ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Wed, 04.03.2026, 12:00
سرانجام از نگاه خفه‌کنندهٔ خامنه‌ای رها شدیم

آزاده معاونی / نیویورک تایمز / ۴ مارس ۲۰۲۶

چهرهٔ آیت‌الله علی خامنه‌ای بر فراز هر نقطهٔ عطف مهم زندگی من — و زندگی همهٔ ما — در ایران سایه انداخته بود. عکس اجباری او که در همهٔ فضاهای عمومی نصب می‌شد — جاهایی که مردم در آن درس می‌خواندند، کار می‌کردند، ناهار می‌خوردند، معامله می‌کردند، تئاتر می‌دیدند، هنر تماشا می‌کردند و به پزشک مراجعه می‌کردند — در طول سال‌ها تغییر کرد. در جوانیِ من، در میانسالیِ او، تصویرش با لبخندی دندان‌نما و چهره‌ای خام و ناپخته بود. با گذر زمان، حالت صورتش عبوس‌تر شد و ریشش سپید گشت. اما او همیشه آنجا بود، همیشه ناظر.

هانری کارتیه-برسون می‌گفت هر کس چهره‌ای را دارد که سزاوار آن است. هنری کارتیه-برسون. آیت‌الله خامنه‌ای هرگز به ظاهر گوشتی و فاسدشدهٔ معمر قذافی یا خشم درهم‌کشیده و پنهان در نگاه صدام حسین دچار نشد. کهنسالی، تصویر او را متکبر و سلطه‌جو کرد، نه دیوانه و ویران. با این حال، او از آن‌ها بیشتر زیست؛ دیکتاتور به‌ظاهر جاودانهٔ ما، که در برابر هر تلاشی برای مخالفت و مقاومت ایستادگی کرد — چه در پای صندوق رأی، چه از طریق مانورهای نخبگان، چه با طنزهای زیرکانه، و چه طی سال‌ها اعتراض؛ ابتدا از سوی بخش‌های گوناگون جامعه و سپس به‌تدریج از سوی اغلب آن‌ها به‌طور هم‌زمان.

ماندگاری تصویر او نماد کنترل رژیم بود. نگاه شومش بر حفظ این تصویر به هر قیمتی اصرار می‌ورزید، با خشونتی که هزاران تصویر دیگر آفرید: قاب‌هایی در خانه‌های ایرانیان، یادبود شهروندانی که طی سال‌ها به اعتراض و سرپیچی از نظام برخاستند و به دست دستگاه سرکوب او کشته شدند.

اکنون او مرده است؛ در پی کارزار نظامی آمریکا و اسرائیل که در جریان است کشته شد. آیا چهره‌ای دیگر جای او را خواهد گرفت و نسخه‌ای از همان روایت را ادامه خواهد داد، آن‌گونه که مرز میان حقیقت و دروغ را فرو می‌ریزد؟ آیا نخبگان رژیم خود را بازچینی خواهند کرد، از داشتن یک چهرهٔ نمادین صرف‌نظر می‌کنند و برای بقا دست به بازتنظیم می‌زنند؟ این همان سناریوی هراس‌آور است؛ برداشتی از سرانجامی مشابه آنچه در ونزوئلا رخ داد، جایی که چهره‌ای عمل‌گرا از درون نظام قدرت را به دست گرفت و با ایالات متحده به آتش‌بسی دست یافت؛ با پذیرش شروط تسلیم واشینگتن، در ازای آن‌که به رژیم اجازه داده شود به شکلی نیمه‌جان به حیات خود ادامه دهد و ماهیت بنیادینش دست‌نخورده بماند. بقا به هر قیمت، همواره برای رهبر جمهوری اسلامی ارزشمند بود، و چنین سرانجامی می‌توانست تأییدی بر راه او باشد.

آیت‌الله در پیش‌پاافتاده‌ترین و خصوصی‌ترین لحظات زندگی‌مان بر ما چشم دوخته بود. وقتی در دفترخانه‌ای ازدواج کردم، تصویرش بر دیوار بود؛ هنگامی که برای زایمان پسرم در بیمارستان پذیرش شدم، باز همان‌جا بود. بر دیوار دفتر کاری که نخستین کارت خبرنگاری‌ام را برای گزارش اولین داستانم در ایران دریافت کردم نیز تصویرش آویخته بود.

ژوئیهٔ ۱۹۹۹ بود، یک دهه از رهبری او گذشته بود. نیمه‌شبِ یکی از شب‌های تابستان، مأموران لباس‌شخصی و نیروهای بسیجی به خوابگاهی در دانشگاه تهران یورش بردند. دانشجویان پیش‌تر در همان روز در اعتراض به تعطیلی یک روزنامهٔ اصلاح‌طلب تظاهرات کرده بودند و به همین دلیل مجازات شدند. نیروهای شبه‌نظامی به اتاق‌هایشان هجوم بردند، تخت‌ها و وسایلشان را به آتش کشیدند و چند تن از دانشجویان را از پنجره‌ها به بیرون پرتاب کردند. چهار نفر کشته و صدها تن زخمی یا بازداشت شدند.

تهران در اعتراض شعله‌ور شد؛ خیابان‌ها بوی لاستیک سوخته می‌داد. آیت‌الله خامنه‌ای وانمود کرد این خشونت هیچ ارتباطی با او ندارد. با بزرگ‌منشیِ ساختگیِ همیشگی‌اش گفت باید با دانشجویان با حوصله برخورد شود — حتی «اگر عکس مرا آتش بزنند یا پاره کنند». آن زمان کسی چنین کاری نمی‌کرد، اما گویی او پیش‌بینی می‌کرد که روزی تخریب یا پاره کردن تصویرش به امری عادی بدل شود.

خانوادهٔ یکی از دانشجویانی که در آن یورش کشته شد کوشیدند قاتلان او را به دست عدالت بسپارند. قاضی پرونده را بررسی کرد و آن را مختومه اعلام نمود. تصویر رهبر جمهوری اسلامی بر دیوار دادگاه آویخته بود.

چهرهٔ او در آن‌همه لحظات تاریک بی‌عدالتی از دیوارهای ایران به ما خیره بود، چنان‌که صورتش از بی‌اخلاقی رژیم جدایی‌ناپذیر شد. در پاییز ۲۰۲۱، پس از آن‌که ده‌ها هزار ایرانی بر اثر کووید جان باخته بودند، یکی از بستگان سالمندم را برای دریافت واکسن به مرکز واکسیناسیونی در تهران همراهی کردم. در آغاز آن سال، آیت‌الله خامنه‌ای واکسن‌های ساخت آمریکا و بریتانیا را ممنوع کرده و آن‌ها را «غیرقابل اعتماد» خوانده بود. در تابستان، او در همان مرکز برای عکاسان ژست گرفت؛ گویی در حال دریافت واکسنی تولید داخل است، واکسنی که شواهدی دربارهٔ اثربخشی‌اش ارائه نشده بود و توسط یک مجموعهٔ اقتصادی تحت کنترل خودش تولید می‌شد. سرانجام برخی واکسن‌های غربی اجازهٔ ورود یافتند و برای سالمندان اختصاص داده شدند. آن پاییز، پرستاری در مرکز واکسیناسیون، با تکان دادن سر به تصویر آیت‌الله بر دیوار اشاره کرد و گفت فکر می‌کند او در واقع واکسن آسترازنکا را دریافت کرده است.

کسانی که او را به چالش می‌کشیدند اغلب به شکلی رازآلود و هولناک جان می‌باختند. دگراندیشان با ضربات قمه توسط مهاجمان ناشناس کشته می‌شدند. در ژوئن ۲۰۰۹، رقیب سیاسی بزرگ او و هم‌انقلابی‌اش، علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی، در نامه‌ای شخصی به رهبر جمهوری اسلامی هشدار داد که باید تغییر را بپذیرد، وگرنه «آتشفشان‌هایی که از دل‌های سوزان تغذیه می‌شوند در جامعه پدیدار خواهند شد». آقای رفسنجانی در پایان نامه، از شاعر قرن سیزدهم ایران، سعدی، نقل قول کرد: «جوی آبی را با بیلی کوچک می‌توان منحرف کرد، اما چون فزونی گیرد، پیل را نیز یارای ایستادن در برابرش نیست.»

در همان ماه، با این باور که نتیجهٔ انتخابات ریاست‌جمهوری تقلبی بوده است، یک میلیون ایرانی به خیابان‌ها ریختند. بسیاری از معترضان جوان بازداشت و به بازداشتگاهی در جنوب تهران به نام کهریزک منتقل شدند؛ جایی که بسیاری شکنجه شدند و گفته می‌شود برخی مورد تجاوز قرار گرفتند. کمتر از ده سال بعد، آقای علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی در حالی که در استخری شناور بود پیدا شد؛ گفته شد هنگام شنا دچار حملهٔ قلبی شده است. ظاهراً محافظانش حضور نداشتند و دوربین‌های امنیتی خاموش شده بودند.

منفورترین دشمنان او — روشنفکران و رقبای سیاسی — آماج خشم خاص و کینه‌توزانه‌اش بودند. اما در طول سال‌ها هزاران نفر در اعتراضات کشته یا زندانی شدند و تنها در ماه گذشته او بر سریع‌ترین و گسترده‌ترین کشتار جمعی در تاریخ معاصر ایران نظارت داشت.

شنبه، هنگامی که برای نخستین بار جملهٔ «علی خامنه‌ای کشته شد» را دیدم که بر صفحهٔ تلویزیون نقش بست، احساس خفگی کردم. فاصلهٔ میان آن امکان و سال‌های طولانی زیستن در چنگال هراس از او، فاصله‌ای نبود که بتوان به‌سادگی از آن گذشت. در آن نخستین لحظه هیچ آسودگی‌ای در کار نبود؛ تنها سیلی از اندوه برای همهٔ رنج‌ها و میراث تیره‌ای که برایمان به‌جا گذاشته بود. سپس ساعتی از تردید و پیام‌های شتاب‌زده فرا رسید: مطمئنیم؟ چگونه می‌توان مطمئن بود؟ اگر فریب باشد چه؟ امیدواران، در رنگ‌پریدگی و لکنت عصبی سخنگوی دولت ایران — که از تأیید زنده بودن دیکتاتور سر باز می‌زد — نشانه‌ای از تأیید می‌دیدند؛ بدبینان، برای پرهیز از ناامیدی، صبر کردند تا زمانی که رئیس‌جمهور دونالد ترامپ مرگ او را اعلام کرد.

با رهایی از چنگال زندگی زیر سایهٔ آیت‌الله خامنه‌ای، ده‌ها میلیون ایرانی — در داخل کشور و خارج از آن — به شیوه‌های کاملاً تازه‌ای برای اندیشیدن به آینده چنگ خواهند زد. این امکان‌ها لغزان‌اند و تا حدی به چگونگی تحولات روزهای پیش رو بستگی دارند. اما برای نخستین بار در ۴۷ سال گذشته، امکان‌هایی وجود خواهد داشت: برای آن‌که ایرانیان بیندیشند چگونه می‌خواهند اداره شوند، نه صرفاً به این‌که چه نمی‌خواهند؛ دربارهٔ چگونگی صورت‌بندی هویتی نوین برای ایران؛ و دربارهٔ چگونگی رابطه با یکدیگر بیرون از منطق سرکوب.

حتی اگر جنگ هفته‌ها ادامه یابد، حتی اگر ایران پس از وارد کردن هر میزان خسارت ممکن به اهداف ایالات متحده، همسایگان عربش و اسرائیل به میز مذاکره بازگردد، بحران‌های بنیادین ایران پابرجاست: اقتصادی در آستانهٔ فروپاشی و دولتی که آشکارا با شهروندان خود در جنگ است. هر نظم تازه‌ای ناگزیر خواهد بود نیاز مردم به خوردن و بقا را برآورده کند و رؤیاهای آنان برای حکمرانی سکولار و پاسخ‌گو را به رسمیت بشناسد.

در این مکث، و در فرصت تصور مسیر رسیدن به گونه‌ای دیگر از حکمرانی، کرامتی نهفته است — این‌که آیا این مسیر می‌تواند از بازگشتی انتقالی به پادشاهی مشروطه بگذرد، به‌عنوان پلی به سوی هر نظامی که در آینده شکل می‌گیرد؛ و همهٔ این‌ها با پیش‌شرط «گذار» از الگوی شکست‌خوردهٔ اسلامی.

در ساعت‌های پس از انتشار خبر مرگ رهبر جمهوری اسلامی، تصاویر ماهواره‌ای از گودال سیاه و ویران‌شدهٔ مجموعهٔ رسمی اقامت و اداری او منتشر شد. دیدن آن اندوه‌بار بود، زیرا سال‌ها پیش خانهٔ خانوادگی بستگان نزدیک من در همان‌جا قرار داشت. آن منطقه از شهر از زمان دودمان سلسله قاجار — که از ۱۷۸۹ تا ۱۹۲۵ حکومت کرد — محل استقرار حاکمان ایران بوده است؛ و بیش از یک قرن صحنهٔ خودکامگی، بی‌قانونی و مصادره. رضاشاه پهلوی، نخستین پادشاه پهلوی، در دههٔ ۱۹۲۰ خانواده‌های قاجار را از آن محله بیرون راند و اموالشان را مصادره کرد، و جمهوری اسلامی نیز پس از انقلاب ۱۹۷۹ نخبگان پهلوی و آنچه از نخبگان قاجار باقی مانده بود را اخراج و اموالشان را مصادره کرد.

امروز بسیاری از ایرانیان در حسرت ایرانی آرمانی از گذشته‌اند — ایرانی فراگیرتر، کمتر اقتدارگرا و شکوفا از نظر فرهنگی، آکنده از نوستالژی شکوه پادشاهی با تشریفات امپراتوری و کاخ‌های آینه‌کاری‌شده‌اش. بازآفرینی زیبایی‌شناسی گذشتهٔ دور، خانواده‌های سلطنتی که در کاخ‌های باشکوه می‌زیستند، میزبان مقامات جهان بودند و از هر نظر بر کل منطقه برتری داشتند، می‌تواند فریبنده باشد. اکنون زمانهٔ فساد و فقر است؛ با ارزی که عملاً فروپاشیده و میلیون‌ها انسانی که توان تأمین غذای کافی ندارند. به یاد آوردن زمانی که چنین نبود، بخشی از بقاست.

در حالی که بسیاری در آرزوی آن گذشتهٔ آرمانی‌اند، گروهی دیگر — بسیار کمتر — در سوگ آنچه تازه پایان یافته و امتیازهایی که برایشان تضمین می‌کرد نشسته‌اند. با گذر زمان، شکاف‌ها و رقابت‌های تازه‌ای پدیدار خواهد شد، چنان‌که همواره در این سرزمین پهناور و متنوع رخ داده است؛ اما این شکاف‌ها صورت‌هایی خواهند یافت که هنوز نمی‌توان پیش‌بینی کرد.

واقعیت گذشتهٔ ایران، پیروزی یک دیکتاتوری بر دیکتاتوری دیگر است: اقتدارگرایی سکولار تحمیلی، و سپس اسلام‌گرایی تحمیلی. این چرخهٔ ویرانگر باید شکسته شود؛ چرخهٔ زمین‌خواری و تسویه‌حساب، که در آن رهبران بیش از بهبود زندگی شهروندانشان، دغدغهٔ پاک کردن رد پای پیشینیان خود را دارند.

هیچ‌کس تردید ندارد که ایرانیان می‌خواهند آینده‌ای بهتر بسازند. تحقق این هدف مستلزم آشتی با گذشته، با خطاهای هر دوره، و پرهیز از تکرار آن‌هاست.

——————
* آزاده معاونی استاد دانشیار روزنامه‌نگاری در دانشگاه نیویورک است.