقعیت اجتماعی افراد، مسئولیت مهمی در تأمین امنیت اقتصادی و اجتماعی آنان بر عهده دارد.
اما امروز همین الگو با پرسشی اساسی روبهروست: آیا دولت میتواند سطح تعهدات گذشته را حفظ کند، درحالیکه هزینههای آن افزایش یافته و منابع مالی و ظرفیت اجراییاش محدودتر شده است؟
مدارس؛ نمونهای از بحران گستردهتر
اعتراضهای اخیر از مشکلات مدارس آغاز شد. کمبود معلم، غیبت طولانیمدت برخی کارکنان، فرسودگی امکانات و نابرابری میان مناطق برخوردار و محروم از جمله مسائلی هستند که دانشآموزان و خانوادهها مطرح کردهاند.
بر اساس گزارش رویترز در ۹ اکتبر، در آن مقطع ۱۴۱ مدرسه در سراسر فرانسه همچنان تعطیل بود و اعتراضهای دانشآموزی بهتدریج حمایت گروههای دانشگاهی را نیز جلب میکرد.
موضوع فقط کیفیت آموزش نیست. مدارس دولتی یکی از مهمترین ابزارهای جمهوری فرانسه برای ایجاد فرصتهای برابر و ادغام اجتماعی به شمار میروند. هنگامی که خانوادهها احساس میکنند محل زندگی و درآمدشان بر کیفیت آموزش فرزندانشان تأثیر تعیینکننده دارد، اعتماد به وعده برابری فرصتها نیز تضعیف میشود.
از سوی دیگر، گزارشی دولتی که رویترز در ۱۳ اکتبر منتشر کرد، نشان داد که ۳۲ درصد بودجه وزارت آموزش ملی فرانسه، معادل ۲۸.۵ میلیارد یورو، صرف تأمین بازنشستگی کارکنان دولت میشود. این رقم به معنای آن نیست که تمام این هزینهها قابل حذفاند؛ بلکه نشان میدهد بخش بزرگی از منابع وزارتخانه پیشاپیش به تعهدات گذشته اختصاص یافته است و برای پاسخگویی به نیازهای جاری، انعطاف مالی محدودتری باقی میماند.
در اینجا با یکی از تناقضهای اصلی دولت رفاه مواجهیم: تعهداتی که در گذشته برای ایجاد امنیت اجتماعی شکل گرفتهاند، اکنون میتوانند منابع لازم برای حفظ کیفیت همان خدمات را محدود کنند.
بحران بازنشستگی و تغییرات جمعیتی
افزایش هزینههای بازنشستگی نیز بخشی از همین مسئله است. با افزایش شمار بازنشستگان نسبت به شاغلان، تأمین مالی نظامهای بازنشستگی دشوارتر میشود. این مسئله بهویژه در بخش عمومی اهمیت دارد؛ زیرا هزینههای بازنشستگی کارکنان دولت مستقیماً بر بودجه وزارتخانهها تأثیر میگذارد.

اما اصلاح نظام بازنشستگی صرفاً یک مسئله حسابداری نیست. سن بازنشستگی، میزان مستمری و شرایط برخورداری از مزایا مستقیماً بر زندگی میلیونها نفر اثر میگذارند. ازاینرو، هر اصلاحی در این زمینه با پرسشهایی درباره عدالت اجتماعی، توزیع هزینهها میان نسلها و سهم گروههای مختلف از منابع عمومی همراه است.
به همین دلیل، دولت نمیتواند تنها با استناد به ضرورت کاهش کسری بودجه انتظار داشته باشد که جامعه بدون مقاومت از اصلاحات استقبال کند. برای موفقیت، باید روشن کند که هزینهها چگونه تقسیم میشوند و چه تضمینی وجود دارد که کاهش مخارج به تضعیف بیشتر خدمات عمومی منجر نشود.
۴. چرا نارضایتی اقتصادی به بحران اعتماد تبدیل شده است؟
مشکلات اقتصادی زمانی خطرناکتر میشوند که مردم احساس کنند ساختار سیاسی نهتنها قادر به حل آنها نیست، بلکه نگرانیهای آنان را نیز بهدرستی درک نمیکند.
در فرانسه، نارضایتی از هزینههای زندگی با نگرانی درباره آینده شغلی، کیفیت آموزش، دسترسی به خدمات درمانی و احساس نابرابری میان گروههای اجتماعی درهم آمیخته است.
باید میان دو مسئله تفاوت گذاشت: نخست، میزان واقعی فشار اقتصادی بر خانوارها؛ دوم، برداشت شهروندان از نحوه توزیع این فشار و مسئولیت حکومت در قبال آن.
حتی اگر برخی شاخصهای کلان اقتصادی بهبود پیدا کنند، این امر لزوماً به معنای بهبود تجربه روزمره مردم نیست. خانوادهای که با افزایش هزینه مسکن و خوراک مواجه است، کارمندی که کیفیت خدمات محل زندگیاش را رو به افول میبیند یا دانشآموزی که احساس میکند فرصتهای آیندهاش محدود شده، وضعیت را از زاویهای متفاوت با آمارهای کلان ارزیابی میکند.
صندوق بینالمللی پول در ارزیابی ژوئیه ۲۰۲۶ خود، رشد اقتصادی فرانسه در سال جاری را حدود ۰.۶ درصد پیشبینی کرده بود. این پیشبینی، در کنار کسری بودجه بالا و افزایش بدهی، نشاندهنده محدودیت فضای اقتصادی دولت برای پاسخگویی سریع به مطالبات اجتماعی است.
در چنین فضایی، هر تصمیم برای کاهش هزینهها ممکن است بهعنوان نشانهای از بیتوجهی حکومت تعبیر شود؛ حتی اگر دولت آن را از نظر مالی ضروری بداند.
بحران اعتماد هنگامی شکل میگیرد که فاصله میان وعدههای حکومت و تجربه روزمره شهروندان بهتدریج افزایش یابد. در این وضعیت، توضیحات فنی درباره ضرورت اصلاحات مالی بهتنهایی برای جلب حمایت عمومی کافی نیست.
۵. از جلیقهزردها تا اعتراضهای امروز؛ آیا فرانسه با موج تازهای از نافرمانی اجتماعی روبهروست؟
برای درک اعتراضهای کنونی باید به تجربه جنبش جلیقهزردها در سال ۲۰۱۸ و اعتراضهای گسترده سال ۲۰۲۳ علیه اصلاح نظام بازنشستگی بازگشت.
جنبش جلیقهزردها با اعتراض به افزایش هزینه سوخت آغاز شد، اما بهسرعت به بیان نارضایتی گستردهتری درباره مالیاتها، قدرت خرید، نابرابری و فاصله میان شهروندان و نخبگان سیاسی تبدیل شد.
اعتراضهای سال ۲۰۲۳ نیز نشان داد که اصلاحات مورد حمایت دولت، حتی اگر از نظر اقتصادی یا جمعیتی ضروری تلقی شوند، بدون توافق اجتماعی میتوانند به بحران سیاسی گستردهای منجر شوند.
اکنون نیز نشانههایی از پیوند میان گروههای مختلف دیده میشود. اعتراضهای دانشآموزی، نارضایتی اتحادیههای کارگری و حضور بخشی از هواداران جنبش جلیقهزردها در تظاهرات ۱۷ اکتبر، بیانگر آن است که مطالبات جداگانه در حال نزدیک شدن به یکدیگرند. رویترز گزارش داده است که شمار شرکتکنندگان در این تظاهرات، بنا بر برآورد وزارت کشور، حدود ۵۵۰ هزار نفر بود؛ درحالیکه اتحادیه سژت شمار آنان را حدود ۸۰۰ هزار نفر اعلام کرد.

بااینحال، نباید همه شرکتکنندگان در اعتراضها را دارای انگیزه یا هدف سیاسی یکسان دانست. بخشی از معترضان بهدنبال بهبود شرایط مدارس و خدمات عمومی هستند؛ برخی بر قدرت خرید و دستمزدها تمرکز دارند و گروههایی نیز با رویکردی رادیکالتر خواهان تغییرات سیاسی و اقتصادی گستردهاند.
همچنین خشونتهای رخداده در حاشیه تظاهرات را نباید به تمام معترضان نسبت داد. گزارشها از حضور شمار زیادی از تظاهرکنندگان مسالمتجو در کنار گروههایی حکایت دارند که دست به غارت، تخریب و حمله به پلیس زدهاند. تفکیک این گروهها برای درک درست بحران ضروری است.
با این همه، گسترش اعتراضها یک پیام روشن دارد: نارضایتی دیگر به یک سیاست یا یک گروه اجتماعی محدود نیست. مسئله به چگونگی اداره کشور و توزیع هزینههای بحران اقتصادی مربوط میشود.
۶. چرا راست افراطی و چپ رادیکال از این وضعیت بهره میبرند؟
یکی از پیامدهای چندپارگی سیاسی فرانسه، تضعیف احزاب میانه و دشوارتر شدن ایجاد ائتلافهای پایدار است.
در یک سوی طیف، راست افراطی با تأکید بر مهاجرت، امنیت، هویت ملی و انتقاد از نخبگان سیاسی میکوشد نارضایتی از وضع موجود را به مطالبه تغییر سیاسی تبدیل کند. در سوی دیگر، چپ رادیکال بر نابرابری، قدرت خرید، حقوق کارگران، حفظ خدمات عمومی و مخالفت با سیاستهای ریاضتی تمرکز دارد.
این دو جریان از نظر ایدئولوژیک و برنامههای سیاسی تفاوتهای جدی دارند. بااینحال، هر دو میتوانند از کاهش اعتماد به احزاب سنتی و نارضایتی از عملکرد دولتهای میانهرو بهره ببرند.
بحران کنونی نیز برای آنها فرصتی فراهم میکند تا استدلال کنند که الگوی موجود قادر به پاسخگویی به نیازهای جامعه نیست. در مقابل، احزاب میانه باید هم از برنامه مالی خود دفاع کنند و هم نشان دهند که قادرند از خدمات عمومی و سطح زندگی شهروندان محافظت کنند.
اما نباید افزایش نارضایتی را بهطور خودکار معادل افزایش حمایت از یک جریان خاص دانست. اعتراض خیابانی، رأی انتخاباتی و ترجیحات سیاسی پایدار یکسان نیستند. نتیجه سیاسی این تحولات به نحوه پاسخگویی دولت، رفتار احزاب و شرایط اقتصادی ماههای آینده بستگی خواهد داشت.
نکته مهمتر این است که بحران اقتصادی میتواند به تغییر توازن سیاسی منجر شود، بیآنکه بهخودیخود راهحل روشنی برای مشکلات مالی و اجتماعی کشور ارائه کند.
۷. چرا این بحران برای کل اروپا اهمیت دارد؟
فرانسه صرفاً یکی از کشورهای عضو اتحادیه اروپا نیست. این کشور در کنار آلمان یکی از ارکان اصلی همکاری سیاسی و اقتصادی اروپا به شمار میرود و در حوزههای دفاعی، سیاست خارجی، بودجه اتحادیه و آینده یورو نقشی محوری دارد.
اگر دولت فرانسه نتواند بدهی خود را در مسیری قابلاعتماد قرار دهد، پیامدها به مرزهای این کشور محدود نخواهد ماند.
افزایش هزینه استقراض فرانسه میتواند بر بازار اوراق قرضه اروپا تأثیر بگذارد و اختلافات درباره سیاستهای مالی اتحادیه اروپا را تشدید کند. از سوی دیگر، دولتی که برای تصویب بودجه در داخل کشور با مشکل مواجه است، ممکن است در مذاکرات اروپایی نیز انعطاف و ظرفیت سیاسی کمتری داشته باشد.

تفاوت مهم فرانسه با برخی اقتصادهای کوچکتر اروپا در این است که مسئله این کشور تنها اندازه بدهی نیست؛ ترکیب بدهی بالا، رشد اقتصادی محدود و بنبست سیاسی، ارزیابی سرمایهگذاران از توانایی دولت برای اجرای اصلاحات را دشوارتر میکند. افزایش فاصله هزینه استقراض فرانسه و آلمان نیز بازتابی از همین نگرانی است.
از منظر راهبردی، تضعیف توان تصمیمگیری فرانسه میتواند بر همکاریهای دفاعی اروپا، سیاستهای صنعتی مشترک و تلاش اتحادیه برای ایفای نقشی مستقلتر در نظام بینالمللی نیز اثر بگذارد.
بااینحال، باید از یک نتیجهگیری شتابزده پرهیز کرد: بحران کنونی به معنای فروپاشی قریبالوقوع اقتصاد فرانسه یا اتحادیه اروپا نیست. فرانسه همچنان از ظرفیتهای اقتصادی، نهادی و انسانی گستردهای برخوردار است. مسئله این است که استفاده مؤثر از این ظرفیتها به تصمیمهای سیاسی دشوار و توافقهای اجتماعی پایدار نیاز دارد.
۸. آیا فرانسه در آستانه یک بحران حکومتی عمیقتر است؟
پاسخ به این پرسش به چگونگی تعامل سه بحران بستگی دارد: بحران مالی، بحران مشروعیت سیاسی و بحران نظم اجتماعی.
اگر دولت بتواند بودجهای قابلاجرا تصویب کند، درباره اصلاحات مالی توضیحی روشن و قابلقبول ارائه دهد و همزمان برای مشکلات ملموس خدمات عمومی راهحلهایی در نظر بگیرد، امکان مهار تنشها وجود خواهد داشت.
اما اگر کاهش هزینهها بدون اقناع عمومی پیش برود، اعتراضها ادامه یابند و پارلمان نیز نتواند به توافقی پایدار برسد، احتمال طولانی شدن بیثباتی افزایش مییابد.
در این میان، نحوه برخورد پلیس و دولت با اعتراضها نیز اهمیت دارد. حمله به مأموران، تخریب اموال عمومی و غارت فروشگاهها مسائلی جدیاند که حکومت وظیفه دارد با آنها در چارچوب قانون برخورد کند. در عین حال، گزارشهای مربوط به مجروح شدن معترضان و انتقادها از شیوه استفاده از تجهیزات ضدشورش، ضرورت بررسی مستقل عملکرد پلیس را برجسته کردهاند.

اگر حکومت اعتراضهای مسالمتآمیز را از خشونت و تخریب تفکیک نکند، ممکن است بخشی از شهروندان احساس کنند که مطالباتشان شنیده نمیشود. در مقابل، اگر در برابر خشونت سازمانیافته یا تخریب اموال عمومی واکنش مؤثری نشان ندهد، اعتماد عمومی به توانایی دولت برای حفظ نظم کاهش خواهد یافت.
بنابراین، چالش اصلی فقط برقراری نظم در خیابانها نیست؛ بازسازی اعتماد به نهادهایی است که باید هم امنیت شهروندان را تأمین کنند و هم امکان بیان مسالمتآمیز نارضایتی را حفظ کنند.
۹. فرانسه چرا به این روز افتاده است؟
جمعبندی تحلیلی
بحران کنونی را میتوان حاصل انباشت چند مسئله دانست که در سالهای اخیر به یکدیگر گره خوردهاند.
نخست، بحران مالی است. دولت برای تأمین هزینههای گذشته و تعهدات اجتماعی خود به منابع گستردهای نیاز دارد، اما بدهی بالا و کسری بودجه مداوم فضای مانور آن را محدود کردهاند.
دوم، بحران سیاسی است. پراکندگی احزاب و نبود اکثریت باثبات در پارلمان، دستیابی به توافق بر سر اصلاحات دشوار را پیچیدهتر کرده است.
سوم، بحران اجتماعی است. بخشی از شهروندان احساس میکنند کیفیت خدمات عمومی و فرصتهای اقتصادی با انتظارات و نیازهایشان فاصله گرفته است.
چهارم، بحران اعتماد است. هنگامی که دولتها نمیتوانند نتایج ملموسی ارائه دهند یا هزینه اصلاحات را به شکلی قابلقبول توزیع کنند، توضیحات اقتصادی آنها نیز بهتدریج قدرت اقناع خود را از دست میدهد.
پنجم، بحران نمایندگی سیاسی است. احزاب سنتی برای ایجاد توافقی که هم از نظر مالی پایدار و هم از نظر اجتماعی پذیرفتنی باشد، با دشواری روبهرو هستند. این وضعیت فضای بیشتری برای نیروهایی ایجاد میکند که خواهان تغییرات بنیادیاند، اما برنامههای آنان لزوماً به معنای حل مشکلات ساختاری کشور نیست.
در کنار این عوامل، نباید نقش شرایط جمعیتی، رشد اقتصادی محدود، افزایش هزینههای تأمین مالی بدهی و فشارهای جدید بر خدمات عمومی را نادیده گرفت.
مسئله اصلی؛ پایان یک الگوی حکمرانی است یا بحران موقت؟
شاید مهمترین پرسش این باشد که آیا فرانسه فقط دورهای دشوار را میگذراند یا با بحرانی عمیقتر در الگوی حکمرانی خود مواجه شده است.
برای پاسخ باید میان دو موضوع تفاوت گذاشت. فرانسه همچنان از نهادهای تثبیتشده، اقتصادی بزرگ، نظام اداری گسترده و جامعهای برخوردار از ظرفیت بالای سازمانیابی برخوردار است. این عوامل امکان اصلاح و بازیابی را فراهم میکنند.
اما حفظ این ظرفیتها به معنای آن نیست که ساختار سیاسی کنونی بدون تغییر میتواند مشکلات را حل کند. اگر دولت نتواند میان انضباط مالی، حفظ خدمات عمومی و توزیع عادلانه هزینهها تعادل برقرار کند، بحران اعتماد ممکن است ادامه یابد و حتی عمیقتر شود.
از این منظر، فرانسه بیش از آنکه با فقدان منابع یا تواناییهای ملی روبهرو باشد، با مسئله دشوار تبدیل ظرفیتهای موجود به تصمیمهای مؤثر و مورد قبول جامعه مواجه است.
دولتی که از نظر مالی ناچار به کاهش هزینههاست، از نظر اجتماعی به حمایت عمومی نیاز دارد و از نظر سیاسی نیز اکثریت مطمئنی در اختیار ندارد، برای خروج از بحران باید همزمان در سه جبهه پیش برود. موفقیت در یکی از این حوزهها، بدون پیشرفت در دو حوزه دیگر، احتمالاً کافی نخواهد بود.
نتیجهگیری
آنچه امروز در فرانسه میگذرد، هشدار درباره دشواری اداره یک جامعه پیشرفته در شرایط محدودیت مالی و چندپارگی سیاسی است. مدل دولت رفاه فرانسه هنوز از بین نرفته است، اما تأمین مالی و حفظ کیفیت آن با فشارهای فزایندهای روبهروست. نظام سیاسی نیز همچنان کار میکند، اما برای تولید توافقهای پایدار با دشواری مواجه شده است.
اعتراضهای اخیر را نمیتوان صرفاً به فعالیت گروههای افراطی یا نارضایتی از یک تصمیم دولتی تقلیل داد. خشونت و تخریب نیازمند بررسی و پاسخ قانونیاند، اما وجود آنها نباید مطالبات اجتماعی گستردهتری را که زمینه اعتراضها را فراهم کردهاند، از نظر دور کند.
در نهایت، مسئله فرانسه این است که چگونه میتوان دولتی از نظر مالی پایدار، از نظر سیاسی کارآمد و از نظر اجتماعی قابلاعتماد داشت. کاهش بدهی بدون حفظ خدمات عمومی، اصلاحات بدون اقناع جامعه و برقراری نظم بدون ترمیم اعتماد، هرکدام میتوانند بخشی از مشکل را حل کنند، اما بهتنهایی برای خروج از بحران کافی نیستند.
سرنوشت این بحران تا حد زیادی به توانایی نیروهای سیاسی فرانسه برای ایجاد توافقی تازه درباره هزینههای دولت، مسئولیت نسلها، کیفیت خدمات عمومی و حدود اصلاحات اقتصادی بستگی خواهد داشت. این توافق نه فقط برای آینده فرانسه، بلکه برای توانایی اروپا در حفظ ثبات اقتصادی و سیاسی خود نیز اهمیت دارد.