کورا انگلبرشت / نیویورکر
Cora Engelbrecht / The New Yorker
اول مارس ۲۰۲۶
گفتوگوی نیویورکر با مهدی محمودیان
این مصاحبه با مهدی محمودیان، فعال سیاسی و همنویسنده فیلم «یک تصادف ساده» ساختهٔ جعفر پناهی، درباره تجربههای او در زندانهای ایران، خشونت و شکنجه زندانیان، اعتراضات، جنگ، و واقعیتهایی است که الهامبخش این فیلم بودهاند.
در یک بعدازظهر بارانی زمستانی در سال ۲۰۰۱، مهدی محمودیان، مخالف سیاسی در تهران، متوجه مردی شد که دستش قطع شده بود و برای تعمیر ماشینش به زحمت افتاده بود. محمودیان که آن زمان در دهه بیست زندگیاش بود، در یک چاپخانه نزدیک کار میکرد. او فوراً مرد را شناخت: یکی از نگهبانان سابق که دو سال قبل در زندان توحید با دست چپش او را شکنجه کرده بود.
محمودیان تصمیم گرفت به شکنجهگرش کمک کند. او مرد را به داخل مغازه دعوت کرد، برایش چای آورد و از یکی از همکارانش خواست ماشینش را تعمیر کند. چند ساعت بعد، وقتی مرد آماده رفتن بود، محمودیان دوباره خودش را معرفی کرد و گفت که زندانی سابق او بوده است. مرد که شوکه شده بود، بدون پاسخ دادن رفت. اما روز بعد به چاپخانه برگشت و از محمودیان طلب بخشش کرد. گفت تقصیر مقامات بوده، او فقط کارش را انجام میداده و از آن پشیمان است.
این دیدار شباهت زیادی با آغاز فیلم «یک تصادف ساده» دارد؛ فیلمی که محمودیان آن را همراه با کارگردان ایرانی «جعفر پناهی» نوشته است. در یکی از صحنههای ابتدایی، یک مکانیک به نام وحید شکنجهگر سابقش را از روی صدای خاص پای مصنوعیاش میشناسد. وحید مرد را که «پایچوبی» لقب دارد میرباید و با یک ون سفید، گروهی از زندانیان سابق را از سراسر تهران جمع میکند تا هویت او را تأیید کنند. این فیلم در مدت بیستوهشت روز و بهطور مخفیانه، عمدتاً داخل همان ون فیلمبرداری شد.
محمودیان و پناهی در سال ۲۰۲۲ در بازداشتگاه اوین با هم آشنا شدند، زمانی که هر دو دوران محکومیت خود را میگذراندند. پناهی گفته است که طی هفت ماه با هم دوست شدند و محمودیان حتی وقتی او به کووید مبتلا شد از او مراقبت کرد. کمی پیش از آزادی پناهی، محمودیان او را در آغوش گرفت و در گوشش گفت: «بچههای زندان را فراموش نکن.»
بعد از آزادی محمودیان، پناهی از او دعوت کرد تا در نوشتن فیلمنامهای همکاری کند که بر اساس تجربههای مشترکشان در زندانهای ایران شکل گرفته بود. این فیلم وضعیت ایرانیانی را نشان میدهد که زندان، بازجویی و شکنجه را تجربه کردهاند، اما در عین حال از آنها میخواهد که نسبت به ستمگران خود نیز همدلی داشته باشند.
در ۳۱ ژانویه، اندکی پس از نامزدی فیلمنامه «یک تصادف ساده» برای اسکار، محمودیان دوباره بازداشت شد. او بیانیهای مشترک را امضا کرده بود که در آن رهبر جمهوری اسلامی، «علی خامنهای »، مسئول کشته شدن و بازداشت هزاران معترض معرفی شده بود. محمودیان در ۱۷ فوریه با وثیقه آزاد شد و چند روز بعد از خانهاش در تهران از طریق تماس تصویری گفتوگو کرد. شنبهای که آمریکا و اسرائیل حملات خود را به ایران آغاز کردند، او فقط توانست بگوید سالم است و سپس ارتباط قطع شد. متن زیر نسخه ویرایششده آن گفتوگوست.
* شما اخیراً در ۱۷ فوریه از زندان آزاد شدید. حالتان چطور است؟
صادقانه بگویم، آزادی از زندان در این شرایط خوشحالم نکرد. در شانزده سال گذشته حدود نه سال را در زندان بودهام. سیزده بار بازداشت شدهام و بارها آزاد شدهام. تمام محکومیتهایی که تحمل کردم برای این بود که افراد کمتری در خیابانها کشته شوند. هدف ما این بود که جلوی جمهوری اسلامی را بگیریم تا یا سقوط کند یا از درون تغییر کند. اما این بار آزادی هیچ شادیای نداشت، چون هزاران نفر هنوز در زنداناند و هزاران خانواده عزادارند. اگر بخواهم در یک جمله بگویم: حالمان خوب نیست.
* لحظه بازداشت را به یاد دارید؟
در خانه با دو دوست بودم. ساعت ۲:۳۰ بامداد بود. ناگهان در را باز کردند و ظرف چند ثانیه اسلحه روی سر من و دوستم گذاشتند. دوستی که خواب بود با فشار اسلحه بیدار شد. تیمی از پنجره وارد شد و شش نفر هم از در آمدند. یک تیم بهاصطلاح ضدتروریسم آمده بود، در حالی که ما فقط سه فعال سیاسی بودیم و جز نوشتن و حرف زدن کاری نکرده بودیم.
* میتوانیم نام آن دو نفر را بگوییم؟
بله: عبدالله مؤمنی و ویدا ربانی. ما سه نفر از هفده نفری بودیم که بیانیه را امضا کردند و به حکومت هشدار دادند مردم را نکشد. بعد از کشتار هم بیانیهای صادر کردیم و حکومت را محکوم کردیم.
* شرایط زندان چگونه بود؟
من در سه زندان بودم: چالوس، ساری و نوشهر. زندان نوشهر بسیار قدیمی و تقریباً ویران بود. سلولی حدود ۲۵ متر بود و در اوج اعتراضات ۳۳ نفر را در آن جا داده بودند. شبها نوبتی میخوابیدیم. بیشتر زندانیان زیر ۲۵ سال بودند و آثار شکنجه هنوز روی بدنشان دیده میشد.
یکی از آنها مردی بود که نوزاد هشتماههاش را جلوی چشمش شکنجه کرده بودند و تهدید کرده بودند اگر اعتراف نکند بچه را اعدام میکنند. او فقط درباره بچهاش حرف میزد و میپرسید: «بچهام چه گناهی دارد؟»
مرد دیگری را همراه همسرش بازداشت کرده بودند و هر دو را جلوی هم کتک زده بودند. برادر چهاردهساله زن را هم زده بودند تا اعتراف کنند.
سه نفر هم مشکلات شدید روانی داشتند و با دارو آرامشان میکردند، در حالی که زندان جای آنها نبود.
* این بار چه تفاوتی با قبل داشت؟
قبلاً بیشتر زندانیان فعال سیاسی بودند. اما این بار مردم عادی بودند که چیزی برای از دست دادن نداشتند. آنها شجاع بودند، نه به خاطر آگاهی سیاسی، بلکه چون چارهای نداشتند.
* آیا به شما آسیب جسمی زدند؟
این بار فقط یک مشت زدم خورد که مهم نیست. اما بعد از آزادی، ساعتها گریه میکنم. ما سه نفر همینطوریم.
* چرا این بار احساسیتر است؟
چون همه چیزهایی که پیشبینی میکردیم اتفاق افتاد. این بار مردم را فقط برای اعتراف نمیزدند؛ برای تحقیر و نابودی انسانیتشان میزدند.
* درباره دیدار با شکنجهگرتان بگویید.
اولین بار در ۲۰ سالگی بازداشت شدم. سه روز دستبند به پشت خوابانده شده بودم. آب و غذا را روی بدنم میریختند و همانجا دستشویی میکردم. کلیههایم آسیب دید. سالها بعد او را دیدم. ماشینش خراب شده بود. کمکش کردم. بعد گفتم: «من یکی از کسانی هستم که شکنجه کردی.» ترسید و رفت، اما فردا برگشت و گفت: «کارم بود.» و عذرخواهی کرد.
* چرا در حمله به زندان اوین به نگهبانان کمک کردید؟
من بازجو نجات ندادم، انسان نجات دادم. وقتی کسی زیر آوار است نمیپرسی شغلش چیست. درِ بند را شکستیم و زندانیها و نگهبانها را بیرون آوردیم. اما یک ساعت و نیم بعد همان کسی که نجات داده بودم اسلحه روی سرم گذاشت و دوباره به زندان برگرداند.
* پیام فیلم درباره بخشش است؟
عدم خشونت از ترس نیست؛ برای اثبات انسان بودن است.
* درباره جنگ چه فکر میکنید؟
من به عنوان کسی که به جان انسانها ارزش میدهد، نمیتوانم از جنگ دفاع کنم. جنگ فقط کشتار غیرنظامیان و ویرانی میآورد.
امیدوارم اگر جنگی هم رخ دهد، سرنوشتی مثل افغانستان تکرار نشود.
* وضعیت حکومت را چگونه میبینید؟
جمهوری اسلامی در آستانه سقوط است. فقط یک فشار کوچک لازم دارد. به همین دلیل بیشترین تعداد ممکن را کشته است، چون خودش هم باور ندارد دوام بیاورد.