ايران امروز

نشريه خبری سياسی الكترونيك

Iran Emrooz (iranian political online magazine)

iran-emrooz.net | Fri, 13.05.2022, 11:21

غریب آشنا: راز یک نگاه

نازی عظیما

مطمئن نیستم، ولی گمان می‌کنم در منزل خاله‌ام جمع شده‌ایم. ‏خانۀ خاله پوری مثل همیشه پر از مهمان است. بخشی خانواده‌اند و بخشی‌ دوستان. من هم که همیشه در همۀ مهمانی‌های او ‏حضور دارم. همهمۀ گفت‌وگوهای دونفری و چندنفری و سروصدای به ‏هم خوردن قاشق و چنگال و ظرف و ظروف در هم پیچیده است. ته ‏سالن هم تلویزیون با صدای خاموش دارد کار خودش را می‌کند. ‏برنامه‌های تلویزیونی می‌آیند و می‌روند بی‌آن که توجهی را ‏جلب کنند. شاید، گه‌گاه، کسی میان حرف خودش یا دیگران، ‏نگاهی به صفحۀ آن بیندازد. همین! که نوبت به برنامۀ ‏رنگارنگ می‌رسد. برنامه‌ای است «واریته»وار، خاص نوعی موسیقی‌ ‏که به موسیقی«پاپ» معروف شده. برنامه‌ای مقبول طبعِ جوان و ‏پیر، با موسیقی‌ای مناسب‌ برای رقص‌های غربی‌ بر ریتم‌های ‏گوناگون خارجی و با شعرهای ‌‌نوگرایی که رفته رفته کفۀ کلمات ‏شکسته و زبان محاوره‌ای آن‌‌‌ها چرب‌تر می‌شود، و با شرکت ‏خوانندگان پاپ و نیمه سنتی روز، از زن و مرد. پوران و‌ هایده و مهستی و حمیرا و ویگن و عارف و ستار و سُلی و ابی و ‏داریوش و رامش و نارملا و مرجان و گیتی و بقیه... خواننده‌ها ‏یکی یکی می‌آیند و می‌خوانند و می‌روند و نصیب‌شان از جمع این ‏مجلس همان نگاه کوتاه است. به ناگاه وضعیت عوض می‌شود. یک ‏نفر به سوی تلویزیون می‌جهد و پیچ صدای آن را می‌چرخاند. به ‏یک آن سکوت بر سالن حکم‌فرما می‌شود.

گوگوش آمده است.‏

به گمانم با تصنیف «من آمده‌ام». با موهای بسیار کوتاه و ‏حرکات ریتمیک و ظریف و نرم رقص مانند دست و گردن و بدن. و ‏با نگاه و خنده‌ای در اوج ملاحت و جذابیت و اغواگری زنانه و ‏در عین حال شرم‌آگین و معصومانه. با ادا و اطواری لوند و ‏عشوه‌گر اما نه بازاری و مبتذل. حالا همه ساکت‌اند و چشم‌ها به ‏تلویزیون دوخته است. گوگوش با صدا و نگاه و حرکات چهره‌اش ‏حس موسیقی و کلام شعر را چنان مستقیم و کامل از طریق چشم ‏دوربین به چشم بیننده منتقل می‌کند که شخص خود را تنها ‏مخاطب او تصور می‌کند، انگار گوگوش دارد برای او می‌خواند، و ‏این گونه است که تماشاگر به تسخیر او درمی‌آید. نگاهم را از ‏تلویزیون برمی‌دارم و به جمع می‌اندازم. همه با دهانی نیم‌باز ‏و لبخندی ماسیده بر لب، مسحور و مجذوب به پرده زل زده‌اند. ‏انگار جادو شده‌اند. گوگوش دارد می‌خواند. نمی‌خواند، می‌رقصد. ‏نمی‌رقصد، بازی می‌کند. بازی نمی‌کند، نمایش می‌دهد. یک تن ‏نیست، یک مجموعه است. یک فرد نیست، یک نهاد است. کسی می‌‏گوید: «موهاش رو چرا این‌قدر کوتاه کرده؟» دیگری می‌گوید: ‏‏«ولی چه قدر به‌اش می‌آد.» و صدایی مسن‌تر تصریح می‌کند: ‏‏«هرکاری می‌کنه به‌اش می‌آد.»‏

از فردا مدل موی گوگوشی مد می‌شود. ‏

چه آنها که نظر می‌دهند و چه آنها که ساکت‌اند، چشم و گوش‌شان ‏را با مهری درونی به او سپرده‌اند. نظیر مهری که خود من به ‏او دارم. مهری که همۀ ما تماشاگران به او داریم. عاطفه‌ای ‏منحصر به فرد که فقط معطوف به اوست. مجموعه‌ای از محبت و ‏مجذوبیت، تحسین و ترحم. ‏

گفتن از کدام گوگوش؟

وقتی برای نوشتن این مطلب به گوگوش فکر می‌کنم، میان دو ‏احساس سرگردان می‌شوم. دو احساس برای دو واقعیت. واقعیت دو ‏گوگوش. دو گوگوش در دو زمان و مکان متفاوت. و در دو قالب و ‏رفتار و شخصیت متفاوت: یکی گوگوشی است که پیش از انقلاب و ‏در ایران می‌شناختم، که دیگر نیست، اما هنوز به همان‌گونه در ‏یاد و ذهن من است؛ و یکی گوگوشی است که پس از انقلاب و در ‏خارج از ایران دیده‌ام، که خاطره‌ای از او با این فرم و ‏محتوا ندارم. هم نمی‌شناسمش. و هم...چرا خود گوگوش است. می‏شناسمش.‏

واقعیت آن است که من تا به حال هیچ‌یک از این دو گوگوش را ‏از نزدیک ندیده‌ام و در هیچ یک از کنسرت‌های زندۀ این دو ‏شرکت نکرده‌ام. اما چرا وقتی به گوگوش فکر می‌کنم ذهنم متوجه ‏دو انسان جداگانه می‌شود؟ نکند آن‌چه از نام گوگوش به ذهنم ‏می‌آید گوگوشی باشد که کاری با واقعیت هیچ‌یک از این دو ‏ندارد؟ گوگوشی باشد که من در ذهن خود از او ساخته‌ام؟ و ‏شاید آن‌چه در اینجا می‌نویسم دربارۀ همین گوگوش است.‏

برای نوشتن دربارۀ این گوگوش، باید دو گوگوش را از هم ‏تفکیک کنم. کاری که درمورد خودم و همۀ هم‌نسلانم هم صدق می‏کند همۀ ما آدم‌های دوپاره و تقسیم شده به دو دوران از هم ‏گسستۀ «پیش‌ازانقلاب» و «پس‌ازانقلاب» تا شاید بتوانم به حلقۀ ‏رابطی دست یابم که این دوگانگی را یگانه کند و این دو ‏پارگی را به هم برساند و این قهر درونی راهی به آشتی ‏بجوید. قصدم از این نوشته نه تحلیل و تفسیر جایگاه هنری ‏گوگوش در عرصۀ موسیقی و نمایش در ایران است و نه ارزش ‏گذاری بر آن، بیشتر می‌خواهم این گوگوش امروز را، و از طریق ‏آن، شاید، خود امروزی‌ام را بشناسم.‏

این روزها وقتی در اینترنت گوگوش را به‌ویژه برای نوشتن ‏این مطلب در حال اجرای کنسرت بر صحنه‌های باشکوه و سالن‌های ‏پرتماشاگر در آمریکا و اروپا و دوبی می‌بینم، دچار نوعی ‏زمان پریشی می‌شوم. این خانم نسبتاً جاافتاده و اندکی فربه، ‏اما متناسب، که حرکاتش بر صحنه با وقار و کندی انجام می‌شود ‏و از آن چستی و چالاکی قدیم اثری ندارد، و دوربین‌ها در ‏زاویۀ نیم‌رخ، شانه‌های او را اندکی افتاده و پشتش را اندکی ‏خمیده نشان می‌دهند که اگر نه نشانۀ پوکی استخوان، که شاید ‏به دلیل تغییرات ناشی از گذر عمر باشد با آن چهرۀ شیرین و ‏گونه‌های پُر شده و اندام تاحدی فربه و دست‌کاری شده اما ‏متناسب و زنانه، تنها نشان دوری از آن گوگوش شاد و شیطان و ‏ظریف اندام با بدنی نازک و دخترانه دارد که تا پیش از ‏انقلاب بر تلویزیون می‌دیدم. اما هنوز دو نشانه هست که از آن‏ها می‌توانم گوگوش آشنایم را در این خانم بازشناسم. صدایش، ‏که همان صداست. گیرم بم‌تر و گرفته‌تر اما با همان حس و حال ‏و همان قدرت و شیوۀ اجرا، که «تنها صداست که می‌ماند». و ‏دیگری چشم‌هایش، و مهم‌تر از آن، نگاهش، و درست‌تر بگویم، غمی ‏که در نگاه اوست، غمی آشنا، همان غم دیرین که حتی وقتی در ‏پنج سالگی می‌خندید، و هنوز وقتی در هفتاد سالگی می‌خندد، ‏حتی وقتی تصنیف‌های شاد می‌خواند و با آن‌ها می‌رقصید، و هنوز ‏وقتی ترانه‌های شاد می‌خوانَد و حالتی از رقص به خود می‌گیرد، ‏وقتی روی صحنه کودک شیرین و شیطان و بلایی بود که دل‌ها را، ‏هم مجذوب خود می‌کرد، و هم به درد می‌آورد، از چشمانش جدا ‏نمی‌شد و هنوز جدا نشده است. ‏

از گوگوشی که می‌شناسم

برای من و هم سن‌وسالان من، که تقریباً هم سن‌وسال گوگوش ‏بودیم، گوگوش انگار جزو خانواده بود.‏

آن وقت‌ها قوم و خویش‌ها و دوستان و آشنایان سرزده و بی‌خبر ‏قبلی به خانه‌های هم می‌رفتند و مقدم‌شان همواره خیر و قدم‌شان ‏خوش بود. گوگوش قطعاً فامیل ما بود. که اگر نبود چگونه بی‌‏دعوت به خانه‌های ما می‌آمد و همۀ خانواده، از شیخ و شاب و ‏مستخدم و ارباب مشتاقانه پذیرایش بودیم؟ نه فقط فامیل ما، ‏که هم‌سن‌وسال ما هم بود. با هم بزرگ می‌شدیم. گیرم در دو ‏دنیای مختلف. ما در دنیای خانواده و مدرسه و او در دنیای ‏کسب‌وکار نمایش. در دورترین خاطراتی که از کودکی‌ام به یاد ‏می‌آورم، گوگوش را به صورت دخترکی چهار، پنج ساله می‌یابم.

ما گوگوش را اول با صدایش شناختیم، که از رادیو پخش می‌شد و ‏سپس با عکس و تفصیلاتش آشنا شدیم، که در مجلات و هفته‌نامه‌های ‏آن روزگار چون سپیدوسیاه و تهران‌مصور و غیره منتشر می‌شد، و ‏دست آخر مجموعۀ او را با شکل و شمایل زنده ‌دیدیم، بر پردۀ ‏سینما و بعد در شوهای تلویزیونی. دختر کوچولوی خوشگل خوش ‏ادای شاد و شیطانی بود که می‌خواند و می‌رقصید و تقلید همۀ ‏صداها و زبان‌ها را با ادا و اطوار درمی‌آورد و آوازهای ‏معروف‌ترین خوانندگان زن و حتی مرد آن دوران را می‌خواند یا ‏بهتر بگویم تقلید می‌کرد. از دلکش و پوران گرفته تا بانو ‏مهوشِ «از هند آمده» و بانو شهپرِ «کی تو رو قشنگت کرده». ‏تازه دو ساله بود که به اجرای شوهای زنده پرداخت. که در آن‌ها روی بند راه می‌رفت و همراه پدرش عملیات محیرالعقول و ‏خطرناک آکروباسی را زنده و بی‌رعایت هیچ احتیاط امنیتی ‏انجام می‌داد. نفس در سینۀ بیننده حبس می‌شد وقتی پدرش او را ‏روی صندلی لهستانی می‌نشاند و پایۀ صندلی او را روی پایۀ ‏صندلی دیگر می‌گذاشت و صندلی زیرین را بلند می‌کرد و روی ‏چانه می‌گذاشت و دخترک با ژست هنرپیشگان زن جاافتاده، پا ‏روی پای دیگر انداخته، بی‌حرکت می‌نشست و با لبخندی از سر ‏غفلت به مردم نگاه می‌کرد. و کدام دلی بود که نلرزد و شور ‏نزند که مبادا بچه از آن بالا تکانی بخورد (که خوب بچه است ‏دیگر) و تعادل به هم بخورد و بچه به زمین بیفتد. که یک بار ‏هم افتاد و پدر، صابر آتشین، بچه را در هوا گرفت. در واقع ‏موهای دم اسبی بلند بچه را گرفت و این گونه او را از خطر ‏نجات داد(۱)‏. گوگوش از همان زمان با پدرش در تهران و شهرستان‌ها، در عروسی‌ها و جشن‌ها، و در باشگاه‌های درجه سوم و چهارم، ‏برای کارمندان و کارگران اداره‌ها و مؤسسات برنامه اجرا می‌‏کرد. می‌رقصید و می‌خواند و در تئاترهای لاله‌زاری بازی می‌کرد. ‏بزرگ‌تر که شد، از هفت، هشت سالگی، در سینما هم ظاهر شد.

باید اذعان کنم که گوگوش هرگز هنرمند محبوبم نبوده است. ‏هرگز برای دیدن برنامه‌هایش به کاباره‌ای نرفتم، فیلم‌هایش از ‏نوع سینمای تجارتی بود که در زمرۀ سینمای مورد علاقۀ من ‏نبود، و موسیقی‌اش از نوعی نبود که بخواهم در خلوت و خانه، ‏یا در حین راندن که برایم بهترین زمان برای شنیدن موسیقی ‏است، به آن گوش بدهم. موسیقی محبوب ایرانی من، از همان ‏کودکی، از نوع موسیقی سنتی ایرانی بود که در برنامه‌ها‌ی گل‌های پیرنیا، و ادامۀ آن در گلچین هفته و گل‌های تازۀ سایه ‏از رادیو می‌شنیدم. زنان خوانندۀ محبوبم نیز همان ‏خوانندگان زن در برنامه‌های گل‌ها بودند. مرضیه خوانندۀ ‏محبوبم بود و بارها او را در مجالس خانوادگی دیده بودم، و ‏سپس دلکش و پوران و الهه، که آن‌ها را در عروسی‌ها، و البته ‏در سینما نیز، می‌دیدیم. آن‌ها به نسل قبل از ما تعلق ‏داشتند.

از خوانندگان نسل خودم، یکی سیما بینا بود که در برنامۀ ‏کودک رادیو تصنیف‌های کودکانه یا محلی می‌خواند؛ عهدیه بود ‏که صدای دلنشینی داشت و تلفظ شین‌اش به قول معروف شش نقطه ‏بود. او هم در برنامۀ کودک می‌خواند و بزرگ که شد در گل‌ها ‏برنامه اجرا کرد و سپس در سینمای معروف به «فیلم‌فارسی» به ‏جای بازیگران زن چون فروزان و دیگران تصنیف و آواز ‌خواند؛ ‏بهشته بود که صدای دل‌انگیزی داشت؛ آلیس و بلا الوندی، ‏دختران نیکول الوندی؛ و البته حمید عبادی و فرهاد سوادکوهی ‏و عده‌ای دیگر. در میان خوانندگان برنامۀ کودک، که کودکی من ‏با آن هم‌عنان پیش می‌رفت، سیما بینا و بعد از او بهشته و ‏عهدیه را دوست داشتم، صدای آلیس و بلا با شعرهای کودکانۀ ‏ترانه‌هایشان جذابیتی برایم نداشت. اما جز این کودکان ‏هنرمند، کودک دیگری هم بود که شیوه و روش دیگری داشت. سبک ‏زندگی‌اش نه با هیچ‌یک از خوانندگان «برنامۀ کودک»ی می‌خواند، ‏و نه با ما کودکان شنوندۀ آن برنامه. او را از راه عکس و ‏تفصیلاتش که در مجلات آن روزگار چاپ می‌شد، می‌شناختم. کودکی ‏که می‌خواند، می‌رقصید، در فیلم و تئاتر بازی می‌کرد. ترانه‌های خوانندگان معروف را، بی‌توجه به سبک و جایگاه موسیقی ‏آنان، تقلید و اجرا می‌کرد. و در حین اجرا، از همان کودکی، ‏اجزای بدن نازک و چهرۀ زیبا و حرکات صورت و چشم و ترکیب ‏عجیب لبخند و نگاه غمگین‌اش، با ریتم موسیقی و حس کلماتی که ‏می‌خواند، در‌هارمونی بود. ‏

گوگوش؛ کودک کار

گوگوش را می‌توان، و باید، کودک کار شمرد. از همان دو سالگی ‏که برنامه‌هایش با پدرش همراه با عملیات آکروباسی آغاز شد ‏برای جلب مشتری و کسب درآمد مورد استفاده یا بهره‌برداری ‏تجاری توسط پدر قرار گرفت. امری که میل و ارادۀ کودک در ‏آن دخیل نبود. او به عنوان فرزند در تملک و اختیار پدر ‏بود. شرع و قانون هردو این قدرت و اختیار را به پدر داده ‏بودند. چیزی به نام حقوق کودک وجود نداشت. نگاه پدر به ‏دخترک نگاه پدر به فرزند به مثابه موجود انسانی نبود، ‏دخترک برایش ابزار یا شیء یا عروسکی بود در خدمت برآوردن ‏رویاهای تحقق نیافتۀ او برای کسب شهرت و ثروت. شومن درجه ‏سه و گمنامی که برای رونق دادن به کار و کسب و درآمد بیشتر بی‌محابا و مروت از دوسالگی بچه را روی صحنه برد و از او ‏کار بی‌مزد ‌‌کشید. مادر بچه در همان دو سالگی‌ از پدر، و از ‏دخترک دوساله و پسرک یک ساله‌اش جدا شده بود و چیزی نگذشت ‏که دختر کوچک، بی‌بهره از مهر مادر، تجربۀ زندگی با «زن‌پدر» ‏را نیز به تجربه‌های زودهنگام و رنج‌آلود زندگی خود افزود. ‏زن‌پدری با همان خصوصیت‌های نمادین و معروف «زن‌پدر»، که ‏مانند پدر او را استثمار می‌کرد. اما اگر استثمار و استبداد ‏مرد پدر مالک ( که کودک خسته و مست خواب را شبانه با سنگ ‏دلی بیدار می‌کرد تا برای اجرای برنامه به روی صحنه ببرد) ‏احتمالاً با کشیدن دست محبتی بر سر کودک توام بود، و کودک در ‏برابر تسلیم به خواست ستم‌گرانۀ پدر، تشویق تماشاگران و ‏رضایت پدر را به دست می‌آورد، اما استثمار و استبداد زن ‏پدر، که دختربچه را به نگهداری از برادر ناتنی کوچکش و ‏انجام کارهای خانه وامی‌داشت، با کتک و ترس و آزار ‏(۲) همراه ‏بود. تازه، در محیط بستۀ خانه، تماشاگر و تحسین کننده‌ای هم ‏نبود که شاهد و ستایش‌گر خدمات او به این زن نامادری مالک ‏باشد.

نگاه ابزاری و مالکانه به دخترک تا حدی بود که او را حتی ‏به مدرسه نیز نفرستادند. زیرا از کار دخترک بود که خرج ‏خانواده می‌گذشت. یک سال از سن مدرسه رفتن دخترک گذشته بود ‏و کسی به فکر تحصیل او نبود. می‌دانیم در کشورهایی که از ‏قوانین حامی حقوق کودک برخوردارند، کارکشیدن از کودکان و ‏به مدرسه نفرستادن ‌آنان عملی غیرقانونی و مجرمانه است و ‏حتی از خانوادۀ بچه سلب صلاحیت می‌شود و تربیت او به مرجعی ‏دیگر سپرده می‌شود. اما در ایران آن زمان (و تا همین زمان)، ‏در غیاب چنین قوانین و چنین ذهنیتی، حتی جان کودک تحت سلطه ‏و ارادۀ مرد پدر مالک بود (و هست) تا چه رسد به کار و ‏تحصیل. مدرسه رفتن دخترک البته مایۀ نارضایتی پدر و زن پدر ‏هر دو بود. که هم او را از اجرای برنامه با پدر و پول ‏درآوردن باز می‌داشت، و هم وقتی برای انجام وظایف بچه‌داری و ‏خانه‌داری برای نامادری نمی‌گذاشت. سرانجام به اصرار و ‏یادآوری یکی از اقوام بود که پدر، بچه را که یک سال از سن ‏مدرسه رفتنش گذشته بود، به مدرسه ‌گذاشت. نمی‌دانم در مدرسه ‏شاگرد موفقی بوده یا در میان همکلاسی‌هایش دوستانی داشته یا ‏خیر. اما بی‌شک کودکی بسیار باهوش، بالاتر از هوش معمولی، و ‏بسی متفاوت با هم‌کلاسی‌هایش بوده است که شاید همین نمی‌‏گذاشته او بچۀ مدرسه‌‌روی معمولی‌ به شمار آید. تجربه‌هایی که ‏دخترک در نخستین سال‌های عمر از کار و زحمت و رنج داشت، حتی ‏برای بسیاری از بزرگسالان ناشناخته بود، تا چه رسد به ‏کودکان هم‌سال و هم‌کلاسی. از همین رو می‌شود حدس زد که چه بسا ‏بچه، در مدرسه دوستی نداشته و کودکی تنها بوده، به‌ویژه که ‏معمولاً دوستی‌های دوران مدرسه در سال‌های دبیرستان شکل می‌گیرد ‏و او هیچ‌گاه به دبیرستان نمی‌رود. دخترک نه‌فقط در چشم بچه‌های مدرسه، بلکه حتی در نظر معلمان هم، بایست موجودی ‏متفاوت و غیرمعمول بوده باشد. او که از دو سه سالگی در ‏کافه‌ها برنامه اجرا می‌کرد دیگر در شش هفت سالگی اسم و رسمی ‏به هم زده و از ستارگان مشهور بازار نمایش به شمار می‌رفت. ‏امری که بی‌تردید نزدیکی به او و صمیمی شدن با او را برای ‏بچه‌ها دشوار می‌کرد. ‏

هرچه دخترک بزرگ‌تر می‌شود و هرچه استعداد بیشتری در بازیگری ‏و نمایش بر صحنه‌های گوناگون، چه زنده و چه درسینما، نشان ‏می‌دهد، سوءاستفادۀ پدر و زن‌پدر از او بیشتر می‌شود. شش ‏ابتدایی را که تمام ‌کرد، دیگر او را به مدرسه نگذاشتند. او ‏دیگر رفته‌رفته تنها نان‌آور خانواده است. نان‌آوری که به حکم ‏کودک بودن، برخلاف نان‌آوران دیگر، زیر سلطه و ستم نان‌خورانش ‏قرار داشت. زیرا که کودک از خود اختیاری نداشت. در اختیار ‏و مطیع بزرگترها بود. بزرگترهایی که سرنوشت و آیندۀ او را ‏در همان کودکی رقم می‌زدند. که بیرون خانه به جای مدرسه او ‏را به روی صحنه می‌فرستادند و درون خانه به جای درس خواندن ‏و بازی با توپ و عروسک، به خانه‌داری و بچه‌داری وامی‌داشتند. ‏اسباب بازی‌اش عروسک نبود. برادر کوچکش بود. که بایست زیر ‏فشار ترس و تهدید و کتک او را چون فرزند خود بزرگ ‌می‌کرد(۳)‏. ‏بیرون خانه کودک کارگر و درون خانه کودک خدمتکار. در همان ‏بچگی بار دو نقش عمده و اصلی بزرگ‌سالان را بی‌رحمانه ‌‌بر شانه‌‌های ظریف او ‌می‌گذارند. نقش نان‌آور خانوار یا نقش پدر، و ‏نقش خانه‌داری و بچه‌داری یا نقش مادر. این شیوۀ زندگی او را ‏از داشتن همبازی‌های هم سن و سالش محروم می‌کرد. وقتی هم ‏برای بازی و دوست بازی نداشت. بازی‌های او ربطی به بازی‌های ‏دیگر کودکان نداشت. وقتی هم سالانش در خواب ناز بودند یا ‏روزهای تعطیل را به استراحت می‌گذراندند، او یا مشغول بازی ‏در سئانس‌های پشت سرهم جمعه‌ها در تئاترهای لاله‌زاری بود، یا ‏جلوی دوربین فیلم‌برداری مشغول اجرای نقش‌های قالبی و تصنعی‌ای که به او تحمیل می‌شد، و یا بر صحنۀ کافه‌ها و باشگاه‌ها ‏می‌خواند و می‌رقصید و عملیات محیرالعقول نمایش می‌داد، تا ‏همۀ درآمدش تنها درآمد خانه باشد و تماماً به جیب پدر ‏سرازیر شود. و چه بسا در حالی که بدنش از کتک‌های نامادری ‏سیاه و کبود بود و اشک چشمانش هنوز خشک نشده بود(۴) به روی ‏صحنه می‌رفت تا اسباب تفریح و شادی مردمان باشد. بر صورتش ‏ماسک خنده می‌گذاشت و غم در چشمانش موج می‌زد.‏

دوستان و هم بازی‌هایش‌، بچه‌های هم سالش نبودند. هم‌بازی‌هایش ‏در واقع همان مردان و زنان بزرگسالی بودند که جلوی دوربین ‏یا روی صحنه‌ها با او «همبازی» می‌شدند: همان بازیگران و ‏کارگردانان سینما، خوانندگان و آهنگ‌سازان، و البته باشگاه ‏داران و کافه و کاباره‌داران‌. راز گیرایی اجراهای دخترک هم ‏در همین نامتعارف بودن او بود که به دست سلیقه و ارادۀ ‏بزرگترها بر او تحمیل می‌شد. دخترک به جای خواندن ترانه‌های ‏کودکانۀ «برنامه کودک»وار دربارۀ عروسک ملوس و توپ خال‌خالی ‏و پیشی نازی و جیک جیک جوجو، و یا ابراز عشق به مادر و ‏لزوم گوش دادن به حرف پدر و این گونه مضامین نازنازی و نرم ‏و نازک کودکانه، ترانه‌های عاشقانۀ خوانندگان مشهور را ‏تقلید می‌کند که همه یا حکایت دل و دلدار و شکایت از جور و ‏جفای یار و شرح عشق و مستی و می‌و مطرب است و یا تصنیف‌های ‏عوامانه و لاتی و بازاری و کافه جمشیدی است. از شعرهای ‏مرضیه و دلکش و پوران تا بانو مهوش و شهپر..، و حتی ‏خوانندگان مرد چون مصطفی پایان (مثلاً در فیلم بیم و امید) ‏که درواقع آنها را نمی‌خواند، تقلید می‌کند. حتی معنی شعرها ‏را هم نمی‌فهمد. مثلا در همان فیلم بیم و امید دخترک شش هفت ‏ساله در صحنه‌ای کاملا تصنعی و غیرطبیعی، برای سرگرم کردن ‏پدر بیمارش که به حملۀ قلبی گرفتار شده و بیش از تصنیف به ‏پزشک و دارو نیاز دارد، به طرزی که برای یک کودک در زندگی ‏طبیعی نامعمول و مصنوعی است، تقلید هنرپیشگان و خوانندگان ‏و رقاصه‌گان حرفه‌ای روز را، در می‌آورد، و هنگامی‌که نوبت به ‏خواندن شعر شانه از بانو پوران می‌رسد، وقتی به این بند از ‏شعر می‌رسد که: «دل در، مویت، دارد، خانه»، دخترک که هیچ ‏تصور و درکی از معنای شعر ندارد، به خیال آن که مقصود ‏خواننده از «دل در...» همان دل درد است دستش را روی دلش می‌‏گذارد و ژست درد کشیدن می‌گیرد(۵) و می‌گوید «دل درد، مویت...» ‏جالب آن که این صحنه و این بند در فیلم چند بار تکرار می‌‏شود اما انگار کارگردان هم حالی‌اش نیست. این گونه است که ‏استعداد گوگوش در تقلید، چه در صوت و موسیقی و چه در رفتار ‏و حرکات، از همان کودکی رشد می‌کند و تقویت می‌شود و به ‏مرحلۀ نبوغ می‌رسد. همان گونه که در چهار سالگی معنی شعر را ‏نمی‌فهمید و می‌خواند، در بیست سالگی هم ترانه‌های فرانسوی، ‏ایتالیایی، اسپانیایی، و انگلیسی را می‌خواند یا به عبارت ‏درست‌تر تقلید می‌کند، بی‌که معنی آن‌ها را بداند. آن هم با ‏چنان حس و حال و لهجه‌ای که انگار به زبان خودش می‌خواند.‏

این کودک با دخترکان برنامۀ کودک رادیو هم متفاوت بود. ‏آنها کودکانی نرمال با زندگی نرمال بو‌دند. شعر و آهنگی که ‏می‌خواندند، یا مخصوص خودشان و با توجه به خصوصیات کودکانه ‏ساخته شده بود، یا شعرها، متناسب با فهم کودکان و با نگاهی ‏پداگوژیک روی ملودی ترانه‌های روز سروده و گذاشته می‌شد. این ‏بچه‌ها هم مثل همۀ ما به مدرسه می‌رفتند، و غالباً در خانواده‌های نرمال و مرفه بزرگ می‌شدند. استثماری درکار نبود. جملۀ ‏‏«بچه شخصیت دارد» شعار و سرلوحۀ برنامۀ کودک رادیو بود و ‏هدف این برنامه، دادن شخصیت و تشخص به کودک اعلام می‌شد و ‏تأکید داشت که کودکان ایران هم باید مثل بزرگ‌سالان ادبیات ‏خود را، موسیقی خود را، و برنامۀ خود را داشته باشند.

اما دخترک ما با این کودکان و این عوالم بکلی بیگانه است. ‏حتی نام غریبش نیز که قرار است هویتش را برای همیشه نقش ‏زند، تابع هوس پدر است و به شخص و شخصیت دخترک توجهی ‏ندارد. پدر به جای برگزیدن نامی زیبا و مناسب برای نوزاد ‏دختر، نامی را که زمانی شنیده و از آن خوشش آمده بر او می‌‏گذارد. برایش فرقی ندارد که این نام، نامی مردانه و عجیب و ‏حتی ارمنی است. همین نام‌گذاری خود نمادی است که رفتار بعدی ‏پدر، و دیگران، را با دخترک تعریف می‌کند، تا جایی که حتی ‏در ذهن دخترک هم به عنوان الگوی رفتاری مردان زندگی‌اش جا ‏بیفتد و تعمیق ‌یابد. دخترک از همان آغاز تولد، بازیچه یا ‏وسیله‌ای است برای برآوردن آرزوهای برنیامده و برنیاوردۀ ‏پدر. با این نگاه شیء‌گونه است که پدر حتی تاریخ تولد او را ‏هم درست و دقیق نمی‌داند یا به ثبت نمی‌رساند. روز و ماه ‏صدور شناسنامه بچه درست همان روز و ماه تولد بچه در ‏شناسنامه اوست، منتها با یک سال فاصله، یعنی تاریخ تولد او ‏در شناسنامه ۱۸ اسفند ۱۳۲۹ و در همان شناسنامه تاریخ صدور ۱۸ ‏اسفند ۱۳۳۰ است، که شاید آن را هم، مانند نام بچه، مامور ‏صدور شناسنامه برایش گذاشته باشد. همان طور که مأمور، که ‏نام «گوگوش» را برای دخترک نپسندیده، نام فائقه را برای ‏بچه در نظر می‌گیرد و نام شناسنامه‌ای گوگوش می‌شود فائقه. ‏فائقۀ آتشین. از تخیلم کمک می‌گیرم و فکر می‌کنم شاید پدر به ‏مأمور گفته است که تاریخ دقیق تولد دخترش را به یاد ندارد ‏و مأمور تاریخ همان روز را که تاریخ صدور است، با یک سال ‏فاصله برای دخترک در نظر گرفته است. خود گوگوش هم بعدها ‏گفته است که این تاریخ درست نیست و مطابق گفتۀ مادرش او در ‏اردیبهشت ماه ۱۳۲۹ به دنیا آمده است. و البته می‌افزاید که ‏مشخصات زودیاکی‌اش هم بیشتر اردی‌بهشتی است اما به هیچ‌وجه ‏اسفندی نیست.‏(۶)

نمی‌دانیم چرا پدر و مادر گوگوش وقتی بچه فقط دوسال داشته ‏از هم جدا شده‌اند. و چرا بچه‌ها به مادر سپرده نشده‌اند. ‏مادر نخواسته بچه‌ها را نگه دارد؟ یا پدر آن‌ها را نداده؟ می‌‏دانیم که به حکم شرع و قانون مادر بی‌رضایت پدر حق سرپرستی ‏یا حضانت بچه‌ها را ندارد. اما طبق همان قانون در آن زمان ‏دختر تا هفت سالگی و پسر تا دوسالگی می‌توانستند نزد مادر ‏باشند. پس می‌شود حدس زد که مادر نخواسته بچه‌ها را نزد خود ‏نگه دارد. چرا؟ از سر ضرورت معاش؟ ‏

اما چرا از هم جداشده‌اند؟ باز به مدد اندکی تخیل از برخی ‏جزئیات می‌توان حدیث مفصل را خواند. احتمالاً زندگی با مردی ‏که شغلش اجراهای شبانه، آن هم بر صحنۀ کافه‌ها و باشگاه‌های ‏صنف‌های گوناگون و شاید عروسی‌ها و ختنه‌سوران‌ها و جشن‌های ‏دیگر در تهران و شهرستان‌ها بوده، و لابد به اقتضای شغل ‏بیشتر در کار و سفر و کمتر سرِ خانه و زندگی‌ بوده کار آسانی ‏نبوده است. شومن آکروبات کار و درجه دو یا سه‌ای که اگر ‏گوگوش نبود، شاید کسی نامی از صابر آتشین نمی‌شنید. اما به ‏هرحال پدر این هوش را دارد که از عروسک دخترکِ زیبا و ‏باهوش و شیرین‌کار و شیرین‌زبان خود برای شوهای آکروباسی و ‏رقص و آواز استفاده کند و این گونه به کار و کسب خود رونق ‏بدهد تا رفته رفته دخترک تنها منبع معاش خانواده شود.‏

‏ و در اینجا ذهنم گرفتار این تناقض می‌شود که اگر صابر ‏آتشین مثل دیگر پدران با دختر کوچکش رفتار کرده و برای او ‏زندگی نرمال و متعارفی فراهم کرده بود، شاید ما مردم ایران ‏از داشتن پدیده‌ای به نام گوگوش محروم بودیم. مهم‌ترین گناه، ‏و هم هنر صابر آتشین، همین تولید گوگوش بود اما به چه ‏قیمت؟ نمی‌دانم نظر خود گوگوش درین باره چیست!‏

باز معلوم نیست که اگر دختربچه پسر بود چه سرنوشتی می‌یافت. ‏آیا وردست پدر برنامه اجرا می‌کرد؟ یا پدر او را به مدرسه ‏می‌گذاشت تا برای خود شغل و آیندۀ معمول و متعارفی بسازد؟ ‏اگر وردست پدر می‌‌شد ایا می‌توانست به موقعیت آن روزها، و ‏این روزها، ی گوگوش دست یابد؟ من چنین فکر نمی‌کنم. آنچه ‏گوگوش را بر صحنه چنین جذاب و خواستنی می‌کرد از جمله همان ‏دختر بودنش بود که در تماشاگرانش، چه مرد و چه زن، عواطف و ‏حس‌های متضادی به وجود می‌اورد. حس ترحم و رقت قلبی خوش‌آیند ‏برای دختربچه‌ای که ادای عشوه‌گری‌های زنان هنرپیشۀ بزرگسال ‏را درمی‌آورد و معصومیتی آمیخته با ایهامی از سکس ارائه می‏داد. ‏

دوست داشتن گوگوش خردسال، برای خانواده‌ها، و حتی برای ما ‏بچه‌های هم سن و سال او، دلیل مهم دیگری هم داشت. او نمادی ‏بود از مظلومیت و بی‌عدالتی اجتماعی. من در همان بچگی حس می‌‏کردم که با گوگوش به نوع دیگری رفتار شده. شاید حرف‌های ‏بزرگترها هم بی‌تاثیر نبود که ضمن لذت بردن از تماشای بچه ‏هنرمند، با عبارت‌هایی مانند: «طفلک بچه»، «این بچه تو این ‏سن باید برود مدرسه»، یا از آن بدتر، «از حالا این بچه رو ‏انداخته‌اند تو این راه» برایش دلسوزی می‌کردند، و مقصود از ‏این راه البته معلوم بود. ابتذال، اعتیاد، و هرزراه‌هایی ‏دیگر که به نابودی می‌کشید، راه‌هایی که آن زمان‌ها بسیاری از ‏هنرمندان را به خود ‌خوانده و ‌کشیده بود. آنها که سختگیرتر ‏بودند، می‌گفتند: «از حالا که این دختر تو این سن و سال این ‏جوریه، بزرگ بشه چی از آب درمی‌آد.» و دل‌رحم‌ترها می‌گفتند: ‏‏«طفل معصوم چه گناهی داره!». اما به رغم همه این دل‌نگرانی‌ها و دلسوزی‌ها و دلواپسی‌ها، همگان به آشکار و نهان مجذوب و ‏فریفتۀ ادا و اطوار و اجراهای این طفل معصوم بودند.

گوگوش برای ما، به رغم اجراهایش که بنا به قاعدۀ این شغل، ‏یعنی رقص و اواز و ادا و اطوار و قر و غمزه، بایست به کلی ‏دور از مظلومیت و معصومیت باشد، باز همان طفل معصوم مظلوم ‏بود. خانه‌ها او را همچنان به خود راه می‌دادند، و حضورش را ‏در میان خود مغتنم می‌شمردند و مقدمش را خوش می‌داشتند. به ‏هرحال دختربچه‌ها بعد از حیوانات بی‌دفاع‌ترین، ضعیف‌ترین، و ‏آسیب‌پذیرترین موجودات در برابر بزرگسالان مرد، و زن، بودند ‏و هستند. شاید پدیدۀ گوگوش به نوعی به نیازهای ‏سادومازوشیستی جامعه پاسخ می‌داد. بی‌هوده نبود که غالب نقش‌های گوگوش بر پردۀ سینما باز ادامۀ همان نقش کودک یا ‏نوجوان ستم‌دیده‌ای بود که یا بی‌مادر است، یا گرفتار ‏نامادری است و یا مادری سنگ‌دل و بی‌عاطفه دارد.‏

وقتی پای گوگوش کودک به سینما باز شد نظیر همان استبداد ‏خانۀ پدری را در عرصۀ سینما تجربه کرد. الگوی سلطۀ زوجِ پدر ‏و زن‌پدر در سینما نیز ادامه یافت. ابزاری پول‌ساز برای ‏تضمین فروش. در سینما نیز همان نقش دوگانه بر او تحمیل شد ‏و ادامه یافت. گوگوش کودک، که بایست احساسات رقیق زنانه و ‏مادرانۀ جامعه را تحریک می‌کرد و گوگوش زن، که می‌بایست با ‏رقص و آواز و عشوه‌گری‌ها و لوندی‌های کودک زن، هیجان‌های ‏مردان تماشاگر و تخیلاتِ اگرنه جنسی که شهوانی آنان را پاسخ ‏بگوید نقش‌هایی که به همین دلیل تصنعی به نظر می‌رسیدند.‏

بعدها که بزرگتر شد، شوهر کرد، بچه‌دار شد، طلاق گرفت، به ‏دربار ‌رفت‌وآمد کرد، در کاباره ‌خواند و در تلویزیون شو اجرا ‏کرد، به زبان‌های مختلف صفحه پر کرد، در فیلم‌ها بازی کرد و ‏از صحنه‌های مایوپوش و بوس و کنار ابا نکرد... خبرها و ‏شایعه‌های داغ از رابطه‌اش با مردان دیگر سوژۀ مجلات ‌شد، به ‏ازدواج مجدد و کوتاه مدتی با هنرپیشه‌ای دیگر، بهروز وثوقی. ‏دست زد...و در واقع کارهایی را که بسیاری دیگر از ‏خوانندگان و بازیگران زن آن روزها می‌کردند، کرد، اما باز ‏همچنان در اعماق وجدان ما همان طفل معصوم بود...‏

سبک گوگوشی

گوگوش با همۀ این‌ها، و با آن که به ویژه در فیلم‌هایش ‏نتوانست بازی خوبی ارائه دهد و گاه در عبور از تصنع تا ‏رسیدن به مرز ابتذال به رشتۀ باریکی وصل بود، اما هیچگاه ‏در هیچ یک از زمینه‌های نمایشی و خوانندگی‌اش مبتذل نشد. ‏شاید یک دلیل مهم آن هم‌زمانی اوج شکوفایی او با دهۀ پنجاه ‏در ایران بود.‏

‏دهۀ پنجاه دورانی طلایی برای شکوفایی و نوآوری در همۀ ‏هنرهای تجسمی و نمایشی و از جمله در موسیقی و سینما و نیز ‏دوران اوج‌گیری موسیقی پاپ یا جاز ایرانی بود. بی‌آن که ‏بخواهم به دلایل آن بپردازم و وارد مبحثی شوم که بیشتر با ‏علوم روان‌شناسی جامعه‌شناسی اقتصاد سروکار دارد، اما یک ‏دلیل مهم آن نیاز بخشی از جامعه‌ای بود که با پول نفت به ‏رفاهی نسبی رسیده و در راه مدرنیزاسیون و غربی شدن گام‌های ‏بلند برمی‌داشت و به اقتضای آن هنر و سرگرمی دیگری را طلب ‏می‌کرد. هنری که با ضرب و آهنگ زندگی روز بخواند و با سلیقۀ ‏جوان و غرب‌گرا و خواست‌های هویتی این نسل جدید جور و هم‌خوان ‏باشد. موسیقی‌ای که از ابتذال موسیقی شهرنویی و کافه جمشیدی ‏و ساز و ضربی که جایش در خانه‌ها هم نبود، دور باشد و در ‏عین حال از موسیقی سنتی نیز فاصله بگیرد. موسیقی‌ سنتی با ‏ریتم کند و مضمون‌هایی در حکایت هجران دلبر جفاکار و شکایت ‏از درد جدایی و ستایش مطرب و می‌و شکوه از فلک کج رفتار و ‏شرح صبر و رنج عاشق وفادار و تشبیه‌ معشوق به گل و بلبل و ‏ماه و خورشید و پناه بردن عاشق دردی‌کش به کنج میکده و تسلا ‏جستن از ساقی مهرو و می‌گلبو و زبانی ادبی و کهنه‌ با ‏کلماتی که در زندگی روزمره کاربرد و جایی نداشتند، پاسخگوی ‏این نیاز نبود.

پس در زمینۀ موسیقی سبک تازه‌ای باب شد که شاید بشود تصنیف‌هایی چون الهۀ ناز و مرا ببوس را از راه‌گشایان آن دانست. ‏تصنیف‌هایی متفاوت که بوی تازگی داشتند و همچون پلی بودند ‏میان کهنه و نو. و چه بسا به همین سبب با اقبال وسیع ‏جامعه روبرو شدند. تا جایی که به رغم مخالفت بزرگان موسیقی ‏سنتی، رادیو به ناچار جایی را برای آن‌ها نیز در نظر گرفت. ‏این تصنیف‌ها همچنان در دستگاه‌های موسیقی سنتی ایرانی اما ‏با ملودی و ریتم و مضمون‌هایی تازه و متفاوت با تصنیف‌های ‏سنتی‌ای بودند که یا بر اشعار سعدی و حافظ و شاعران قدیم ‏ساخته شده بود و یا پس از تصنیف سازانی چون عارف و شیدا و ‏امیرجاهد و دیگر تصنیف سازان عصر مشروطه با تصنیف‌سرایان و ‏آهنگ‌سازان رادیو در انواع برنامه‌های گل‌ها ادامه می‌یافت.

این سبک موسیقی که به نام موسیقی پاپ معروف شد ریتم‌های ‏غربی را به نغمه‌های ایرانی پیوند می‌داد و زبان شعری آن ‏امروزی‌تر و مضمون‌هایش تازه‌تر بود و سازهای فرنگی چون جاز و ‏پیانو و ترومپت و گاه سازهای الکترونیکی همراهی‌اش می‌کردند، ‏در رادیو نخستین بار و به رغم مخالفت کسانی چون غلام‌حسین ‏بنان، با تصنیف بی‌تو ساختۀ جمشید شیبانی آغاز شد و ‏خوانندگانی چون عباس مهرپویا و منوچهر سخایی و محمد نوری و ‏ویگن از نخستین پیشگامان آن بودند و حتی خود بنان به تجربۀ ‏آن روی آورد. با تصنیف‌هایی به یادماندنی مانند کالسکه زرین ‏و کلاغ‌ها و پرستو و جان مریم و سیمین بری و کولی گل‌فروش و ‏چه بسیار تصنیف‌های دیگر که با طعم و عطر تازه‌شان فضایی ‏تازه در موسیقی ایرانی باز می‌‌کردند.

با این حال با ویگن بود که این سبک از نظر فرم، شیوۀ ‏اجرایی تازه و خاص خود را به دست آورد. ویگن ضمن اجرای ‏تصنیف، خود گیتار می‌زد. تصنیف‌هایی چون مهتاب، سلام بر غم، و ‏رقیب و ... بی‌شکستن کلمات (‌مثلاً زبان و بیان و مضمون تصنیف ‏رقیب ویگن مقایسه شود با رقیب و نقش او در تصنیف‌های سنتی) ‏و تصنیف‌هایی چون بارون بارونه و شادوماد و... با کلمات ‏شکسته و عامیانه که ویگن آن‌ها را در عروسی و جشن و کاباره ‏و کافه اجرا می‌کرد. اجرایی توأم با حرکت‌های ریتمیک بدن، که ‏هم به دور از فضای خشک و جدی مرسوم خوانندگان و نوازندگان ‏موسیقی سنتی بود که به اقتضای آن شنوندگان بایست در سکوت ‏محض سراپا گوش باشند و به عالم حال بروند و در زیروبم‌ها و ‏رنگ و آهنگ‌های حزن‌آلود آن غرق شوند، و هم متفاوت با اجرای ‏موسیقی سازوضربی کافه جمشیدی بود که با رقص‌های شهوانی ‏رقاصه‌ها و رنگ‌های مطربی و تصنیف‌های کوچه‌بازاری و سروصدای ‏مشتریان و هو و جنجال‌های مستانه همراه بود بی‌آن که در کار ‏نوازنده و خواننده رقاصه، خلل ایجاد شود. در موسیقی‌ای که ‏ویگن ارائه می‌داد مشارکت مردم اهمیت داشت اما حدود آن را ‏خود خواننده مدیریت می‌کرد. درواقع خواننده بر صحنه و ‏تماشاگران و چه بسا بر ارکسترش مسلط بود.

‏این نوع موسیقی را جاز ایرانی هم خواندند و ویگن را سلطان ‏جاز ایران لقب دادند. با این موسیقی کافه‌ها رونقی دیگر ‏یافت. کاباره‌ها پا گرفتند و مشتریان کافه‌های شیک و اروپایی ‏وار با آهنگ آن‌ها به رقص‌های فرنگی باب روز می‌پرداختند و ‏چنین بود که این موسیقی و این طرز اجرا میان جوانان و چه ‏بسا سالمندان طرفدار بسیار یافت و الگویی شد برای ‏خوانندگان و ترانه‌سرایان نسل جوان. و با دیده شدن آن در ‏فیلم‌ها و تلویزیون سراسری جلوۀ عمومی یافت و چه بسا بساط ‏موسیقی‌دانان و خوانندگان سنتی را از رونق انداخت. تا آنجا ‏که ترانه‌سرایان و آهنگ‌سازان و حتی خوانندگان سنتی نظیر ‏ایرج و عماد رام و حمیرا و مهستی و‌هایده به تجربۀآن روی ‏آوردند. موسیقی‌ای که دیگر، به قول بسیاری، آه و ناله و حزن ‏و اندوه موسیقی سنتی ایران در آن نبود و با ضرب‌های ‏آمریکایی و اروپایی و آمریکای لاتینی درمی‌آمیخت. و رقص‌ها و ‏ریتم‌های والس و تانگو و چاچا و سامبا و رومبا و تویست و ‏راک و غیره جای باباکرم و رقص شاطری و روحوضی و گل‌پری جون ‏را می‌گرفت. رقص امری عمومی شد و مردم، بیرون از خانه در ‏کافه‌ها، و درون خانه در پارتی‌ها به رقص خارجی می‌پرداختند. ‏تلویزیون و سینما هم با نشان دادن آن به آن دامن می‌زدند و ‏آن را تا اعماق شهرها و روستاها می‌بردند. رقص‌های سنتی ‏ایرانی و محلی فقط در برنامه‌های فولکلوریک «فرهنگ و هنر»ی ‏تلویزیون اجرا و دیده می‌شد اما ربطی به زندگی قشر جوان ‏نداشت. رقص زندگی همان رقص و موسیقی‌ای بود که حالا خواننده‌ها و نوازنده‌ها و ترانه‌سرایان و آهنگ‌سازان خود را با ویژگی‌های مختلف یافته بود. ناصر و منوچهر چشم‌آذر، اردلان سرفراز، ‏شهیار قنبری، ایرج جنتی عطایی، واروژان، اسفندیار ‏منفردزاده، و خوانندگان جوانی چون ستار و ابی و داریوش و ‏عارف و مارتیک و سلی و ... رامش و گیتی و مرجان و بسیاری ‏دیگر. ‏

دهۀ پنجاه دهۀ بیست سالگی گوگوش هم بود. که معمولاً دهۀ اوج ‏آمادگی بدنی و ذهنی هنرمندان هنرهای نمایشی و پختگی و ‏اعتلای کار آنان است. او در هفده سالگی (۱۳۴۶) با محمود ‏قربانی کاباره‌دار ازدواج کرده و در کابارۀ شکوفه نو برنامه ‏اجرا می‌کرد، قربانی که توانایی‌های گوگوش را می‌شناخت بر آن ‏بود که از او ستاره بسازد. با استفاده از همۀ عناصر صحنه ‏چون رنگ و نور و دکور تا لباس و آرایش چهره و مو، گوگوش ‏تازه‌ و مدرنی آفرید که به جای رقص‌ و آواز و تقلید از ‏دیگران تصنیف‌ها و آهنگ‌هایی را که خاص خودش ساخته بودند، می‌‏خواند. با سبکی نو که اقتباسی از ویگن بود اما با اجرای ‏بدیع و خاص خود از آن فاصله می‌گرفت و به شیوۀ تازه و خاص ‏گوگوش تبدیل می‌شد. سبکی که در آن گوگوش ترانه را نمی‌خواند، ‏بازی می‌کرد. و حس و حال هر کلمه را با هوشیاری تمام به ‏بیننده منتقل می‌کرد. قربانی با بهره‌گیری از تأثیر تبلیغات ‏که خود آن را خوب می‌شناخت کوشید راه او را به صحنه‌ها و ‏عرصه‌های بیرون از کشور بگشاید و از آن خواننده بومی و مقلد ‏که برای سرگرمی مردم به روی صحنه می‌رفت هنرمندی صاحب سبک و ‏یگانه و ستاره‌ای بین المللی بسازد.

همان گونه که ویگن با ‏وجود همۀ پیروانی که داشت جایگاهی اسطوره‌ای یافت که هیچ یک ‏از خوانندگان دیگر به آن دست نیافتند، گوگوش نیز به سبکی ‏نو دست یافت که مقام او را به اوجی دست نیافتنی و اسطوره‌ای ‏رساند. گوگوش در این سبک نه تنها از طریق صدا، بلکه با حسی ‏که از طریق نگاه و لبخند و میمیک صورت منتقل می‌شد و از سنت ‏کاباره‌ای الهام می‌گرفت که او خوب آن را می‌شناخت، و همراه ‏با ژست‌ها و حرکات ریتمیک و ظریف و معنی‌دار و موزونی که ‏چیزی بود میان رقص و بازی‌گری که در هر دو تبحر و تجربه ‏داشت و با گوش حساسش به موسیقی و ریتم، و با بدن نرمی که ‏در نتیجۀ سال‌ها اجرای حرکات رقص و آکروباسی در صحنه‌ها به ‏دست آورده بود بدنی که بیشتر دخترانه بود تا زنانه به سبک ‏خاص خود دست یافت. ابداعی نو که از خودش برآمده بود و ‏البته به اقتضای ضرورت مایه‌هایی کم‌رنگ از رقص و آوازهای ‏کاباره‌ای و سنتی را هم داشت که باز آن‌ها را خوب می‌شناخت و ‏از کودکی اجرا کرده بود. این اجرا با لباس و آرایشی نو و ‏بی‌سابقه که هرگز در پوشش و استفاده از لوازم ارایش جنبۀ ‏اغراق‌آمیز و زننده نداشت و در نهایت سلیقه وزیبایی و ‏همآهنگی با رنگ‌آمیزی صحنه و دکور بود، به تنهایی مجموعۀ ‏خاص و منحصر به فردی را با سبک نو و بی‌سابقه‌ای از خوانندگی ‏و نمایش ارائه ‌می‌داد.‏

اما این گوگوش تازۀ دهۀ پنجاه، باز همچنان ادامۀ همان ‏گوگوش اشنای خودمان بود. همان گوگوش طفل معصوم خودمان. که ‏هنوز درهای خانه‌های ما به رویش گشوده بود. بچۀ خودمان بود ‏که حالا بزرگ شده بود. همان طفل معصومی بود که با او بزرگ ‏شده بودیم. که حالا پسر کوچک خودش هم، مانند بچه‌های کوچک ‏ما، کنار صحنه با موسیقی و خوانندگی‌ مادر می‌رقصید(۷)‏. اکنون ‏دیگر گوگوش در کارش مقلد نبود، خود مرجع تقلید شده بود. ‏اگر نه همه، که بیشتر خوانندگان زن جوان چه در اجرا و چه ‏در ارایش و لباس از سبک و الگوی او پیروی می‌کردند. ‏محبوبیت او تا به آن حد رسیده بود که مدل بسیار کوتاه و ‏پسرانۀ آرایش مویش به مدل «گوگوشی» معروف شد و چه بسیار ‏دختران موهای خود را به امید شباهت یافتن به او به دست ‏آرایشگران سپردند. ‏

خودزنی یا مدل گوگوشی

چه کسی می‌دانست که گوگوش این مدل انقلابی مو را که به صورتش ‏بسیار زیبا و برازنده بود، نه با مشاوره با متخصصان آرایش ‏و زیبایی اروپا، بلکه در وضعیت بحران روحی خودزنی به دست ‏آورده است. خودزنی نوعی وضعیت بحران روانی خودآزاری تا حد ‏اسیب زدن به خود است، که معمولا با ابزارهای تیز برای ایجاد ‏جراحت و احساس درد و دیدن خون و به منظور جلب توجه و ترحم ‏صورت می‌گیرد و حادترین شکل آن به قصد خودکشی بروز می‌کند. و ‏می‌دانیم از مهم‌ترین علت‌های این عارضۀ روانی که معمولاً در ‏نوجوانان بروز می‌کند، ناتوانی از ابراز احساس‌ها و ناراحتی‌های درونی، احساس تنهایی و بی‌کسی، و نداشتن کسی است که ‏بتواند حرفش را با او بزند و در نهایت به کینه و خشمی ‏خاموش راه می‌برد که چون راهی برای ریختن به بیرون ندارد به ‏صورت خودزنی یا آسیب رساندن به خود، متوجه خود شخص می‌شود. ‏تا به این وسیله هم توجه و دلسوزی و هم حس گناه را در ‏دیگران برانگیزد و این گونه از آنان و از خود انتقام ‏بگیرد. عارضه‌ای که گوگوش از نوجوانی به آن گرفتار شده بود ‏و به هنگام غلبۀ خشم‌های سرکوفته و خودخوری‌ها به او دست می‌‏داد و او را به زخمی کردن خود چون بریدن ناخن از ته به ‏طوری که به گوشت برسد و دردناک و خونین شود، و کارهایی ‏دیگر از این قبیل وامی‌داشت. وقتی که گوگوش با محمود ‏قربانی، شوهرش، برای پر کردن صفحه در پاریس است رابطه‌اش با ‏شوهرش چنان بحرانی می‌شود که بی‌توجه به تأثیر آن بر کار ‏نمایشی‌اش، موی خود را به دست تیغ نمرۀ چهار سلمانی می‌دهد و ‏از ته می‌تراشد. مدل موی گوگوشی در واقع مرحله‌ای از بلندشدن ‏موهای از ته تراشیدۀ اوست که در بازگشت به ایران با خود به ‏سوغات می‌آورد.

دراین میان شهرت و محبوبیت گوگوش تا خارج از ایران گسترش ‏می‌یابد. شهرت و محبوبیتی که تنها به کشورهای فارسی‌زبان ‏چون افغانستان و تاجیکستان منحصر نمی‌شود، بلکه در جمهوری‌های آسیایی شوروی سابق چون گرجستان و ترکمنستان و ‏قرقیزستان و ارمنستان و آذربایجان شوروی، و در کشورهای ‏همسایه چون پاکستان و ترکیه، و در کشورهای عربی زبان و ‏خاورمیانه‌ای آسیا و آفریقا مصر و مراکش و تونس، و در ‏کشورهای اروپایی چون فرانسه و ایتالیا و اسپانیا و یونان ‏گسترش می‌یابد، همه جا در فستیوال‌های آواز می‌درخشد، از رئیس ‏جمهوری تونس مدال طلای بهترین خواننده را دریافت می‌کند. ‏کمپانی صفحه پرکنی معتبر آر.سی.اِ. با مشاهدۀ اجرای او از ‏ترانۀ انگلیسی «I Believe» یا باور می‌کنم در فستیوال آواز ‏کانتاجیرو در ایتالیا با او قرارداد می‌بندد و تلویزیون ‏فرانسه بارها برای پرکردن برنامه از او تیم گزارشگر به ‏ایران می‌فرستد. و گوگوش، در کنار گربه و قالی و نفت و خیام ‏به نماد و نمایندۀ ایران بدل می‌شود. به یازده زبان شرقی و ‏غربی می‌خواند، که زبان‌های فرانسه و انگلیسی و ایتالیایی و ‏اسپانیایی و حتی یونانی از آن جمله‌اند. در واقع صدای زبان‌ها را، تقلید می‌کند بی‌آن که لهجه داشته باشد و با چنان ‏احساسی می‌خواند که گویی معنی شعر تصنیف را می‌فهمد.


‏«رنگارنگ» برنامه‌ای تلویزیونی و مجموعه‌ای از اجراهایی با ‏سبک جدید موسیقی یا موسیقی معروف به پاپ ایرانی بود که ‏خوانندگان محبوب این شیوۀ آن دوران را نشان می‌داد. در خانۀ ‏ما و آشنایان ما، اگر تلویزیون روشن بود، معمولا این اجراها ‏به صورت پس زمینه‌ در فضا جریان داشت. آدم‌ها با هم حرف می‌‏زدند، کارهای دیگر می‌کردند، و تلویزیون هم باز بود و صدای ‏خوانندگان را به گوش‌ها می‌رساند بی‌آن که توجه چندانی را به ‏خود بکشد. تنها گوگوش بود که به محض آن که ملودی ترانه‌اش ‏به گوش می‌رسید، همۀ اهل خانه، از بچه و جوان و سالمند، از ‏مهمان و میزبان و خادم و مخدوم، به تلویزیون خیره و مجذوب ‏تماشای صحنه می‌شدند. صدا، شعر، موسیقی، رنگ‌ها، آرایش صورت، ‏مدل مو، طرح لباس، و خنده و نگاهی پر از حس و عاطفه، همه و ‏همه در این اندام ظریف مواج گرد‌ می‌آمد. و می‌شد که یکی هم ‏از میان جمع بگوید، «گوگوش یک چیز دیگه است» حرفی که انگار ‏از دل همه برمی‌آمد.

چرا گوگوش چیز دیگری است؟ این استثنایی بودنش در چیست؟ در ‏صدا و خوانندگی؟ در رقص؟ در بازیگری و نمایش؟ باید بگویم ‏در هیچ‌یک و در همه. هنر گوگوش ترکیبی از مجموعۀ این‌هاست و ‏تنها وقتی در این مجموعه قرار می‌گیرد بی‌مانند می‌شود. راست ‏آن که او نه در خوانندگی بی‌همتا بود. نه در رقص درخشان ‏بود، و نه بازیگری چیره‌‌دست بود. ‏

گوگوش در صحنه: در خانه و وطن

در آن روزگار، و امروز نیز، کم نبودند و نیستند بازیگران و ‏خوانندگان و رقصندگانی که در تک‌تک این هنرها از او بسی ‏چیره‌تر و ماهرتر و استادترند. اما آن‌چه گوگوش را بی‌مانند ‏می‌کند یکی آن حس و حضور و حالتی است که با بهره‌گیری از همۀ ‏اجزا و اعضای بدن و صورت و لبخند و نگاهش به بیننده منتقل ‏می‌کند: او با درک بی‌نظیرش از کلمات، به کلمات حس و عاطفه و ‏جان می‌بخشد. چنان هر کلمه را ادا می‌کند که انگار وقتی کلمه ‏از دهان او بیرون می‌آید معنا می‌گیرد. انگار بخشی از روح و ‏جانش را در آن‌ می‌دمد. گوگوش کلمات را ادا نمی‌کند، آن‌ها را ‏زنده می‌کند. به آنها روح می‌بخشد و با نگاه مستقیم به ‏دوربین به دل و جان بیننده منتقل می‌کند تا جایی که بیننده ‏خود را تنها مخاطب او حس می‌کند. انگار گوگوش تنها برای او ‏می‌خواند. کاری که نه پیش و نه پس از او از هیچ خواننده‌ای ‏برنیامده است.

و عامل دیگر حضور مسلط او بر صحنه است. ‏

گوگوش گویی در زندگی دو تن بود. یکی گوگوش بیرون صحنه، که ‏مقهور و اسیر ارادۀ مردان مقتدری بود که نبوغ و توانایی‌های او را در خدمت می‌گرفتند تا برای سود و بهره‌برداری‌های ‏خود او را مطابق سلیقۀ خود بسازند و بپرورند، و یکی گوگوش ‏روی صحنه، که قوا و استعدادهایش را در اختیار خود می‌گرفت ‏تا خود واقعی‌اش را بیرون بکشد، و به این گونه بر صحنه آزاد ‏می‌شد، فرمان سرنوشت و زندگی خود را به دست خود می‌گرفت، قوی ‏می‌شد. قدرتی که در ازای آزادی کامل بر صحنه به دست می‌آورد. ‏صحنه همان جایی بود که او را در ارتباط مستقیم با مخاطبانش ‏می‌گذاشت. در آنجا بود که از اسارت و اطاعت رها می‌شد، همۀ ‏قیدوبندها، همۀ خودخوری‌ها، همۀ زنجیرها و بارها و فشارها، ‏همۀ ترس‌ و تردیدها و لکنت‌ها از دست و پا و ذهن و زبانش باز ‏می‌شد. او که نه در خانۀ پدر حس تعلق و زندگی در «خانه» را ‏شناخته و نه در خانۀ شوهر «خانه‌داری» کرده بود، خانۀ خود ‏را بر صحنه بنا کرد و صحنه خانۀ او شد. خانه‌ای که در آن ‏غریب و غریبه نبود. خانه‌ای که در آن آزاد بود به همه جا ‏برود. به همۀ اتاق‌ها سر بکشد. هر جا که می‌خواهد و هرطور که ‏می‌خواهد بنشیند و برخیزد و بگوید و خودش و روحش را برهنه ‏کند. صحنه تنها جایی از جهان بود که به خود او تعلق داشت و ‏قدرت و کنترل و ارادۀ هیچ مرد پدر شوهر ارباب در آن راه ‏نداشت. در صحنه است که زندگی می‌کند، فرمان سرنوشت و اختیار ‏زندگی‌اش را به دست خود می‌گیرد. به کمال آزادی خود دست می‌‏یابد، با همۀ وجود حضور دارد و خود واقعی‌اش را بی‌تصنع و ‏اغراق و حجاب و پرده چنان به نمایش می‌گذارد که نتیجۀ کارش ‏را درخشان و بی‌نظیر و تقلیدناپذیر می‌سازد.‏

گوگوش: زن کودک

وقتی با جوان کاباره‌دار ازدواج کرد آیا می‌خواست از مرد ‏پدر، که مظهر قدرت و استبداد بود، به مرد پسر پناه بَرَد تا ‏از چنگ قدرت مطلق مرد پدر رها شود وآزادی خود را از پدر در ‏بیرون از صحنه و در زندگی شخصی و در سایۀ پسر به دست آورد؟ ‏پسر که به نوعی فرزندش هم محسوب می‌شد. مگر خودش برادرش را ‏بزرگ نکرده بود؟ ‏

آیا تداوم معصومیتش بر صحنه، حتی پس از ازدواج، از آن نبود ‏که با وجود اقتداری که با رها شدن از چنگ مالک پدر به دست ‏آورده بود، باز در نهان نیازمند پدری دیگر در قالب ارباب و ‏صاحب دیگری بود؟ منتها اگر استبداد خانۀ پدری به شیوۀ سنتی ‏بود، در خانۀ شوهر شیوه‌های نو و غربی‌وار به کار گرفته می‌‏شد. و شخصیت گوگوش برای هر دو منعطف و نرم بود. درواقع او ‏هنوز شخصیت مستقلی نداشت. هنوز وابسته بود و خودش را ‏نیافته بود. هنوز همان کودک به شدت بی‌پناه و بی‌کس بود، که ‏در جست‌وجوی کودکی‌ای گم‌شده که هرگز آن را تجربه نکرده بود ‏سرگشته بود. کودکی بزرگسال و بزرگ‌سالی کودک؟ زندگی‌اش ‏نوسانی میان قدرت‌ و ضعف؛ ‏میان آزادی و اسارت بود.‏

‏ در هفده سالگی که هنوز سن کودکی محسوب می‌شود، ازدواج می‌‏کند. در ازدواج نوعی مفهوم پایان کودکی و ورود به جهان ‏بزرگ‌سالان مستتر است، نشانۀ عبور از دختربچگی به بلوغ ‏زنانگی است. اما نه برای این کودک. این بزرگسالِ کودکی ‏نکرده، این زنی که هرگز مجال دختربچگی نداشته، کودک زنی که ‏بدون الگوی مادر، زن شده است. شخصیت کودک برای بالغ شدن به ‏الگو نیاز دارد و تنها الگوی مادر، همسر، و زن برای این ‏کودک زن‌پدر سنگدل و ستمگری بود که نه فقط دخترک را تا حد ‏شکنجه کتک می‌زد و سراپایش مدام از ضربه‌های او کبود و سیاه ‏بود، که به بچه‌های تنی خودش هم رحم نمی‌کرد. دختربچه با ‏تنفر و ترسی که از او دارد، در عمق ناآگاه وجودش این الگو ‏را پس می‌راند تا در همان کودکی بماند. با آن که جسمش بزرگ ‏و بالغ می‌شود همچنان کودک است بی‌آن که کودکی کرده باشد. ‏بخش کودکی نکرده‌اش در پستوی وجودش مغفول مانده است. با ‏ازدواج چیزی عوض نمی‌شود. این کودک با ازدواج زن و همسر نمی‌‏شود. کودک زن همسر می‌شود.

شاید این ازدواج زودهنگام برای ‏این کودک تحت سلطه مفری بوده تا بتواند به دنیای بزرگ‌سالان ‏برود و خود را از سلطۀ قدرت مرد پدر زن‌پدر رها کند و آن ‏کودکی مظلومانه و بی‌اختیار را پشت سر بگذارد. اما برای پشت ‏سر گذاشتن آن کودک فرار چاره‌گر نیست. برای عبور از آن باید ‏آن را تجربه کند. و کودکِ هرگز کودکی نکردۀ وجودش دامان او ‏را رها نمی‌کند. در کنج وجود او جا خوش کرده است. حتی پس از ‏بلوغ جسمانی، حتی پس از ازدواج، حتی پس از مادرشدن، حتی پس ‏از طلاق گرفتن و عشق‌ها و روابط و ماجراهای دیگر همچنان ‏کودک همسر، کودک مادر، کودک بازیگر، و کودک زن باقی می‌‏ماند.. جالب آن که در بیشتر فیلم‌هایش نقش دختربچه یا دختر ‏جوانی را بازی می‌کند که یا بی‌مادر است و در نتیجه نزدیک ‏به پدر، و یا مادری خشن و بی‌احساس دارد و پدر است که او ‏را درک می‌کند. مادر یا او را ترک کرده و یا روح سرکش او را ‏درک نمی‌کند و یا دختر دیگرش را که سربه‌راه و بی‌دردسر ‏است، به او ترجیح می‌دهد.

گوگوش به همسری مردی درمی‌آید که شوهر ارباب است. با ‏قرارداد کار با ارباب، که مالک کاباره میامی است در واقع ‏حقوق هنری و شغلی خود را به او تفویض می‌کند، و با امضای ‏قرارداد ازدواج با شوهر حقوق شهروندی خود را طبق قوانین ‏ایران، به عنوان انسانی بزرگ‌سال در اختیار او می‌گذارد. ‏برای رهایی از مرد پدر مالک به مرد شوهر مالک روی می‌آورد. ‏و حالا به جای یک مالک دو مالک پیدا کرده. یکی مالک جسم و ‏دیگری مالک کار.‏

یک سال بعد از ازدواج مادر می‌شود، و پنج سال بعد، در ‏نخستین سال‌های جوانی، با کودکی سه چهار ساله، در پی ‏ماجرایی جنجالی بر سر چک‌های سفید امضا کرده‌ای که گویا از ‏سر سادگی و اعتماد به شوهر بدهکار خود داده و طلبکاران چک‌ها را با ارقام میلیونی به اجرا می‌گذارند، از شوهر طلاق می‌‏گیرد. ماجرایی که کار او را تا آستانۀ زندان رفتن می‌رساند ‏و او را سوژۀ داغ مجلات می‌کند و باز مردم برای معصومیت و ‏بدبیاری این طفل معصوم که گویا از چنگ بهره‌کشی پدر به دست ‏استثمار شوهر افتاده، دل می‌سوزانند. او که درسایۀ نوآوری‌ها ‏و خلاقیت‌های تبلیغاتی و نمایشی شوهرش، از خواننده‌ای با ‏دستمزد شبی ۱۵۰ تومان به ستاره‌ای با دستمزد شبی ده هزار ‏تومان رسیده، و با لقب شاه ماهی هنر ایران در کاباره‌ها ‏عرضه می‌شود، هیچ سرمایه‌ای از درآمد کار خود نمی‌اندوزد، ‏هنوز اختیاری برای دارایی خود ندارد. پس از جدایی فرزند ‏کوچکش را نیز از خود جدا می‌کند و به سوییس می‌فرستد.

او که ‏خود درد بی‌مادری را کشیده، کودکش را به نوعی دیگر به ‏تکرار الگوی کودکی خودش، یعنی بی‌مادری محکوم می‌کند. او ‏که فرزند نامادری را بزرگ کرده فرزند خود را از خود جدا می‌‏کند. چرا؟ برای من روشن نیست که آیا پدر بچه او را گرفته و ‏برده یا جدایی از بچه با رضایت خود گوگوش بوده. می‌دانیم که ‏مطابق قانون او نمی‌توانسته حقی برای نگهداری فرزند خود ‏داشته باشد، مگر آن که پدر یا جد پدری به آن رضایت دهد. ‏اما شاید زجر و شکنجه‌ای که از بازی کردن در نقش مادر برای ‏برادر ناتنی خود کشیده او را برای همیشه از بازی در نقش ‏مادری بیزار کرده است. یا شاید تصور کرده است که بچه را از ‏زندگی شلوغ و پر مشغلۀ خود دور بدارد. با این حال، و هرچه ‏باشد، تحمل دوری از فرزند بی‌تردید برای این مادر کودک کار ‏دشواری بوده است.

پس از طلاق انتظار می‌رود که اختیار خود را به دست آورده و ‏سرانجام خود را از قید قدرت دیگران، بزرگ‌ترها، مالکان، و ‏اختیاردارانش رهانده باشد. انتظار می‌رود که در بیرون صحنه ‏نیز روی پای خود بایستد و اختیار سرنوشت و زندگی خود را به ‏دست بگیرد. او اکنون زنی است در اوج زیبایی و محبوبیت و ‏موفقیت. اما در درون همان دختربچۀ تنها و خالی و تشنۀ عشق ‏است. عشقی که باید از میان عشق‌هایی که به پایش می‌ریزند ‏تشخیصش دهد و برگزیند. به نظر می‌رسد رابطه‌اش با بهروز ‏وثوقی همین عشق باشد که به ازدواج می‌کشد و یک ساله به طلاق. ‏که بی‌شک او را سرخورده‌تر برجا می‌گذارد. خودش می‌گوید برای ‏فرار از وثوقی و برای آن که دستش به او نرسد، مدتی در خانۀ ‏خانم پوران زندگی پنهان داشته است. چرا؟ این چه رابطه‌ای ‏بوده که او باید خانۀ خود را رها کند و مخفیانه در جای ‏دیگری زندگی کند؟ چرا از بهروز وثوقی می‌ترسیده؟ آیا بار ‏دیگر تکرار همان الگوی مرد پدر سلطه در برابر زن کودک ‏اسیر است که اینجا مرد در نقش عاشق ظاهر شده؟ ازدواج با ‏بهروز وثوقی نیز او را از بند کودک معصوم بی‌پناهش آزاد نمی‌‏کند. رابطه‌ای نیست که او را به پختگی و بلوغ برساند و پس ‏از یک سال به طلاق می‌کشد. شنیده‌ام که کتاب مصاحبه‌ای با او ‏دربارۀ زندگی خودش تهیه و در تاجیکستان منتشر شده است. ‏شاید در آن کتاب دراین باره بیشتر گفته باشد.

گوگوش یک سال مانده به انقلاب (۱۳۵۶) به ازدواج سوم دست می‌‏زند. با فردی معمولی. نامش همایون مصداقی. ازدواجی که ‏دوازده سال طول می‌کشد و یازده سال آن در دوران بعد از ‏انقلاب می‌گذرد. در دوران انقلاب در آمریکاست و قصد دارد آنجا ‏بماند و کار کند. همان کاری که بلد است. کار صحنه. اما ‏سرخوردگی و بی‌تکلیفی ایرانیان آن روزگار در لس‌انجلس و ‏کسادی بازار کار کنسرت و نمایش، او را به ورطۀ بی‌پولی می‌‏آندازد. به رغم آن همه دستمزدهای کلانی که به عنوان خواننده ‏و بازیگری موفق و محبوب به دست آورده، ذره‌ای از پولی را که ‏از آغاز عمر تاکنون به کف آورده در اختیار ندارد. کودکان ‏اختیار دارایی خود را ندارند.

پس با به جان خریدن خطری که در بازگشت در انتظار اوست، و ‏به رغم هشدارها و زنهارها، دل به دریا می‌زند و به وطن ‏بازمی‌‌گردد. هیچ تصوری از حکومت جدید ندارد. هنوز نمی‌داند ‏که کارش درحکومت جدید از نوع جرم و خیانت شمرده می‌شود و ‏شاید مجازات اعدام در پی داشته باشد.

پس از انقلاب پای گوگوش از خانه‌های ما بریده شد. دیگر او را ‏ندیدیم. اما بعضی شایعات و خبرها دربارۀ او می‌شنیدیم که ‏معلوم نبود تا چه حد صحت دارند. خبرهایی دربارۀ بازداشت و ‏مصادره شدن اموالش. حتی می‌گفتند که برای نجات جانش صیغۀ ‏آخوند حاکم شرع شده یا رشوه داده. یا فلان آیت‌الله مهم به او ‏امان‌نامه داده. اما این‌گونه خبرها دربارۀ بازیگران و ‏خوانندگان زن وجود داشت و منبع و مرجع موثقی نداشت. پاسخ ‏همه را خود او می‌داند و می‌تواند بدهد اگر بخواهد. روزی که ‏از قضاوت دیگران دربارۀ خودش نهراسد و ترس‌های کودکی‌اش از ‏قضاوت بزرگ‌ترها ریخته باشد. به هرحال در مصاحبه با هما ‏احسان پاسخی به این‌ پرسش‌ها نمی‌دهد.

گوگوش بعد از انقلاب به زندان می‌رود. مانند همۀ خوانندگان ‏زن از خواندن ممنوع می‌شود، اما ممنوعیت‌ها درمورد او شدیدتر ‏است. او در ضمن برای همیشه از بازیگری و سفر به خارج از ‏کشور نیز ممنوع می‌شود. و اگر خوانندگان زن اجازه داشتند ‏دست کم در حضور تماشاگران زن بخوانند، اما برای گوگوش حتی ‏این هم ممنوع است... و او جز خوانندگی و بازیگری و رقص بر ‏صحنه‌های نمایش چه کار دیگری بلد است. حال که این‌ها را از ‏او گرفته‌اند، از او چه می‌ماند؟ ‏

تبعید گوگوش از صحنه: فائقه فائق می‌شود

خانۀ واقعی گوگوش صحنه نمایش است. ۶۸ سال از عمر ۷۰ سالۀ ‏خود را بر صحنه گذرانده. بر صحنه است که اختیاردار وجود و ‏ارباب هستی و مالک دارایی خود است. بیرون از صحنه همان ‏کودک زنی است که همواره تحت سلطه و اختیار مرد پدر ارباب ‏است. بر صحنه است که گوگوش بی‌ترس و بی‌پروا، خود واقعی‌اش ‏را در رابطه‌ای بی‌واسطه و مستقیم با تماشاگران نشان می‌دهد. ‏و حالا گوگوش را از خانه‌اش، از وطنش، تبعید کرده‌اند. بیرون ‏از صحنه، گوگوش، هرچند در وطن، اما مهاجری غربتی است. کسی ‏نیست. کاره‌ای نیست. زنی است معمولی و خانه‌نشین که باید با ‏نام و هویتی دیگر، در زیر سایۀ مردی دیگر، و در خانۀ امن ‏نهاد ازدواج، روزها را به شب و باز به روز برساند. «گوگوش» ‏دیگر نیست. در این فضای خالی شده از «گوگوش» است که ‏‏«فائقه» پا به میدان می‌گذارد. «گوگوش کودک» در همه این سال‌ها چنان همۀ فضا را اشغال کرده بود که جایی برای ابراز ‏وجود فائقه نگذاشته بود. اما حال که دیگر از آن جماعتی که ‏از او «گوگوش روی صحنه» طلب می‌کرد، خبری نیست، پس در بیرون ‏صحنه و در خانۀ شوهر، فائقه است که پا به میدان می‌گذارد و ‏به فریاد گوگوش می‌رسد. فائقه است که از پستو بیرون می‌آید، ‏رشد می‌کند خود واقعی و قابلیت‌هایش را می‌نماید و دست گوگوش ‏را نیز می‌گیرد و با خود می‌برد و به بلوغ می‌رساند.

گوگوش پس ‏از انقلاب یا همان فائقه بالغ زن، این زن خانه‌دار و معمولی ‏و ساده، شخصیت بالغ و عاقلی است که برعکس گوگوش پیش از ‏انقلاب، که به حکم کودک وارگی اختیار عواطف و اموال و ‏دارایی خود را نداشت، اکنون دریافته است چگونه اختیار ‏زندگی خود را، چه معنوی و چه مادی، به دست گیرد. به کتاب ‏خواندن و خودآموزی روی می‌اورد. می‌دانیم که پس از تحصیلات ‏ابتدایی او را به دبیرستان نگذاشتند. اکنون فائقه می‌خواهد ‏چیزی را که در تمام عمر گوگوش از او دریغ شده بود به او ‏بدهد. خود را غرق خواندن می‌کند و همه جور کتابی می‌خواند. ‏از رمان و شعر تا فلسفه و روان‌شناسی و تاریخ. در این ‏خودآموزی و پرخوانی جهان‌های دیگر را کشف می‌کند. از جمله ‏جهان عرفان را، که در آن هم پناهی برای خود جسته و هم ‏مدرسه‌ای برای تربیت و تعلیم خویش یافته. و معلمش در این ‏خودسازی و خودآموزی مولانا است. هوش و استعداد شگفتی‌آورش ‏اینجا هم به مددش می‌آید. تا جایی که حتی خود شعر می‌سراید: ‏
در این خلوتگه امشب با خدا گویم که‌ای ایزد
ترانه‌خوانی و شعر و مناجات از تو انگیزد
چه گویم من که مُهرم بر لب است از عشق لاهوتی
و کس را در حضور تو نمی‌بینم که برخیزد

در این دوران است که با خودش آشتی می‌کند. به جای آن خودزنی‌ها خودنوازی می‌کند. و در همین دوران است که حتی نامادری ‏ظالم را می‌بخشد.

بر من معلوم نیست که چرا ازدواج سوم دوام نمی‌آورد و چرا ‏بعد با مسعود کیمیایی ازدواج می‌کند. برخی می‌گویند تمهیدی ‏بوده برای آن که از کشور خارج شود تا بتواند بار دیگر بر ‏صحنه ظاهر شود. ‏

گوگوش فائقه به صحنه برمی‌گردد

در سال ۲۰۰۰ میلادی، ۱۳۷۹ خورشیدی، گوگوش یا فائقه، و بهتر ‏بگویم گوگوش با فائقه، از ایران خارج می‌شود. اکنون فضای ‏بیرون از کشور دیگر شده است. جای آن نسل از دست رفتۀ ‏ایرانیان مهاجر و آوارۀ روزگار انقلاب را نسلی نو در قالب ‏جامعه‌ای پرجمعیت و موفق و ثروتمند و با اعتماد به نفس ‏گرفته است. نسلی که به دوران پیش از انقلاب چون بهشتی گمشده ‏می‌اندیشد و گوگوش در خاطره‌اش حوری آن باغ بهشتی است. نبوغ ‏و خلاقیت گوگوش و عقل و دوربینی فائقه او را چون ستاره‌ای ‏درخشان بر صحنه‌های بین‌المللی با تماشاگران ده‌ها هزار نفری ‏تابناک می‌کند و به موفقیتی بی‌سابقه که خود انتظارش را ‏ندارد می‌رساند. برای اولین بار بعد از بیست و یک سال دوری ‏از صحنه، در خارج از کشورش به روی صحنه می‌رود. با سابقه‌ای ‏که از گذشته و از ایرانیان لس آنجلس در آغاز انقلاب دارد، نمی‌داند که این ترک وطن‌کردگان ایرانی تا چه حد از او ‏استقبال می‌کنند. جوانان هم‌سالش که اکنون سال‌مندانند تا چه ‏حد وقت و توان و پول تماشای او را دارند و جوانان امروز، ‏گیرم موفق و جا افتاده در محیط مهاجرت، از کجا او را به ‏یاد می‌اورند.

ریسک بزرگی است. و او اهل ریسک است. زندگی‌اش همه خطرکردن ‏بوده و این نیز ادامۀ آن است. بخت خود را می‌آزماید. در ‏تورنتوی کانادا، در سال ۲۰۰۰، برای اولین بار بر صحنه می‌‏آید. باورنکردنی است. سیل جمعیت و خیل تماشاگران چنان عظیم ‏است و تحسین و تشویق‌شان چنان پرشور، که نظیرش را حتی در ‏روزگار اوج شهرت و محبوبیت هم به یاد ندارد. گوگوش بر این ‏صحنه به سجده درمی‌آید. سجدۀ شکری که رو به خاک و به پایین ‏ندارد. سر و دستان را رو به اسمان، به اوج می‌گیرد و اشک ‏شوق می‌ریزد. او اکنون باز به وطن رسیده است. به صحنه. به ‏جایی که کارش گناه و زشت و حرام و بزه و هرزگی نیست. هنر ‏است. ستودنی است. پاک سازنده و نزهت بخش است. به روح‌ها و ‏جان‌ها شور و شادی و به روح و جان خودش صفا و شوق عرضه می‌‏کند.

و این گوگوش ربطی به آن گوگوشی که می‌شناختم ندارد. چرا، ‏هنوز بدن و صورتش شباهتی با آن گوگوش اشنا دارد، اما طرز ‏اجرا و صحنه گردانی‌اش بکلی تغییر کرده است. حالا تمام ‏اختیار صحنه و حتی به نوعی رهبری ارکسترش را به دست گرفته. ‏کنسرتش را به نام ایران آغاز می‌کند. دکور صحنه ستون‌ها و ‏سرستون‌های تخت جمشید است. و به احترام شاملو یک دقیقه سکوت ‏می‌کند. او عمری برای مردم خوانده و بازی کرده و نبض جماعت ‏در دستش است. نقطه‌های تأثیر و تأثر این جامعه ایرانی جدید ‏را می‌شناسد. همین اندک بوی سیاسی و فرهنگی که به کنسرتش ‏می‌دهد تصویری دیگر به مخاطبان ارائه می‌دهد. گویی می‌خواهد ‏بگوید که حال که در آستانۀ دهۀ پنجاه عمر خویشم، اگرچه آن ‏دختربچه شاد و شیطان نیستم، اما خانمی موقر و اهل سیاست و ‏فرهنگم. او این بار این گونه خود را در دل مردمش جا می‌کند.

چندین سایت و بلاگ در فضای مجازی به نام او ساخته می‌شود. ‏جوانان و سال‌مندان هریک به گونه‌ای و به دلیلی جزو ‏هوادارانش می‌شوند و به او افتخار می‌کنند. برنامه تلویزیونی ‏‏‌«آکادمی گوگوش» را ابداع می‌کند، و در کنسرت‌های بزرگش شوهای ‏خوانندگی‌ را هم اجرا و هم اداره می‌کند. اجرایش با همان سبک ‏و سیاق قدیم است منتها با طمأنینه و وقاری که برازندۀ این ‏خانم سال‌مند است. دست همکاران قدیمش را هم می‌گیرد و با ‏عباس شماعی‌زاده و ماتیک و منوچهر جشم آذر شوهای مشترک اجرا ‏می‌کند تا نوستالژی برای تماشاگران کامل شود، هم برای میان ‏سالانی که کودکی و جوانی را پیش از انقلاب با گوگوش گذرانده‌اند. و هم برای جوانانی که پس از انقلاب به دنیا آمده و ‏خاطره‌ای از او ندارند اما شنیدن و دیدن این دیوای ایرانی، ‏با آن سبک بی‌مانند اجرا که روح و حس در آن دمیده است، برای ‏شان هوایی تازه و شگفتی‌آور از خاطره‌ای به نام ایران است.‏

‏ اما برای من این خانمی که به نام گوگوش می‌خواند غریبه‌ای ‏آشنا (۸)‏ است. هم ان گوگوش قدیم است و هم ‏نیست. هم آشنا و هم ناآشناست. به راستی این خانمی که می‌‏خواند کیست؟ فائقه خانم پخته و باتجربه و عاقل است یا ‏گوگوش کوچولوی طفلک معصوم؟ هردو است؟ هیچکدام؟ ‏

باز به دنبال گوگوش در اینترنت جست‌وجو می‌کنم. او را در ‏کنسرت‌های بیرون از کشور همچنان توانا و خستگی‌ناپذیر و مسلط ‏بر صحنه می‌یابم. در دوبی، در استانبول، در لندن، در ‏کانادا، در آمریکا. بر صحنه‌های عظیم و سالن‌های وسیع و ده‌ها ‏هزار نفری. با صندلی‌های پر و بلیط‌های گران‌قیمت که پیش فروش ‏و نایاب شده. او را در کنار پسرش می‌بینم که پس از تجربه‌ای ‏ناموفق در زمینۀ خوانندگی، اکنون می‌خواهد باشگاه ورزشی ‏تأسیس کند. احتمالاً با سرمایه‌ای که از مادر می‌گیرد. ادامۀ ‏الگوی مرد–ارباب؟ و گوگوش در کنار نوه‌اش. دختر نوجوانی که ‏شباهتی پیدا و پنهان به مادربزرگ دارد. به نظر می‌رسد که ‏دوران جدایی به سر رسیده. گوگوش اکنون به صحنه رسیده. به ‏همان وطن و خانۀ اصلی‌اش. خانواده‌ای هم پیدا کرده. خانوادۀ ‏پسرش. پس از سال‌ها دوری به پسرش، که اکنون در نقش مرد کودک ‏از او استفادۀ مالی می‌کند، پیوند خورده، و در قالب نوه‌اش ‏به نوجوانی خود رسیده، و فائقه را درکنار دارد. گوگوش و ‏فائقه در کالبد این خانم جذاب و سالمند به هم درآمیخته‌اند، ‏با هم آشتی کرده‌اند، و با هم یکی شده‌اند.‏

کوچ غریب و راز نگاه

‏ گوگوش سرانجام سرنوشت خود را در بیرون و درون صحنه به دست ‏گرفته است. نه قیم دارد و نه ارباب. به استقلال و آزادی‌ای ‏تصورناپذیر رسیده است. اختیار دارایی خود را به دست گرفته ‏است. باید اکنون خوشبخت باشد. آیا خوشبخت است؟ پس این ‏ترانه‌های غریبانه و غم‌انگیز از کجاست؟ این شکایت‌های جدایی ‏و جداماندگی از چه روست؟ جدایی از چه؟ از وطن؟ کدام وطن؟ ‏وطنی که در آن غریب بود؟ گوگوش باید اکنون و اینجا با جوش ‏خوردن زخم‌هایش، با به هم رسیدن شکاف‌هایش، با مالک و مختار ‏شدن هستی و دارایی‌اش، به خوشبختی رسیده باشد. پس این غم ‏عمیق که همچنان در نگاه او مانده است از چیست؟ غمی که شاید ‏در نگاه همۀ ما، مایی که هنوز خود را ایرانی می‌دانیم، ‏باشد. ما آدمیان «در وطن خویش غریب» که در جست‌وجوی وطن از ‏غربتی به غربت دیگر پناه می‌آوریم. غافل که این جابه‌جایی‌ها ‏نه از مقولۀ سفرهای دوسرۀ رفت و بازگشت دار، که از جنس ‏‏«کوچ غریب» است. کوچ غریب که از «غربتی به غربت دیگر»(۹)‏ و به ‏غربت‌های دیگر می‌رود تا سرانجام در قبری در غربت، با آرزوی ‏آغوش وطن، ماسیده در نگاهی دوردست، از کوچ‌های غریبانه آرام ‏بگیرد. شاید غربت است نام آن غم ازلی که در عمق نگاه او ‏خانه کرده است. ‏


—————————————-
‏۱- نگاه کنید به «مصاحبه هما احسان با گوگوش» در یوتیوب، لس‌آنجلس، ‏کالیفرنیا.‏
‏۲و ۳ و ۴ و ۵ و ۶ و ۷- همان.‏
‏۸- برگرفته از نام یکی از زیباترین ترانه‌های گوگوش، «غرب آشنا»، شعر از اردلان ‏سرفراز، آهنگ: عباس شماعی‌زاده، تنظیم: واروژان.‏
‏۹- کوچ غریب را به یاد آر / از غربتی به غربت دیگر... از شعر «نه باوری، نه ‏وطنی»، سروده احمد شاملو.‏