جریان۲۴ / میرا قربانیفر
در هفتهها و ماههای اخیر، همزمان با تشدید تنشهای سیاسی و منطقهای، پدیدهای آرام اما عمیق در لایههای اجتماعی ایران در حال رخ دادن است: پایان دوستیها به دلیل اختلاف سیاسی.
آنچه در ظاهر به شکل آنفالوهای اینستاگرامی، بلاککردنهای تلگرامی و حذف از جمعهای دوستانه دیده میشود، در باطن نشانه شکافی عاطفی و هویتی است که جامعه را از درون میفرساید. بسیاری از افراد تجربهای مشابه دارند که دوستیهای چندساله، حتی چنددهساله، بهواسطه یک موضع سیاسی، یک استوری یا یک اظهار نظر درباره جنگ و تحریم و مداخله خارجی، ناگهان فرو میپاشد. این وضعیت را برخی «دوقطبی خطرناک» مینامند و برخی دیگر حتی از تعبیر «وضعیت شبهجنگ داخلی عاطفی» استفاده میکنند؛ جنگی که در آن روایتها و برچسبها به جای اسلحه کار میکنند.
سیاست از امر عمومی تا امر هویتی
در نظریه کلاسیک علوم سیاسی، سیاست حوزهای برای اختلاف نظر است؛ شهروندان درباره راهحلهای مختلف برای اداره جامعه بحث میکنند، رقابت میکنند و در نهایت، سازوکاری برای تصمیمگیری جمعی شکل میگیرد. اما آنچه امروز شاهد آن هستیم، فراتر از اختلاف بر سر سیاستهای اجرایی است. سیاست به سطح «هویت» منتقل شده است.
در چنین شرایطی، موضع سیاسی فرد نشانهای از «کیستی» او تلقی میشود. اگر کسی از یک رویکرد خاص در سیاست خارجی دفاع کند، ممکن است فورا در یکی از دو قطب «وطندوست» یا «خائن»، «واقعبین» یا «بیاخلاق»، «صلحطلب» یا «جنگطلب» طبقهبندی شود. این برچسبها، راه گفتوگو را میبندند و رابطه را به میدان قضاوت اخلاقی تبدیل میکنند. جامعهشناسان این وضعیت را «قطبیشدن عاطفی» مینامند؛ وضعیتی که در آن افراد نهفقط با نظر طرف مقابل مخالفاند، بلکه نسبت به او احساس بیاعتمادی، انزجار یا تهدید دارند. اختلاف نظر به اختلاف در ارزشهای بنیادین تعبیر میشود و اینجاست که دوستیها در معرض خطر قرار میگیرند.
سرمایه اجتماعی؛ قربانی خاموش قطبیشدن
در ادبیات جامعهشناسی، مفهوم «سرمایه اجتماعی» به شبکههای اعتماد، همکاری و ارتباط میان افراد اشاره دارد. هرچه این سرمایه قویتر باشد، جامعه تابآوری بیشتری در برابر بحرانها خواهد داشت. اما قطبیشدن شدید، این سرمایه را تحلیل میبرد. وقتی افراد به دلیل اختلاف سیاسی از یکدیگر فاصله میگیرند، حلقههای ارتباطی تنگتر میشود. هرکس در جمعی از همفکران خود باقی میماند و تماس با «دیگری» کاهش مییابد. نتیجه، شکلگیری «اتاقهای پژواک» است؛ فضاهایی که در آن فقط صداهای مشابه شنیده میشود و باورها تقویت میشوند، بیآنکه به چالش کشیده شوند.
این وضعیت را یورگن هابرماس در نظریه حوزه عمومی بهگونهای پیشبینی کرده بود. او تأکید میکند که سلامت یک جامعه به امکان گفتوگوی عقلانی در فضای عمومی وابسته است. وقتی فضای عمومی به میدان هیجان، تخریب و برچسبزنی بدل شود، امکان تفاهم کاهش مییابد و بیاعتمادی ساختاری گسترش پیدا میکند. در چنین فضایی، حذف دوستان به سبب اختلاف اجتماعی و سیاسی نشانهای از فرسایش حوزه عمومی است.
مرز سیاست و اخلاق؛ کجا باید ایستاد؟
حال یکی از پرسشهای اساسی این است: آیا هر اختلاف سیاسی باید تحمل شود؟ آیا حفظ دوستی همیشه بر اختلاف نظر اولویت دارد؟ اینجا تمایزی مهم مطرح میشود و آن نیز تمایز میان «اختلاف سیاسی» و «اختلاف اخلاقی» است. اگر اختلاف بر سر تحلیل یک رویداد، کارآمدی یک سیاست یا ارزیابی یک دولت باشد، میتوان آن را در چارچوب تنوع دیدگاهها فهمید. اما اگر اختلاف به سطح ارزشهای بنیادین انسانی برسد مثلاً توجیه خشونت علیه غیرنظامیان یا بیاهمیت دانستن جان انسانها؛ بسیاری افراد احساس میکنند ادامه رابطه به معنای نادیده گرفتن مرزهای اخلاقی است. جان راولز در نظریه لیبرالیسم سیاسی خود به مسئله «مرزهای تساهل» اشاره و تأکید میکند که جامعه عادلانه باید نسبت به دیدگاههای مختلف مدارا داشته باشد، اما این مدارا نمیتواند نامحدود باشد.
اگر دیدگاهی اصول عدالت و آزادی اساسی دیگران را تهدید کند، جامعه حق دارد در برابر آن مقاومت کند. این ایده بعدها در قالب «پارادوکس تساهل» نیز مطرح شد: تساهل نامحدود میتواند به نابودی خود تساهل بینجامد. برای درک این ایده نخست باید فهمید که پروژه فکری جان رالز اساسا پاسخی به یک پرسش بود که چگونه میتوان در جامعهای که افراد دارای باورهای عمیق دینی، اخلاقی و سیاسی متفاوتاند، همزیستی عادلانه برقرار کرد؟
رالز در نظریه «عدالت به مثابه انصاف» و سپس در «لیبرالیسم سیاسی» میگوید ما نمیتوانیم انتظار داشته باشیم همه شهروندان بر سر «حقیقت نهایی» توافق کنند؛ آنچه ممکن است، توافق بر سر «قواعد عادلانه همزیستی» است. او از مفهومی به نام «توافق همپوشان» سخن میگوید؛ یعنی گروههای مختلف، با وجود اختلافهای جدی میتوانند بر اصول پایهای مانند آزادیهای اساسی، برابری حقوقی و کرامت انسانی توافق کنند. در همین چارچوب است که رالز به مساله «تساهل» میپردازد. از نظر او، جامعه عادلانه باید دیدگاههای متنوع و حتی نامحبوب را تحمل کند، مادامی که آن دیدگاهها اصل آزادی و برابری دیگران را نقض نکنند. اما این تساهل نامحدود نیست.
اگر یک دیدگاه سیاسی یا ایدئولوژیک بخواهد ساختار عادلانه جامعه را برهم بزند یا حقوق بنیادین دیگران را انکار کند، جامعه موظف نیست نسبت به آن بیدفاع بماند. به بیان دیگر، مدارا تا جایی معتبر است که خودِ «امکان مدارا» را نابود نکند. این همان مرزی است که بعدها در فلسفه سیاسی به «پارادوکس تساهل» معروف شد.
کاربرد این بحث در روابط فردی و دوستیها نیز قابل تأمل است. اگر اختلاف سیاسی در سطح سیاستگذاری یا تحلیل وقایع باشد، از نگاه رالزی میتوان آن را در چارچوب تکثر معقول پذیرفت و به گفتوگو ادامه داد. اما اگر موضع یک فرد مستقیما اصول بنیادین عدالت مثل حق حیات، کرامت انسانی یا آزادیهای اساسی را نفی کند، آن اختلاف دیگر «سلیقه سیاسی» نیست، بلکه خروج از چارچوب همزیستی عادلانه است.
در چنین وضعیتی، فاصلهگرفتن یا پایان یک دوستی و ارتباط میتواند تصمیمی مبتنی بر حفظ مرزهای اخلاقی تلقی شود. اما کاربرد این بحث در سطح روابط فردی شاید چنین است که اگر اختلاف صرفا بر سر سیاست باشد، شاید گفتوگو و مدارا ممکن باشد؛ اما اگر فردی ارزشهای بنیادی انسانیت را انکار کند، فاصله گرفتن میتواند واکنشی اخلاقی تلقی شود، نه صرفاً هیجانی.
روانشناسی گسست؛ چرا اختلافها اینقدر دردناک شدهاند؟
باید توجه داشت که از منظر روانشناسی اجتماعی، انسانها تمایل دارند با افرادی ارتباط برقرار کنند که جهان را شبیه خودشان میبینند. این شباهت، حس امنیت و پیشبینیپذیری ایجاد میکند. وقتی دوست نزدیک ما موضعی اتخاذ میکند که آن را تهدیدکننده یا غیرانسانی میدانیم، احساس «خیانت هویتی» شکل میگیرد؛ گویی فردی که به او اعتماد داشتیم، ناگهان در سوی دیگر میدان ایستاده است. این همان چیزی است که با جملاتی مثل «ایستادن در سمت درست تاریخ» به دیگران نسبت میدهیم و توقع داریم دیگران درست مانند ما فکر کنند تا در سمت درست قرار بگیرند!
در شرایط بحرانهای شدید چون جنگ، تحریم، فشار اقتصادی، حساسیت عاطفی افراد افزایش مییابد و هر موضع سیاسی میتواند بهعنوان نشانهای از «همدلی یا ناهمدلی» تعبیر شود. بنابراین، اختلاف نظر فقط یک بحث نظری نیست و مسئله به تجربه زیسته افراد از رنج، ناامنی و ترس گره میخورد. این پیوند میان سیاست و رنج شخصی، شدت واکنشها را بالا میبرد و تصمیم به قطع رابطه را تسهیل میکند.
وقتی اختلاف نظر به زخم هویتی تبدیل میشود
در این میان نباید از یاد برد که در شرایط عادی، سیاست برای بسیاری از افراد حوزهای بیرونی و نسبتا انتزاعی است؛ مجموعهای از تحلیلها، ترجیحات و انتخابها درباره اداره کشور؛ اما در دورههای بحران از جنگ، ناامنی، فشار اقتصادی یا تهدید خارجی، ناگهان سیاست از سطح «نظر» به سطح «تجربه زیسته» اوج میگیرد.
وقتی تصمیمهای سیاسی مستقیما بر سفره، امنیت، آینده شغلی و حتی احساس امنیت جانی افراد اثر میگذارد؛ پس در چنین وضعیتی، موضع سیاسی دیگر یک دیدگاه نظری نیست؛ به معنای موضعگیری درباره رنج واقعی انسانها تعبیر میشود. به همین دلیل، واکنشها شخصیتر و تندتر میشوند.
از منظر روانشناسی اجتماعی، انسانها زمانی بیشترین حساسیت را نشان میدهند که احساس کنند درد یا اضطرابشان نادیده گرفته شده است. اگر فردی در شرایط فشار و ترس زندگی کند و دوست نزدیکش موضعی اتخاذ کند که از نگاه او بیتوجه به آن رنج باشد، مثلا از شدت گرفتن یک درگیری یا تحریم حمایت کند؛ احساس «تنهایی اخلاقی» شکل میگیرد و این حس، بسیار فراتر از اختلاف نظر است؛ فرد تصور میکند دردش دیده نمیشود یا حتی توجیه میشود.
در این لحظه، رابطه از سطح گفتوگوی سیاسی عبور کرده و به سطح اعتماد عاطفی میرسد و همین پیوند میان سیاست و رنج شخصی است که بسیاری از دوستیها را شکننده کرده است. وقتی سیاست با تجربه ترس، فقدان، ناامنی اقتصادی یا نگرانی برای آینده گره میخورد، هر جمله سیاسی میتواند معنایی عاطفی پیدا کند. در چنین فضایی، افراد گاهی نه برای پیروزی در بحث، بلکه برای محافظت از خود و آرامش روانیشان فاصله میگیرند. فهم این بُعد روانی کمک میکند مسئله پایان دوستیها را به تعصب یا کمتحملی تقلیل ندهیم و آن را در پیوند عمیق میان سیاست و زیست روزمره انسانها تحلیل کنیم.
شبکههای اجتماعی؛ تشدیدکننده یا آشکارکننده؟
بسیاری معتقدند شبکههای اجتماعی عامل اصلی این شکافها هستند اما واقعیت پیچیدهتر است. شبکههای اجتماعی احتمالاً شکافهای موجود را تشدید و آشکار میکنند، نه این که از صفر بسازند. الگوریتمها تمایل دارند محتوایی را برجسته کنند که واکنش عاطفی شدیدتری ایجاد کند و خشم، ترس و نفرت بیشتر از گفتوگوی آرام دیده و بازنشر میشود. در نتیجه، کاربران با روایتهایی مواجه میشوند که اختلافها را حادتر نشان میدهد. هر استوری و هر پست میتواند به اعلام موضعی صریح تبدیل شود و دوستان را در برابر انتخابی ناگهانی قرار دهد؛ همراهی یا فاصله.
آنفالو و بلاک، در این میان، ابزارهایی فوری و کمهزینه برای مدیریت اضطراباند. اما در سطح کلان، انباشت این حذفها، شبکههای اجتماعی را به نقشهای از شکافهای عمیق بدل میکند.
آنفالو و بلاک؛ شکل نرمِ خشونت مجازی
چنان که در نگاه اول، آنفالو و بلاککردن در شبکههای اجتماعی ابزارهایی ساده برای مدیریت مرزهای شخصیاند؛ کاربر میتواند تصمیم بگیرد چه کسی محتوایش را ببیند یا چه محتوایی را نبیند. این امکان، در سطح فردی، میتواند کارکردی محافظتی داشته باشد؛ یعنی کاهش اضطراب، پرهیز از تنش و حفظ آرامش روانی. اما در بستر قطبیشدن شدید سیاسی، همین ابزارهای خنثی میتوانند به سازوکاری برای «طرد نمادین» تبدیل شوند؛ نوعی حذف علنی که پیام اجتماعی آن فراتر از یک انتخاب شخصی است.
از منظر جامعهشناسی ارتباطات، بلاککردن در فضای عمومی دیجیتال قطع یک رابطه خصوصی نیست، بلکه نوعی «بیاعتبارسازی» است. در جامعهای که بخش مهمی از تعاملات و هویت اجتماعی در فضای آنلاین شکل میگیرد، حذف دیجیتال میتواند معادل حذف از جمع تلقی شود. فردِ بلاکشده نهتنها دسترسی خود را از دست میدهد، بلکه پیام ضمنی دریافت میکند که «تو بیرون از دایره مشروعیت منی.»
در فضای قطبی، این کنش بهتدریج به ابزاری برای مجازات نمادین تبدیل میشود؛ بدون فریاد و درگیری فیزیکی، اما با اثر روانی قابل توجه. در همین چارچوب است که برخی پژوهشگران از مفهوم «خشونت نمادین» استفاده میکنند؛ نوعی اعمال قدرت که از طریق حذف، تحقیر یا نادیدهگرفتن رخ میدهد، نه از طریق آسیب فیزیکی. آنفالو و بلاک وقتی در بستر تنش سیاسی گسترده و همراه با برچسبزنی، افشاگری یا تحقیر عمومی رخ دهد، میتواند کارکردی تنبیهی پیدا کند. اینجاست که ابزارهای ارتباطی، بهجای تسهیل گفتوگو، به سازوکارهای مرزبندی سخت و بازتولید شکاف اجتماعی بدل میشوند.
در نهایت، پرسشی که بسیاری با آن مواجهاند این است که دوستی تعیینکننده است یا ایدههای انسانی؟ و پاسخ شاید در این جمله خلاصه شود که دوستی بدون حداقلهای اخلاقی پایدار نمیماند و اخلاق بدون امکان گفتوگو به تعصب بدل میشود. اما پرسش اصلی همچنان باقی است؛ در زندگی واقعی مردم، این گسستها چگونه رخ میدهد؟ چه چیزی اختلاف را به پایان رابطه تبدیل میکند؟ و تداوم این روند چه پیامدی برای انسجام اجتماعی خواهد داشت؟
از اختلاف تا قطع رابطه؛ نقطه شکست کجاست؟
بررسی تجربههای زیسته شهروندان نشان میدهد که پایان دوستیها معمولاً نتیجه یک اختلاف ساده نیست، بلکه حاصل انباشت تنش است. ابتدا شوخیها جدی میشود، بعد بحثها طولانیتر، سپس استوریها و پستها جای گفتوگوی رو در رو را میگیرد. در نهایت، یک جمله یا موضع خاص به «نقطه شکست» تبدیل میشود. در بسیاری از روایتها، افراد میگویند «اختلاف نظر داشتیم، اما وقتی او از فلان اتفاق دفاع کرد، دیگر نتوانستم ادامه بدهم.» این جمله نشان میدهد که پایان رابطه معمولاً زمانی رخ میدهد که فرد احساس میکند ارزشهای بنیادیاش زیر سؤال رفته است.
از منظر جامعهشناسی اخلاق، دوستی بر سه پایه استوار است: اعتماد، احترام متقابل و احساس امنیت روانی. اگر یکی از این پایهها فروبریزد، رابطه کارکرد پیشین خود را از دست میدهد. اختلاف سیاسی زمانی خطرناک میشود که این سه پایه را تخریب کند.
سه سطح از اختلاف؛ یک چارچوب تحلیلی
برای فهم بهتر مساله، میتوان اختلافها را در سه سطح دستهبندی کرد:
۱) اختلاف تحلیلی: دو نفر درباره علل یک بحران یا کارآمدی یک سیاست نظر متفاوت دارند، اما کرامت و نیت یکدیگر را زیر سؤال نمیبرند. در این سطح، گفتوگو همچنان ممکن است.
۲) اختلاف ارزشی: افراد درباره اولویتها اختلاف دارند؛ مثلاً امنیت را مقدم بر آزادی میدانند یا بالعکس. این سطح حساستر است، اما هنوز امکان همزیستی وجود دارد.
۳) اختلاف وجودی یا هویتی: در این سطح، یکی از طرفین، دیگری را فاقد مشروعیت اخلاقی میداند؛ مثلاً او را «بیوطن»، «بیاخلاق» یا «فاقد انسانیت» میخواند. اینجا اختلاف از سیاست عبور کرده و به نفی هویت تبدیل شده است.
بیشتر دوستیهایی که پایان یافتهاند، در سطح سوم دچار بحران شدهاند. اما در همین مرحله نیز پرسش دیگری مطرح است که آیا حذف کردن همیشه نشانه تعصب است؟ بسیاری معتقدند قطع رابطه نشانه کمتحملی است اما واقعیت پیچیدهتر است. گاهی فاصلهگرفتن تلاشی برای حفظ سلامت روان است؛ چرا که اگر گفتوگو به تحقیر، توهین یا بیاحترامی مداوم تبدیل شود، ادامه رابطه میتواند فرساینده باشد.
در عین حال، حذف گسترده و پیشدستانه هر صدای متفاوت نیز میتواند جامعه را به جزایر بسته تبدیل کند. در این وضعیت، افراد تنها با همفکران خود تعامل میکنند و تصویرشان از «دیگری» بر اساس روایتهای رسانهای شکل میگیرد، نه تجربه انسانی مستقیم. در این بین مرز میان «حفاظت از خود» و «انزوای ایدئولوژیک» نیز بسیار باریک است.
تجربه جامعه ایرانی؛ حافظه تاریخی شکافها
جامعه ایران در دهههای گذشته بارها دورههای تنش و شکاف سیاسی را تجربه کرده است؛ دورههایی که رقابتهای انتخاباتی، تحولات اجتماعی یا بحرانهای امنیتی، فضای عمومی را دوقطبی کرده است. در بسیاری از این مقاطع، اختلافها فقط در سطح نهادهای رسمی باقی نمانده، بلکه به درون خانوادهها، جمعهای دوستانه و محیطهای کاری نیز نفوذ کرده است. همین تجربههای تکرارشونده باعث شده بخشی از جامعه نوعی «حافظه عاطفی» نسبت به شکاف سیاسی داشته باشد؛ حافظهای که با هر بحران تازه دوباره فعال میشود.
این حافظه تاریخی دو اثر متضاد دارد. از یک سو، برخی افراد به دلیل تجربههای قبلی، سریعتر وارد موضعگیریهای شدید میشوند؛ زیرا گذشته به آنها آموخته که بحرانها میتواند عمیق و پرهزینه باشد. از سوی دیگر، همین تجربهها به بخشی از جامعه نشان داده که هیجانهای سیاسی گذراست و بسیاری از روابطی که در اوج تنش گسسته شدهاند، بعدها با حسرت یاد شدهاند. بنابراین، جامعه ایرانی هم خاطره تلخی از گسستها دارد و هم تجربهای از امکان ترمیم.
تفاوت امروز با گذشته، شدت و سرعت گردش روایتهاست. شبکههای اجتماعی شکافها را مرئیتر و گستردهتر کردهاند. پیشتر اختلافها در جمعهای محدود باقی میماند، اما اکنون هر موضعگیری در معرض دید گسترده قرار میگیرد و واکنشها سریع و عمومی است. همین امر باعث میشود حافظه تاریخی شکافها نهتنها در ذهن افراد، بلکه در آرشیو دیجیتال نیز ثبت شود. فهم این پیشینه به مخاطب کمک میکند بداند آنچه امروز رخ میدهد بیسابقه نیست، اما شکل و ابزارهای آن تغییر کرده و نیازمند مدیریت آگاهانهتری است. باید توجه داشت که روزگاری پیشتر، اختلافها عمدتا در جمعهای محدود و گفتوگوهای حضوری بروز میکرد. امروز، هر موضعگیری در معرض دید صدها و هزاران نفر قرار میگیرد. این عمومیشدن موضعها، هزینه عقبنشینی را بالا میبرد و احتمال مصالحه را کاهش میدهد.
انسجام اجتماعی در خطر؟
اما در مقابل شاید انسجام اجتماعی نیز زمانی تقویت میشود که افراد با وجود اختلافها، خود را بخشی از یک «ما»ی مشترک بدانند. اگر این «ما» به دو یا چند «آنها» تبدیل شود، خطر واگرایی افزایش مییابد. جامعهای که در آن دوستیها بهسرعت بر سر مسائل سیاسی قطع میشود، بهتدریج با کاهش سرمایه اجتماعی مواجه میشود. کاهش سرمایه اجتماعی پیامدهای متعددی دارد:
- کاهش اعتماد عمومی
- افزایش بدبینی نسبت به نهادها و افراد
- کاهش مشارکت مدنی
- افزایش احتمال بروز تنشهای شدید در بحرانها
در چنین شرایطی، حتی حل مسائل اقتصادی و مدیریتی نیز دشوارتر میشود، زیرا همکاری و اعتماد، پیشنیاز هر اصلاحی است.
دوستی یک امر خصوصی یا ستون نظم اجتماعی؟
دوستی فقط یک رابطه شخصی نیست؛ بخشی از شبکه اجتماعی است که جامعه را به هم متصل میکند. وقتی روابط میان افراد با گرایشهای متفاوت حفظ میشود، کانالهای ارتباطی میان گروههای مختلف جامعه باز میماند. این کانالها در زمان بحران، نقش سوپاپ اطمینان دارند. اگر این کانالها بسته شود، روایتهای رادیکال آسانتر گسترش مییابد. در غیاب تجربه مستقیم از «دیگری»، تصویر او اغلب بر اساس کلیشه و بدگمانی شکل میگیرد.
در این میان اما برخی از دوستیهایی که به دلیل تنش سیاسی قطع شدهاند، پس از فروکش کردن هیجانها احیا شدهاند. این تجربهها نشان میدهد که بخشی از گسستها محصول فضای ملتهب و لحظهای است. زمان، فاصله از بحران و بازگشت به گفتوگو میتواند برخی شکافها را ترمیم کند. اما اگر تخریب بر پایه تحقیر و نفی کامل هویت طرف مقابل باشد، بازسازی دشوارتر خواهد بود.
اگر قطبیشدن ادامه یابد، نسل جوان با چه الگویی از رابطه اجتماعی بزرگ خواهد شد؟ الگویی مبتنی بر حذف و طرد، یا الگویی مبتنی بر گفتوگو و مرزبندی اخلاقی توأمان؟ کما این که اگر بپذیریم که قطبیشدن سیاسی و گسست دوستیها نشانهای از فرسایش سرمایه اجتماعی است، پرسش بعدی این است: چه میتوان کرد؟ آیا باید این روند را نتیجه طبیعی بحرانها دانست و از کنار آن گذشت، یا میتوان برای ترمیم شکافها اقدام کرد؟ پاسخ، نه در انکار اختلافهاست و نه در دعوت به سکوت سیاسی. بلکه در بازتعریف مرزها و احیای ظرفیت گفتوگو نهفته است.
بازتعریف «دیگری»؛ از دشمن تا رقیب
در فضای جنگ روایتها، طرف مقابل بهسرعت به «دشمن» تبدیل میشود. این زبان، حتی اگر استعاری باشد، پیامد واقعی دارد. وقتی دیگری دشمن تلقی شود، حذف او مشروع جلوه میکند؛ چه در سطح گفتوگو، چه در سطح رابطه. اولین گام برای کاهش تنش، بازگرداندن دیگری به جایگاه «رقیب» یا «مخالف» است، نه «خصم وجودی». مخالف سیاسی میتواند اشتباه کند، اما لزوماً فاقد اخلاق یا انسانیت نیست. این تمایز ساده، امکان حفظ حداقلی از رابطه را فراهم میکند.
ولی همانطور که اشاره شد، مدارا نامحدود ممکن نیست. اما مرزبندی اخلاقی الزاماً به معنای قطع کامل رابطه نیست. میتوان با صراحت گفت «با این موضع تو موافق نیستم و آن را خلاف ارزشهای خود میدانم»، اما در عین حال، کانال ارتباط را باز گذاشت. در بسیاری از موارد، بحران نه از اختلاف، بلکه از سکوت طولانی و انفجار ناگهانی ناشی میشود. گفتوگوی صریح و محترمانه میتواند از انباشت سوءتفاهم جلوگیری کند.
نقش رسانهها؛ مسئولیت در برابر هیجانهای اجتماعی و سیاسی
رسانهها در عصر شبکههای اجتماعی فقط منتقلکننده خبر نیستند؛ شکلدهنده روایتاند. تیترهای هیجانی، دوگانههای افراطی و زبان تحقیرآمیز میتواند شکافها را تعمیق کند. در مقابل، روایتهای تحلیلی و چندصدایی، امکان دیدن پیچیدگی واقعیت را افزایش میدهد. رسانهها در شرایط قطبیشده فقط «منبع خبر» نیستند؛ آنها چارچوبی میسازند که مخاطب از طریق آن واقعیت را میفهمد. وقتی یک رویداد سیاسی با زبان هیجانی، دوگانههای تند («یا با ما یا علیه ما») و روایتهای صفر و صدی بازنمایی میشود، ذهن مخاطب نیز به همان سمت سوق پیدا میکند و در چنین فضایی، پیچیدگیها حذف و تفاوتها اغراق میشود.
مخاطب بهجای آن که با طیفی از دیدگاهها روبهرو شود، با تصویر سادهشدهای از «خوب مطلق» و «بد مطلق» مواجه میشود. نتیجه این بازنمایی، کاهش تحمل و افزایش حساسیت عاطفی است؛ یعنی همان چیزی که دوستیها را میکند. در مقابل، رسانهای که مسئولانه عمل میکند، میتواند به کاهش تنش کمک کند. این رسانه بهجای برچسبزنی، تحلیل میدهد؛ بهجای تقلیل اختلاف به جنگ خیر و شر، لایههای مختلف مسئله را توضیح میدهد؛ و بهجای حذف صداهای متفاوت، آنها را در چارچوبی محترمانه بازتاب میدهد.
چنین رویکردی به مخاطب کمک میکند بفهمد اختلاف نظر لزوماً به معنای دشمنی نیست. در جامعهای که بخش زیادی از برداشت افراد از «دیگری» از طریق رسانه شکل میگیرد، این تفاوت رویکرد میتواند مستقیماً بر کیفیت روابط اجتماعی و حتی دوام دوستیها اثر بگذارد. باید توجه داشت که رسانهای که اختلاف را به نزاع خیر و شر تقلیل دهد، ناخواسته به گسست اجتماعی دامن میزند. اما رسانهای که پیچیدگیها را نشان دهد و از برچسبزنی بپرهیزد، به حفظ انسجام کمک میکند.
سپرهای فردی در برابر قطبیشدن
در سطح فردی، ارتقای سواد رسانهای اهمیت ویژهای دارد. بسیاری از تنشها ناشی از مواجهه مداوم با محتوای تحریکآمیز و یکسویه است. آگاهی از سازوکار الگوریتمها، پرهیز از بازنشر هیجانی و تلاش برای شنیدن روایتهای متنوع میتواند شدت قطبیشدن را کاهش دهد. نخستین سپر فردی، مدیریت مصرف رسانهای است. قطبیشدن معمولاً با قرار گرفتن مداوم در معرض محتوای هیجانی، خشمبرانگیز و یکسویه تشدید میشود. یک شهروند میتواند آگاهانه تنوع منابع خبری خود را افزایش دهد، از بازنشر فوری مطالب تحریککننده پرهیز کند و پیش از واکنش عاطفی، چند دقیقه مکث کند.
همین فاصله کوتاه میان «دیدن» و «واکنش» میتواند شدت تنش را کاهش دهد. همچنین محدود کردن زمان حضور در شبکههای اجتماعی، بهویژه در دورههای بحران، به تنظیم هیجانی کمک میکند و اجازه نمیدهد فرد دائماً در وضعیت آمادهباش عاطفی بماند.
دومین سپر، تفکیک انسان از موضع است. یکی از خطاهای رایج در شرایط قطبی این است که افراد، کل هویت طرف مقابل را به یک نظر سیاسی تقلیل میدهند. تمرین آگاهانه این تفکیک و این که «او یک انسان پیچیده با تجربهها و نگرانیهای خاص خود است، نه فقط یک موضع سیاسی»؛ شاید به حفظ تعادل کمک میکند.
این به معنای پذیرش یا تأیید دیدگاه او نیست، بلکه جلوگیری از تبدیل اختلاف به نفی کامل شخصیت طرف مقابل است. چنین رویکردی امکان گفتوگوی محترمانه یا حداقل همزیستی آرام را افزایش میدهد.
سومین سپر، مرزبندی محترمانه اما شفاف است. شهروند میتواند بدون توهین یا تحقیر، خط قرمزهای اخلاقی خود را بیان کند که «با این نظر موافق نیستم و آن را خلاف ارزشهای خود میدانم، اما ترجیح میدهم گفتوگو را در چارچوب احترام ادامه دهیم.»
این نوع بیان، هم از خود فرد محافظت میکند و هم امکان تخریب کامل رابطه را کاهش میدهد. در نهایت، سپر فردی یعنی ترکیبی از خودآگاهی هیجانی، سواد رسانهای و مهارت ارتباطی؛ مجموعهای که کمک میکند در میانه اختلافهای تند، فرد نه جذب افراط شود و نه به انزوای کامل پناه ببرد. همچنین، تفکیک «موضع سیاسی» از «ارزش انسانی» تمرینی ضروری در این میان است. از یاد نبریم که انسانها پیچیدهتر از یک پست یا یک جملهاند.
بازسازی سرمایه اجتماعی؛ از خانواده تا محله
سرمایه اجتماعی در خلأ شکل نمیگیرد. خانوادهها، جمعهای دوستانه، انجمنهای محلی و نهادهای مدنی نقش مهمی در حفظ ارتباط میان افراد با دیدگاههای متفاوت دارند. هرچه این فضاهای میانی فعالتر باشند، احتمال گسست کامل کمتر میشود. برگزاری گفتوگوهای غیررسمی، نشستهای فرهنگی و فعالیتهای مشترک غیرسیاسی میتواند یادآور این نکته باشد که افراد بیش از آنکه در سیاست متفاوت باشند، در زندگی روزمره مشترکاند.
دوستی بهعنوان انتخاب آگاهانه
دوستی امری خودکار نیست؛ انتخابی آگاهانه است. در عصر جنگ روایتها، حفظ دوستی با فردی که با ما اختلاف دارد، گاه نیازمند تلاش مضاعف است. این تلاش به معنای چشمپوشی از اصول نیست، بلکه به معنای مدیریت اختلاف در چارچوب احترام متقابل است. البته، همه روابط قابل حفظ نیستند. اگر رابطه به تحقیر مداوم، تهدید یا نفی کرامت انسانی بینجامد، فاصلهگرفتن میتواند اقدامی سالم باشد. اما اگر صرفاً اختلاف نظر است، شاید گفتوگو ارزش امتحانکردن داشته باشد.
جامعه در یک مسیر دوگانه با جزایر جدا یا پلی میان تفاوتها!
مساله پایان دوستیها به دلیل اختلاف سیاسی، موضوعی شخصی نیست؛ شاخصی از وضعیت کلی جامعه است. جامعهای که در آن اختلافها به حذف فوری منجر شود، در برابر بحرانهای بزرگتر آسیبپذیرتر خواهد بود. اما جامعهای که بتواند میان مرزبندی اخلاقی و حفظ ارتباط تعادل برقرار کند، ظرفیت عبور از بحران را افزایش میدهد. در عصر جنگ روایتها، شاید مهمترین پرسش این باشد که آیا میتوانیم با وجود اختلافهای جدی، همچنان یکدیگر را بهعنوان «شریک در سرنوشت جمعی» ببینیم؟ پاسخ به این پرسش، نه فقط سرنوشت دوستیهای فردی، بلکه آینده انسجام اجتماعی را رقم خواهد زد.