بترسید از زنانی که شجاعت ایستادن پیدا کردهاند؛
بترسید از مردمی که دیگر از گلوله نمیترسند
مژگان ایلانلو
از دیروز که صدای آن زنِ بیپناه در پسزمینه ویدئوهای اعتراضات پخش شد؛ که با صدایی آکنده از خشم، بغض، شجاعت و قدرت به مردان تا دندان مسلح میگوید: «مرا به رگبار ببند، من شرمنده بچههایم هستم… یک وعده غذای خوب نمیتوانم به آنها بدهم…»
به معنای واقعی کلمه بیقرارم… بیقرار.
نه که فقط او این حال را داشته باشد؛ تمام این سرزمین تا مغز استخوان در سیاهچاله فقر و فلاکت افتاده است.
در تمام این سالها که ارتش نیابتی راه انداختید، سربهسر جنایتکار تا بن دندان مسلحی مثل اسرائیل گذاشتید.
محمودتان «بشکن و بالا بنداز» راه انداخته بود که «انرژی هستهای حق مسلم ماست» و «هولوکاست کشک است» و با نفت بشکه صد و پنجاه دلار، مسجد امام زمان را در ونزوئلا میساخت.
در تمام این سالها، مردم مظلوم را به چاه فقر و فلاکت انداختید.
بیش از سی سال است که با فریبکاری اصلاحات، فرصت خریدید؛ در اتاقهای فکرتان خدعه کردید؛ گفتید هوا که پس شد، دو روز سرشان را با دروغ و نیرنگ گرم میکنیم؛ خرمان که از پل گذشت، دلقکان سیاسی به میدان میآیند تا بگویند نشد، زمان میبرد، اصلاحات گامبهگام است؛ دستاوردسازی میکنند که همین هم از سرتان زیاد است و مردم دوباره منتظر میشوند و ما قهقهه مستانه میزنیم و فرصت چپاول میخریم.
اما نفهمیدید که این مردم مظلوم و صبور، یک روز صبرشان تمام میشود. یک روز میرسد که پتک فولادی خشم و سونامی خروشان ارادهشان، سپرهای پوشالی و باتومهای پلاستیکی شما را له میکند.
مردمی که آنقدر دروغ و دغل و فساد از شما دیدهاند که دیگر هیچ سناریویی فریبشان نمیدهد؛ مردمی که دیگر خستهتر و خشمگینتر از آن هستند که به شما فرصتی دوباره دهند.
باختید؛ بد هم باختید. با این مردم بد کردید، با این سرزمین بد کردید، با خودتان بد کردید. حالا دیگر حتی حفظ نظامتان هم برایتان مهم نیست؛ فقط میخواهید با لجبازی بیمارگونه حرف محال را به کرسی بنشانید؛ یکی بگوید، شما هم مثل ملیجکان دربار برایش دایره و دمبک بزنید. حالا تاوانش را پس دهید…
تمام این سالها به زور گلوله سر پا ایستادید.
در چهار صد و یک نوشتم: «بترسید از زنانی که شجاعت ایستادن پیدا کردهاند». حالا در دیِ ۴۰۴ مینویسم: بترسید از مردمی که دیگر از گلوله نمیترسند.