۲۰ آوریل ۲۰۲۶
منبع: journal21.ch
• در ایران، رادیکالترینِ رادیکالها از جنگ بیشترین سود را میبرند. تقسیم قدرتی که زمانی میان روحانیت، سپاه پاسداران و نهادهای سیاسی وجود داشت، از هم فروپاشیده است. این وضعیت هم در روند مذاکرات و هم در زندگی روزمره مردم بهروشنی دیده میشود.
صحنه بوسه و در آغوش کشیدن، خود گویای همهچیز است. «فیلدمارشال محبوب» ترامپ، عاصم منیر، به احتمال زیاد این استقبال گرم را برای مدتها به یاد خواهد داشت. رئیس حکومت نظامی پاکستان هنگام پیاده شدن از هواپیما در چهارشنبه گذشته، بهسختی میتوانست خود را از آغوش میزبانان ایرانیاش رها کند. همانجا روشن بود که این فقط یک میانجی ساده میان تهران و واشنگتن نیست که وارد شده است.
ترامپ او را «یک مبارز بزرگ»، «مردی بسیار مهم»، «شخصیتی استثنایی» و همچنین «بهترین ایرانشناس» توصیف کرده است. ستایشهای ترامپ از فرمانده کل ارتش پاکستان — کسی که انگشتش بر دکمه هستهای است — تقریباً هیچ حد و مرزی ندارد.
و سپاه پاسداران در تهران نیز این ژنرال را، که بهخوبی فارسی صحبت میکند و کل قرآن را از حفظ دارد، بهعنوان الگو، آموزگار و مرشد مینگرد. در این باره بعداً بیشتر خواهیم گفت.
* پاکستان هستهای؛ الگوی ایران
نظام زیر رهبری منیر، درست مانند ساختار سپاه در ایران، خود را «جمهوری اسلامی» مینامد. اما «جمهوری» منیر نزدیک به چهل سال پیش — بیآنکه جهان چندان متوجه شود — به چیزی دست یافت که بسیاری از نیروهای سپاه در ایران در آرزوی آن هستند: بمب هستهای که مصونیت میآورد.
آن روزها، جهان در آستانه ورود به عصری تازه بود. در آلمان شور و شوق اتحاد قریبالوقوع موج میزد و فروپاشی اتحاد شوروی در دسترس به نظر میرسید. والتر مومپر، شهردار برلین، حالوهوای سرخوشی آن دوران را در جملهای کوتاه خلاصه کرد: «ما خوشبختترین ملت جهان هستیم» — جملهای که آن را با شور فراوان در میکروفنهای جهان فریاد زد.
در چنین فضایی، جایی چندانی برای خبر فوری آزمایش مخفیانه بمب اتمی پاکستان باقی نماند. جهان غرب سرگرم ورود به دوران پساکمونیستی بود، در حالی که نام عبدالقدیر خان در برخی گزارشها ظاهر شد؛ همان مهندس هستهای پاکستانی که نقشههای ساخت سانتریفیوژهای غنیسازی اورانیوم را از شرکت هلندی «یورنکو» به سرقت برد و بعدها دانش خود را در قبال پول هنگفت در اختیار حاکمان تهران و نیز دیکتاتور لیبی، قذافی، قرار داد.
از همان زمان، سپاه پاسداران ایران نیز تلاش کرده است همچون پاکستان به مصونیت دست یابد. اما با وجود آنکه برنامههایش خیلی زود با مخالفتهای بینالمللی روبهرو شد، در تمام این سالها سرسخت، هدفمند و انعطافناپذیر باقی ماند — تا آنکه سرانجام جنگ ویرانگر امروز بر «جمهوری» آنها فرود آمد. تأسیسات هستهایشان تا حد زیادی نابود شد، بسیاری از ژنرالهای ارشدشان کشته شدند، و اکنون در میان وارثان آنچه از «جمهوری» باقی مانده، نبردی شبیه جنگ جانشینان (دیادوخها) درگرفته است: اینکه مسیر آینده چه باشد و چه کسی به نام «جمهوری» سخن بگوید. نبردی که همچون همیشه، رنگوبوی ایدئولوژیک دارد.
اینکه چه کسانی علیه چه کسانی و با چه ابزارهایی میجنگند، حتی از طریق توییتها نیز قابل پیگیری است — در حالی که برای بقیه مردم ایران، قطع اینترنت از مرز پنجاه روز گذشته است. این نیز یکی از طنزهای تلخ زمانه ماست.
* درگیریهای داخلی بر سر بستن تنگه هرمز
تنگه هرمز در خلیج فارس، در حال حاضر برای آنان اهمیتی مشابه برنامه هستهای گذشته پیدا کرده است. با آن نیز میتوان جهان، بهویژه ایالات متحده را تحت فشار قرار داد. پس از کشوقوسهای فراوان، سه روز پیش عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، در توییتی اعلام کرد که تنگه هرمز باز است. اما چند ساعت بعد، توییتی دیگر — این بار از سوی «یکی از طرفداران دکتر سعید جلیلی» — منتشر شد که همهچیز را دوباره زیر سؤال برد.
جلیلی مهمترین چهره شاخص رادیکالترین جریانهای تندرو است. این مرد ۶۱ ساله که در شانزدهسالگی در جبهه جنگ ایران و عراق جنگید و یک پای خود را از دست داد، در جمهوری اسلامی کارنامهای طولانی و مهم دارد. علی خامنهای به او آزادی عمل زیادی داده بود. او رئیس دفتر خامنهای بود، مذاکرهکننده پرونده هستهای، و حتی در آخرین انتخابات ریاستجمهوری، رقیبی جدی برای مسعود پزشکیان به شمار میرفت — و بسیاری مسئولیتهای دیگر.
جهانبینی ایدئولوژیک جلیلی تفاوت چندانی با القاعده یا داعش ندارد — با این تفاوت که این ایدئولوژی بر مبنای تشیع استوار شده است.
اگر دستور بازگشایی تنگه از سوی «رهبری» صادر شده باشد، در این صورت رهبر باید شخصاً آن را در یک ویدئو یا دستکم در یک فایل صوتی تأیید کند تا همه بدانند باید از چه کسی اطاعت کنند. در غیر این صورت، با «کودتاچیان» روبهرو هستیم. این اتهامی سنگین است و برای عراقچی و قالیباف — که در حال حاضر مذاکرات با آمریکا را پیش میبرند — به بنبست میانجامد. آنها تنها در صورتی میتوانند اتهام کودتاچی بودن را رد کنند که یک ویدئو یا پیام صوتی از رهبر جدید ارائه دهند. اما چگونه؟ در حال حاضر این کار تقریباً ناممکن به نظر میرسد، چرا که مجتبی از زمان «انتخابش» فقط بهصورت مکتوب و اغلب با متون طولانی ارتباط برقرار کرده است. به همین دلیل، شایعات متعددی درباره وضعیت جسمانی او در گردش است — از کما گرفته تا تغییر چهره و حتی مرگ.
هیأتی که عراقچی و قالیباف را در نخستین دور مذاکرات به اسلامآباد همراهی کرد، ۷۱ نفر را در بر میگرفت. از همین عدد میتوان دریافت که اختلافات در رأس این جمهوریِ باقیمانده تا چه اندازه چندلایه و پیچیده است.
در جریان این کشمکش عجیب، سکوت شورای عالی امنیت ملی بهشدت معنادار بود. سخنگوی این شورا — که در نهایت باید همهچیز را تأیید کند — محمدباقر ذوالقدر است که پس از مرگ علی لاریجانی به دبیری شورا منصوب شد. ذوالقدر، مانند جلیلی، از بنیادگرایان سرسخت و لجوج به شمار میرود. او تنها پس از بسته شدن دوباره تنگه، با ادبیاتی مفصل و لحن نظامیگرایانه موضعگیری کرد.
ذوالقدر، که از اعضای اولیه سپاه پاسداران است، این روزها مانند بسیاری دیگر از صاحبان قدرت در مخفیگاه زندگی میکند. از او نیز در روزهای اخیر هیچ ویدئو یا پیام صوتی منتشر نشده است.
قالیباف و عراقچی از آن رو میتوانند در انظار عمومی ظاهر شوند که دونالد ترامپ مایل است با آنها مذاکره کند — و این ظاهراً نوعی مصونیت برایشان ایجاد کرده است. هر دوی آنها نیز از اعضای سابق سپاه پاسداران بودهاند، در «شرایط عادی» در زمره تندروها قرار داشتند و آنها هم همچون دیگران، فیلدمارشال پاکستانی عاصم منیر را الگوی خود میدانند.
* دیکتاتوری نظامی آشکار
نحوهای که نظامیان میتوانند نسبتاً موفق یک «جمهوری اسلامی» را در شرایط بحران و جنگ هدایت کنند، بهخوبی در عملکرد منیر تجسم یافته است. میزبانان ایرانی او قصد دارند — و خواهند توانست — چیزهای زیادی از او بیاموزند. منیر در جریان سفر سهروزهاش به ایران، عملاً رئیسجمهور پزشکیان را نادیده گرفت و صرفاً با فرماندهان سپاه، از جمله ژنرال عبدالهی، فرمانده قرارگاه «خاتمالانبیاء» — این مجموعه عظیم صنعتی، نظامی و خدماتی — دیدار کرد.
جمهوری اسلامی ایران با رهبری یک روحانی در رأس، که نقش حلقه اتصال میان جناحهای مختلف را ایفا میکرد — مدلی که نزدیک به ۴۷ سال آن را میشناختیم — اکنون به تاریخ پیوسته است. اکنون با یک دیکتاتوری نظامی آشکار روبهرو هستیم که میخواهد سرنوشت کشور را در داخل و خارج تعیین کند. و به نظر میرسد این، میراث ماندگار این جنگ ویرانگر باشد.
این خونتا اکنون در نخستین بحران بزرگ خود قرار دارد. در عرصه خارجی، هنوز در نمایش وحدت با دشواری مواجه است — برخلاف داخل. اینکه این حکومت نظامی چگونه اختلافات خود را در مواجهه با بحران خارجی حل خواهد کرد، هنوز روشن نیست؛ اما احتمالاً موفق خواهد شد. محاسبات قدرت از ایدئولوژی مهمتر است. اما در سیاست داخلی، کاملاً متحد عمل میکنند.
پس از هفتهها بمباران از سوی آمریکا و اسرائیل و پس از کشتارهای گسترده در جریان اعتراضات ژانویه، اکنون ایرانیان با نگرانی به آینده مینگرند. فریبا، زن ۳۷ سالهای که در ناآرامیهای ژانویه شرکت داشت، به خبرگزاری رویترز گفت: «جنگ تمام میشود، اما بعد از آن، مشکلات واقعی ما با این نظام تازه آغاز خواهد شد. من شدیداً نگرانم که اگر رژیم با ایالات متحده به توافق برسد، فشار بر مردم عادی را افزایش دهد.»
به گفته یک شاهد عینی دیگر، برخی خیابانها در تهران و دیگر کلانشهرها، تصویری شبیه جنگ داخلی را به نمایش میگذارند — «مانند شهر الرقه در سوریه». در همهجا و در هر گوشه، نیروهای شبهنظامی گشت میزنند و ایستهای بازرسی برپا شده است. و هر شب، گروههای مسلح با فریاد در کوچهها رژه میروند.